تبليغاتX
بهشت را بهشته ام ، بهشت من علي بُوَد
به وبلاگ احمدياسر وافي يزدي خوش آمديد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط احمدیاسر وافی  | 

امشب به کرمانشاه می روم و  از آنجا عازم مدینۀ منوّره هستم جهت عمرۀ مفردۀ رجبیّۀ

دعاگویی همۀ محبّین اهل بیت هستم و از همۀ شما التماس دعا دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 5:55  توسط احمدیاسر وافی  | 

نظر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام ) و عباس بن عبدالمُطّلب دربارۀ دو خلیفۀ اول :
مسلم بن حجاج نیشابوری در کتاب  خود که به صحیح مسلم معروف است ، در باب حکم الفیء در ضمن روایت سوم یا چهارم این باب { بنابر چاپ های مختلف این کتاب } از قول عمر بن خطاب نقل می کند که :
قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّى لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ
ترجمه :
عمر به امیرالمؤمنین(ع) و عباس گفت : وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت ، ابوبکر گفت : من ولیّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم . شما دو نفر به نزد او آمدید و یکی تان میراث عمو را برای خودش و دیگری میراث پدر را برای همسرش طلب نمودید . ابوبکر در جوابتان گفت : رسول خدا فرموده : ما از خود ارث بر جا نمی گذاریم و آنچه از ما به جا می مانَد ، صدقه است . ولی شما او را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار دانستید در حالی که خدا می داند که او راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق بود . سپس ابوبکر از دنیا رفت و من بعد از او ولیّ رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و ولیّ ابوبکر شدم ولی شما مرا هم دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار می دانید در حالی خدا می داند که من راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق هستم
طبق این روایت که در یکی از معتبرترین کتب اهل سنت وارد شده ، نظر عمر با نظر امیرالمؤمنین و عباس عموی پیامبر درباره ابوبکر متفاوت است . به اعتراف خود عمر دو نفر اول ابوبکر و به دنبال او عمر را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار می دانستند ولی عمر ابوبکر و خودش را راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق می دانست
پس اینطور نبوده که همۀ صحابه ابوبکر و عمر را قبول داشته باشند و آنها را انسان های درستی بدانند
سوال اینجاست که چرا وقتی ما شیعیان بگوییم : بالای چشم ابوبکر و عمر ابروست ، به خروج از دین و رفض متهم می شویم اما وقتی دو صحابۀ مهم و بزرگ پیامبر(ص) این چهار صفت رذیله را به این دو نفر نسبت می دهند ، هیچ ایرادی ندارد ؟!؟
جالب این است که محمد بن اسماعیل بخاری در باب فرض الخمس کتاب صحیح خود هنگام نقل همین روایت ، این چهار واژه را به خاطر حفظ آبروی ابوبکر و عمر سانسور نموده است ! به متن حدیث به نقل بخاری دقت بفرمایید :

ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِيَّهُ - صلى الله عليه وسلم - فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - . فَقَبَضَهَا أَبُو بَكْرٍ ، فَعَمِلَ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ فِيهَا لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ أَبَا بَكْرٍ ، فَكُنْتُ أَنَا وَلِىَّ أَبِى بَكْرٍ ، فَقَبَضْتُهَا سَنَتَيْنِ مِنْ إِمَارَتِى ، أَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَمَا عَمِلَ فِيهَا أَبُو بَكْرٍ ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّى فِيهَا لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ جِئْتُمَانِى تُكَلِّمَانِى وَكَلِمَتُكُمَا وَاحِدَةٌ ، وَأَمْرُكُمَا وَاحِدٌ ، جِئْتَنِى يَا عَبَّاسُ تَسْأَلُنِى نَصِيبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ ، وَجَاءَنِى هَذَا - يُرِيدُ عَلِيًّا - يُرِيدُ نَصِيبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا ، فَقُلْتُ لَكُمَا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ »
آیا اهل سنّت پاسخی برای این قضیه دارند ؟ آیا اگر ما نیز همانند این دو صحابۀ پیامبر ، دو خلیفۀ اول را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار بدانیم ، کافر می شویم ؟!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:32  توسط احمدیاسر وافی  | 

چندی قبل مطلبی درباره نامه های منسوب به انیشتن به مرحوم آیت الله بروجردی نوشته بودم . اینک نوه آن مرحوم نیز در این باره مطالبی فرموده اند . در این آدرس :


http://www.shia-news.com/fa/news/34784

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:47  توسط احمدیاسر وافی  | 

چندی قبل از کتاب ارزشمند ( فضیلت های فراموش شده ) سخن به میان آوردم . این کتاب نزدیک به صد صفحه و شرح حال مرحوم ملاعباس تربتی معروف به حاج آخوند است که به قلم شیوای فرزند دانشمندشان مرحوم حسینعلی راشد که سخنرانی هایش در رایوی زمان شاه را بالای چهل ساله ها هنوز به خاطر دارند ، به نگارش درآمده است
مطالعۀ این کتاب هر خواننده ای را تحت تأثیر قرار می دهد و به نظرم اگر یک ضد آخوند یا حتی ضد دین هم آن را بخواند ، به دین و روحانیت علاقه مند می گردد
این کتاب در بازار به قیمت 2500 به فروش می رسد که متاسفانه بیش از نیمی از آن را مقدمه جناب جلال رفیع به خود اختصاص داده است
کاش می شد به مؤسسه اطلاعات پیشنهاد داد که فقط خود کتاب بدون مقدمه را چاپ کنند تا به قیمت ارزان تری در دسترس علاقه مندان قرار بگیرد
غرض آنکه : با همان تعریف یک سطری که چندی پیش از این کتاب نمودم ، خواهربزرگوارمان خانم گالشی اعلام آمادگی کردند که تمام متن آن را تایپ کنند تا در وبلاگ قرار دهیم و مورد استفاده رایگان همه علاقه مندان قرار بگیرد
نمی دانم آیا این کار موجب اعتراض مؤسسه ی اطلاعات که این کتاب را چاپ کرده خواهد شد یا آن ها نیز به خاطر شناسایی این مرد بزرگ ، از این کار استقبال می کنند ؟ فعلا تا صاحب امتیاز این کتاب اعتراض نکرده ، متن این کتاب را در وبلاگ قرار می دهم و البته به محض اعتراض آن را حذف خواهم نمود !
با تشکر از زحمتی که خانم گالشی متقبّل شده اند ، در این پست یکی از قسمت های کتاب را می آورم تا خوانندگان با شخصیت این مرد آشنا شوند و نسبت به درج کامل شرح حال او در وبلاگ تشنه تر گردند . امیدوارم با همتی که در خانم گالشی سراغ دارم ، ظرف یک ماه آینده تمام کتاب را تایپ نمایند
صفحه 119 کتاب :
( پدرم را هر کس به هر مجلس روضه ای دعوت می کرد ، خواه آن شخص خان ولایت بود و مجلس با شکوهی داشت یا پیرزن فقیری که در کلبه ی خودش مجلس برپا کرده بود ، همه را می پذیرفت و مانند نماز خواندن بر خود واجب می دانست که برود و تا حدّی که می تواند آن ها را موعظه کند و مسائل دینی آن ها را برایشان بگوید . و هر کس که فوت می کرد ، خواه از بزرگان شهر و یا کمترین فقیر و به او اطلاع می دادند ، برای حاضر شدن در محلّ غسل و کفن و دفن او می رفت و مسائل را با همۀ مستحبات برای غسّال ها می گفت و به آن ها تأکید می کرد که با نیّت قربت به خدا غسل بدهند نه به قصد اجرت تا غسل میّت صحیح باشد و مستحبات کفن را بیان می کرد و بر جنازه نماز می خواند و صبر می کرد تا او دفن می کردند و مراقبت می کرد که گور و لحد را با رعایت مستحبات حفر کنند و میّت را در هنگام سپردن به خاک زجر ندهند و با دست { نه با بیل } خاک را در قبرش بریزند و قبلا نیکو خشت بچینند و لای آن ها را بگیرند که خاک روی میّت نریزد . همین که قبر از خاک پر می شد ، روی آن آب می پاشید و { و همان طور که در روایات سفارش شده } پنج انگشت خود را در خاک مرطوب فرو می بُرد و سورۀ حمد و سه قل هو الله می خواند . پس از مراسم تدفین ،  بازماندگان میّت را تا خانۀ آن ها همراهی می کرد و دلداری می داد و ضمنا موعظه می کرد که اگر تازه گذشته ، حقوق واجبه ای بر گردن داشته ، ادا کنند و فقط در فکر تقسیم میراث او نباشند و بر سر تقسیم میراث با یکدیگر موعظه نکنند و اگر میّت پسر بزرگی داشت ، به او مسألۀ قضای نمازهای پدرش را یادآوری می کرد و غالبا در همۀ این حالات روزه بود و از هیچ کس در مقابل هیچ یک از این کارها حتی برای مجلس عقدی که می رفت ، پول قبول نمی کرد و همۀ این کارها را از لحاظ شرعی بر خودش واجب می دانست که انجام بدهد و گذشته از آن ، احساس ننگ و عار و خفّت می کرد که در مقابل این کارها پول بگیرد . پدرم زنی را که شوهرش مُرده بود و یا دختر را با اجازۀ ولیّش برای کسی که می خواست شوهر او باشد ، عقد می کرد اما عقد زنی را که طلاق داده شده بود ، هرگز نمی خواند و برای مردی هم که زن داشت و می خواست زن دیگر بگیرد ، حاضر نبود صیغۀ عقد جاری کند و هرگز در تمام عمرش صیغۀ طلاق برای کسی جاری نکرد . در مجالس عقد هم که حاضر می شد ، از اول تا به آخر همه را موعظه می کرد و تاکید می نمود که تشریفات را کم کنند و مهریه ها را سبک بگیرند و نیّت ها را خالص گردانند و خدا را بیشتر در نظر داشته باشند )
لطفا یک بار دیگر سطرهای بالا را مرور کنید . آیا اگر در هر شهری یک آخوند این جوری داشتیم ، وضعمان مثل حالا بود ؟! تازه این گوشه ای از زندگی و حالات و فعالیّت های روزمرّۀ مرحوم حاج آخوند است . در انتظار درج بقیۀ مطالب کتاب در وبلاگ باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:38  توسط احمدیاسر وافی  | 

روایتی دیدم که شخصی خدمت حضرت رسول (ص) آمد و پرسید : ( مَن أبَرّ ؟ ) یعنی به چه کسی نیکی کنم ؟ حضرت فرمودند : ( اُمَّک ) یعنی مادرت . آن مرد پرسید : ( ثُمَّ مَن ؟ ) سپس چه کسی ؟ حضرت دوباره فرمود : ( اُمَّک ) . دوباره پرسید : سپس چه کسی ؟ و حضرت برای بار سوم  فرمودند : أمَّک . آن مرد برای چهارم پرسید : بعد از مادر به چه کسی نیکی کنم و حضرت فرمود : ( اَباک ) یعنی پدرت
معلوم می شود مادر را سه برابر پدر باید احترام کرد چرا که بیش از پدر برای انسان زحمت کشیده و در نتیجه حق بیشتری به گردن انسان دارد
در روایت دیگری دیدم . مردی که مادر پیر خود را به دوش گرفته بود و طواف می داد ، پیغمبر را دید . عرض کرد : یا رسول الله ، من مادر پیرم را به دوش گرفته ام و به حج آورده ام . آیا حق او را ادا کرده ام . حضرت فرمودند : حتی حق یکی از ناله های هنگام زایمانش را ادا نکرده ای !
چه کسی جز مادر حاضر است نه ماه کودک را در شکمش حمل کند ؟
چه کسی جز مادر حاضر است درد زایمان را تحمل کند
چه کسی جز مادر حاضر است شب تا صبح بی خوابی بکشد و اگر هم لحظه ای خوابش بُرد تا بچه گریه کرد بیدار شود تا به او شیر دهد
یک بار که عیال بنده بیمار بود ، به من گفت : یاسر ، امشب نمی توانم حرکت کنم . هر وقت پتو از روی بچه ها کنار رفت ، آن را رویشان بکش تا سرما نخورند . من گرفتم خوابیدم ولی شاید نیم ساعت به نیم ساعت صدای او بیدارم کرد که یاسر ، پتو از روی محمدحسین کنار رفته ، درستش کن . دوباره نیم ساعت بعد : یاسر ، بتو از روی محسن کنار رفته ، درستش کن و دوباره نیم ساعت بعد . . . ! خلاصه آن شب فکر کنم ده بیست بار مرا بیدار کرد که بتوی بچه ها را درست کنم و من تازه آن شب فهمیدم که وقتی شب ها در خواب خوش فرو رفته ام ، او دائما مراقب کنار نرفتن پتو از روی بچه هاست ! از آن به بعد دیگه وقتی صبح ها بعد از نماز صبح می خوابه ، به او اعتراض نمی کنم که نخواب ، خواب بین الطلوعین کراهت داره . چون فهمیدم خواب بین الطلوعین واسه من که شب تا صبح با خیال راحت خوابیدم و به قول عیال هر وقت سرمام میشه ، پتو را از روی بچه ها می کشم روی خودم ! کراهت داره نه برای او !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:4  توسط احمدیاسر وافی  | 

یادتونه یکبار از کتاب زن در آینه جلال و جمال انتقاد کرده بودم و سیل انتقادات به رویم سرازیر شد ، امروز دیدم یکی از علمای بزرگ نیز برداشت مرا از آن کتاب دارد . علاقمندان به این آدرس مراجعه کنند

http://chaei.blogfa.com/cat-44.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:13  توسط احمدیاسر وافی  | 

مرحوم استاد علی صفایی رو خیلی هاتون می شناسین . صاحب کتاب های متعدد و صاحب یک سبک خاص در نویسندگی مذهبی
یک کتاب چاپ شده به نام خاطراتی از استاد و خاطرات دوستان و شاگردان ایشان را ذکر کرده است . داشتم مطالعه می کردم که یک قضیه اش به نظرم جالب اومد :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:26  توسط احمدیاسر وافی  | 

چه کتابیه این کتاب ( فضیلت های فراموش شده ) !

شاید 15 سال قبل برای اولین بار مطالعه کردم و یادمه تا چند روز تحت تأثیر بودم . امروز دوباره دیدم و خاطراتم زنده شد . کاش چند ملیارد پول داشتم و با تیراژ چند ملیون چاپ می کردم و به طور رایگان در اختیار جوانان قرار می دادم . کاش

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:54  توسط احمدیاسر وافی  | 

هفته ی قبل به مناسبت روز معلم ، با حضور اساتید مدرسه معصومیه مجلسی برپا شد که سخنرانش حاجاقا فیاضی بودند . ایشان در ضمن سخنانشان درمورد اهمیت تدریس و اینکه به هیچ وجه نباید آن را ترک کرد ، جمله ی عجیبی را از مرحوم علامه طباطبایی نقل کردند :
تدریس کنید حتی برای غیر خدا
امام جماعت شوید فقط برای خدا
قاضی نشوید حتی برای خدا !
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:51  توسط احمدیاسر وافی  | 

مرحوم مجلسى در جلد 88 بحار می فرماید : از پدرم شنیدم که از «شيخ بهايى» نقل می کرد که : از بزرگان و اساتيدم شنيدم كه اين دستورالعمل از حضرت ولىّ عصر(عليه السلام) درباره استخاره با تسبيح رسيده است که : تسبيح را به دست مى گيرى و سه بار صلوات مى فرستى و آنگاه قسمتى از تسبيح را مى گيرى و دوتا دوتا  می شماری ؛ اگر در پايان يك دانه باقى ماند، کار مورد نظر را انجام بده و اگر دو دانه باقى ماند، کار مورد نظر را انجام نده
البته از مرحوم آیت الله مرعشی نجفی نقل شده که در یکی از تشرفات از حضرت شنیده اند که : اگر دو دانه باقی ماند ، بد است ولی اگر یک دانه ماند ، دوباره به قصد ترک آن کار ، قسمتی از تسبیح را انتخاب کند و بشمارد ؛ اگر دوباره یکی آمد ، میانه و اگر دو تا آمد ، ترکش بد است
برخی اساتید هم بعد از سه صلوات و قبل از شمردن ،  این ذکر را می گفتند : ( أسأل الله برحمته خِیَرة فی عافیة ) یعنی از خداوند به رحمتش خیر همراه عافیت را درخواست می کنم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:32  توسط احمدیاسر وافی  | 

زائران { چه در حج و عمره و چه در عتبات عالیات } باید بدانند که شرط  قبولی زیارت آن است که همراه با اخلاص و به دور از هر گونه ریا ،خودنمایی و عُجب و غرور باشد . زیارتی که باید باعث نزدیک تر شدن ما به خدا باشد اگر سبب غرور گردد ، باعث دوری ما از رحمت الهی می گردد

به عنوان مثال احمد بن هلال یکی ازاصحاب ائمه و راویان حدیث است و در حالات او نوشته اند که پنجاه و چهار بار به حج رفته که بیست بار آن پیاده بوده است ولی به علت انحرافی که پیدا کرد و به بدعت گزاری روی آورد ، امام عسکری ( علیه السلام ) در پاسخ شیعیان که درباره ی او سوال کرده بودند ، سه بار فرمودند : (لارحمه الله) یعنی خدا او را رحمت نکند و نیز فرمودند : (نحن نبرأ الی الله من ابن هلال) یعنی ما از ابن هلال بیزاری می جوییم !

وای به حال ما اگر امامی که دریای رحمت و مظهر لطف و رأفت الهی است ، از ما بیزاری بجوید و از خدا بخواهد که رحمتش را شامل حال ما نفرماید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:23  توسط احمدیاسر وافی  | 

حتما نام مزار شریف را شنیده اید . پنجمین شهر مهم کشور افغانستان در ده کیلومتری بلخ
  اهميت مَزارشريف افغانستان به خاطر زیارت گاهی است كه به زعم مردم آن سامان از اميرالمؤمنين على (ع) است. اين مرقد را سلطان على ميرزا در آغاز قرن نهم هجرى (802 ه‍ .ق) بنا كرد.
ما می دانیم که مرقد شریف حضرت در نجف اشرف است . پس علت انتساب آن مقبره به امیرالمؤمنین (ع) چيست؟!
حضرت آیت الله بهجت (ره) فرموده اند : از عجائبی که در ایران از آن مطلع شدیم ، این است که کتابی در خزینه حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف به دست آمده که در آن آمده است که : اميري در بلخ، يكي از ايالات افغانستان به زخم غير قابل علاجي مبتلا مي شود، شبي در خواب حضرت امير(ع) را مي بيند، حضرت به ايشان مي فرمايد:
علاجش روغن« لا و لا » است. بيدار مي شود، به هر كس از علماي مذاهب اسلامي مي گويد كه روغن«لا و لا» چيست؟ اظهار بي اطلاعي مي كنند تا اين كه يكي از شيعيان [ظاهراً از علماي شيعه افغانستان] مي گويد: من مي دانم و او را به نزد امير مي برند. مي گويد: منظور حضرت روغن زيتون است به دليل آيه 25 سوره نور: { شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيتُونَةٍ لا شَرقِيَّةٍ وَ لا غَربِيّةِ }
امير زخم  با روغن زيتون مداوا مي كند و بهبود میابد و آن شخص در اثر اين خدمت از مُقرّبان امير مي گردد ولي ديگران از جمله علماي اهل تسنّن از روي حسد نزد امير از او شكايت مي كنند كه او از روافض است و به صحابه - از جمله معاويه- دشنام مي دهد
امير مجلسي با حضور علما تشكيل مي دهد و از او در محضر آنان مي پرسد كه آيا شما به معاويه دشنام مي دهيد؟ وی مي گويد: بله، نه تنها به او بلكه هر كسي قبل از او، خود را خليفه مي دانست يعني عثمان را هم دشنام مي دهم . حضّار خوشحال می شوند که خودش اعتراف کرد . امیر تعجب کرد و گفت : آیا درست می شنوم ؟ شما به حضرت عثمان ذوالنورین دشنام می دهید ؟ می گوید : بله و كسي كه با تشکیل شورای شش نفره باعث انتخاب عثمان به خلافت شد . خوشحالی حاضران و تعجب امیر بیشتر شد و گفت : یعنی به حضرت عمرفاروق دشنام می دهی ؟ می گوید : بله و همچنین به کسی که او را خلیفه ی بعد از خود نمود . امیر پرسید : منظورت حضرت ابوبکر صدیق است : گفت : آری !
در هر حال بعد از اعتراف او و اثبات ارتدادش در نزد علمای سُنّی و قُضات، بساطی پهن کردند و جلاد را خبر کردند تا همانجا گردن این رافضی را بزند . امیر که از طرفی به خاطر حقی که او بر گردنش داشت و بیماریش را درمان نموده بود ، به او علاقه داشت و از طرفی چاره ای جز اجازه قتل او را نداشت ، گفت : من حرفی ندارم ، ولی فقط بگذاريد ببینیم براي ادعاي خود، بينه و دليلی اقامه می كند یا نه ؟ اگر دلیلی داشت به آن گوش دهیم و اگر قانع نشدیم ، حكم قتل او را اجرا نمایید
از سخن امير اطاعت نمودند و به او گفتند: اقامه دليل كن، به چه دليل خُلفای رسول خدا (ص) را لعن مي كني؟
پاسخ داد: شما مي دانيد كه حاتم طائي يك دختر داشت، اين دختر بعد از فوت پدر در جنگی اسیر شده و وقتی او را به خدمت پيامبراكرم(ص) آوردند و حضرت فهمیدند که او دختر حاتم طائی است ، به احترام پدر كافر او كه به جود و احسان معروف بود، دستور آزادیش را صادر فرمودند و يك گله گاو و يك گله گوسفند و شتر به او هديه داد و فرمودند او را با عزت و احترام به قبیله اش برسانید ولي همين پيغمبر اكرم(ص) بعد از رحلت خود در ميان امت، دختر گرامي خود فاطمه زهرا(س) را به يادگار گذاشت، آيا جا داشت كه حق تنها دختر پيامبر را غصب كنند و به جاي احسان و اكرام به او، فدك را از دست او بگيرند و وقتی برای اثبات اینکه حضرت فدک را به او بخشیده اند ، دو شاهد آورد ، شاهد های او را قبول نکنند ؟! حتی اگر فدک مال ایشان هم نبود ، جا داشت به پاس احترام پدرش فدک را به او بدهند . مگر پیامبر از حاتم طائی و دخترش از دختر حاتم کمتر بود ؟ !
اهل مجلس منقلب شدند و امير و علما صدایشان به گريه بلند شد و تا مدتي كه آن عالم شيعي در ميان آنها بود، محترم بود و سه سال بعد از اين قضيه وفات كرد و از جنازه او تجليل نمودند و با احترام دفن كردند و بر روي قبر او ضريح و گنبدي و بارگاهي ساختند، و مورد احترام و زيارتگاه قرار گرفت
از قضا نام او «علي» و نام پدر او «ابو طالب» بود، لذا روي مرقد او نوشتند:

«هذا قَبرُ عَلِيّ بنِ اَبي طالِب»
اين مكان همان «مزار شريف» معروف است كه الان در افغانستان مورد علاقه و احترام اهالی آنجا مي باشد كه به خاطر هم نام بودن با علي (ع) گمان كرده اند كه مزار اوست و چه كرامت ها كه از آن ظاهر نگشته است !
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:27  توسط احمدیاسر وافی  | 

طلبه منتقد که ظاهرا یک بانو هم هستند ، جملاتی از محروم دکتر شریعتی را در وبلاگ  خود گذاشته اند و از خوانندگان درخواست کرده اند که نقد خود را بر آن جملات بنویسند

آدرس وبلاگ ایشان :

talabeh5.blogfa.com

اولا هر کس این جملات را بخواند و گوینده ی آن را نشناسد ، تصور می کند که یک ضد دین فمنیست آن ها را گفته است نه یک مدعی اسلام شناسی ! اما نقدهای موردی از این قرار است : خطاب به مرد گفته است :

"
زن دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر"در حالیکه مسأله ی دیه کاملا با قضیه حدّ زنا فرق دارد . اولی امری اقتصادی و جبران خسارت وارده به خاطر از دست دادن نان آور خانواده و دومی امری جزائی و به جهت پیشگیری از بزهکاری است . آیا ایشان انتظار دارد زن زانیه نصف مرد زانی شلاق بخورد ؟ آن هم زانیه ای که با میل و رغبت تن به زنا داده است . چون اگر مرد زن را به این عمل مجبور کند ، نه تنها بر زن حدّی نیست که مرد باید کشته شود . در مسأله ی نصف بودن دیه زن نیز سخن بسیار است و مجال اندک ولی به اندازه ای که حتی بچه ها هم قانع شوند می توانم بگویم : اگر دیه را در کفن مقتول قرار می دادند و با او دفن می کردند ، جا داشت که زن ها اعتراض کنند که چرا در کفن ما 45 ملیون و در کفن مردهای مقتول 90 ملیون قرار می دهید ؟! درحالیکه دیه به ورثه ی مقتول می رسد . مثلا اگر زن و شوهری را در نظر بگیریم بدون فرزند و پدر و مادر ، اگر زن کشته شود ، 45 ملیون به مرد و اگر مرد کشته شود ، 90 ملیون به زن می رسد . پس در حقیقت زن دو برابر بیشتر از مرد گیرش آمده است !گفته است :

" زن می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …."

عجبا ! در این جمله صریحا با دین و قرآن در افتاده است ! مگر تعدد زوجات را قرآن تجویز نفرموده است ؟ البته با شرائطی که همه می دانند و نیاز به توضیح نیست . اینکه ایشان علاقه داشته همسرش هم مثل خودش در انتخاب سه شوهر دیگر مختار باشد ، ربطی به بقیه ی مردها ندارد !
گفته است :

 
"زن برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی "
اولا : اگر دختری رشیده باشد یعنی از نظر سنی و عقلی در حدی باشد که مصلحت خود را تشخیص دهد ، به نظر خیلی از فقهاء فعلی و مشهور قُدَماء نیازی به اذن ولیّ ندارد و اگر کفوی به خواستگاری دختری آمد و پدر بدون علت مخالفت کند ، به نظر همه مراجع اذن او معتبر نیست . ثانیا : تعبیر ( به لطف قانونگذار ) یعنی چه ؟! آیا جناب دکتر معتقد بوده که خداوند متعال به مرد لطف داشته و در حق زن کم لطفی کرده است ؟! این یعنی خداوند بین مرد و زن تبعیض قائل شده و به جنس زن ظلم کرده است در حالیکه خدا نه با زن پدرکشتگی دارد و نه با مرد پسرخاله است . آیا یک مسلمان می تواند چنین سخنی بر زبان بیاورد ؟ یک مسلمان نهایتا اگر حکمت برخی از دستورات خالق حکیم را نفهمید ، می گوید : من تسلیم هستم نه اینکه او را به کم لطفی متّهم کند
گفته است :

"
او در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو . . . ! "آیا منظور ایشان اعتراض به خلقت خداست یا اشاره به این است که در عُرف ، پسران در یزهکاری آزادتر از دختران هستند ؟ اگر اولی است ، در حقیقت اعتراض به خداست که چرا دختران را باکره قرار داده و برای پسران چفت و بستی خلقت نفرموده است ؟! و اگر منظور دومی است ، آیا منظور عرف متدیّنین است یا عرف فسّاق ؟ در عرف متدین که چه دختر زنا کند و چه پسر ، هر دو به یک اندازه مورد مذمت و نکوهش قرار دارند . عرف فساق هم که برایشان فرق نمی کند که دختر مرتکب این خطا شود یا پسر . در شرع و دین هم که به اعتراف خودتان حدّ زنا برای مرد و زن یکسان است
گفته است :

"
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی "طبق کدام قانون مدنی یا جزایی یا قضایی اگر مرد زن را بزند ، مجرم نیست . اگر مرد یک سیلی به زن بزند و سرخ شود ، زن می تواند به دادگاه برود و حداقل یک مثقال و نیم دیه از مرد بگیرد و اگر سیاه شود ، شش مثقال و حاکم شرع نیز می تواند مرد را به هر چند ضربه شلاق که برای بازدارندگی او تشخیص می دهد ، محکوم کند
گفته است :

 "
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی "در زمان ما که زن و مرد با مشورت و توافق یکدیگر نام کودک را انتخاب می کنند و تا جایی که خبر دارم در زمان دکتر  هم نام نوزاد را یکی از بزرگان فامیل یا عالم روستا و شهر انتخاب می کرده است . مثلا آیا پدر دکتر نام او را علی گذاشته است ؟ شاید . ولی آیا مادرش ناراضی بوده ؟ نمی دانم !
گفته است :

 "
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد "اتفاقا خود زن ها بیشتر نگرانند که فرزندشان دختر نباشد ! و خودشان بر یکدیگر به خاطر پسرزایی فخر می فروشند ! گو اینکه اگر مردی نیز از دختر بدش می آید ، در ذهن او رسوباتی از افکار جاهلیت است . در حالیکه سیاق عبارات نویسنده به گونه ای است که این را در ذهن خواننده إلقاء می کند که این فکر فکری دینی و مذهبی است
گفته است :

 "
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی "من به عنوان یک مرد که همسرم چهار فرزند به دنیا آورده است ، حتی یک بار هم خواب حوریان بهشتی را ندیده ام . حالا جناب دکتر چرا خواب های خود را به حساب همه ی مردان می گذارند ، الله أعلم !
گفته است :

 "
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر "نمی دانم دکتر چه علاقه ای داشته که همه جا نام مادر خود را بگوید ؟!؟ و گذشته از شوخی ، مادر و خواهر و دختر انسان ، ناموس انسان محسوب می شوند و یک انسان با غیرت از بردن نام کوچک آن ها إکراه دارد مگر آنکه جناب دکتر برای غیرت نیز تفسیری متفاوت داشته باشند !
گفته است :

"
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد"

گویا مرد این پنج مرحله را طیّ نمی کند ! البته به جای مادر ، پدر می شود !
و در پایان گفته است :

"
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند ؛ چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد "بیچاره همسر شریعتی چه زجری از دست او کشیده بوده و ما خبر نداشتیم !

و چه زیباست سخن مرحوم استاد مطهری که درباره او گفته است :

 اغلب آثار شریعتی از نظری هنری ، اعلی، از نظر علمی ، متوسط، از نظر فلسفی ، کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی ، صفر است

بخش نظرات را باز می گذارم ولی نمایش نظرات به معنای تأیید محتوای آن نیست چون گاهی چند روز یک بار به وب سر می زنم و نظرات را حذف یا پاسخ می دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:5  توسط احمدیاسر وافی  | 

پدرم نقل می کردند که یک دایی داشتند به نام محمدهادی که در کودکی اتفاق عجیبی برایش افتاده بود از این قرار که در روستایی زندگی می کرده اند و یک روز مادرش وارد اتاق می شود ( اتاق های آن زمان مخصوصا خانه های روستایی هم که در و پیکر درست و حسابی نداشته ) و می بیند که محمدهادی خردسال نشسته و کله ی یک مار را گرفته و هی می زند در کاسه ماستی که جلویش قرار داشته و می لیسد ! حالا آیا جناب مار حال نیش زدن نداشته با اینکه مارهای کویر هم نیششان کشنده است یا اینکه از اینکه کله اش به ماست آغشته شود و سپس لیسیده گردد ، لذت می بُرده ، نمی دانم ! ولی به هر حال مادرش با دیدن این صحنه غش می کند و وقتی دیگران با فریاد او می آیند ، با کلی زحمت و احتیاط نزدیک می روند و مار را از دست محمدهادی آزاد ! می کنند . معلوم میشه وقتی که محمدهادی می خواسته ماست بخورد ، سر و کله ای آن مار پیدا می شود و محمدهادی هم از قیافه اش خوشش می آید و با دست کله او را می گیرد و به عنوان قاشق ماست خوری استفاده می کند !
خلاصه وقتی اجل کسی فرا نرسیده باشد ، مار هم در دهانش برود ، طوریش نمی شه
ولی وای به حال آن وقتی که اجل شخصی فرا رسیده باشد که قضیه زیر مُبَیِّن آن است :
یکی از دوستان نقل کرد که در روزنامه خوانده بود که : ظاهرا در یزد ، شخصی نصف شب در حالی که در رختخوابش خوابیده بوده ، خمیازه می کشد . دقیقا در همان لحظه موشی هم در حال دویدن بوده ( شاید هم خواب گربه را دیده بوده و از خواب پریده و از ترس داشته فرار می کرده ! ) خلاصه مسیر دویدن این موش به صورتی بوده که یک راست می رود در دهان آن آقای خوابِ در حال خمیازه کشیدن ! طرف از خواب می پره و از هول احساس شیئی در دهانش فریاد می کشد و همین فریاد راه گلو را برای موش هموار می کند و موش به داخل حلقومش می رود و خفه می شود ( آن آقا را می گویم . از سرنوشت موش بی اطلاعم ! )
آیا همین دو تا قضیه کافی نیست که انسان خودش را به خدا بسپارد و دل به دنیا نبندد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19  توسط احمدیاسر وافی  | 

http://up98.org/upload/server1/02/i/yo1kfxdu1rw6s6c2lt2.docx
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:21  توسط احمدیاسر وافی  | 

شيخ محمد بن محمد بن احمد چشتي داغستاني، در كتاب: (اللُؤلُؤة المثنية فی الآثار المعنعنة المرویة : چاپ مصر ، صفحه 217 ) از سيد محمد غمّاري شافعي روايت كرده كه در كتاب خود حديثي را نقل كرده كه 17 بانو به نام فاطمه در سند آن قرار گرفته است :

روایت شده از فاطمه دختر حسين رضوي از فاطمه دختر محمد رضوي از فاطمه دختر ابراهيم رضوي از فاطمه دختر محمد موسوي از فاطمه دختر عبدالله علوي از فاطمه دختر حسن حسيني از فاطمه دختر ابو هاشم حسيني از فاطمه دختر محمد بن احمد بن موسي مبرقع از فاطمه دختر احمد بن موسي مبرقع از فاطمه دختر موسي مبرقع از فاطمه دختر ابوالحسن امام رضا(ع) از  فاطـمه دختر حضرت موسي بن جعفر(ع) از فاطمه دختر جعفر بن محمد امام صادق(ع) از فاطمه دختر محمد بن علي امام باقر(ع) از فاطمه دختر علي بن الحسين امام سجاد(ع) از فاطمه دختر ابوعبدالله الحسين(ع) از زينب دختر اميرمؤمنان(ع) از حضرت فاطمه زهرا(س) دختر رسول خدا(ص) از حضرت رسول اكرم(ص) كه فرمودند :

( أَلا مَن ماتَ عَلي حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ شَهيداً )

آگاه باشيد كه هر كس با محبت آل محمّد بميرد ، شهيد از دنيا رفته است

شاید منظور روایت این باشد که : کسی که به قدری عاشق اهل بیت است که اگر در زمان آنها بود ، حاضر بود جانش را فدایشان کند ، اکنون که زمینه ی شهادت برایش فراهم نیست ، اگر به مرگ طبیعی هم بمیرد ، شهید از دنیا رفته است . زیرا { إنّما الأعمال بالنیّات } و نیّت او این است که اگر در زمان امامان معصوم بود یا اگر امام زمان (ع) ظهور نمیایند ، از جان خود دریغ نکند
اللهم عجّل فی فرج مولانا و اجعلنا من المستشهدین بین یدیه
خداوندا ، شهادت در رکاب حضرت بقیة الله را نصیب ما بگردان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:55  توسط احمدیاسر وافی  | 

قَالَ رَجُلٌ لِامْرَأَتِهِ { مردی به همسرش گفت } : اذْهَبِي إِلَى فَاطِمَةَ ( سلام الله علیها ) بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ ( صلی الله علیه و آله ) { به نزد فاطمه دختر رسول خدا برو } فَسَلِيهَا عَنِّي { و از او درباره ی من سؤال کن } أَنَا مِنْ شِيعَتِكُمْ أَوَ لَسْتُ مِنْ شِيعَتِكُمْ { که آیا شوهر من از شیعیان شما است یا نه ؟ } فَسَأَلَتْهَا{ آن زن به نزد حضرت رفت و از حضرت پرسید : شوهرم گفته از شما بپرسم که آیا نام او در زمره ی شیعیان شما هست یا نه ؟ } فَقَالَتْ ( سلام الله علیها ) { حضرت زهرا به آن زن فرمود } : قُولِي لَهُ : إِنْ كُنْتَ تَعْمَلُ بِمَا أَمَرْنَاكَ، وَ تَنْتَهِي عَمَّا زَجَرْنَاكَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شِيعَتِنَا، وَ إِلَّا فَلَا { به شوهرت بگو : اگر به دستورات ما عمل می کنی و از آنچه نهی کرده ایم ، اجتناب می نمایی ، از شیعیان ما هستی و گرنه ، نه }
فَرَجَعَت فاَخبَرَتهُ { آن زن به نزد شوهرش بازگشت و سخن حضرت را به او گفت } ، فَقَالَ : يَا وَيْلِي- وَ مَنْ يَنْفَكُّ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطَايَا { شوهرش نگران شد و گفت : وای بر من ، کیست که از گناهان جدا باشد ؟! }  فَأَنَا إِذَنْ خَالِدٌ فِي النَّارِ { با این حساب من همیشه در جهنم خواهم ماند }  فَإِنَّ مَنْ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِهِمْ فَهُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ { زیرا شنیده ام هر کس از شیعیان اهل بیت نباشد ، در جهنم جاودانه می گردد }
فَرَجَعَتِ الْمَرْأَةُ فَقَالَتْ لِفَاطِمَةَ ( سلام الله علیها ) مَا قَالَ لَهَا زَوْجُهَا { آن زن به نزد حضرت بازگشت و سخن شوهرش را به عرض حضرت رساند }
فَقَالَتْ فَاطِمَةُ ( سلام الله علیها ) : قُولِي لَهُ : لَيْسَ هَكَذَا { حضرت به او فرمود : به او بگو : این گونه که پنداشته ای نیست } [فَإِنَ‏] شِيعَتَنَا مِنْ خِيَارِ أَهْلِ الْجَنَّةِ { شیعیان ما گل سر سبد اهل بهشتند نه اینکه بهشت ویژه ی آن ها باشد }  وَ كُلُّ مُحِبِّينَا وَ مُوَالِي أَوْلِيَائِنَا { بِدان که تمام دوستداران ما و دوستانِ دوستان ما } وَ مُعَادِي أَعْدَائِنَا { و دشمنانِ دشمنان ما } وَ الْمُسَلِّمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ لَنَا { و کسانی که ( محبتشان صادقانه و ) در قلب و زبانشان تسلیمِ ما هستند} لَيْسُوا مِنْ شِيعَتِنَا إِذَا خَالَفُوا أَوَامِرَنَا وَ نَوَاهِيَنَا فِي سَائِرِ الْمُوبِقَاتِ { اگر با دستورات ما مخالفت کنند و مرتکب گناهان شوند ، از شیعیان ما نیستند } وَ هُمْ مَعَ ذَلِكَ فِي الْجَنَّةِ { و در عین حال به خاطر اینکه محبت ما و عداوت دشمنان ما را در دل دارند ، عاقبت بهشتی خواهند بود} وَ لَكِنْ بَعْدَ مَا يُطَهَّرُونَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ { ولی بعد از اینکه با سه راه از گناهانشان تطهیر شوند ، به بهشت می روند . زیرا بهشت جای پاکان و پاکیزگان است} : بِالْبَلَايَا وَ الرَّزَايَا { اول : با بلاها و مصیبت های دنیا } أَوْ فِي عَرَصَاتِ الْقِيَامَةِ بِأَنْوَاعِ شَدَائِدِهَا { اگر بلاها و مصیبت ها گناهانشان را به طور کامل پاک نکرد ، دچار انواع سختی های قبر و برزخ و قیامت می گردند } أَوْ فِي الطَّبَقِ الْأَعْلَى مِنْ جَهَنَّمَ بِعَذَابِهَا { و اگر راه دوم نیز ، باعث تطهیر کامل آنها نشد ، باید وارد جهنم شوند اما نه قعر آن بلکه در طبقه ی بالای جهنم جای می گیرند و عذاب می شوند } إِلَى أَنْ نَسْتَنْقِذَهُمْ- بِحُبِّنَا- مِنْهَا، وَ نَنْقُلَهُمْ إِلَى حَضْرَتِنَا { تا اینکه بالأخره آنها را به خاطر محبّتی که به ما داشتند ، از جهنم نجات می دهیم و در حالی که پاک و پاکیزه شده اند ، به محضر خود منتقل می سازیم } { بحار ج 65 ص 155 }
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:58  توسط احمدیاسر وافی  | 

دیشب پسرعموی گرامیم اکبر آقا وافی می گفت : یکبار زن و شوهری آمدند درمانگاه ، درحالیکه بینی زن مجروح و خونین بود . شوهرش می گفت : زود باش از بینیش عکس بگیر . پرسیدم : خیلی نگرانی ؟ مُشتش را گره کرد و گفت : نه ، می خوام اگه نشکسته ، همین جا جلوی شما یکی دیگه بزنم تا دماغش رو بشکنم ! گفتم : چرا ؟ گفت : آقای دکتر نمی دونید چه کار کرده ! گفتم : من کاری ندارم چه کار کرده ولی بالأخره اشتباهی از او سر زده دیگه ؟ گفت : بله . گفتم : تو خودت تا حالا اشتباه نکردی ؟ اگر واقعا خودت تا حالا اشتباه نکردی ، حق داری انتظار داشته باشی همسرت هم هیچ اشتباهی نکند ولی اگر خودت هم اشتباه داری ، خب اون هم یکی مثل خودت است . با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت و آرام گرفت و نشون به اون نشون که با هم آشتی کردند و چند بار دیگه برای دیدن من به درمانگاه آمدند و کتاب هایی که به آنها داده بودم ، مطالعه کردند
کاش همه ی ما در هنگام دیدن اشتباه دیگران ، خودمان را معصوم ندانیم و چشم پوشی و گذشت را که از صفات الهی است ، پیشه کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:13  توسط احمدیاسر وافی  | 

مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی در کتاب ارزشمند العبقری الحسان می فرماید :
شخص عطاری از اهل بصره می گوید :
روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند. به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند. من اصرار می کردم، ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آنکه آنها را به رسول مختار (صلی الله علیه و آله) و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به اینجا رسید، آنها اظهار کردند: ما از ملازمان حضرت حجت (علیه السلام) هستیم. شخصی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم
همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید. گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم. گفتم : مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همانجا، طلب رخصت کنید، اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم و الا از همان جا برمی گردم و در این صورت، همین که درخواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند. بالأخره وقتی تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند.
من هم با عجله سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آنکه به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون آنکه لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ اما من ایستادم. متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت، عجل الله تعالی فرجه الشریف، قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو و روانه شو. این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حق حضرت حجت، ارواحنا فداه، قسم دادم و بر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آنکه به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد
اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابون هایی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم، به یاد صابون ها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت؛ لذا مجبوربه شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن حفظ کنم؛ اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی  متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت علیه السلام قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت علیه السلام قسم دادم و به روی آب راهی شدم
بالأخره به ساحل دریا رسیدیم و از آنجا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود. همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند نمی دیدم، حضرت فرمودند: ( رُدّوه فانّه رجل صابونی ) : او را برگردانید ؛ زیرا او مردی است صابونی !
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از از وابستگی های دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد. این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آئینه دل به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورتی مطلوب در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:0  توسط احمدیاسر وافی  | 

دیروز از روی ناراحتی مطلبی را با عنوان چرا ساکتید  در وبلاگ درج کرده بودم که امروز که کمی حالم عادی تر شد ُ وقتی دوباره آن را خواندم دیدم خیلی تند رفته ام مخصوصا که برخی بزرگان حوزه را هدف تیر آتشین خودم قرار داده بودم . شاید آنها عذری در سکوت داشته باشند که من از آن بی خبرم

مخصوصا که یکی از کاربران نوشته بود این سخن مال سه سال قبل است و در همان وقت برخی مراجع به طور جدی عکس العمل نشان داده اند

به همین جهت پست مزبور را حذف کردم و اگر اهانتی از آن استشمام می شده که البته تعمدی نبوده از پیشگاه آن ها عذرخواهی می کنم

خداوند ما را از فتنه های آخر الزمان محفوظ بدارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:3  توسط احمدیاسر وافی  | 

حاجاقاي مصباح يزدي ( حفظه الله ) به نقل از مرحوم آیت الله بهجت :

روزی داخل خانه نشسته بودم به گونه ای که صدای دم در ب حیاط را می شنیدم ، بچه همسایه دم در بازی می کرد . فقیری آمد و به او  گفت : برو از خانه تان چیزی برای من بیاور . بچه رو به فقیر کرد و گفت : خب ، برو از مامانت بگیر . فقیرجواب داد : من مامان ندارم تو برو از مامانت بگیر و بیاور

آقای بهجت می فرمودند :


من از این گفتگوی بچه با فقیر یک نکته دستم آمد ، با خودم گفتم این بچه آن قدر به مامانش اطمینان دارد که فکر می کند هر چه بخواهد از او می تواند بگیرد .  اگر ما به همین اندازه که این بچه به مادرش اطمینان دارد  به خداوند اطمینان داشتیم و تمام خواسته های خودر ا از او درخواست می کردیم ، هیچ مشکلی نداشتیم و همه ی کارهایمان درست می شد

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط احمدیاسر وافی  | 

انسان بعضی وقت ها از بعضی اشخاص حرف هایی می شوند که علاوه بر دو تا شاخ ، نزدیک است سُم و حتی دُم در بیاره !

این روزها یه حرفی از یک عمامه به سر در سایت ها منتشر شده که البته اصلش ظاهرا مال مدت ها قبل است

حرف او را بی ارزش تر از اون می بینم که وبلاگم رو به آن آلوده کنم . آدرس سایت شیعه آنلاین رو می دم تا خودتون برید حرفشو بخونید . تعجب از سایت شیعه آنلاینه که به ایشون عنوان حجة الاسلام و المسلمین داده !


http://www.shia-online.ir/article.asp?id=22521
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:40  توسط احمدیاسر وافی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:0  توسط احمدیاسر وافی  | 

دنیاست چو قطره ایّ و ، دریا زهرا
کی فرصت جلوه دارد اینجا ، زهرا

قدرش بود امروز نهان چون دیروز
هنگامه کند و لیک فردا ، زهرا

خالق چو کتاب خلقت انشا فرمود
عالم چو الفبا شد و معنا ، زهرا

احمد که خدا گفت به مدحش : لولاک
کی می شدی آفریده ، لولا ، زهرا

طاها و علی دو بیکران دریایند
وآن برزخ ما بین دو دریا زهرا

او سرّ خدا و لیلة القدر نبی است
خیر دو سرا ، درخت طوبی ، زهرا

بر تخت جلال ، از همه والاتر
بر مسند افتخار ، یکتا ، زهرا

در آل کسا محور شخصیّتهاست
مابین اَب و بَعل و بنیها ، زهرا

سر سلسله ی نسل پیمبر کوثر
سرچشمه ی نور چشم طاها ، زهرا

تنها نه همین مادر سبطین است او
فرمود نبی : اُمّ ابیها ، زهرا

آن پایه که دیروز پیمبر بنهاد
امروز نگهداشته بر پا ، زهرا

از احمد و مرتضی چه باقی مانَد
از مجمعشان شود چو منها ، زهرا

حرمت بنگر که در صفوف محشر
یک زن نبود سواره الا زهرا

هنگام شفاعت چو رسد روز جزا
کافی است برای شیعه ، تنها ، زهرا

حیف است ( حسانا ) که در آتش سوزد
آن شیعه که ورد اوست : زهرا ، زهرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:13  توسط احمدیاسر وافی  | 

مقاله يكي از عزيزان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:6  توسط احمدیاسر وافی  | 

مرحوم سیّد بن طاووس که نام دقیقش رضی الدین علی بن موسی و از علمای بزرگ شیعه در قرن هفتم و صاحب کُتُب متعدّد است ، بی نیاز از توصیف می باشد
درباره ی ایشان قضیه ی عجیبی نقل شده که حیرت انگیز است :
می گویند : سیّد بارها گفته بود : لقمه ی حرام از گلوی من پایین نمی رود و اینگونه استدلال می فرمود که : من با خدای خود قرار گذاشته ام که به هیچ وجه از روی اطلاع و اختیار ، غذای حرام نمی خورم . در عوض تو هم عنایتی کن که حتی در حال غفلت یا جهل نیز مبتلا به غذای حرام نشوم و مطمئنم که خواسته ام مستجاب شده است . چون خدا فرموده : ( اوفوا بعهدی اوفِ بعهدکم ) و من بر پیمانم پا برجا هستم و امکان ندارد خدا عنایتش را از من دریغ فرماید
می گویند : یکی از راهزن ها که به سیّد علاقه داشت و گاهی برای دیدن او به بغداد می آمد ، یک بار این سخن را از سیّد شنید و از آنجایی که گوشت و پوستش با حرام روییده بود ، تصور کرد که سیّد به او گوشه و کنایه می زند . لذا تصمیم گرفت به هر نحوی که شده ، ایشان را از این ادّعا برگردانَد . به همین جهت روز جمعه ای سیّد را برای صرف غذا به باغی که در خارج شهر داشت ، دعوت نمود . سیّد هم دعوت او را که شخصی ظاهر الصلاح بود ، پذیرفت . از آن طرف راهزن به نوچه های خود گفت : بروید و از گله هایی که در بیابان می چرند ، برّه ای بدزدید ولی قبل از آوردنش کاملا مطمئن شوید که صاحبش راضی نیست . چند نفر حرکت کردند و بره ای را از گله ای گرفتند و به چوپان گفتند : صاحب این بره کیست ؟ چوپان گفت : این برّه مال پیرزن فقیری است که در فلان روستا زندگی می کند . آنها به سراغ پیرزن رفتند و گفتند : این بره را به ما می فروشی ؟ پیرزن گفت : هرگز . با شنیدن این سخن خوشحال شدند و برای محکم کاری گفتند : ما چند برابر قیمتش را به تو می دهیم ولی باز هم پیرزن قبول نکرد و گفت : اصلا این بره فروشی نیست . وقتی مطمئن شدند که پیرزن کاملا ناراضی است ، بره را برداشته و بدون اعتنا به گریه و زاری های پیرزن به طرف باغ حرکت کردند . راهزن دستور داد تا گوشت آن را بریان کنند و سیّد به باغ آمد و سفره را پهن کردند و گوشت بره را در سفره گاشتند . همه و از جمله سید بن طاووس مشغول شدند و وقتی از خوردن فارغ گشتند ، راهزن رو کرد به سیّد و گفت : مگر شما نمی گفتید که لقمه ی حرام از گلوی من پایین نمی رود ؟ سید فرمود : آری ، هنوز هم می گویم . راهزن گفت : ولی این بره ای که میل کردید ، دزدی و حرام بود ! سیّد با آرامش کامل و اطمینان خاطر فرمود : امکان ندارد ، من یقین دارم که به غذای حرام مبتلا نمی شوم . این قراردادی است بین من و خدای من و چون من به عهدم وفادارم ، امکان ندارد خداوند زمینه حرام خواری را برایم فراهم کند . راهزن که از محکم گویی سیّد تعجب کرده بود ، گفت : این ها مأموران منند که همین امروز این بره را از پیرزنی که حتی راضی به فروش به چند برابر قیمت نبوده  ،دزدیده اند ؛ آن وقت شما می گویی : حرام نیست ؟! سید فرمود : من کار ندارم این ها بره را از کجا آورده اند . من خدای خود را می شناسم و به وعده هایش یقین دارم . اصلا بیایید برویم سراغ پیرزن ببینیم راست می گویید یا نه ؟
خلاصه همه سوار اسب شدند و به روستا رفتند و پیرزن را یافتند در حالیکه هنوز به خاطر از دست دادن بره اش غمگین بود . سید به او فرمود : ای پیرزن ، آیا تو با رضایت بره ات را به این ها دادی ؟ پیرزن گفت : هرگز ، و این ها را هم حلال نخواهم کرد . سید فرمود : آخر چرا حتی حاضر نشدی به چند برابر قیمت بفروشی ؟
پیرزن گفت : چون وقتی مادر این بره به او باردار بود ، من نذر کرده بودم که اگر بره سالم به دنیا آمد ، آن را به عنوان هدیه برای سید بن طاووس در بغداد ببرم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:48  توسط احمدیاسر وافی  | 

درست است که بر زنی که در عادت ماهانه به سر می بَرَد ، خواندن نماز واجب نیست و نباید هم بخواند ولی نظر به اهمیت یاد خدا و نیاز روح با ارتباط مُستمرّ با حقتعالی ، در روایات متعددی سفارش و تأکید شده که بانوان در این ایام ، هنگام وقت نماز وضو بگیرند و رو یه قبله بنشینند و به مقداری که خواندن نماز وقت می گیرد ، به ذکر و دعا و صلوات مشغول باشند
درست نیست که بانوان متدیّن و نمازخوان ، ماهی هفت هشت روز یعنی حدود یک سوم عمرشان را بدون ذکر و یاد خدا سپری کنند
مخصوصا هنگام صبح که شیطان می گوید : بگیر بخواب ، تو که نماز برایت واجب نیست . سزوار است به خاطر مالیدن دماغ شیطان به خاک هم که باشد ، از جای خود برخیزد و وضو بگیرد و به اندازه پنج دقیقه رو به قبله بنشیند و به تسبیحات اربعه و ذکر صلوات مشغول باشد
مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق (ع) نقل می کند که حضرت فرمودند :  ( يَنْبَغِي لِلْحَائِضِ أَنْ تَتَوَضَّأَ عِنْدَ وَقْتِ كُلِّ صَلَاةٍ ثُمَّ تَسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةَ وَ تَذْكُرَ اللَّهَ‏ مِقْدَارَ مَا كَانَتْ تُصَلِّي ) یعنی سزاوار است برای حائض که در وقت هر نماز وضو بگیرد و رو به قبله بنشیند و به وقدار وقت نماز به ذکر خدا مشغول باشد
این عمل مستحب به قدری مورد تأکید است که در روایت فقه الرضا (ع) با تعبیر وجوب آمده است : (َ يَجِبُ عَلَيْهَا عِنْدَ حُضُورِ كُلِّ صَلَاةٍ أَنْ تَتَوَضَّأَ وُضُوءَ الصَّلَاةِ وَ تَجْلِسَ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ وَ تَذْكُرَ اللَّهَ‏ بِمِقْدَارِ صَلَاتِهَا كُلَّ يَوْم‏ ) که البته وجوب در این روایت به معنای لزوم و شدّت استحباب می باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 19:26  توسط احمدیاسر وافی  | 

یکی از تهمت های وهابی ها به ما شیعیان این است که می گویند : شما سَبّ صحابه می کنید
سبّ یعنی دشنام و صحابه یعنی اصحاب پیامبر گرامی اسلام (ص)
آیا ما به صحابه ی حضرت ، دشنام می دهیم ؟ آیا در طول این هزار و چهارصد سال یکبار شده که یک شیعه بگوید : لعنت بر اصحاب پیامبر ؟! هرگز . شیعه  سلمان و ابوذر و مقداد و عمار از عمق دل دوست دارد . اینها هم اصحاب رسول خدا هستند . آیا شیعه اینها را لعن می کند ؟!
ولی اگر منظورتان اشخاص خاصی هستند که به خاطر جُرم هایی که مرتکب شده اند ، مورد غضب خدا و بُغض رسول او قرار گرفته اند ، بحث دیگری است
پس نگویید : اصحاب پیامبر ، بگویید چند نفری که دور پیغمبر بودند و اظهار ایمان می کردند
اگر هم بگویید : شیعه خُلفا را لعن می کند ، می گوییم : هیچ شیعه ای نگفته : خدایا خلفای رسول خدا را لعنت کن . حضرت علی (ع) هم خلیفه رسول خداست . آیا شیعه به ایشان هم جسارت می کند
ولی اگر منظورتان اشخاص خاصی است که با نقشه قبلی و به زور سر نیزه و إرهاب و تهدید سر کار آمدند و بدون اینکه مُجوّزی از حضرت رسول داشته باشند ، بر کرسیّ خلافت تکیه زدند ، بحث دیگری است
پیامبر (ص) در زمان حیاتش اشخاصی را به عنوان معیار تشخیص حق از باطل قرار دادند
فرمودند : ( علیّ مع الحق و الحق مع علیّ ) تا معلوم شود که هر کس با علی نباشد بر باطل است
فرمودند : ( إنّ الله یغضب لغضب فاطمة و یرضی لرضاها ) تا معلوم شود که هر کس مورد غضب فاطمه باشد ، مغضوب خداست و مغضوب خدا نمی تواند خلیفه ی رسول او باشد
فرمودند ( یا عمار ، تقتلک الفئة الباغیة ) تا معلوم شود که قاتلین عمار ، باغی و ظالم و متجاوزند و لیاقت خلافت رسول خدا را ندارند
آیا شخصی که از اصحاب رسول خدا به شمار می آید ولی وقتی حضرت به او دستوری می دهند ، می گوید : رسول خدا هزیان می گوید ، مسلمان است ؟ آیا این آیه را نشنیده که ( و ما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی ) یعنی پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی گوید و تمام سخنانش از وحی سرچشمه می گیرد
آیا شخصی که حضرت زهرا (س) در حالیکه از او ناراضی است ، از دنیا می رود و وصیت می کند شبانه دفنش کنند تا او بر پیکرش نماز نخواند ، مغضوب خدا نیست
و آیا زنی که بر امیرالمؤمنین در زمانی که خلیفه چهارم شما بود ، می شورد و به بهانه خونخواهی خون شخصی که خود شریک در خونش بوده ، جنگی را به راه می اندازد که 16 هزار مسلمان در رکابش کشته شوند ، فقط به خاطر اینکه همسر رسول خدا بوده ، بهشتی است ؟ آیا زنی که دهها هزار نفر از فرزندانش را به خاطر هوا و هوسش به کشتن دهد ، لیاقت عنوان مادری را دارد ؟
آری ، شیعه از تمام اصحاب پیامبر بیزار و از همه ی همسران حضرت ناراضی نیست . شیعه می گوید : لعنت بر کسانی باد که بعد از رسول خدا ، وصیّ او را خانه نشین کردند و پاره ی تن او را آزردند و جنگ و فتنه به پا کردند . و گرنه شیعه افتخار می کند که مادری مانند خدیجه (س) دارد و به امثال سلمان و ابوذر و مقداد و عمار عشق می ورزد
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِيناً ( احزاب: 57 )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:31  توسط احمدیاسر وافی  | 

در مدینه به بقیع که می روی ، این جمله را از مأمورهای نهی از منکر زیاد می شنوی که ( کمک خواستن از غیر خدا شرک است ) و اگر از آن ها دلیل بخواهی ، فورا می گویند : ( ایاک نستعین ) یعنی خدایا فقط از تو کمک می خواهیم . من نمی دانم اگر یکی از اینها برود جدّه و در دریای سرخ بیفتد و شنا بلد نباشد ، آیا فقط می گوید : خدایا کمکم کن و نجاتم بده یا اگر چشمش به کسانی که در ساحلند بیفتد ، با داد و فریاد از آنها کمک می خواهد ؟! آیا اگر پیر شوند و در کوچه به زمین بخورند و عصا از دستشان رها شود ، به کسی نمی گویند : کمکم کن و دستم را بگیر و بلندم نما ؟ آیا این ها وقتی خودشان مریض می شوند از پزشک و وقتی ماشینشان خراب می شود از میکانیک کمک نمی خواهند ؟! آیا اینگونه کمک خواستن ها شرک است ؟
پس ( ایاک نستعین ) یعنی چه ؟ یعنی خدایا ، همه ی قدرت ها از آنِ توست و مخلوقات وسیله ای بیش نیستند . هر بی سوادی می داند که دکتر شفا نمی دهد . بلکه با قدرت تشخیصی که خدا به او داده ، بیماری را تشخیص می دهد و دارویی را تجویز می کند که خاصیت شفابخشی را هم خدا در آن دارو قرار داده است . دکتر یک وسیله و واسطه است برای تحقق شفای الهی در بدن بیمار
آری ، اگر کسی ائمه را مستقل از خدا بداند و برای آنها دم و دستگاهی جدا از تشکیلات الهی قائل باشد و مثلا برود مشهد و بگوید : یا امام رضا ، خدا که مرا شفا نداد ! آمدم تا شما مرا شفا بدهید ! این حرف شرک آلود و این عقیده ، شرک آمیز است . ما هیچ وقت به ائمه نمی گوییم : گناهان ما را بیامرزید تا وهابی ها فورا بگویند : ( و من یغفر الذنوب الا الله ؟ ) یعنی فقط خدا گناهان را می آمرزد . بلکه ما به ائمه می گوییم : یا وجیها عند الله یعنی ای آبرومند در درگاه الهی ، ای کسی که هر چه داری از خدا داری ، اشفع لنا عندالله یعنی ما را نزد خدا شفاعت کن و از او بخواه که از گناهان ما بگذرد . آیا این هم شرک است ؟ آیا وهابی ها به یکدیگر التماس دعا نمی گویند ؟ آیا هنگام خداحافظی نمی گویند : ( نسألکم الدعاء ) یعنی از تو می خواهم برایم دعا کنی . آیا این شرک است ؟ ما نیز از محبوبترین و مُقرّبترین مخلوقات الهی می خواهیم تا برایمان دعا کنند و از خداوند بخواهند که ما را بیامرزد . فرزندان یعقوب هم به پدرشان گفتند : ( یا أبانا إستغفر لنا إنّا کُنّا خاطئین : سوره یوسف آیه 97 ) یعنی ای پدر ، از خدا برای ما طلب آمرزش کن که ما خطاکار بوده ایم . یعقوب به آن ها چه گفت ؟ آیا گفت : این چه حرفی است که می زنید ؟ من چه کاره ام ؟ چرا نزد من آمده اید ؟ مگر خدا واسطه می خواهد ؟ خودتان از خدا طلب آمرزش کنید . این کارها شرک است و . . .  . خیر ، به جای همه ی این حرفها که حرف دل وهابی هاست ، فرمود : ( سوف أستغفر لکم ربّی  ) یعنی : به زودی برای شما از پروردگارم طلب آمرزش می کنم و نیز قرآن خطاب به پیامبر ( ص ) می فرماید : ( وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّابا رَحیما : سوره نساء آیه 64 ) یعنی اگر منافقینی که به خودشان ظلم کرده اند ، به نزد تو می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و رسول خدا هم برای آنها از خدا طلب آمرزش می کرد ، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند . این آیه به صراحت می فرماید : استغفار مستقیم کافی نیست و باید استغفار رسول هم همراهش شود تا خداوند توبه را بپذیرد . هم ( استغفروا الله ) هم ( استغفر لهم الرسول ) . جالب است بدانید تا سال 1377 همین آیه بر بالای ضریح پیامبر گرامی اسلام ، نقش بسته بود ولی چون با مذاق و عقیده ی وهابی ها سازگار نبود ، آن را پاک کردند و به جایش آیه ی دیگری را نوشتند !
وقتی این ها را به وهابی ها بگویی ، یا بحث را عوض می کنند و می گویند : چرا شما شیعیان خُلَفا را لعن می کنید ؟! یا نهایتا می گویند : کمک خواستن از زنده اشکال ندارد ولی ائمه ی شما مُرده اند و کمک خواستن از مُرده شرک است ! در حالیکه اولا : اگر کمک خواستن شرک باشد ، فرقی بین کمک خواستن از زنده و مُرده نیست . آیا خداوند به شریک زنده راضی و از شریک مُرده بیزار است ؟! ثانیا : ما رسول خدا و ائمه را اصلا مُرده نمی دانیم . جایی که قرآن شهدا را زنده می داند و از اینکه به آنها مُرده بگوییم ، ما را نهی می کند ، آیا رسول خدا مُرده است ؟ اگر مُرده است و درک و فهمی ندارد ، چرا همه ی مسلمانان حتی وهابی ها در نماز خود او را مخاطب قرار داده و بر او سلام می کنند و می گویند : ( السلام علیک ایّها النبیّ ) : سلام بر تو ای پیامبر خدا . سلام خدا بر تو ، ای پیامبری که اداره ی مرقد و مسجد تو به دست کسانی افتاده که ( ایاک نستعین ) را بلدند ولی از ( سوف استغفر لکم ربی ) و ( و استغفر  لهم الرسول ) غافلند یا خود را به غفلت می زنند و مصداق ( یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض ) هستند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:33  توسط احمدیاسر وافی  |