خدایا! صاحبِ ما را برسان

آقای ملایی پرینت بفرمایید




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/26 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: كرامتي از حضرت زهرا (س) 

 نماز جعفر طیار                   

این نمازی است که حضرت رسول اکرم(ص) در روز فتح خبیر به جناب جعفر بن ابی طالب برادر بزرگوار امیر المؤمنین (ع) به عنوان هدیه، تعلیم فرمودند




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/24 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: نماز جعفر طيار 

همه میگویند : عدالت را دوست داریم و طرفدار تحقّق آن هستیم ؛ امّا آیا در این ادّعا صادق هستند ؟ اگر واقعا کسی از ظلم بیزار باشد ، خودش نباید حاضر به ظلم شود . آیا ما اینگونه ایم ؟ از ظلم بیزاریم ؟ یا فقط در مرحله ی شعار و گفتار دَم از تنفّر و مبارزه با ظلم و حمایت از عدالت میزنیم ؟ ولی وقتی به مرحله ی عمل میرسد ، عدالت را اگر به نفعمان نباشد ، زیر پا میگذاریم و ظلم را اگر به سودمان باشد ، با آغوش باز میپذیریم !




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/24 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: عدالت از ادعا تا عمل 

علامه طبا طبایی:یکی از دوستان چنین نقل میکرد که در سفری که از ایران به سوی کربلا میرفتم در نزدیکی صندلی من جوانی ریش تراشیده و فرنگی مآب نشسته بود،از این رو بین ما حرفی رد و بدل نشد.ناگهان صدای این جوان به گریه و زاری بلند شد.بسیار تعجب کردم و پرسیدم چرا گریه می کنی؟

 




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: اي آنكه اگر خدايي هست 

اگر بشنویم در موزه ی فلان کشور دوردست پیراهنی از لباسهای امام سجاد (ع) نگهداری میشود ، خود را به آب و آتش میزنیم که خود را به آنجا برسانیم و لحظه ای به این پیراهن نگاه کنیم . حتی حاضریم ملیونها تومان بدهیم تا یک تکّه از آن لباس را برای تبرّک به دست آوریم




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: پفك خواستن 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد ، نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد ، نیامدی

خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد ، نیامدی

برای ما که خسته ای و دلشکسته ایم ، نه

ولی برای عدّه ای چه خوب شد ، نیامدی!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد ، نیامدی





نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: نيامدي 

مرحوم علامه سید محمد حسین طهرانی در کتاب ارزشمند معاد شناسی می نویسد:( آیت الله حاج میرزا محمد جواد انصاری همدانی برای حقیر نقل کرد که: یکی از بزرگان همدان که با ما سابقه ی دوستی خیلی قدیمی داشت، می گفت:


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: روح جهان 

گاهی به خیال خودمان فضائل اهل بیت ( ع ) را بیان می کنیم ولی در حقیقت بیان یک امر پیش پا افتاده است. گاهی هم آنقدر امر عادی ای است که به اهانت شبیه تر است تا فضیلت! مثل اینکه در مقام تعریف از علمیّت یک ریاضی دان برجسته بگوییم: ( خیلی در ریاضیات تخصّص و مهارت دارد به حدی که جدول ضرب را کاملا حفظ  و مثلا اگر از او بپرسی 8 ضرب در 8؟ بدون تامل درنگ می گوید:64 تا) ! با اینکه اصل این حرف صحیح است ولی نه تنها برای یک ریاضی دان فضیلت و تعریف حساب نمی شود بلکه اگر به گوشش برسد که در مجلسی از او اینگونه تعریف و تمجید کرده اند ناراحت می شود و می گوید: از من تعریف نمی کردید سنگین تر بود! البته ائمه (ع) رؤوفند و به جهل ما واقف و تعریفهای ناقص مارا به دل نمی گیرند ولی باید بدانیم که حتی زنده کردن مردگان نیز برای ائمه فضیلت مهمی محسوب نمی شود چرا که این کار یکی از کارهای حضرت عیسی بوده است که با یک فوت انجام می داد و افتخار حضرت عیسی این است که به حضرت بقیة الله (ع) اقتدا می کند. حضرت مهدی قادرند با یک نگاه مرده را عیسی کنند! یعنی از او یک مسیح مرده زنده کن بسازد . دانستن زبان حیوانات نیز برای ائمه کار مهمی نیست. یکی از کارهای حضرت سلیمان است. همه ی این ها قطره ای از اقیانوس عظمت امام (ع) است و ما هرگاه توانستیم اقیانوس را در استکان جای دهیم خواهیم توانست فضائل اهل بیت را درک کنیم. اهل بیت را تنها اهل بیت می شناسند و خالقشان و السلام

علی را قدر پیغمبر شناسد

 که هر کس خویش را بهتر شناسد



نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: فضائل اهل بیت(ع) 

کربلایی احمد طهرانی : در نزدیکی منزل ما زن بدکاره ای بود که هر شب را تا نیمه در این بزم و آن بزم مشغول به عیّاشی و فساد بود و اینگونه عمر را میگذراند اما یک صفت بسیار عجیب داشت که باعث حیرت همگان شده بود . ویژگی مهمّش این بود که نیمه های شب که از عشرتکده به خانه برمیگشت ، غسلی میکرد و سجّاده ای می انداخت و دو رکعت نماز میخواند ! وقتی از او میپرسیدند این کارت دیگر چه معنا و مفهومی دارد؟ پاسخ میداد : این راه آشتی با خداوند است . این کار را برای آن میکنم که اگر روزی خواستم با او آشتی کنم ، روی برگشت را داشته باشم . پس از مدّتی یکی از بازاریها عاشق او شد و او را با خود به مک به بُرد و همانجا توبه اش داد و آن زن تبدیل به یکی از عابده های دوران شد

 

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: راه آشتی با خدا 

یکبار در تاکسی نشسته بودم . نفر جلو هنگام پیاده شدن یک اسکناس پاره ی وصله ای و به قول معروف ک از جنگ برگشته ! به راننده داد و راننده هم بدون آنکه چیزی بگوید یا حتی ناراحتی در چهره اش آشکار شود ، آن را گرفت و بقیه ی پولش را پس داد . تعجّب کردم . آخه راننده ها از دو چیز خیلی ناراحت میشن : یکی پول درشت و دوم پول پاره پوره . وقتی تاکسی راه افتاد ، خود راننده به حرف آمد و گفت : من با خدای خود عهدی کرده ام و معامله ای نموده ام . گفته ام : خدایا من با بندگان تو سر و کار دارم و آنها هم که همیشه پول سالم و نو همراهشان نیست . من هر گونه پولی بدهند ، با خوشرویی قبول میکنم . تو هم اعمال پاره و پوره و خراب و فرسوده ی مرا قبول کن

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/16 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: معامله با خدا 

مرحوم آیةالله سید مرتضی نجومی : روزی علامه ی امینی به من فرمود : مدّتها فکر میکردم که خداوند متعال چگونه شمر را عداب میکند و جزای آن تشنه لبی و جگرسوختگیِ حضرت سیّدالشهداء(ع) را چگونه میدهد ؟




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/15 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: عذاب شمر در برزخ 

وقتی جوانی از من میپرسه که : حاجاقا چرا ریش تراشیدن در اسلام حرامه ؟ در جوابش به جای اینکه روایاتی که فقها بر طبق اون فتوا به حرمت یا احتیاط واجب داده اند رو پیش بکشم ، میپرسم : اصلا ریش تراشیدن چه فایده ای داره ؟

 اگه بگه : برای نظافت و تمیزی ، میگم : مگه اونهایی که ریش دارن ، کثیفند!؟ با این حساب شما برو موهای سرت رو بتراش ! ولی این کار رو نمیکنی و در عوض اونها رو تمیز و مرتّب نگه میداری . ریش رو هم میشه داشت و تمیز و مرتب نگه داشت

اگه بگه : واسه قشنگی و خوشگلی ، میگم : کی گفته بی ریش از ریشدار خوشگلتره !؟ انصافا مصطفی زمانی وقتی ریش نداره از وقتی در نقش یوزارسیف بازی میکنه ُُ خوشگلتره ؟ تازه جایی که اسلامی که (النظافة من الایمان) و ( ان الله یحب الجمال) را شعار خود قرار داده، گفته : ریش بذارید،میفهمیم که ریش دادشتن منافاتی با نظافت و زیبایی نداره

پس وقتی این دو توجیه از کار افتاد ، فقط میمونه یک جواب دیگه که بعضیها خجالت میکشند بر زبان بیاورند و آن :( تقلید از غربیها) است ! به قول اون روشن فکر معروف : تا از سر تا نوک انگشت پا مثل غربیها نشویم ، پیشرفت نمیکنیم !

اگه واقعا کسی به این خاطر ریش بتراشه ، نه بیان فتوای فقها برایش فایده ای داره نه ذکر روایات اهل بیت(ع)

البته اگرکسی توجیه عقلانی دیگری برای این کار دارد ، منتظر نظرش هستم

 

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/11 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: ریش تراشی 

یکی از سوغاتهایی که حاجیها از سفر حج برای اقوام و دوستان می آورند ، تعریف و تمجید از دیانت و حجاب و نماز اول وقت خواندن سعودیها است ! بعدش هم نتیجه میگیرند که : اون از سنّیها ، این از ما شیعه ها که نه حجابی و نه نمازی چه برسه به نماز اول وقت و شرکت در جماعت !




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/10 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: مقایسه غلط 

پاسخ به سوال جناب غیاثی

سوال :

معلم زیستمون گفت بعضی ها هستند ثابت بودن من وثابت بودن خود رو قبول دارن ولی روح رو قبول ندارن من گفتم مگه ثابت بودن خود دلیلی بر وجود روح نیست گفت ما می گیم چون انسان در طول زندگی خود و من و شخصیتی ثابت داره و با وجود تغییرات جسم پس روح داره ولی اونا می گن اون روح نیست بلکه ذهن و مغز از این حرفاست که جایگاهش در مغز انسان است . شما درباره ی نظر اونا چیزی می دونید؟

جواب :




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ 88/11/06 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: جسم و روح 

                                                           

پاسخ به سوال جناب غیاثی درباره راه مبارزه با حسد :

هادی عزیزم ، سلام

حسد آن است که انسان نتواند نعمت یا مزیتی را برای کسی ببیند و آرزوی زوال آن را از او داشته باشد و اگر هم قدرت داشته باشد از هیچ کوششی در راه زایل کردن نعمت یا مزیت از او دریغ نکند

اگر انسان تمام نعمتها را از جانب خدا و خداوند را حکیم و آگاه به مصالح عباد بداند ، دیگر حسودی نمیکند چون میداند این کار در واقع اعتراض به خداست و ابراز این است که خدا اشتباه کرده که فلان نعمت را به فلان شخص داده است  و باید به من میداد !

اصلا شاید خدا این نعمت را به او داده تا او را آزمایش کند یا اینکه او به نعمت مشغول شده و از صاحب نعمت غافل گردد

تازه هر که بامش بیش برفش بیشتر ؛ هر کس نعمت هایش بیشتر باشد، مسؤلیتش دشوارتر است . یک انسان ثروتند حتی نسبت به همسایگان گرسنه اش مورد بازخواست قرار میگیرد ولی یک فقیر گرسنه روز قیامت از اینگونه محاسبه ها مُعاف است

صاحب نعمت حتی اگر نعمت را بجا مصرف کند ، مورد محاسبه قرار میگیرد : ( فی حلالها حساب ) لذا معروف است حضرت سلیمان(ع) آخریت پیامبری است که وارد بهشت میگردد با اینکه یقینا یک مثقال در غیر راه حق مصرف نکرده ولی باید پاسخگوی تمام ثروتش باشد و حسابش به طول می انجامد

حسود میپندارد که هر کس صاحب نعمت یا استعداد یا مزیتی بالاتر از اوست ، برتر است ؛ در حالیکه اینها نشانه ی برتری نیست . اگر ملاکهای مادی ما عوض شود دیگر به کسی حسودی نمیکنیم .

البته آرزوی داشتن نعمت بدون اینکه بخواهیم از کسی زائل شود را غبطه میگویند نه حسد ولی انسان عاقل به حال کسی به خاطر نعمتهای مادّی غبطه نمیخورد

لذا در روایات توصیه شده که در امور دنیایی به پایینتر از خود نگاه کن تا خدا را شاکر باشی و در امور معنوی به بالاتر از خود نگاه کن تا برای رسیدن به آن تلاش کنی

این بود آنچه عجالتا به ذهنم رسید و به نظرم نکات مهمّی است که اگر روی آنها تأمّل کنی،برایت مفید خواهد بود . باز هم اگر نکته ی جدیدی به ذهنت رسید یا از کسی شنیدی برایم بفرست تا من هم استفاده کنم

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/06 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: مبارزه با حسد 

درست است که اعضای خانواده با هم محرم هستند ولی این دلیل نمیشود که رعایت حریم حیا و عفاف را ننمایند ؛ خواهر و برادر حق ندارند جلوی هم هر لباسی را بپوشند و با هر پوششی ظاهر شوند ، ولی متاسفانه در برخی از خانواده ها این نکته ی مهم مراعات نمیگردد و این امر موجب تضعیف حیا و عفاف میشود حتی در اسلام از اینکه پدر و مادر در منظر کودک دو سه ساله با هم شوخیهای جنسی کنند ، منع شده است و در قرآن به فرزندان دستور داده که قبل از ورود به اتاق پدر و مادر اجازه بگیرند . همه ی این تدابیر به این خاطر است که حیا و عفاف از همان دوران کودکی و در کانون خانواده نهادینه گردد و عدم اعتنا به این نکات دیدیم و خواهیم دید که چه تبعات سوئی به بار می آورد



نوشته شده در تاریخ 88/11/02 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: حیا در خانه  حیا در خانه 

قال الله تعالی : ( وأتمّوا الحجّ و العُمرة ِلله )
 آری تمامی عبادت بلکه همه افعالی که از انسان صادر می شود، باید لله و برای امتثال امر و ابتغاء مرضات و تقرب به حضرت حق باشد و گرنه جسمی است بی جان و کالبدی است بدون روح و در نتیجه بدون اثر و فائده . پس بهترین دعا طلب اخلاص است؛ همان اکسیری که به اعمال و عبادات روح و جان و اثر می بخشد ( رزقنا الله الاخلاص فی الاقوال و الاعمال )
ساعت 6 بعدازظهر سه شنبه 30 خرداد است و در فرودگاه مهرآباد نشسته ام. جالب است بدانید که تا یک ساعت پیش هنوز تکلیف سفرم معلوم نبود و نمی دانستم توفیق سفر عمره نصیبم میگردد یا نه. چون سازمان حج و زیارت هنگامی مرا به شرکت مسافرتی باستان معرفی کرده بود که لیست پرواز پُر شده و جایی برای من باقی نمانده بود. با چندین بار تماس بالأخره گفتند: حالا تا مهرآباد بیا. اگر توانستیم برات بلیط اضافی بگیریم سوار شو! من هم در قم از همه ی دوستان و آشنایان بدون تردید خداحافظی کردم تا خدا را در مقابل کار انجام شده قرار دهم! شوخی کردم. نه اینکه قراره به سلامتی به خانه اش بریم، با هم خودمانی شده ایم! به تهران که رسیدم ، خوشبختانه بلیط هواپیما حاضر بود ولی اسمم در لیست مسافرین به چشم نمی خورد. احتمالا در بوفه هواپیما بنشینم! پروازمان اگر تاخیر نداشته باشد ساعت 5/7 است وحدود 3 ساعتی بین زمین و آسمان در حرکت خواهیم بود. فقط خداکند هواپیما سقوط نکنه. چون ازروی دریا رد می شویم و من شنا کردن بلد نیستم! حدود 70 هزار تومان پول همراه دارم یعنی همراهم کردند. چون من قصد داشتم فقط آب زمزم سوغاتی بیارم ولی مگر 3 تا بچه ام دست برمی داشتند؟! بالأخره مادرشان 50 هزارتومان از دسترنج خیاطی اش و 20 هزار تومان هم پدرم به عنوان سرراهی دادند تا برای بچه ها لباس و اسباب بازی بخرم. ما یزدیها به پولی که هنگام بدرقه به مسافر می دهند، سرراهی می گوییم . بنده دراین سفر به عنوان مُعین روحانی حضور دارم و به طور رایگان عازم هستم . البته کلی امتحان کتبی و شفاهی و مصاحبه را پشت سر گذاشته ام تا به این مرحله رسیدم ولی همه اینها بهانه ای بود تا خداوند من روسیاه را بطلبد. خداوندا به حق کعبه سیاهت ، این روسیاه ِدل سیاه را مورد عفوت قرار بده و به حق آب زمزمت ، روحم را از معاصی بشوی و پاک و پاکیزه گردان. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می فرمایند: (العُمرة کفارة لکل ذنب): یعنی عمره شوینده ی تمام گناهان است
ساعت 8 شب است و همان طور که پیش بینی می شد، پروازمان با تاخیر روبرو شده است. اول گفتند: دو ساعت تاخیر دارد ولی بعدا گفتند: مشکل برطرف شده و هواپیما در حال آمدن است. به هرحال هنوز خبری نیست و بهتر هم شد. چون نماز مغرب وعشاء را خواندیم و با خیال راحت سوار هواپیما می شویم. زائری می گفت : ما هشتصد هزار تومان داده ایم. در دلم گفتم: سختی های امتحانات متعدّد به عمره ی مجانی رفتن می ارزید. آری (ان مع العُسر یسرا) تازه هواپیمای ما سعودی است که تفاوت قیمت بلیطش 70 هزارتومان است؛ چون مستقیم به مدینه می رود در حالیکه هواپیماهای ایرانی ظاهرا در جدّه فرود می آیند و زائرین باید فاصله 5 ساعته ی جده تا مکه را با اتوبوس طی کنند. روحانی کاروان هم بالاخره آمد. حاج آقای رامندی . مدیرکاروان ایشان را از تاخیر پرواز مطلع کرده بود و به همین جهت دیرتر از همه آمد. قاضی دادگاه انقلاب است
 ساعت 9 شب است و تازه سوار هواپیما شده ایم. بین خودمون بمونه ؛ راستشو بخواهید یه کم از هواپیما می ترسم. واقعا هم ترس داره ! 500 تا آدم روی یک تکّه پاره آهن بین زمین و آسمان مُعَلّق! واقعا دیوانه است کسی که با خیال راحت سوار این جانور بی جان که به هیچ جا بند نیست ، بشه! خدا رحم کنه ! وارد هواپیما که شدیم به حاج آقا گفتم: بریم ته هواپیما بشینیم؛ چون هر وقت هواپیما سقوط می کنه، میگن : سرنشینان هواپیما کشته شدند و یکبار هم نگفته اند: ته نشینان هواپیما کشته شده اند! خواستم بهش بفمهانم که با چه کسی طرفه! خوشبختانه در طول سفر با هم بسیار صمیمی و رفیق شدیم. در ابتدای ورود با بانوان مهمانداری که همه شکل هم بودند مواجه شدیم. حاج آقا می گفت: اینها اندونزیایی هستند. نمی دونم چطور همدیگر راتشخیص می دهند! هنوز هواپیما حرکت نکرده ومسافران با موبایل هایشان دارند با خوانواده هایشان خداحافظی می کنند. می دونم درستش خانواده است. اینقدرها هم بی سواد نیستم. از دستم در رفت و نخواستم آن را خط بزنم ! توی این دلهره واضطرابی که آدم  قبل از پرواز داره ، زیاد شدن یک واو قابل گذشت است! خیلی گشنمه. خدا کنه هرچه زودتر شام را بیارن . اولین چیزی که در فرودگاه نظرم را جلب کرد، بدحجابی خیلی از مسافران بود. اول خودم را دلداری دادم که لابد اینها همراه زوّار آمده اند برای بدرقه . ولی با کمال ناباوری دیدم که سوار هواپیما شدند! وضع حجاب تهرانی ها را کم  و بیش می دانستم ولی باور نمی کردم در بین زوّار مکّه و مدینه هم  بدحجابهای آرایش کرده ی پا برهنه پیدا شوند. خیلی باعث ناراحتی بود. چون اینها که به عربستان می روند نه به عنوان ایرانی بلکه به عنوان یک شیعه به آنها نگاه می شود. در دلم گفتم : مرده شور دست اندرکاران فرهنگی مملکت را ببرند که سی سال از انقلاب گذشت و نتوانستند یک حکم حجاب را در جامعه ی شیعی نهادینه کنند. چه گویم که ناگفتنم  بهتراست. در کاروان ما کودک و نوجوان هم زیاد است . انشاءالله با همشون رفیق میشم . قبل ازحرکت صلوات فرستادیم و از بلندگوی هواپیما دعای سفر پخش شد. حالا اگرهواپیمای ایرانی بود به احتمال قوی ساز و آواز سنتی پخش میکرد!  کمربندها را بستیم و شروع به خواندن آیة الکرسی نمودیم. ای خدا یادم رفت قبل ازسفروصیت نامه بنویسم. خودت رحم کن!
ساعت 12 شب است و ما سوار هواپیمای بوئینگ 747 هستیم. این هواپیما با ارتفاع 38 هزار پا از سطح زمین با سرعت 600 کیلومتر بلکه بیشتر درحال پرواز می باشد وچند لحظه قبل ازخاک ایران خارج و وارد عربستان  شدیم. همه ی این اطلاعاتی را که عرض کردم، از روی صفحه ی مانیتور نصب شده در جلویمان به دست آوردم. کامپیوتر لحظه به لحظه مسیر حرکت هواپیما را از روی نقشه به مانشان می دهد و نیز سرعت و ارتفاع هواپیما از سطح زمین . نیم ساعت قبل شام آوردند و چه شامی! جایتان خالی . پلو و مرغ  و آب معدنی و آب میوه و کیک و بیسکویت و سالاد. بعد از غذا هم خانم مهماندار برایمان چایی آورد با شکر و بعد از مدتی هم  قهوه . الآن هم که دارم برایتان می نویسم، معده ی بیچاره ام پُر است از همه ی اینهایی که گفتم! البته به صورت جویده شده  و درهم ! ولی خودمونیم این بشر دو پا عجب چیزی ساخته است. هواپیما را میگم.  انسانی که تا یک سالگی توان راه رفتن را ندارد ، خداوند در وجود او قدرت و استعدادی نهاده که دست به چه اختراعاتی می زند! البته بشر هم  ظاهرا از روی پرندگان مخصوصا سیستم  بالهای آنها هواپیما را طراحی کرده است ولی من هرچه به هواپیما نگاه می کنم، می بینم به ماهی شبیه تراست؛ مخصوصا دُم  آن . شاید هم  سازندگان هر دو را در نظرداشته اند
ساعت به وقت عربستان 5/12 است. ساعت محلی عربستان نیم ساعت با ایران تفاوت دارد ؛ یعنی وقتی اینجا 12 است، ایران 5/12 می باشد. لحظاتی قبل در فرودگاه مدینه توقف کردیم. هنوز باور نمی کنم ولی مثل اینکه واقعا در مدینه  شهر پیغمبر(صلی الله علیه وآله) هستیم. مدینه الرسول. یا رسول الله ؛ یا ائمه البقیع؛  یافاطمة الزهراء ؛ مرا دریابید و از من با لطف و کرمتان پذیرایی کنید. خودتان سفارش فرموده اید که: (أکرم  الضیف  و لو کافرا) من گرچه عاصیم ولی مسلمانم و به فضل و مقامتان معترف و می دانم که : (إنّ لکم عندالله شأنا من الشأن ) پس: ( فاشفعوا لی عندالله واستنقذونی من ذنوبی، فانکم وسیلتی الی الله)
گرمای هوای مدینه 33 درجه بالای صفراست. السلام علیک یارحمة للعالمین. السلام علیک یارئوفا بالمؤمنین. یا محسن قد اتاک المسییء
 ساعت5 /5 صبح است و روی تخت هتل نشسته ام. تازه ازحرم برگشته ام. ساعت3 سحراذان اول را گفتند که به اصطلاح خودشان اذان نماز شب بود. بعد از یک ساعت، اذان صبح را گفتند ولی نماز جماعت حرم 20 دقیقه بعد ازاذان شروع می شود که فرصت خوبی است تا نمازمان را به صورت فرادی بخوانیم و به جماعت آنها به صورت ظاهری اقتدا نماییم. البته بعضی ازمراجع مانند امام راحل و رهبر انقلاب، اقتدا به آنها را صحیح و کافی می دانند و نیز آقای فاضل و مکارم و نوری ولی برخی دیگر مثل آقای بهجت و سیستانی و تبریزی و وحید می گویند: به صورت ظاهری به آنها اقتدا کنید ولی حمد و سوره را خودتان و لو آهسته بخوانید یا اگر نتوانستید، بعدا اعاده کنید. درباره ی سجده بر فرش هم  نظر امام راحل و مکارم و نوری بر جواز وآقای وحید برعدم  جواز است. رهبرانقلاب بین جماعت و فرادی فرق گذاشته و در دومی جایز نمی دانند و آقای بهجت و تبریزی و سیستانی  فقط در صورت تقیه  وعدم دسترسی به چیزی که سجده بر آن صحیح باشد، صحیح می دانند. ما که نمازخودمان را بعد از اذان با خیال راحت می خواندیم و سپس برای دلخوشی آنها و البته درک ثواب جماعت ، درجماعتشان شرکت میکردیم و تا دلت بخواد روی فرش سجده می نمودیم! البته  ظاهرا نمازطواف را همه ی آقایان لازم میدانند بر سنگ انجام گیرد. خوشبختانه درمسجدالنبی همه جا مفروش نیست ولی متأسفانه قسمت روضه ی نبوی را که با فضیلت ترین جای مسجد است، تماما مفروش کرده اند آنهم  فرش های کیپ  هم،  به طوریکه  بین فرش ها هم  نمی توان بر سنگ  کف مسجد سجده نمود. برای اطلاع خوانندگان عرض می کنم که : بخشی از ناحیه ی جنوب شرقی مسجدالنبی که از مرقد حضرت تا منبر شریف به طول 22 متر و از ضلع جنوبی مرقد تا ستون حرس که 15 متر است ازن ظر عرض می باشد را روضة النبی میگویند  که تقریبا  330 مترمربع مساحت دارد و نمازخواندن در این مکان خیلی تاکید و سفارش شده است. از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) روایت شده است که : (مابین قبری ومنبری روضة من ریاض الجنة) یعنی بین قبر و منبرم باغی از باغهای بهشت است. البته حاج آقا جعفریان معتقدند که روضه النبی طبق نظر شیعه تا محراب تهجد ادامه دارد . زوّار در این مکان می توانند ازجا نمازهایی استفاده کنند که محل سجده آن با کمی حصیر دوخته شده و سجده برآن صحیح است. برای آگاهی ی آن دسته ازخوانندگانی که احیانا نمی دانند برچه چیزهایی سجده  صحیح است، عرض می کنم : سجده لازم نیست حتما برخاک یا سنگ باشد بلکه می توان برچوب، حصیر، برگ درختان وحتی کاغذ ودستمال کاغذی نیز سجده نمود. اما برپول اسکناس را نمی دانم؛ باید سئوال کرد
ستون توبه به ابولبابه وستون قرعه به عائشه معروف است که بعدا درمورد آن توضیح خواهم داد . بعد از نمازصبح امام جماعت بر طفل مرده ای نماز میت خواند. بعد از هرنماز واجب بر کسانی که بین دو نماز از دنیا رفته اند ، درمسجد النبی نماز گزارده می شود و سپس آنها را دربقیع دفن می کنند. مسجد النبی بسیار وسیع است به طوریکه درآن واحد 257 هزارنفر می توانند درآن نماز بخوانند. البته اگر صحن های چتری را هم اضافه کنیم به حدود نیم میلیون نفر می رسد
مسجدالنبی دو مناره دارد هرکدام به ارتفاع 104 متر و ارتفاع سقفها ازسطح زمین 14 متر می باشد وتعداد ستون ها بیش از دوهزار ستون است.
آخرین توسعه ی مسجد درزمان سلطنت فهد صورت گرفته و مجری طرح آن موسسه عمرانی بن لادن ! بوده است. بهتراست از این حرفها و آمارها صرف نظرکنیم. چه فایده دارد که زائر تعداد ستون های مسجد را بداند ؟ مهم آن است که متوجه باشد به محضر چه بزرگواری شرفیاب شده است. وقتی شما کنار باب البقیع و در مقابل مرقد نبوی پشت به قبله می ایستید، سمت راست شما  به باب البقیع و سمت چپ شما به باب السلام منتهی می شود. بالای ضریح حضرت آیه ی شریفه ( إنّ الذین یغضّون اصواتهم عند رسول الله ...) نقش بسته است . البته حاج آقای بابازاده فرمودند : که تاسال 77 آیه ی 64  سوره ی نساء( و استغفر لهم الرسول ) نقش بسته بوده که چون دالّ بر جواز توسل و شفاعت است به مذاق وهابی ها خوش نیامده و تغییرش داده اند ! در کنار آیه ی ( ان الذین یغضون...) آیه ی (یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق  صوت النبی... ) به چشم می خورد و کمی آن طرفتر ، آیه ی ( ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین )
بعد از نمازصبح درحالیکه هنوز هوا روشن نشده بود ، به بقیع رفتم. دل انسان کباب می شود وقتی به فاصله ی 50 متر از حرم نبوی وسیع و چراغان و مزیّن و سنگ فرش و شیک، پا در بقیع خاکی می گذارد و با چهار سنگ به عنوان مرقد چهار امام معصوم مواجه می شود. آنقدر بُغض گلویم را گرفته بود که نمی توانستم حتی به راحتی سلام بدهم . چند دقیقه ای بیشتر آنجا نبودم و به هتل برگشتم. البته نه داشتن حرم وگنبد و بارگاه شأن معصومین را بالا می برد و نه خاکی بودن قبر از شأن آنها می کاهد. این قبر خاکی این روی سکه است وآن روی سکه ، سراسر نور است و جلال و عظمت
در بقیع ماموران مانع زیارتنامه خواندن ، روضه خواندن و گریه کردن با صدای بلند می شوند. اخیرا از افراد افغانی و بلوچ که فارسی بلد هستند، استفاده می کنند تا با مردم فارسی صحبت کنند. آنها هم دائما در حال بیان عقاید وهابیت هستند : توسل به مردگان شرک است. باید فقط از خدا خواست نه از مشتی خاک ! و... بعضی هایشان هم درانتساب قبرها تشکیک می کنند که : از کجا معلوم که این قبر امام حسن باشد؟!
حاج آقا قرائتی که همراه ما به مدینه مشرف شده بود به یکی ازاین مأمورین افغانی گفته بود : تو برو کشورت را از دست آمریکا نجات بده؛ لازم نکرده اینجا بایستی و قبر امامان را به ما یاد بدهی که این هست یا نه؟ در هتل با روحانی کاروان در یک اتاق هستیم . طبقه نهم ! در هر اطاقی یک تلویزیون وجود دارد که شبکه خبر ایران، عربیه و سعودی را می گیرد
مشکل اساسی در اینجا توالت فرنگی است؛ به حدی که دیشب تا حالا به خواسته ی طبیعی خود پاسخ مثبت نداده ام! امروز صبح به مدیر کاروان گفتم : لطفا طرز استفاده از این توالت را برایم توضیح دهید. او هم  توضیحی داد که از خیرش گذشتم! با همه ی اینها رو به قبله هم است!
ختم قرآن در مکه و مدینه خیلی سفارش شده مخصوصا در مکه که طبق حدیث معروف : هرکس قرآن را در مکه ختم کند، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را قبل از مرگ زیارت می کند (اللهم ارزقنا تلاوة آیات کتابک فی جوار مرقد نبیک صلی الله علیه وآله)
ساعت5/10 صبح روز چهارشنبه است. صبح ساعت 8 برای بار دوم به حرم نبوی مشرف شدم  و پای ستون توبه دو رکعت نماز خواندم. نام دیگر این ستون ابولبابه است وقضیه اش از این قرار است که یکی ازاصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به نام ابولبابه مرتکب گناهی شد ( اسرار نظامی را برای یهودیان فاش کرد ) ولی فورا از عملش پشیمان شد وخودش را با طناب به این ستون بست و عهد کرد که تا توبه اش پذیرفته نشده به همین حالت باشد، فقط هنگام نماز و قضاء حاجت همسرش او را باز می کرد و بعد از نماز دوباره می بست و مدت 7 روز به همین منوال بود تا اینکه آیه ای نازل شد و توبه اش قبول شد و پیامبر با دست  مبارک خود او را از ستون باز کردند. ستون توبه اولین ستون بعد از ضریح مقدس از طرف بالای  سر مبارک است. متاسفانه ماموران اجازه نمی دهند نزدیک ضریح رفته و داخل آن را نگاه کنیم . می ترسند آن را ببوسیم و مشرک شویم !
ساعت 9  که به طرف هتل بر می گشتم ، درهای بقیع بسته بود. رفتم داروخانه  که مسواک بخرم . یک مسواک عادی را می گفت : 15 ریال یعنی 3600 تومان! گفتم : ایران مسواک 1 ریال است. گفت : آنجا ایران است! عجب کاری کردم مسواکم را فراموش کردم. در راه بازگشت به یک طلبه سُنّی اهل ریاض برخوردم که برای زیارت به مدینه آمده بود. بعد ازکمی تعارف و خوش و بش گفت: خمینی برعلیه عائشه حرف زده . گفتم : شایعات کثیرة ؛ گفت: لا ، أنا رایت فی کتابه ( فکر کنم منظورش کتاب کشف الاسرار بود که امام  در ایام جوانی نوشته اند و در آن کتاب بر علیه صحابه حرفهای تندی زده اند. به همین جهت این کتاب بعد از انقلاب چاپ نشده و تا کنون هم ممنوع الچاپ! است) من گفتم : درباره ی شورش عائشه برخلیفه ی چهارم چه می گویی؟ گفت : آنها صحابه بودند و امرهم الی الله و ما نباید درباره ی آنها قضاوت کنیم و وظیفه ی ما سکوت است. سپس حدیث : (ستفترق امتی بعدی...) را خواند و من گفتم : جعلنا الله من الفرقه الناجیة و او گفت : آمین.  سپس گفت : دعا کن خدا زوجه ای نصیبم کند. گفتم : چند سال داری ؟ گفت : 26  سال ؛ گفتم : هنوز ازدواج نکرده ای؟ گفت: چرا ، یک زن دارم ولی کم است! گفتم : رزقک الله زوجة لبنانیة ! خیلی خوشش آمد و گفت: خیلی عالیه ،چشمهای لبنانی ها خیلی قشنگه مثل چشمان تو! دیدم کار داره به جاهای باریک می کشه که خداحافظی کردم. هنگام خداحافظی چند تا فحش آهسته به آمریکا و اسرائیل نثار کرد. بعدا که قضیه را به آقای رامندی تعریف کردم،  گفت : آره ، اینجا یک زن داشتن را کسر شأن می دانند!
امروز یک دستشویی ایرانی پیدا کردم  و کلی خوشحال شدم . ضمنا امروز روزه هم هستم ؛ چون بر مسافر مستحب است که چهارشنبه و پنج شنبه وجمعه را درمدینه روزه حاجت بگیرد و چه حاجتی بالاتر از مشمول شفاعت پیامبر شدن؟
ساعت 5/2 بعد از ظهر چهارشنبه است و تازه از حرم برگشته ام. درمدینه ساعت 25/12 دقیقه اذان ظهر است ولی تقریبا بیست دقیقه بعد از اذان ، نماز جماعت حرم شروع می گردد. سنی های مدینه و مکه اغلب حنبلی هستند و در مذهب حنبلی ها خواندن سوره ی حمد در رکعت سوم و چهارم واجب است. یعنی درنماز چهاررکعتی چهار بار حمد را می خوانند. دررکعت اول و دوم نیز بعد از حمد ، چند آیه از یک سوره ی بزرگ یا سوره ی کوچک کامل می خوانند. قنوت را هم تنها در مواقع حساس  آنهم فقط برای امام مستحب می دانند مثل جنگ و مصائب بزرگ. در تشهد هم این اذکار را می گویند : ( التحیات لله والصلوات والطیبات، السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته، السلام علینا و علی عبادالله الصالحین، أشهد أن لااله الاالله وحده لاشریک له و أشهد ان محمدا عبده و رسوله، اللهم صل علی محمد) و در سلام هم  دوبار می گویند : (السلام علیکم ورحمة الله) بعد از نماز ظهر هم بر یک زن و مرد مرده ، نماز میت اقامه شد (اللهم بارک لنا الموت) 
هوا آنقدر گرم است که نگو! امروز ظهر که از حرم بیرون آمدم از شدت گرما نمی شد چشمها را زیاد باز نگه داشت. اگر بلا تشبیه تخم مرغ بودم، عسلی شده بودم! ناهار پلو گوشت داشتند و من دراتاق مشغول تماشای تلویزیون بودم. درتبلیغات بازرگانی ی شبکه ی عربستان از زنان بی حجاب هم استفاده می شود. معلوم شد که رعایت احکام اسلامی شعاری بیش نیست. البته آهنگ و موسیقی به مراتب کمتر از تلویزیون ما دارد ! هوا خیلی داغ است و امان  از تشنگی
ساعت 6 عصر چهارشنبه است. ساعت 5 درسالن هتل جلسه داشتیم. حاج آقا صحبت فرمودند و نکته هایی را به زوار تذکر دارند و من هم در پایان به حضرت زهرا (سلام الله علیها) متوسل شدم. روضه ی حضرت در مدینه عجب حال و هوایی دارد. شعرهایی که دهها بار روی منبرها خوانده بودم، اینجا اثردیگری دارد. زائران هم چون درحرم نبوی وبقیع حق روضه خواندن ندارند. درهتل عقده دل وا می کنند؛ مخصوصا خانمها که ورودشان به بقیع ممنوع است. وهابی ها زیارت قبور را برای زنان حرام می دانند و می گویند: ( لعن رسول الله زوارات القبور)! درحالیکه قطعا حضرت زهراء (سلام الله علیها) بر سر قبر حضرت حمزه می رفتند و در آنجا گریه می کردند و حتی از تربت قبر حضرت برای خود تسبیح درست کرده بوده اند. دیروز یکی از آخوندهایشان در تلویزیون می گفت: تلاوت قرآن و اهداء ثواب آن به میت مشروع نیست. چون نقل نشده که پیامبر چنین کاری را کرده باشد! بدبخت بی سواد !  مگرقرار است هر وقت حضرت قرآن می خوانند، بگویند: مردم ، من دارم ثوابش را به روح فلانی هدیه می کنم؟! عقل که داری؛ تلاوت قرآن ثواب دارد. اهدای ثواب هم که احسان است و احسان هم مستحب . می گفت: اهداء ثواب صدقه به میت جایزاست ولی قرآن نه
ساعت5/9 شب پنج شنبه است. بعد از نمازمغرب و عشاء شام خوردیم: پلو مرغ و ماست و زیتون و چه زیتونهای خوشمزه ای! به علاوه دو تا موز و یک سیب قرمز
بعد از شام به مسجدالنبی رفتم . درراه پیرمردی مرا دید و گفت: از روح حج غافل نشو؛ روح حج حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)است . شخصی حضرت ابراهیم (علیه السلام) را درخواب دید و پرسید: کعبه را برای چه ساخته ای ؟ فرمود: برای دولحظه : لحظه ی تولد فرزندم علی و لحظه ای که فرزندم مهدی به آن تکیه داده و اعلام ظهور می کند. درحقیقت کعبه برای مولود کعبه وموعود کعبه بنا شده است ( نکنه حضرت خضر بود!)
ساعت 6 صبح 5 شنبه است و سحری ماست و نان و موز و چایی خوردم. نماز صبح را در حرم نبوی خواندم و سپس به بقیع رفتم . در بقیع حوصله ی زیارتنامه خواندن نداشتم .انسان دوست دارد پشت پنجره بایستد و به قبور خاکی نگاه کند و اشک بریزد . مأمورین وهابی کنار نرده ها ایستاده اند و به زبان فارسی مردم را از توسل به صاحبان قبور نهی می کنند ولی کارشان آب در هاون کوبیدن و کاه گل لگد کردن است! امشب در هتل ما دعای کمیل برقرار است و ازهتل های دیگر هم به اینجا می آیند . نمی دانم گفته بودم یا نه ؟ اسم هتلمان مودة المدینه است. دیشب شبکه ی عربستان یک سریال خانوادگی گذاشته بود با زنان سر و پا لخت ! عرض کردم که عمل به سُنّت شعاری بیش نیست و به قول یکی از زوار : اینها اهل تَصنّع هستند نه تسنن ! امروز صبح آخوندشان درهمان شبکه ای که دیشب آن فیلم را گذاشته بود، می گفت : جوانان عزیز تا جایی که ممکن است سعی کنند به خارج از مملکت سعودی سفر نکنند ؛ زیرا آنجا با صحنه هایی مواجه می شوند که نگاه به آن جائز نیست! تازه حفظ ظواهر هم ظاهرا مختص به دو شهر مذهبی مکه و مدینه است وگر نه در ریاض و جده و طائف  حجاب اجباری نیست و حتی یکی از دوستان می گفت : دانشگاه ریاض مختلط است! برفرض اینکه همه ی ظواهر دینی را هم رعایت کنند، وقتی باطن دین یعنی ولایت را قبول ندارند و روح اسلام را فاقدند چه فایده ای دارد؟ مثل اینکه کسی هزار رکعت بدون وضو بخواند! می گن: یه نفر دم مرگش وصیت میکنه: من همه ی نمازهایم را خوانده ام و نمازی ندارم ، فقط چهل سال برایم طهارت بگیرید ! این سنی ها هم اگر قرآن را روی زمین بگذاری ، عصبانی می شوند و داد و فریاد می کشند که چرا به قرآن بی احترامی می کنی؟ وصدای ( هذا حرام ) آنها گوش فلک را کر می کند ولی دهها آیه ی قرآن که درباره ی ولایت است ، زیر پا  گذاشته و عین خیالشان نیست . مانند آن مردی است که در حال انجام عمل نامشروع با زنی ، چشمانش را بسته بود. زن پرسید: چرا چشمانت را بسته ای؟ مرد گفت: آخه تو نامحرمی و نگاه به نامحرم حرام است ! (حفظت شیئا وغابت عنک اشیاء)
ساعت 2 بعدازظهر پنج شنبه است. ساعت10 به بعثه ی مقام معظم رهبری رفتیم تا روحانی اعلام حضور نماید و سپس به حرم نبوی مشرف شدیم. دو ساعت به اذان مانده بود. کمی نماز و بقیه را قرآن خواندم. به هتل که برگشتم ، به رستوران رفتم و دو تا پرتقال و یک ماست ویک دوغ و یک بسته خرما برای افطار گرفتم. شام را برای سحری می گذارم. دیروز غروب پیرزنی را که گم شده بود، دیدم و او را به هتلش که دور هم بود رساندم. مادر دو شهید بود و دوتا از پسرانش هم در مشهد طلبه هستند. خیلی برایم دعا کرد و گفت: خدا هرحاجتی که می خواهی بهت بدهد
دیروز درحرم یک پسر بچه ی سه ساله ی عرب را دیدم که با لباس عربی سفید بلند داشت نماز می خواند ودستهایش را روی هم گذاشته بود. خیلی دلم برایش سوخت. سنی ها درحال قیام گذاشتن دست راست را بر روی چپ در ناحیه ی سینه یا روی شکم مستحب می دانند و شیعه این کار را مبطل نماز
سوار مینی بوس که شدیم یک بچه ده دوازده ساله ایرانی به من گفت: حاج آقا، یکی ازسنی ها به من گفت: (مگر انسان در مقابل پادشاه به علامت ادب دست روی دست نمی گذارد؟ گفتم: بله؛ او گفت: پس در مقابل خدا سزاوارتر است که این ادب رابجا آوریم ) من به او گفتم: ما درعبادات تابع دستور خدا هستیم و هر جوری او گفته نماز می خوانیم. ازپیش خودمان نمی توانیم طریقه ای دربیاوریم. بعدا برایش مثالی زدم و گفتم: یک سرباز در مقابل افسر به علامت احترام دستش را مقابل پیشانی می گیرد . پس ما هم در مقابل خدا همین کار را بکنیم! مردم وقتی جلوی پادشاه تعظیم می کنند، دستشان را بر سینه می گذارند. پس ما هم در رکوع همین کار را بکنیم! پسر بچه ظاهرا از جواب من قانع شد و تشکر کرد
ایران هم که از آنگولا یک گل خورد! عوضش احمدی نژاد خیالش از بابت سفر به آلمان راحت شد ! ولی نمی دانم اگر ایران به مرحله ی بعدی سعود می کرد، با چه رویی می خواست وظایفش را در ایران رها کرده و برای دیدن بازی فوتبال به آلمان برود؟! نکند این کار هم درراستای عدالت محوری است؟! البته 5 -6 تا نماینده مجلس از پول ملت به آلمان سفر کردند و دماغ سوخته برگشتند! بازی را جدی گرفته اند
ساعت 9 شب جمعه است و شام  پلو کباب داشتیم که من به خوردن سوپ و موز و زیتون اکتفا نمودم . امروز عصر ساعت 5 جلسه داشتیم . بعد از جلسه ، حاج آقا  قرائت خانم ها و من قرائت مرد ها را بررسی کردیم . یکی از مردهای میان سال که همراه همسرش آمده بود ،آهسته پرسید: آیا در مکه می توان زنی را صیغه کرد؟! گفتم: وقتی از اعمالتان فارغ و از احرام خارج شدید، هرگونه ازدواجی بلامانع است ولی سنی ها صیغه را مشروع نمی دانند تا صیغه ی تو شوند! گفت: همین جوری پرسیدم! ولی تا چهارتا زن را راحت می گیرند. معلوم می شه زن ذلیل نیستند
روحانی می گفت: مردشان می افته جلو مثل شیر و چهارتا زنش مثل گربه ! پشت سر او راه می روند ! حاج آقای رامندی می گفتند: این سنی ها خیلی منافقند و تعریف کردند که یکی از رفیقانشان با امام جماعت مسجد النبی طرح رفاقت ریخته و به منزلش رفته بود و از وضعیت زن و دخترانش چیز هایی تعریف می کرده که غیر قابل چاپ است! آن وقت زائران ایرانی همش می گن: عجب حمد و سوره ی قشنگی می خونه !
امروز خانه ی حضرت زهرا را که به حجره و مرقد  پیامبر(صلی الله علیه وآله) چسبیده است، زیارت کردم حتی درب خانه حضرت مشخص و معلوم بود.  بالای آن دو بیت شعر نوشته بود که یکی از مصراع های آن تا به واژه ی فاطمه رسیده بود، بقیه اش را بارنگ غلیظ محو کرده بودند! احتمالا ذکر فضیلتی از حضرت بوده است. راستی امروز روحانی مرا به قسمتی از مسجد برد که نام مبارک دوازده امام البته به صورت متفرقه بر قسمت های بالای آن نقش بسته بود. احتمالا این قسمت در دوران یک حاکم شیر پاک خورده ساخته شده است. حتی نام مبارک حضرت مهدی به گونه ای حک شده که ازدور واژه حیّ به نظر می رسد و اشاره به زنده بودن حضرت دارد. اطلاع دارید که حضرت همنام  پیامبر (صلی الله علیه وآله)می باشند. البته به زوارشیعه توصیه می شد که خیلی به بالای صحن های چتری نگاه نکنند. چون که ممکن است وهابی ها حساس شده و نام ائمه را هم از آنجا محو کنند. امروز سفره های افطاری زیادی درمسجد پهن شده بود و روزه داران با خرما و قهوه و چایی پذیرایی می شدند
ساعت 5/6  صبح جمعه است .دیشب از ساعت 5/9 تا5/11  مراسم سخنرانی و دعای کمیل در هتل برپا بود . مجلس با حالی بود به طوری که مداح می گفت : اولین باری است که می بینم صدای هق هق گریه مردان بیش از زنان است. سحر ساعت 3 برخاستم وبعد ازخوردن سحری که عبارت بود از نان و ماست و خرما و موز و چایی به مسجدالنبی مشرف شدم . نماز امروز صبح سنی ها 5 تاسجده داشت! چون امام جماعت بعد از حمد سوره سجده دار خواند و بعد از تلاوت آیه ی سجده همه به سجده رفتند و سپس برخاستند و امام جماعت بقیه ی سوره را ادامه داد . بعد از نماز یکی از ایرانی ها گفت: چرا نماز صبح را سه رکعتی خواندند ؟! نزد شیعه خواندن سوره ی سجده دار در نماز واجب جائز نیست. سپس به بقیع رفتم ودیدم یکی ازمامورین برای عده ای از زوار دارد سخنرانی می کند و می گوید: توسل به مردگان جائز نیست . من گفتم: ما پیامبر و ائمه را مرده نمی دانیم . گفت: قرآن فرموده: ( انک میت وانهم میتون ) گفتم: همان قرآن فرموده: (ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء) آیا پیامبر از شهدا  کمتر است ؟ گفت: مراد از این حیات، حیات برزخی است. گفتم: حیات برزخی را که همه دارند و مخصوص شهدا نیست. گفت: ولی قرآن می گوید: ( انک میت )! گفتم: پس چرا در تشهد می گویی : (السلام علیک ایها النبی ورحمة الله وبرکاته) ؟ گفت: خطاب ملازمه ای با حیات ندارد. شاعران هم در شعرهایشان به سنگ و کوه و درخت خطاب می کنند ! گفتم: آنها مجازی هست ولی تو درنماز حقیقتا به پیامبر سلام می کنی. بحث داشت داغ می شد که زوار گفتند: حاج آقا با اینها بحث نکن می ترسیم درب بقیع را به روی مرد ها هم ببندند . به طرف هتل که برمی گشتم، دوباره پیرزنی را دیدم که گم شده بود. اهل ایلام بود و فارسی هم دست و پا شکسته تکلم می کرد. او را به کاروانش رساندم و خیلی برایم دعا کرد ولی نمی فهمیدم چه می گفت ! مثل اینکه کار ما شده پیر زن پیدا کنی ! شغل بدی هم نیست . کلی دعا شامل حالمان می شه. امروز قصد دارم به مسجد شیعیان بروم . می گویند : پیاده 20 دقیقه ای راه هست .رهبر شیعیان پیرمردی است به نام شیخ محمد علی عمروی که بیش از صد سال سن دارد
ساعت 5/2 بعد از ظهر جمعه است و روی تخت هتل نشسته ام . امروز تا دلت بخواد گرما خوردم . صبح پس ازغسل جمعه ساعت 5/10  به قصد مسجد شیعیان راه افتادم ولی هرچه می رفتم نمی رسیدم . شاید یک ساعتی در گرما پیاده روی کردم ولی می ارزید . مسجد شیعیان در وسط یک نخلستان با صفا و سر سبز واقع شده بود در شارع علی ابن ابی طالب (علیه السلام) و قبل ازبیمارستان قلب الزهرا (سلام الله علیه) . وارد مسجد که شدم و چشمم به مُهرها افتاد ، گریه ام گرفت . خیلی دلم برایشان تنگ شده بود . چه مسجد و نمازگزاران با صفایی . با یکی از آنها هم صحبت  شدم که فارسی هم شکسته بسته می دانست. گفت: اهل مدینه نیستم و از احصاء می آیم. می گفت: از احصاء تا مدینه حدود هزار کیلومتر فاصله است. احصاء و قطیف دومنطقه ی عربستان نزدیک به خلیج فارس هستند که حدود 2 میلیون شیعه در آنجا سکونت دارند. درحالی که شیعیان مدینه ظاهرا به بیست هزار هم نمی رسند . به او گفتم : شما شیعیان عربستان باید زنان متعدد بگیرید تا نسل تان زیاد گردد. بعد پرسیدم: آیا شما هم در قطیف مثل سنی های اینجا سه چهار تا زن می گیرید ؟ گفت: قدیم ، بله ولی حالا دیگه زنها پر توقع شده اند و منزل جداگانه می خواهند و تهیه ی آن برای ما سخت است. مثل اینکه عربها هم دارند مثل ما رو به زن ذلیلی پیش می روند! در ایران هم در مناطق سنی نشین مثل سیستان و بلوچستان ، سنی ها زنان متعدد می گیرند و فرزندان متنوع تولید می کنند ؛ حتی شنیده ام به پُر اولادها جائزه می دهند . حساب کنید چهار تا زن و هرکدام ده فرزند! آنها چهل تا چهل تا زیاد می شوند ولی ما می گوییم : دوتا بچه  کافیه ! یکی از رفقا می گفت : ما باید دعا کنیم که فرزندان آنها وقتی بزرگ شدند با مطالعه و کنجکاوی به راه راست و تشیع گرایش پیدا کنند. اینطوری تمام زحمات شبانه ی سنی ها و دردهای زایمانشان به نفع ما تمام می گردد ! هر چه می توانید  بزائید که آینده از آنِ ماست و العاقبة لاهل التقوی و الیقین و شیعة امیرالمؤمنین
در نخلستان شیعیان یک استخر زیبا هم بود که بچه ها در آن شنا می کردند. آب از یک طرفش وارد و از طرف دیگر خارج می شد . انشاءالله دفعه ی بعد که آمدم ، از خجالت استخر هم در می آیم . آب تنی در هوای گرم مدینه خیلی می چسبد. ناهار چلو کباب بود. برای افطار یک پرس گرفتم . راستی امروز هم  یک پیرمرد گمشده دیدم ولی طلبه ای دیگر پیش دستی کرد و رساندن او را عهده دار شد . مثل اینکه قسمت ما فقط پیرزن هاست !
ساعت 6 صبح شنبه است و ما آماده ی حرکت برای زیارت دوره هستیم . اول قرار است به احد برویم . دیشب حاج آقا قریشی از بعثه آمدند و ضمن سخنرانی ، تذکرات به جائی به زائران دادند مخصوصا درباره حجاب خانمها. نمازصبح را در حرم خواندم و بعد از نماز به بقیع رفتم
ساعت 7صبح است و ما در منطقه ی احد هستیم و روبروی مرقد مطهر حمزه سیدالشهدا و سایر شهدای احد ایستاده ایم . البته قبوری خاکی که با چند سنگ علامت گذاری شده است و اجازه ی نزدیک شدن را نمی دهند . حمزه و هفتاد شهید احد
 ساعت نزدیک 8 است ونزدیک مسجد ذوقبلتین نشسته ام ؛ مسجدی که پیامبر بعد از اینکه دو رکعت نماز ظهر را خوانده بودند، جبرئیل نازل شد و آیه تغییر قبله را آورد: (فولّ وجهک شطرالمسجدالحرام) یکی از زوار که می خواست از مسجد فیلم برداری کند ، به او حمله کردند و دوربینش را شکستند
ساعت 10 صبح است و در منطقه ی قبا هستیم . قبل از آن به مساجد سبعه رفتیم : مسجد فتح و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا و سلمان فارسی و اولی و دومی و یک مسجد دیگر. مسجد حضرت زهرا (س) یک چار دیواری کوچک بود که حضرت در آنجا نماز می خوانده اند ومتأسفانه درب آن را تیغه کرده بودند . مسجد سلمان هم مخروبه مانند بود و مسیر ورودی مسجد امیرالمؤمنین را هم بسته بودند ولی مسجد ابوبکر را بسیار با شکوه و عظمت باز سازی کرده بودند. در فضیلت منطقه ی قبا همین بس که اولین خاکی از مدینه است که افتخار بوسه زدن بر قدم های پیامبر را پیدا کرد و پیامبر بعد از استقرار در مدینه نیز هر هفته دوشنبه ها به این مسجد آمده و نماز می خوانده اند. در حدیثی از حضرت که بالای محراب مسجد نیز نقش بسته است آمده که : (هر کس در خانه اش وضو بگیرد ودر این مسجد دو رکعت نماز بخواند ، ثواب یک عمره را به او می دهند) من هم سه تا دو رکعتی خواندم ؛ بیشتر فرصت نبود . ساعت 11 به هتل رسیدیم . راستی یادم رفت بگم که منطقه ی فتح همان منطقه ای است که جنگ خندق در آن رخ داده است
ساعت 5/10 شب یکشنبه است. عصر به مسجد مباهله که نام دیگر آن الاجابه است رفتیم . جایی که پیامبر و امیرالمؤمنین و حضرت زهرا وحسنین (ع) برای مباهله با مسیحیان نجران آمدند ولی اسقف نصاری با دیدن چهره ی آنها ترسید و از مباهله منصرف شد . برای نماز مغرب وعشا با سه نفر از زائرین و یکی از طلبه ها به مسجد شیعیان رفتیم. چقدر شلوغ  بود و اکثرا ایرانی . بعد از نماز به عیادت شیخ عمروی رفتیم . پیرمرد مریض روی صندلی نشسته بود . پیرمردی با صفا و دلنشین بود به حدی که مشتاق شدم دستش را ببوسم و این کار را هم کردم . شاید اولین باری بود که دست کسی را می بوسیدم. حدود 10 طلبه بودیم . برای شام به هتل برگشتیم . پلو و مرغ بود که من نخوردم و به موز و دوغ و سوپ اکتفا کردم به اضافه ی دو لیوان چای و یک آب میوه . به این زودی چهار روز گذشت و سه روز دیگر این وقت انشاالله در راه مکه هستیم . ساعت 6 صبح روز یکشنبه است. صبحانه پنیر و کره و چایی و عسل داشتیم . امروز بعد از نماز صبح به بقیع رفتیم . راستی دیشب در راه برگشت از مسجد شیعیان به راننده تاکسی به جای ده ریالی صد ریالی دادم . ولی او وقتی پیاده شدیم 90 ریال پس داد و گفت : انا به دنبال رزق حلال. تو صد ریالی دادی نه ده ریالی. خیلی خوشحال شدم . چون 90 ریال برای من خیلی بود . من هم یک هزار تومانی به او هدیه دادم . معلوم شد توی سنی ها هم آدم حلال زاده پیدامی شه ! ساعت 5/2 عصر یکشنبه است . صبح به همراه حاج آقا رامندی برای خرید سوغاتی به بازارچه ی افغانیها رفتیم که معروف به ارزان فروشی و انصاف هستند . قبل از رفتن کلی درباره احمدی نزاد و هاشمی صحبت کردیم . حاج آقا در عین حال که انتقاداتی به هاشمی مخصوصا به شیوه های تبلیغات انتخاباتی ایشان داشت، روی هم رفته طرفدار ایشان بود و ایشان را جزء لاینفک انقلاب و نقش ایشان را در پیروزی و روند انقلاب و اتمام جنگ و به رهبری رسیدن آقای خامنه ای غیر قابل انکار می دانست . از احمدی نژاد هم خیلی انتقاد داشت . انتقادهایی که بعضا صحیح به نظر می رسید و برای آنها پاسخی نداشتم . همانطور که قبلا اشاره کردم حاج آقای رامندی قاضی دادگاه انقلاب در تهران است و ظاهرا در قسمت مربوط  به قاچاق و مواد مخدر فعالیت دارند . از ایشان درباره ی هاشمی شاهرودی پرسیدم ، اصلا راضی نبود و یزدی را به مراتب بر او ترجیح می داد مخصوصا شوراهای حل اختلاف را مشکل آفرین می دانست. روحانی خوبی است و خیلی زود با هم صمیمی شدیم وخیلی رفتارهای نابهنجار مرا تحمل می نمود . آخر سر هم که دید پول کم دارم، ده هزارتومان بهم داد تا برای بچه هام سوغاتی بخرم . یادم باشه آدرسش را پیدا کنم و یک نسخه از خاطراتم را برایش بفرستم . خلاصه سه قواره چادر برای حاج خانم و مادرش و مادرم خریدم ودو قواره تیترون برای پدرش و پدرم . جمعا شد 61 هزارتومان
ظهر با حاج آقا و دو زائر به مسجد شیعیان رفتیم و قبل از اذان در استخر شنا و آب تنی مفصلی نمودیم . با اجازه از امام جماعت که شیخ کاظم پسر شیخ عمروی بود، اذان ظهر را من گفتم و بعد از نماز به ناهار دعوتمان نمود . نام مسجدشان امام حسن مجتبی (ع) است و در منطقه ی العوالی واقع شده است
ساعت ده و نیم شب دوشنبه است . امروز عصر با ده تا از زائرین به مسجد شیعیان رفتیم و نماز مغرب و عشاء را در آنجا خواندیم و بعد از نماز برای بار دوم به عیادت شیخ عمروی رفتیم و برای شام به هتل برگشتیم . شام مرغ و پلو بود که من موز و سوپ و دوغ و زیتون خوردم و سپس آب میوه و هندوانه. بعد از شام با یکی از طلبه ها به حرم نبوی رفته و از آنجا به مسجد غمامه . مسجدی که پیامبر در آنجا نماز باران را اقامه کرده اند و تا حرم حدود صد متر فاصله دارد . به نظر می رسد کل شهر مدینه در زمان پیامبر کوچکتر از حرم توسعه یافته امروزی باشد. چون علی القاعده قبرستان در بیرون شهر بوده در حالیکه الان قبرستان بقیع متصل به حرم است و نیز نماز استسقا و عید را هم مستحب است در خارج شهر و بیابان بخوانند در حالیکه مسجد غمامه هم تا حرم فاصله ای ندارد . یکی از روحانیون می گفت : جمعیت مدینه در زمان حضرت حدود سه هزار نفر بوده است. حالا جایی خوانده بود یا خودش حدس می زد ، نمی دانم
ساعت 7 صبح دوشنبه است . بعد از نماز صبح به بقیع رفتیم و بعد از خواندن زیارت جامعه بر سر قبر حلیمه سعدیه (آن زن با سعادت) ، ابراهیم فرزند رسول خدا ( که کمتر از دو سال داشت) ، عقیل و جعفر طیار ، شهدای حرّه و مجروحین احد، سه دختر رسول خدا (زینب رقیه و ام کلثوم) ام البنین و عمه ها و همسران پیامبر(ص) فاتحه ای خواندیم . صبحانه تخم مرغ و شیر و چایی داشتیم . حاج آقا رامندی دوباره بحث هاشمی رفسنجانی را پیش کشید و گفت: هاشمی که دید ادامه ی جنگ به صلاح مملکت نیست و آمریکا قصد دارد مستقیما وارد نبرد شده و کار را یکسره کند، به امام عرض کرد : من تمام مسئولیت جنگ و آتش بس را به عهده می گیرم و شما هم مرا به عنوان خیانتکار جنگی محاکمه و اعدام کنید. ولی امام فرمودند: اگر تو به این نتیجه رسیدی که جنگ باید خاتمه پیدا کند، نظر من هم نظر توست. قبلا هم این قضیه را شنیده بودم. تا جایی که یادم هست در کتاب حقیقتها و مصلحتها خود ایشان این قضیه را نقل می کند. کتاب (بی پرده با هاشمی) هم خواندنی است
ساعت 2 بعد از ظهر دوشنبه است و ناهار قورمه سبزی داشتیم . صبح ساعت  10 در بعثه رهبری جلسه داشتیم . حاج آقای توکل و قریشی صحبت کردند. مقداری هم درباره پاسخ به شبهات وهابیون صحبت شد. یکی از روحانیون کاروانها سنی وحنفی مذهب بود و از خراسان به همراه زوار سنی آمده بود و از وهابی ها دل پُری داشت . می گفت : زائرین این همه پول خرج می کنند و می آیند اینجا ومیخواهند بر سر قبر فرزندان پیامبر بروند (منظورش ائمه ی بقیع بود)  ولی این وهابیهای بی سواد مانع میشوند . می گفت : از نظر ما زنان هم جائز است به زیارت قبور بروند ولی نباید در مقابل نامحرم صدا به گریه بلند کنند و حدیث زوارات القبور را ضعیف میدانست . در جلسه آب میوه و موز و و پرتقال خوردیم . امشب آخرین شبی است که در مدینه هستیم . چه زود گذشت
ساعت 10 شب سه شنبه است و در سالن هتل روی مبل نشسته ام . شام جوجه کباب داشتیم ولی من سوپ و دوغ وزیتون و موز خوردم. عجب زیتونهای خوشمزه ای
ساعت 5 عصرجلسه داشتیم وحاج آقا رامندی طریقه ی بستن لباس احرام را به طور عملی نشان دادند. لباس احرام ازیک لنگ ویک رداء تشکیل شده و یک کمربند هم احتیاطا روی لنگ می بندند تا لنگ بازنشود! چون زیر لنگ نباید حتی شورت هم پوشید واگر باز شود ، اسرار فرهنگی افشاء می گردد!
ساعت 5/6  با15  نفر از زائران به مسجد شیعیان رفتیم. 70 هزار تومان که از زوار برای شیعیان فقیر مدینه جمع کرده بودم ، به شیخ کاظم تحویل دادم و قبل از نماز پشت بلندگو یک شعر درباره پیامبر(صلی الله علیه واله) خواندم : (ماه فرو ماند از جمال محمد...) تا زائران ایرانی که نفرستادن صلوات برایشان عقده شده بود ، کمی صلوات بلند بفرستند. امروز یکی از زائران حرف جالبی زد. گفت : از میان ائمه تنها امامی که در ظاهر به مکه مشرف نشده اند یا بهتر بگویم : تشریف نیاوره اند (چون این کعبه است که به ملاقات امام مشرف می گردد) امام حسن عسکری (علیه السلام) هستند که در طول عمر 28 ساله خود به حسب ظاهر نتوانستند به مکه بیایند. این زائر می گفت: پس مناسب است یک عمره ی مفرده به نیابت از حضرت به جا آوریم تا مورد عنایت فرزند عزیزش مهدی (عج الله تعالی فرجه)قرار بگیریم . در حقیقت : (برگ سبزی است تحفه ی درویش ، چه کند بینوا ندارد بیش )
ساعت 8 صبح سه شنبه است و ساعت آخر اقامت ما درمدینه. صبح با حرم نبوی و بقیع وداع کردیم ؛ به امید دیدار دوباره و نزدیک
خداحافظ مدینه . خداحافظ مسجدالنبی. خداحافظ بین الحرمین. خداحافظ بقیع. خداحافظ ای قبرهای خاکی افلاکی. خداحافظ بیت الاحزان
ساعت 9 شب چهارم جمادی الثانی است و من روی تختم درهتل الافق مکه نشسته ام. سه شنبه عصر ساعت 5 عصر از مدینه به مقصد مُحرم شدن در مسجد شجره راه افتادیم. البته ظهر سه شنبه برای آخرین بار به مسجد شیعیان رفتم وغسل احرام را همانجا انجام دادم و پس ازشنا ناهار مهمان شیخ کاظم و در حقیقت امام مجتبی (علیه السلام) بودم
ساعت 6 به مسجدشجره رسیدیم. مسجدی که پیامبر و حضرت زهرا و سایر ائمه در آن برای حج یا عمره محرم شدند. مسجد مجلّل و با شکوهی است. بعد از نماز مغرب و عشا محرم شدیم . لباس احرام را قبل از آن در هتل پوشیده بودیم
(لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک ان الحمد والنعمه لک والملک لاشریک لک لبیک)
ساعت 9 شب به طرف مکه راه افتادیم و چهار ساعت ونیم در راه بودیم. فاصله ی مکه و مدینه  ۴۸۰  کیلومتر است . همین مسیر را امام حسن مجتبی (علیه السلام)  25بار پیاده برای انجام حج یا عمره طی کرده اند. برای اینکه راننده خوابش نبرد ، کنارش نشستم و باب گفتگو با او را باز کردم. اسمش فهد ابن احمد القریشی بود وفقط یک زن داشت! و حنبلی بود. ساعت 5/1 شب به مکه رسیدیم و جای شما واقعا خالی بود . با اینکه 2 نصف شب بود ولی با کمال تعجب دیدیم که زندگی در مکه جوری جریان دارد که انگار 10 صبح است . خیابان ها پر از ماشین و مغازه ها باز و بچه ها درکوچه مشغول توپ بازی ! ساعت 5/2 به هتل رسیدیم. حاج آقا فرمودند: زوار همگی استراحت کنند تا بعد از نماز صبح به مسجدالحرام مشرّف شویم. همه به اتاقها رفتند ولی من طاقت نیاوردم و تنها به طرف مسجدالحرام راه افتادم. ساعت3  نصف شب بود که چشمم به جمال باشکوه کعبه افتاد و اولین کارم سجده شکر . طواف و سعی را انجام دادم. سعی حدودا 40 دقیقه طول می کشد ولی طواف بستگی به جمعیت دارد. اگر خلوت باشد 10 دقیقه هم طول نمی کشد. نماز صبح را در حرم خواندم و به هتل برگشتم . ساعت 6 بعد ازصبحانه دوباره با زوار به حرم رفتیم و آنها راطواف وسعی دادیم . در شوط چهارم سعی یکی از پیرزن ها که خیلی هم سنگین وزن بود ، پایش لیز خورد و نقش زمین شد و گریه وزاری. ظاهرا پایش شکسته بود. فورا یک ویلچر کرایه کردم 30 ریال و باقیمانده ی سعی او را با ویلچر انجام دادم. بعد از تقصیر دوباره 50 ریال دادیم و با همان ویلچر او را طواف نساء دادم. اوگریه می کرد و من می گفتم: عیب نداره. عوضش چون سختی کشیده ای اجرت بیشتر است. بعد از اتمام اعمال با همان ویلچر من و دختر و دامادش به بیمارستان رفتیم و پایش را گچ گرفتند ولی تا دلت بخواد مرا دعا کرد که به هرزحمتی بود اعمالش راتمام کردم. درحالیکه ویلچررانی برایم خیلی جالب بود نه اینکه زحمتی داشته باشد. شب پنج شنبه هم زائران پیر و مریض را به مسجد بردیم . 5 نفرسوار ویلچر بودند و من مسئول پیرمردی نحیف و مریض و ناتوان. آن شب خیلی خسته شدم و قلمهای پایم خیلی درد گرفت به طوری که فردا صبحش که ازخواب برخاستم ، نمی توانستم راه بروم. ولی این پیر مرد ضعیف آن قدر به من دعا کرد که اگر یکی از آنها مستجاب شود ، برای هفت پشتم بس است. شب جمعه دعای کمیل در هتل برگزار شد. مظلومیت را ببین که خواندن دعای کمیل( که مسائل اعتقادی شیعه یا سیاسی هم درآن نیست بلکه فقط دعا ومناجات است)در محل ولادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ممنوع است! فقط درایام حج آنهم در مدینه تحت تدابیر امنیتی و فقط برای ایرانیان در مدینه برگزارمی شود آنهم بیرون ازحرم. تدابیر امنیتی هم به این خاطر است که غیر ایرانی ها در محل حضور پیدا نکنند تا نکند وقتی از مضامین عالیه دعا شگفت زده می شوند و بپرسند این دعا از کیست؟ درجواب ، نام امیرالمؤمنین را بشنوند!
فضای داخل مسجدالحرام غیر قابل توصیف است. گاهی کناری می نشستم و مدتها به طواف کنندگان نظاره میکردم که چگونه 72 ملت دور یک بنای سنگی می گردند. زن ، مرد ، سفید ، سیاه ، جوان ،پیر و کودک با قیافه های متفاوت و لباسهای سفید احرام؛ یکی قرآن می خواند و یکی دعا ؛ یکی گریه و یکی ساکت. مأموری کنار رکن یمانی ایستاده و حاجیانی که آن را می بوسند ، نهی ازمنکر! می کند. دائما می گوید : فقط دست بکشید. نبوسید. پیامبر اینجا را فقط دست می کشید و حجرالاسود را می بوسید
یکی از تناقضات موجود در وهابیت این است که بوسیدن ضریح پیامبر و خانه ی کعبه و مقام ابراهیم و تبرک جستن به آنها را حرام وشرک می دانند ولی بوسیدن حجرالاسود رامستحب ! وقتی هم می پرسی: اگر بوسیدن سنگ شرک است ، پس چرا حجر را می بوسید؟ می گویند: پیامبر اینکار را می کرده و ما به او تأسّی می کنیم. درحالی که شرک استثنا بردار نیست
در مدتی که در مکه بودم موفق نشدم حجرالاسود را ببوسم. یکبار که در مسجدالحرام نشسته بودم و به کعبه نظاره می کردم، نوجوانی عرب کنارم نشست و گفت : ( انتم تقولون : علیّ رسول الله) یعنی : شما می گویید علی رسول خداست! گفتم : ( لا ، نحن کما یقول القرآن : محمد رسول الله ؛ خاتم النبیین ) : ما حرف قرآن را می زنیم که : محمد رسول خداست و بعد از او پیغمبری نیست. ولی او ول نمی کرد و باز می گفت : شما علی را رسول خدا می دانید. من هم گفتم: ( لعن الله من یقول : علی رسول الله ) : لعنت خدا بر کسی که علی را رسول خدا بداند! ولی او رهایم نکرد و گفت : تو داری تقیه می کنی ! یکی دیگر آمد  و گفت : شما متعه را حلال می دانید و دختران را صیغه می کنید و به دنبال شهوترانی هستید. گفتم : متعه درزمان رسول خدا حلال بوده و عمر آن را تحریم کرده است . گفت : اگر در زمان رسول خدا حلال بوده پس چرا ما آن را حرام می دانیم ؟!  بعد گفت : قال النبی : الشیعة هم انجس من الکلب و الیهود و النصاری! سپس پرسید : چرا شما روی فرش سجده نمی کنید؟ گفتم: سجده بر سنگ و خاک نزد همه مسلمین صحیح است و شما هم جائز می دانید ولی بر فرش نزد عده ای صحیح نیست. احتیاط آن است که بر چیزی سجده کنیم که همه صحیح می دانند. اوگفت : سجده بر فرش هم نزد مسلمین صحیح است .گفتم : شیعه صحیح نمی داند . گفت: شیعه عده ی قلیلی است که اصلا به حساب نمی آید و قابل اعتنا نیست ! نفر سومی آمد که مُسنّ تر بود و گفت : قرآن می گوید: ( فلا تدعوا مع الله احدا ) پس چرا شما به علی متوسل می شوید؟ گفتم: در صحیح بخاری شما نقل شده که عمر گفت : ( اللهم انا نتوسل الیک بعم نبینا عباس ) گفت: عباس من اهل البیت گفتم : علی هم من اهل البیت گفت: پس چرا شما به ابوبکر متوسل نمی شوید در حالی که : ( اول من یدخل الجنة ابوبکر) و چرا به عمر متوسل نمی شوید در حالی که پیامبر فرمود: ( لو کان بعدی نبی لکان عمر ) ! من هم که در آنجا نمی توانستم بگویم: ما این دونفر را به اندازه یک خر قبول نداریم ( با عرض پوزش از جامعه خران )! دوباره آن نوجوان عرب گفت: چرا شما عایشه را قبول ندارید؟ گفتم : چون بر خلیفه چهارم شورش کرد گفت: آن ها هر دو  بر حق بودند ! گفتم : مگر می شود دو نفر با هم  بجنگند و خون هم را حلال بدانند و هردو هم بر حق باشند؟ گفت: صحابه همه بر حق هستند ! فهمیدم که بحث با اینها فایده ای ندارد چون خلفا و عایشه آنقدر ابهت دارند که کوچکترین ایرادی درباره ی آنها را بر نمی تابند
دیشب شام پلو ماهی و امروز ظهر چلوکباب داشتیم. ظهر به مسجدالحرام نرفتم. چون نماز جمعه برقرار بود و خوشم نمی آمد پای منبر آخوند سُنّی بنشینم و سفارش به تقوی بشوم. همینکه پشت سرشان ادای اقتدا را درمی آوریم از سرشون زیادیه ! صبح به بازار ابوسفیان رفتم و12 هزار تومان خرید کردم : روان نویس، مداد رنگی ، نخ و سوزن، گردنبند بدلی، بادکنک و آهنربا  برای بچه های خودم و برادرم
ساعت 2 عصر شنبه است. امروز صبح در بعثه مقام معظم رهبری جلسه داشتیم و موز و پرتقال وآب میوه خوردیم. امروز درمسجدالحرام حمد و سوره ام راپیش یک طلبه مکی خواندم تا صحت آن را تائید کند. ضاد را خیلی سخت می گرفت ولی هرطور بود رضایتش را درباره ی ضادم جلب کردم. دیشب حدود 80 نفر از زوار را که متقاضی عمره ی مجدد بودند ، به مسجد تنعیم بردیم که ده کیلومتری مسجدالحرام است. دوباره محرم شدند و سپس به مسجد الحرام آمده و طواف و سعی و تقصیر و طواف نساء را انجام دادند. مسئولیت دوپیرزن که پا درد داشتند و یکی از آنها پایش شکسته بود ، با من بود که به حمدالله توانستم بدون کرایه ی ویلچر اعمالشان را به اتمام برسانم . ساعت یک ربع به سه سحر از اعمال فارغ شدیم و چون تا اذان یک ساعت و نیم وقت بود و من خیلی خسته ، درهمان صحن مسجد و زیرآسمان ، کفشهایم را زیر سرم گذاشتم و به طوریکه سرم به طرف کعبه و پایم در جهت مقابل باشد ، دراز کشیدم و با اذان صبح از خواب بیدار شدم و با آب زمزم وضوگرفتم و نماز صبح را اول فرادی و سپس به جماعت خواندم
امروز عصر قرار است به مسجد جعرانه برویم. جایی که پیامبر و همچنین اباعبدالله (علیهما السلام) در سال 60 هجری درآنجا احرام بسته اند. اینجا اتهامات بر علیه شیعه زیاد است. یکبار یکی از عرب ها به من گفت : شما شیعیان که بعد از نماز سه مرتبه دست هایتان را بلند می کنید ، می گویید : خان الامین ، خان الا مین ! اینها می گویند : شیعه معتقد است که جبرئیل امین مأمور بود که رسالت را برای علی نازل کند ولی خیانت کرد و بر محمد نازل کرد ! به همین جهت از طرف بعثه به حاجیها سفارش می شود که در هنگام گفتن سه تکبیر بعد از سلام نماز ، دستها را بلند نکنند. همین عرب با کمال پررویی می گفت : شما شیعیان وقتی می خواهید با دختری ازدواج کنید ، اول او را نزد عالمتان می برید تا او را افتتاح کند ! و از این قبیل اتهامات بی اساس که روح شیعه از آن بی خبر است !
ساعت 2 عصر یکشنبه است . دیروز بعد از ظهر به جعرانه رفتیم. در بین راه از قشلاق قبیله ی بنی سعد که محل رشد و نموّ پیامبر(صلی الله علیه وآله) در دامان حلیمه ی سعدیه بوده ، عبور نمودیم و سپس به منطقه جنگ حُنین رسیدیم. توصیه می کنم حتما تاریخ این جنگ مهم را مطالعه کنید. قبر میمونه همسر با وفای حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را نیز از پشت دیوار زیارت کردیم. اویک سال بعد ازصلح حدیبیه ، خود را به پیامبر هبه کرد. جعرانه محل احرام رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و سیدالشهدا (علیه السلام) است و قابل مقایسه با تنعیم نیست. مسجد تنعیم که به مسجد عائشه نیز معروف است، مکانی است که پیامبر بعد از پاکی عائشه ازحیض،  او را برای مُحرم شدن به آنجا فرستادند. در کنار مسجد جعرانه دو تابلو بود. یکی : مسکن الامام الجماعة  دومی : مسکن المؤذن. یعنی به مؤذن مسجد هم درکنار امام جماعت خانه می دهند. حقوق مؤذن ماهی هزار ریال است (250 هزار تومان ما). در جعرانه با پیرمردی با صفا و نورانی آشنا شدم که از خراسان آمده بود و صد و بیستمین باری بود که برای عمره یا حج محرم می شد . آدرس او را گرفتم و شعر عربی جالبی که می خواند، یادداشت کردم. یک عالم سُنی متعصّب این شعر را گفته بود و مضمونش به فارسی این بود که : شیعیان دروغ می گویند که ولد الزناها نجیب نیستند. شاهد کذب آنها مولای ما عمر خطاب است که نجیب ترین خلق خداست! شام را مهمان بعثه ی مقام معظم رهبری بودیم. چلوکباب و دوغ و موز. بعد از شام با حاج آقای عسکری جلسه داشتیم و سخنان مفیدی فرمودند. از جمله گفتند : با وهابی ها بحث نکنید ؛ چون الحمدلله بین خودشان اختلاف افتاده و در حال سقوط و زوال هستند . اگر خواستند با شما مجادله کنند بهترین راه ، سکوت است. نکته ی جالبی که گفتند این بود که زوار ایرانی مستمع خوبی برای اینها هستند چون کاملا به صحبتهای آنها گوش فرا می دهند . برعکس لبنانی ها. ایشان می گفت: لبنانی ها در ماه رجب به عمره می آیند و وهابی ها خیلی از آنها می ترسند . چون دست بزن دارند و اگر اندک اهانتی یا ایرادی به مذهب شیعه بشنوند ، با مشت و لگد جواب یاوه های طرف رامی دهند. آقای عسکری می گفت : تنها باری که موفق شدم ضریح پیامبر را ببوسم و درون خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها ) را مشاهده کردم، آن زمانی بود که یک لبنانی مأمور حفاظت از ضریح را گرفت و به زیر کشید و چند نفری رویش ریختند و شروع  به زدنش کردند. بلافاصله بقیه ی لبنانی ها دوربین های مدار بسته حرم را قطع کردند و چند ساعتی حرم از کنترل آنها خارج بود. خوب است بدانید که در مسجدالحرام و مسجدالنبی (صلی الله علیه وآله) اعمال و رفتار زائران با دوربین های پیشرفته تحت کنترل است و به راحتی می توانند صدای او را به صورت شفاف گوش دهند. ساعت 11  که به هتل بر می گشتم، حاج آقای رامندی را دیدم. ایشان گفت : من امشب کشیک دارم و باید تا ساعت 1 در صفا باشم و به سئوالات زائران پاسخ دهم. من هم به همراهش رفتم. روی کوه صفا نشستیم و به مشکلات مردم پاسخ می دادیم که یک دفعه یک پیرزن ترک به تورم خورد! بنده ی خدا نمی توانست راه برود. فورا یک ویلچر برایش کرایه کردم به 9  هزار تومان و هفت شوط سعی را راننده ی ویلچر بودم . کلی برایم دعا کرد. ساعت 5/1 به هتل برگشتیم و ساعت 6 به زیارت دوره رفتیم. اول به قبرستان ابوطالب رفته و قبر حضرت خدیجه، ابوطالب، عبدالمطلب، عبد مناف و قاسم و عبدالله پسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) را زیارت کردیم و برای شهدای فخ فاتحه خواندیم. قبرستان ابوطالب در نزدیکی پل حجون قراردارد. همان پلی که درسال 66 حدود چهارصد زائر ایرانی را به گلوله بستند و کشتند. سپس به پای جبل النور رفتیم. همان کوهی که غار حرا بر روی آن واقع شده است. همانجا با زائرین قرار گذاشتیم که ساعت 4 عصر امروز به خود غار که در50 متری قله ی کوه است، صعود کنیم. حالا چند نفر بیایند، نمی دانم. چون 2 ساعت پیاده روی دارد. سپس به عرفات و مشعر و منی رفتیم و با زائرین به بالای جبل الرحمة رفتیم . همان کوهی که امام حسین( علیه السلام ) دعای معروف عرفه را در دامنه آن خوانده اند. خیلی شلوغ بود. سپس به پای جبل الثور رفتیم که پیامبر در غار بالای آن به مدت سه روز پنهان شده بودند و ساعت 10 به هتل برگشتیم
ظهر پلو ماهی داشتیم با سیب و پرتقال. احمدی نژاد هم از آفریقا برگشته بود. دیروز یکی از روحانی ها را که طرفدار احمدی نژاد بود،  به جان حاج آقای رامندی انداختم و کلی تماشایی بود بحثشان! خدا به عاقبت دعواها رحم کند
ساعت 5/5 عصریکشنبه است و من روی کوه نور و در غارحرا نشسته ام. حدود یک ساعتی طول کشید تا به بالای کوه رسیدیم. سه نفرمان وسط راه بریدند و همانجا نشستند تا برگردیم . عجب جایی است. مکانی که برای اولین بار جبرئیل بر حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) نازل شد: ( اقرا باسم ربک الذی خلق... ) در غار فقط یک نفر می تواند ایستاده نماز بخواند. دورکعت خواندم. درست درجای پیامبر
ساعت 5/5 صبح دوشنبه است و آخرین روز اقامت ما در مکه . قرار است فردا صبح به طرف جده حرکت کنیم و ساعت 2 عصر پرواز داریم. دیروز 8  نفر رابه غار حرا بردم و چون عده ای خواب مانده بودند یا خبر نداشتند، قرار شد امروز عصر دوباره برویم
ساعت 9 شب سه شنبه و آخرین شب اقامت ما در مکه می باشد. صبح در بعثه جلسه داشتیم و ساعت 4 عصر با15  نفر از زوار از جمله یک پیرمرد 75 ساله به غار حرا رفتیم و قبل از اذان برگشتیم . یک کودک دو ساله هم جزء همراهان بود. باید برای نظافت حوالی غار حرا تدبیری کرد. وهابی ها اصلا به اینجا نمی رسند؛ حتی پای کوه تابلوی بزرگی نصب کرده و روی آن زبان های مختلف نوشته اند : رفتن به غار حرا غیر مشروع است! راستی بالای کوه تعدادی میمون هستند که اگر یک لحظه از وسائلت غافل شوی، با چابکی عجیبی آن ها را می ربایند. دیروز کیف یکی از زائران و امروز کیسه ی کفش یک نفر را ربودند و پس ندادند ! از کوه که پایین آمدیم20  تا آب میوه انبه خریدم و همراهان را مهمان کردم تا خیال نکنند شیخ ها خسیس تشریف دارند. امروز صبح برای یکی از زائران حمله ی قلبی پیش آمد که در بیمارستان در بخش سی سی یو بستری شد ولی به خیر گذشت و می تواند به پرواز فردا برسد. الحمدلله
ساعت5/8 صبح روز سه شنبه است و دیشب را توفیق داشتم تا صبح در مسجدالحرام بمانم. نیم ساعت قبل به حرم رفتم و 9 بطری را پرآب زمزم کردم. راستی در نماز جماعت صبح حرم از فرط خستگی خوابم برد و پس افتادم که دو نفر دو طرفم مانع افتادنم روی زمین شدند. یکی شیعه بود و دیگری سنی
کعبه خیلی عجیب است. در تمام طول شبانه روز حتی یک لحظه هم بدون طواف کننده نیست به جزدر هنگام اقامه ی جماعت. دیشب داشتم قسمت مُستجار را به یکی اززوار نشان می دادم که یکی ازمأموران وهابی پرید وسط و به آن زائر گفت : شیخ به تو دروغ می گوید. اصلا جایی به نام مستجار در کعبه وجود ندارد ! حالا اگ رعمر درکعبه متولد شده بود، کلی تشکیلات برایش درست می کردند ! راستی بین مردم معروف است که هیچ پرنده ای از روی کعبه پرواز نمی کند. در تفسیر منهج الصادقین نیز این مطلب در ذیل آیه ( فیه آیات بینات ) نقل شده است. ولی یکی از زوار می گفت : من به طبقه دوم مسجد رفتم و مدتی دقت کردم . دیدم دروغ است و پرنده ها از روی کعبه هم پرواز می کنند. حالا اگر شما  جای من بودید، چه جوابی به او می دادید؟ من که جوابم همیشه درآستینم است، گفتم : اینها را که دیدی پرندگان آخرالزمان هستند که مثل نسلهای گذشته خود مؤدب نیستند ! تازه به احتمال قوی این کفترها سُنی هستند و به احتمال قویتر حرامزاده ! ازاینها نباید انتظار رعایت حرمت کعبه را داشته باشند ! و طرف کلی خندید. تازه خودم یک شب یک جفت کفتر بی ادب را دیدم که در چند قدمی کعبه مشغول مهرورزی بودند و چند بار هم عمل منافی عفت مرتکب شدند ! احتمالا ناصبی بودند !
ساعت 9 صبح است و هنوز اتوبوس نیامده است و من کف سالن هتل نشسته و مشغول نوشتن خاطراتم هستم. هر از چند گاهی یک نفر میاد کنارم سرک می کشه تا ببینه من چی می نویسم. الحمدلله با اینکه در میان زائران افراد مختلفی با فرهنگ و تیپ های متفاوت وجود داشتند، توانستم با همه ی آنها ارتباط خوبی برقرار کنم و با اکثرشان صمیمی بشوم. خیلی ها از من آدرس و شماره تلفن گرفتند
خاطراتم رو به پایان است و امیدوارم از مطالعه ی آن لذت برده باشید. البته خاطرات دراین سفر زیاد بود ولی حیف بود وقت زیارت را برای نوشتن جزئیات صرف کنم. مثلا بعد از مُحرم شدن در مسجد شجره و سوارشدن بر اتوبوس، بین راه که برای استراحت راننده پیاده شدیم، یکی اززوار آهسته در گوشم گفت: ببخشید حاج آقا، من هنگام احرام یادم رفت شورتم را در بیاورم! آیا اشکال دارد؟ گفتم : زود باش همین حالا در بیار! و در یک لحظه خلع شورتش نمودم ! می بینید روحانی چه وظایف خطیری دارد ؟!
ساعت 2 بعد ازظهراست و سوار بر هواپیمای سعودی هستیم وطبق گفته ی خلبان، 5/2 ساعت درراه هستیم. یعنی انشاءالله ساعت 5 به تهران میرسیم. این دفعه ترسم از هواپیما کمتر شده ولی مگرمی توان نترسید؟ انسان درهواپیما بین خود و مرگ، فاصله ی زیادی نمی بینه. کافی است یکی از سیمهایش اتصالی کنه تا حضرت عزرائیل تشریف فرما شوند. وقتی به قم برسم، حتما خیلی ها می پرسند : مکه بهتر بود یا مدینه؟! جواب این سئوال خیلی دشوار است. مکه خانه ی خدا و مدینه حرم رسول خداست ولی مدینه حال وهوای خاص خود را دارد. پُر است از مظلومیت و غربت. خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)، قبرستان بقیع
سُنّی های مدینه هم ظاهرا متعصب تر بودند ولی  5 باری که به مسجد شیعیان رفتم، خیلی خوش گذشت. حال گریه هم در مدینه بیشتر به انسان دست می داد مخصوصا در بقیع
خواننده ی گرامی در هر کجا که هستی ، دلت را روانه ی بقیع مظلوم و غریب کن تا با چند بیت شعر تو را به آن فضای روحانی ببرم
جلوه ی جنت به چشم خاکیان دارد بقیع / یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع
گرچه می تابد بر آن خورشید سوزان حجاز / از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع
اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال / هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع
در پناه مجتبی (ع) در ظل زین العابدین(ع) / ارتباط معنوی با قدسیان دارد بقیع
باقر علم نبی و صادق آل رسول / خفته اند اینجا که عمری جاودان دارد بقیع
قرن ها بگذشته بر این ماجرا اماهنوز / داغ هجده ساله زهرای جوان دارد بقیع
شب که تاریک است و در بر روی مردم بسته است / زائری چون مهدی صاحب زمان (علیه السلام)دارد بقیع
بعد ازسفر عمره، دلم خیلی هوای نجف و کربلا را کرده بود. هرچه باشد دو شهرشیعه نشین است و گریه ی بلند کردن یا صلوات فرستادن یا بوسیدن ضریح و سینه زدن و زیارت نامه خواندن ممنوع نیست. امیدوارم درهمین تابستان زیارت عتبات نصیبم گردد
 ایوان نجف عجب صفایی دارد     حیدر بِنِگر چه بارگاهی دارد
ای کعبه به خود مبال از روی شرف     جایت بنِشین که هر که جایی دارد
 و اما کربلا و ما ادراک ما کربلا !؟
 صفا و مروه دیده ام، گرد حرم دویده ام     هیچ کجا برای من، کربُبَلا نمی شود
و سلام بر کاظمین و سامرّای غریب . . .
احمد یاسر وافی / تابستان 85

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/01 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: خاطرات اولین عمره 

بسم ربّ الحسین (ع)
بوی بهشت می وزد از کربلای تو
ای کشته ای که جان دوعالم فدای تو
آنچه در پیش رو دارید، گزارشی است از یک سفر هفده روزه به قصد زیارت عتبات عالیات
 این سفر که در واقع تلفیقی از دو سفر متصل به هم می باشد، در تابستان 1382 و در زمانی صورت گرفت که حکومت حزب بعث در عراق سرنگون و صدام متواری و کشور عراق به اشغال نیروهای آمریکایی درآمده بود. درآن اوضاع هیچ نیروی عراقی در نوار مرزی مستقر نبود و اشغال گران نیز کاری به متردّدین در مرزها نداشتند و این شرایط، فرصت مناسبی را برای میلیون ها ایرانی عاشق کربلا فراهم آورد تا باهزینه ی اندک و البته تحمل رنجها و مشقتهای فراوان، به زیارت عتبات عالیات مشرّف گردند. می توان گفت درآن سال برای مدتی عملا مرزی بین ایران و عراق وجود نداشت. حقیر نیز توفیق داشتم قطره ای ازاین اقیانوس عشق و ارادت به اهل بیت (ع) باشم . اکنون پنج سال از آن زمان می گذرد و بحمدالله اوضاع سیاسی عراق تا حدودی سامان یافته و روزانه هزاران نفر درقالب کاروان های سازمان حج و زیارت به این سفر معنوی مشرف می شوند. از شهر خود سوار بر اتوبوس ولوو شده و درراه رفت و برگشت هر سه وعده از آن ها پذیرایی کامل می کنند. در عراق نیز درهتل های کربلا و نجف مستقر می گردند و در آنجا صبحانه و ناهار و شامشان سر موقع فراهم است و دغدغه ای جز زیارت ندارند. در مسیرهای از مرز تا نجف، از نجف تا کربلا و از کربلا تا مرز ایران نیز نیروهای مسلح عراقی آن ها را اسکورت می کنند. با این همه، برخی از زوار را مشاهده کرده ام که قدر این راحتی و رفاه و امنیت را نمی دانند و کوچک ترین کمبود یا مشکل را برنمی تابند. لذا در صدد بر آمدم خاطرات سفرم را که در همان روزها نوشته و به تعداد محدودی در اختیار دوستان قرار داده بودم، حروفچینی و در حد وسیعتری منتشر نمایم تا زوّارِ امروزی بدانند که چند سال قبل یک سفر زیارتی با چه سختیها ودشواریها و خطراتی همراه بوده و قدر اوضاع کنونی را بیشتر بدانند. از خداوند متعال می خواهیم که نعمت باز بودن راه عتبات را از ما نگیرد و ما را از زیارت با معرفت اهل بیت (ع) در دنیا و شفاعت آن بزرگواران در آخرت بهره مند بفرماید
خاطراتم را در دو بخش سفر اسارت و سفر زیارت خدمت خوانندگان عزیز تقدیم می دارم :
بخش اول : سفراسارت
ساعت دوازده نیم شب جمعه ششم تیرماه 1382 می باشد وما در زندان به سر می بریم ! شاید تعجب کنید اگر بگویم : این زندان در شهر سلیمانیه از شهر های شمالی کشور عراق می باشد و ما نیز به جرم رفتن به زیارت کربلا بازداشت شده ایم ! وقتی وارد زندان شدیم، ما را که چهارده نفر قمی و چهار مشهدی بودیم، به صف کردند و بعد از بیرون ریختن تمام محتویات ساک ها و بررسی آن ها وگرفتن قاشق و چاقو و چنگال، به یکی از سلولهای زندان منتقل نمودند. هنگام ورود به سلول، مشاهده کردیم که در سلول روبروی ماحدود 30 کاشانی هستند که دو روز ازحبسشان سپری شده بود. انسان بی اختیار به یاد شعرمعروف « هم قم خوبه هم کاشون، رحمت به هر دوتاشون » می افتاد ! کاشانیها همان اول توی دل ما را خالی کردند و گفتند : ما نیز مثل شما قصد زیارت کربلا را داشتیم و به همین خاطر به شش ماه حبس محکوم شده ایم ! ما که خیال می کردیم یک شب بیشتر اینجا نیستیم و مأمورها به ما گفته بودند : فردا صبح می توانید به کربلا بروید، ازشنیدن شش ماه حبس کمی جا خوردیم ! تازه کاشانی ها می گفتند: بعداز اتمام حبس، قرار است ما را به مرز ایران تحویل دهند و از کربلا خبری نیست ! معلوم شد تمام وعده هایی که دراداره ی امنیت سلیمانیه به ما داده بودند، دروغی بیش نبوده است، مأموران زندان از کردهای سنی عراقی بودند ولی مسئول زندان ظاهرا بعثی بود ! مردی لاغر با سبیل های وحشناک که آثار نفرت از شیعیان ایرانی از چشمانش آشکار بود ! کابلی هم در دست داشت و با آن ما را به زدن تهدید می نمود. من آدم شجاعی نیستم ولی چون در سفر کربلا بودیم، تحمل ما زیاد و خوف و هراس در ما کم شده شده بود. همان اول که از قم راه افتادیم، مسئول گروه به ما گفته بود که در این راه ممکن است زندان، کتک یا حتی کشته شدن در کار باشد. ولی فکر نمی کردم قضیه تا این حد جدی باشد ! البته این اولین زندان عمرمن نبود ! حقیرحدود 25 سال پیش، تقریبا نُه ماه در زندانی انفرادی و تاریک محبوس بوده ام و در آنجا به جای آب و غذا، خون می خوردم ! و آن قدر وسعت سلول کم بود که حتی نمی توانستم پاهایم را دراز کنم و مجبور بودم زانو در بغل بنشینم ! این شوخی را با شما کردم تا بر شما معلوم شود که من در زندان روحیه ی خود را نباخته ام و همچنان شاد و شوخ و شنگول باقی مانده ام ! سلول ما یک اتاق چهار در شش و بسیار کثیف بود که دو یا سه توالت و یک حمام داشت. همین که وارد شدیم، قبل از هر چیز شروع به نظافت سلول نمودیم و با یک تکه مقوا آشغالهای کف اتاق را جمع کرده و در پلاستیکی ریختیم. یکی ازمشهدی ها که پیرمردی باصفا بود، می گفت: معلوم نیست چند روز یا چند ماه در این جا باشیم و اگر نظافت و بهداشت را رعایت نکنیم، ممکن است دراین غربت دچار بیماری شویم. حق با او بود. دو عرب نیز در زندان به ما ملحق شدند که به اضافه ی چهار تهرانی که مثل ما گیر افتاده بودند، 23 نفر شدیم
شب اول رابرای خوابیدن جا داشتیم ولی فردای آن روز که چند اصفهانی و چند کاشانی دیگر به جمع ما اضافه شدند، جمعیت ما به چهل نفر رسید وشب دوم برای خوابیدن جا نبود به طوری که بعضی نشسته خوابیده و بقیه هم پاهایشان روی دست و پای دیگران قرار می گرفت ! بعد از مدتی مأمور زندان آمد و گفت : یکشنبه به کار شما رسیدگی می شود ! یعنی سه روز دیگر ! چیزی نداشتم زیرخود بیندازم، کفشم را زیر سرم گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم برد. شام را قبلا در اداره ی امنیت سلیمانیه خوده بودم : هندوانه عراقی و پنیر و نان. راستی اگر 6 ماه در این جا می ماندیم ، چقدر جالب می شد ! چون وقتی بر می گشتم، بچه ی 6 ماهه ام، دوازده ماهه شده بود ولی درخود تحمل 6 ماه ماندن در اینجا را نمی بینم. امیدوارم به حق بزرگوارانی که به قصد پابوسی آن ها کرده ایم، هر چه زود تر از اینجا خلاص  شویم
فعلا در زندانم و بیکار و به جای اینکه مثل بقیه حرف بزنم  یا بخوابم، مشغول نوشتن خاطرات سفر هستم. بعضی ها هم مرا مسخره می کنند و می گویند : حالا چه وقت مشق نوشتن است ؟! حتما می خواهید بدانید که اصلا چطور سر از خاک عراق در آوریم و چگونه به دست عراقی اسیر شدیم ؟ با کمی حوصله ، وقایع را تا زندان برایتان شرح می دهم و وقایع بعد از زندان را هم به تدریج برایتان می نویسم : روز سه شنبه بعد از ظهر ساعت سه، به همراه برادر کوچک ترم میثم ودوازده نفر دیگر به قصد زیارت کربلا، از قم به طرف کرمانشاه راه افتادیم . البته میثم برای بدرقه ی من به ترمینال آمده بود ولی دم اتوبوس هوس کرد با ما بیاید و آمد! مسئول گروه ما شخصی به نام آقای صاحب بود که اصالتا عرب و به عنوان مترجم ما در این سفر محسوب می شد. البته ایشان چند سری قبل از ما، عده ای را به کربلا برده بودند و ما از هر جهت به او مطمئن بودیم. آدم باحالی بود. هم با لطیفه ها وخاطرات جبهه اش ما را می خنداند و هم با روضه ها و موعظه هایش ما را به گریه می انداخت. در کاروان 14 نفری ما هم طلبه وجود داشت و هم بزاز، هم پرده دوز و هم بیکار ! آقای صاحب  پرده دوز بود. البته من به جای لباس طلبگی، یک پیراهن بلند عربی «دشداشه» به تن کرده بودم. بعد از عبور از اراک و ملایر و همدان و اسد آباد و کنگاور و صحنه، ساعت11 شب به ترمینال کرمانشاه رسیدیم. دو راه در پیش رو داشتیم : یا از طریق مهران وارد خاک عراق شویم  یا به سنندج رفته و از طریق کردستان ایران و مریوان به کردستان عراق رفته و از سلیمانیه به کرکوک و بغداد و از آنجا به نجف مشرف شویم. به همین راحتی! راه مهران چند مشکل داشت : 1- خیلی از مناطق آن مین گذاری و خطر ناک بود 2- مرکز منافقین بود و هر لحظه ممکن بود گیر آن ها بیفتیم مخصوصا که از قیافه ی ما معلوم بود که آخوند هستیم 3- هوای مهران خیلی گرم بود ؛ به حدی که بعضی از رفقا از آن ، به جهنم ایران تعبیر می کردند ؛ مخصوصا که زمان سفر ما مصادف با تیر ماه و اوج گرمای تابستان بود. تازه می گفتند : راه مهران 12،13 ساعت پیاده روی دارد . آقای صاحب یک شماره ی موبایل از یک قاچاقچی در مهران به نام غلامی و یک شماره تلفن هم از یک قاچاقچی دیگر در مریوان به نام جهانگیرداشت . شاید بپرسید که : شما چه ربطی به قاچاقچی ها داشتید ؟! بله، چون سفر ما غیر قانونی بود و پاسپورت نداشتیم، قاچاق محسوب می شدیم و فقط یک قاچاقچی ماهر و مطمئن ! می توانست مارا از مرز عبور دهد. بعضی از رفقای مقدسمان گفته بودند : به این سفر نروید، چون سفرتان غیر قانونی است و به همین جهت اشکال شرعی هم دارد ! من درجواب آن ها می گفتم: ما تا وقتی هنوز ازمرز خارج نشده ایم، کار خلاف قانونی از ما سر نزده است و ما داریم در کشور خودمان قدم می زنیم و هنگامی که از مرزعبور کردیم ! دیگر در ایران نیستیم تا مراعات قوانین آن بر ما لازم باشد ! راستی که جواب دندان شکنی دادم ! خلاصه، بین رفقا اختلاف افتاد که از راه مهران برویم یا مریوان ؟ همگی به استخاره راضی شدند. استخاره ی مهران بد و استخاره ی مریوان خیلی خوب آمد، مخصوصا که آقای صاحب  20 روز پیش از طریق مریوان موفق شده بود به کربلا مشرف شود. یک  مینی بوس کرایه کردیم 30 هزار تومان تا نزدیکی های مریوان. بعد از نماز صبح به طرف سنندج حرکت کردیم وساعت 9:30 به محدوده ی جهانگیر قاچاقچی ! رسیدیم و راننده ی مینی بوس ما را تحویل او داد. البته آنجا بین جهانگیر و چند قاچاقچی دیگر دعوا افتاد و هر کدام ما را برای خودش می خواست ! ولی بالأخره جهانگیر غالب شد و ما را به دست یکی از نوچه هایش به نام واحد سپرد. واحد ما را پشت وانت سوار کرد و از جاده ی میان بُر و بیراهه ای که به سید قاسم  ( یکی از شهر های عراق ) منتهی می شد، حرکت کرد. حدود سه ساعت در جاده های صعب العبور و سنگلاخ با دست اندازهای عجیب و غریب، حرکت می کردیم ؛ به  طوریکه عبور وانت از بعضی از قسمت های جاده، تعجب برانگیز بود. جالب آنکه یکی ازهمراهان ما دیسک کمر داشت و بین مهره هایش فاصله افتاده بود و دکتر سفارش کرده بود که : خوابیده نماز بخواند ! ساعت 12 به روستایی به نام نگل رسیدیم و ما را تحویل قاچاقچی دیگری به نام لقمان دادند تا ما را با راهنمایی جوانی به نام مسعود به آن سوی مرز منتقل کنند. نیم ساعت که با وانت رفتیم، گفتند : نیروهای سپاه کنار جاده چادر زده اند. آن ها جلوی زائران را گرفته و به ایران برمی گردانند. لقمان گفت : باید پیاده شویم و از جاده اصلی منحرف شده و بعد از نیم ساعت پیاده روی دوباره وارد جاده ی اصلی شویم. همه ی ما را پیاده کرد و خودش بدون مسافر در جاده ی اصلی حرکت کرد تا با عبور از مقر سپاه کمی جلوتر منتظر ما بایستد. حدود یک ساعت به صورت دولا دولا برای آنکه ازدید نگهبانان سپاه محفوظ باشیم، مسیر بیراهه ای را طی کردیم و مرتب آیه ی « وجعلنا من بین ایدیهم سدّا...لایبصرون » را زمزمه  می کردیم تا سپاهیان غیور ما را نبینند ! تشنگی بر ما غلبه کرده بود و ذره ای آب نداشتیم. هر وقت به راهنما اظهار عطش می کردیم، می گفت : پنج دقیقه ی دیگر به چشمه می رسیم که این پنج دقیقه او به دو ساعت تبدیل شد ! در راه به یک گروه اصفهانی بر خوردیم که چند پیرزن هم همراه آن ها بود ! خیلی دلمان به حال زنها سوخت و برای به سلامت رسیدنشان دعا کردیم . بعد از یک ساعت پیاده روی دشوار به جاده ی اصلی رسیدیم و سوار وانت شدیم . از بس کمر خم راه رفته بودیم، کمرمان راست نمی شد ! بعد از چند دقیقه دوباره گفتند : پیاده شوید ! چون به پاسگاه نیروی انتظامی نزدیک شده ایم. ما را پیاده کردند تا به پاسگاه بروند و به گفته ی خودشان برای عبور غیر قانونی ما به نیروهای انتظامی باج بدهند ! طوری که بعدا می گفت، بابت هر نفر از ما ده هزار تومان رشوه داده است ! دوباره سوار شدیم و ساعت 2 به یک جنگل رسیدیم. همان جا نماز را خوانده و ناهار خوردیم . ساعت 3 حرکتمان دادند و شروع کردیم به بالا رفتن از کوه های کانی مانگا و حدودا بعد از دو ساعت کوه نوردی طاقت فرسا به همراه ساکهای سنگین ! که دشواری آن قابل وصف نیست، به نوار مرزی رسیدیم. در راه به گروهی از ایرانی های زائر برخوردیم که همراه آن ها زن و پیر زن هم بود. به صبر آن ها آفرین گفتیم و پشتکار آن ها به ما روحیه داد. مخصوصا یک پیر زن که با پای برهنه از کوه بالا می رفت، اشک ما را در آورد ! در خط مرزی دو کُرد مسلّح و یک پیش مرگ سد راه ما شدند. اول اجازه ی عبور ندادند و مُنجرّ به در گیری شد و یکی از رفقای شجاع ما (همان که دیسک کمر داشت) عصبانی شد و به طرف آن ها یورش برد ! که باعث شد یکی از مرزبانان گلنگدن را بکشد و نزدیک بود شلیک کند، ولی بالاخره با دادن چهل هزار تومان از جیب خودمان ،  مرزبانان غیرتمند ! را راضی نموده و از مرز عبور کردیم. هر چند باید این چهل هزارتومان را مسعود می داد، چون ازهر نفر 30 هزار تومان گرفته بود تا ما را از مرز عبور دهد و تمام مخارج عبور از مرز به عهده ی او بود  ولی زیر بار نرفت ! به چشمه ی آب خنکی رسیدیم و چندین لیوان آب نوشیدیم ولی هر لیوانی که می خوردیم انگار یک قطره آب خورده ایم ! از بس تشنه بودیم.
ساعت 7 به روستایی به نام (...) رسیدیم که ترجمه ی آن به فارسی « چشمه ی سیب » بود. دیگر وارد خاک عراق شده بودیم و همه  ما را به چشم اجنبی نگاه می کردند. درچشمه ی سیب چند قاچاقچی بودند که مشغول چانه زدن با آن ها شدیم . خیلی بی انصاف بودند ! می گفتند: از هر نفر120 هزار تومان می گیریم و شمارا به کربلا می رسانیم ؛ در حالیکه تا کربلا 6 ساعت بیشتر راه نبود و آن ها می خواستند بابت این 6 ساعت، از مجموع ما چهارده نفر یک ملیون وهفتصدهزار تومان بگیرند ! بالاخره یکی از آن ها به نام عبد الخالق حاضر شد از هر نفر هشتاد هزار تومان بگیرد ! و به کربلا برساند. البته ازهمان اول با او طی کردیم که پول را در کربلا تحویل او بدهیم و او هم قبول کرد. فقط گفت : فعلا نفری پنج هزار تومان بدهید و بقیه را در کربلا می گیرم. ما هم همان جا هفتاد هزار تومان به او دادیم.
عبدالخالق و همراهش به نام علی که سنی بود ! گفتند : اول شما را به روستایی نزدیک اینجا می بریم و از آنجا شما را با دو ماشین لنکروز به کربلا می رسانیم. ظاهرا گفتند تا روستا نیم ساعت فاصله است. پیاده راه افتادیم. آفتاب غروب کرده بود و هوا کم کم تاریک می شد. مارا از کوهستانی رد کردند و بعد از آن به دره ای رسیدیم که حدود سه ساعت در تاریکی مطلق پیاده روی کردیم. واقعا معجزه شد که برای ما در این مسیر دشوار ، حادثه نا گواری پیش نیامد، چون واقعا جلوی پای خودمان را نمی دیدیم. البته بگذریم از این که همه ی پاها زخمی و بعضا خون آلود شده بود. مُشتی زوّار امام حسین (ع) در دست سنّی های کُرد عراقی گرفتار بودیم. حتی یک بار علی در راه گفت : من دشمن شیعه هستم ! به هر حال بعد از طی سه ساعت که قلم از توصیف دشواری ها و سختی های آن عاجزاست، به رودخانه ای رسیدیم که بعد از عبور از آن، دیدیم یک ماشین لنکروز منتظر ماست. ما چهار ده نفر به همراه علی و عبدالخالق سوار شدیم ، چه سوار شدنی ! همه روی هم تلنبار ! 16 نفر در یک ماشین سواری ! بعد از چند دقیقه به روستای عبدالخالق رسیدیم. وقتی وارد منزلش شدیم، در آنجا یک پیرزن و یک پیرمرد بودند و دو زن جوان و شاید هم سه زن ! عبدالخالق می گفت : من دو زن دارم و یک دوست ! از او پرسیدم : آیا پدر ومادر دختر خبر دارند که او را به منزل خود آورده ای ؟ گفت : نه بابا، اینجا آزادی است ! همین که وارد شدیم، برایمان سیدی رقص هندی گذاشت که من فورا تلویزیون را خاموش کردم. او خیال کرده بود من از سبک رقص خوشم نیامده، دوباره یک سیدی رقص ایرانی گذاشت ! من گفتم: ما زوار کربلا هستیم و این حرام است که بالاخره خاموش کرد. نماز را که خواندیم ، سر سفره نشستیم، نامزد او ! بدون حجاب و با لباس آستین کوتاه برای ما غذا آورد که البته به توصیه من یک روسری روی سرش انداخت. بچه ها به این کار من اعتراض کردند و گفتند: اینجا جای نهی از منکر نیست، ما در خاک بیگانه هستیم و گرفتار مشتی ناصبی، ممکن است برای ما دردسر ایجاد شود. ظاهرا حق با آن ها بود و من باید کوتاه می آمدم. وقتی عبدالخالق علنا می گفت: این دختر، دوست من است که شب ها با هم می خوابیم ، دیگر صحبت از حجاب جا نداشت. من را باش که در روستای چشمه ی سیب وقتی در دست عبدالخالق انگشتر طلا دیدم، اعتراض کردم و گفتم: مگر طلا در مذهب اهل سنت برای مرد حرام نیست ؟ که او هم در جواب گفت: این انگشتر را دوست دخترم به من هدیه داده است ! البته کم کم تعدیل شدم وبا آن ها مدارا می کردم ولی گاهی یادم میرفت. مثلا درحلبچه ی عراق بعد از این که بازداشت شدیم، وقتی در ماشین زندان ! نوار ترانه ی کُردی گذاشت، دوباره به خیال اینکه ایران هستم، از راننده خواستم که آن را خاموش کند که این حرفم با اعتراض رفقا مواجه شد ! راننده هم به خیال اینکه زبان کردی را نمی فهمم، فورا گفت : ایرانی هم دارم و برایمان نوار خانم مهستی را گذاشت ! بگذریم. در خانه ی عبدالخالق شام برنج و گوجه خوردیم. بعد از شام عبدالخالق سه اسلحه به ما نشان داد : یوزی، کلاش و ژسه ! چون خیلی خسته بودیم، به راحتی خوابمان برد. بچه ها می گفتند : هنگام خواب عبدالخالق، علی و دختر جوان، هرکدام یک اسلحه زیر لحاف برده اند ! صبح بعد از نماز آماده ی حرکت شدیم که عبد الخالق بر خلاف قرار قبلی اصرار کرد که تمام پول ها را همان جا به او تحویل دهیم که همان اصرار او مطلب را مشکوک جلوه می داد . چون اگر واقعا می خواست ما را به کربلا برساند، برایش چه فرقی می کرد که پول ها را اینجا بگیرد یا کربلا ؟! حتما قابلمه ای زیر نیم کاسه است ! بالأخره صحبت ها به جایی نرسید و ما او را رها کرده و با پای پیاده به طرف (سید صادق) راه افتادیم و مسیر راه را ازچوپان های بین راه می پرسیدیم. البته عبد الخالق هفتاد هزار تومان عَلَی الحساب ما را هم پس نداد ! ظاهرا بابت شام و خواب حساب کرده بود ! در بین راه در یکی از گردنه های کوهستانی که از روستا کاملا دور شده بودیم، ناگهان دیدیم عبد الخالق و همراهانش با دو ماشین سبز شدند و علی شروع کرد به تیر اندازی به طرف ما و فرمان ایست دادن ! ولی ما همچنان به حرکت خود ادامه دادیم. چند تیر اول هوایی بود و بعد هم چند تیر به اطراف ما زد به طوری که گرد و غبار از اطراف ما بلند شد. ولی  وقتی دید اعتنایی نمی کنیم، به روی کُنده ی زانو نشست و روی ما نشانه گیری کرد. یک تیر از لای پای یکی از بچه ها رد شد و یک تیر هم کم مانده بود باعث تلف شدن یکی از طلبه های همراه ما شود ! وقتی دیدیم قضیه جدی است،ایستادیم . آن ها به طرف ما آمدند و با تهدید به قتل، خواستار گرفتن پول شدند! حتی عبدالخالق گفت : من تا حالا چند نفر را با همین تفنگ کشته ام و قتل شما نیز برایم کاری ندارد ! قبلا هم وقتی از یکی از کرد ها پرسیدم که شما چه دینی دارید؟! گفت : خدای من تفنگ است ! راستش را بخواهید ترسیده بودم، چون اولین باری بود که به سویم تیر اندازی می شد. در آن کوهستان اگر زخمی هم می شدیم، معلوم نبود جان سالم به در ببریم. تازه اگر من کشته می شدم، سه تا بچه ی یتیم به یتیمان دنیا اضافه می شد ! و بنیاد شهید هم آن ها را تحت پوشش قرار نمی داد. چون پدرشان در مسیر غیر قانونی تلف شده بود ! مجبور شدیم دوباره هفتاد هزار تومان به عبد الخالق بدهیم تا آن ها را موقتا از سر خود باز کنیم و شروع به حرکت نمودیم  ولی آن ها همچنان ما را از دور زیر نظر داشتند و ظاهرا منتظر فرصتی مناسب برای باج گیری بیشتر بودند، حتی با ماشین جلوتر از ما می رفتند و به کُرد های بین راه می گفتند : این چهار ده نفر حق ما را خورده اند و بدهی خود را پرداخت نمی کنند ! در بین راه یک بار تصمیم گرفتیم به سوی آن ها حمله کنیم و دو اسلحه ی آن ها را بگیریم و این کار ظاهرا ممکن بود ولی ترسیدیم کردهای دیگر که در کوهستان پراکنده بودند، خبردار شده و دمار از روزگارمان در بیاورند ! بالاخره بعد از یکی دوساعت پیاده روی با یک مینی بوس به توافق رسیدیم که با گرفتن سی دینار (هر دینار 150تومان ) ما را به سید صادق برساند. وقتی به شهر رسیدیم ، به راننده گفتیم : ما را به محل ماشین های سلیمانیه ببر ولی او حرف نمی زد. ناگهان دیدیم راه خود را کج کرد و ما را یک راست به داخل پاسگاه نظامی کردها برد و تحویل آن ها داد ! ما هم بدون سر و صدا و به آرامی مثل بچه ی آدم ! از مینی بوس پیاده شدیم و مأموران ما را به اتاقی در بازداشتگاه بردند و همانجا نشستیم. ساعت حدودا ده صبح بود. روی دیوار چند عکس از جلال بارزانی (رهبر کردها) به چشم می خورد. خوب است بدانید کردستان عراق تقریبا مستقل از بغداد است و حکومت آن زیر نظر بارزانی می باشد و با اینکه در زمان سفر ما عراق حکومتی نداشت، ولی در کردستان نظم و قانون بر قرار بود. در پاسگاه سید صادق از نظامیان آمریکایی خبری نبود و تماما با لباس کردی و مسلح بودند. یکی از کردها می گفت : تقصیر خودتان است. قبلا ایرانی ها راحت به کربلا می رفتند  ولی تعدادی از شما در کربلا آشوب کردید و باعث این سختگیری ها شدید. بعدها فهمیدیم عده ای از ایرانی ها در کربلا  پرچم آمریکا را سوزانده بودند ! و حاکم آمریکایی عراق از بارزانی خواسته بود که حتی یک ایرانی را هم نگذارند به کربلا برسد ! در پاسگاه که نشسته بودیم، یک کرد آمد و گفت : زیارت یعنی چه؟ کربلا خاکی بیش نیست. مگر انسان عاقل خاک را زیارت می کند ؟ من در آنجا حرفی نزدم . هم او سُنّی بود و نفهم و هم  ما در دست آن ها گرفتار . واقعا عجیب است ؛ سالانه میلیون ها سنی به حج مشرف می شوند و حج عبارت است از : زیارت خانه ی خدا و خانه ی خدا عبارت است از چند سنگ روی هم چیده شده ! چطور زیارت این سنگ ها با عقل منافات ندارد ولی تا به زیارت قبور مطهر اولیای خدا می رسند ، میگویند : کدام عاقلی به زیارت خاک میرود ؟ ما برای هر سنگ و خاکی تقدس و احترام قائل نیستیم ولی وقتی  به خدا و اولیای او انتساب پیدا نمود، مقدس و محترم خواهد شد. بعد از دقایقی، چهار تهرانی هم به جمع ما ملحق شدند که تمام ساکها و چند صد هزار تومان پول نقد و موبایل ماهواره ای آن ها را کردها برده بودند و بسیار نگران و غمگین بودند. بعد از مدتی رئیس پاسگاه آمد و از چند نفر باز جویی کرد. ظهر که شد ما را پشت وانتی سوار کردند و در آن هوای گرم بلکه داغ ! به طرف حلبچه حرکت دادند، در حلبچه ما را داخل پاسگاهی بردند که از نوشته های دیوار هایش معلوم بود که زمان جنگ در دست نیروهای ایرانی بوده است. اول قرار بود ما را شب به مرز ایران تحویل دهند ولی ساعت دو گفتند : می خواهیم شمارا به سلیمانیه منتقل کنیم. البته مارا امیدوار کردند که از آنجا می توانیم با دادن جریمه، به کربلا سفر کنیم و همین خبر ما را خوشحال کرد. همه ی ما را سوار دو ماشین سواری دو کابینه کولر دار کردند و به طرف سلیمانیه راه افتادیم. شهر حلبچه همان شهری است که ساکنان آن قربانی بمب های شیمیایی صدام ملعون شده و بیش از 5 هزار نفر تلفات داده بود. خبیث حرام زاده حتی به مردم خودش هم رحم نمی کرد. به سلیمانیه که رسیدیم، از هر نفر 4 هزار تومان بابت کرایه گرفتند ! و به اداره ی امنیت شهر بردند. در اداره خیلی مارا امیدوار کردند که فردا به کربلا برویم. هنگام غروب یکی از بچه ها با یک مأمور به داخل شهر رفت تا هندوانه و نان و پنیر بخرد و با قم تماس بگیرد که ما سالم از مرز عبور کرده ایم. ضمنا وقتی در اداره ی امنیت بودیم، چهار مشهدی که سرگذشتی شبیه ما داشتند، به ما ملحق شدند. البته آن ها تا سلیمانیه آمده بودند اما در خود شهر گیر افتاده بودند. سلیمانیه یکی از شهر های شمالی عراق و به قول یکی از کردها، مرکز فساد کشور می باشد. تا چشممان به یکی از این زنهای نیمه عریان افتاد، یکی از رفقای شوخ گفت : بیچاره آنقدر دست و پاچه بود که یادش رفته هنگام بیرون آمدن از خانه چادرش را سر کند ! یکی دیگر هم می گفت : بیچاره ها به خاطر جنگ آن قدر فقیر شده اند که پول ندارند روسری و شلوار بخرند ! خلاصه در اداره ی امنیت بعد از خواندن نماز و صرف شام، به ما گفتند : امشب شما را به هتل می بریم تا استراحت کنید ! و فردا به سلامتی عازم کربلا هستید. مارا حدود 11 شب جمعه سوار مینی بوس نموده و مستقیما به زندان شهر منتقل کردند ! و از ما بابت کرایه ی این مسیر داخل شهری 23 هزار تومان گرفتند ! وقتی وارد زندان شدیم، دیدیم دو عرب با سه چهار تا زن و بچه خردسال را هم به آنجا آورده اند که ظاهرا آن ها بر عکس ما قصد خروج غیرقانونی از مرز و رفتن به ایران را داشته اند. زن ها را به سلول جدا گانه ای بردند و مردها به سلول ما آمدند. تازه رسیدیم به خط اول صفحه ی اول خاطراتم : ( ساعت 5/12 شب جمعه است و ما در زندان ... ) اگر کمی حوصله داشته باشید، قضایای زندان و بعد از آن را برایتان تعریف می کنم. البته چون در طول سفر یا فرصت نداشتم یا حالی نبود، غیر از آنچه در زندان سلیمانیه نوشته بودم و از نظر مبارکتان گذشت، بقیه ی خاطرات سفر اسارت را در قم و با إتّکا به حافظه ام نوشته ام و قطعا بسیاری از جزئیات از قلم افتاده است. به هر حال شب جمعه را در زندان سلیمانیه به صبح رساندیم. پیرمرد مشهدی قبل از اذان برخاست و مشغول خواندن نماز شب شد. او می گفت: خداوند یک ملاقات عمومی دارد و یک وقت ملاقات خصوصی که هنگام سحر است. پیرمرد در مشهد مکانیکی دارد ! صبح، صبحانه دوتا تخم مرغ آب پز دادند با یک نان. ظهر برنج و خورشتِ نمی دانم ! وشب سیب زمینی پخته. روز دوم کم کم به تعداد زندانیان اضافه شد : ده دوازده تا کاشانی به همراه تعدادی زن و پیر زن و کودک و چندین اصفهانی. یکی از بچه ها سه ساله بود، که رفقا به شوخی به او می گفتند: « کوچک ترین مجرم دنیا » ! تعداد ما به چهل نفر رسیده بود. آب توالت از همان روز اول قطع شد. فقط از شیر حمام یک آب باریکه جریان داشت که همان هم خیلی به دردمان خورد. دستشویی ها آفتابه نداشتند و ما با شیشه نوشابه انجام وظیفه می کردیم ! پیر مرد مشهدی و آقای صاحب گاهی جک می گفتند و ما را می خنداندند و گاهی با روضه هایشان ما را می گریاندند و انصافا در هر دومورد تخصص داشتند ! البته در زندان نیازی به خواندن روضه نبود. یک (یا حسین) کافی بود تا همه مان را به گریه بیندازد. سختیهای راه و رنج هایی که کشیده بودیم باعث شده بود روح ما لطیف و حساس شود و با اندک یادی از اهل بیت منقلب شویم. شاید حالی که در زندان داشتیم خوشتر از حالی بود که بعدها در خود کربلا پیدا کردیم و این از برکات سفر اسارت محسوب می شد. یکبار هم در حالیکه پیرمرد مشهدی داشت اشعاری را با صدای بلند می خواند، ناگهان مأمورین به داخل سلول ریختند و پیرمرد را به زور بیرون کشیدند و با هفت هشت ضربه ی کابل از او پذیرایی کرده و بر دستهایش دستبند زدند ! یکبار آقای صاحب تعریف می کرد که در زمان متوکل عباسی که زیارت کربلا ممنوع بود، شخصی که می خواست به زیارت برود با مأمور متوکل مواجه شد؛ او گفت : اگر می خواهی بگذارم به زیارت بروی، باید دست راستت را قطع کنم و او هم قبول کرد ! سال بعد که مأمور دوباره خواستار قطع دست راست او شد، گفت: دست راستم را پارسال قطع کردند. اگر ممکن است دست چپم را قطع کن و بگذار به زیارت بروم ! آقای صاحب بعد از نقل این قضیه گفت : اگر الان بگویند : یک انگشت شما را قطع می کنیم و اجازه ی رفتن به کربلا را می دهیم، کدامیک از شماحاضر می شود؟ من فورا گفتم: من که طاقت ندارم ! آری ما عاشق حسین نیستیم. عاشق حقیقی میثم تمار است که بر سر دار در حالیکه دو دست و پاهای او را بریده بودند و خون از بدنش ریزان بود، برای مردمی که دور او جمع شده بودند، از فضائل امیرالمؤمنین سخن می گفت ! روز دوم همه ی ما را به حیاط زندان منتقل کردند و در آنجا با جمعیت زیادی مواجه شدیم که مثل ما بازداشت شده بودند و حدودا هفتاد زن و بچه حتی زن باردار و طفل شیر خوار همراه آن ها بودند. علت اینکه زن و بچه را با خود آورده بودند، این بود که قبل از ما عده ی زیادی با زن و بچه از همین مسیر بدون هیچ مشکلی به کربلا رسیده بودند و اینها هم به حساب اینکه هنوز راه باز است، با زن و بچه راه افتاده بودند و مواجه با سختگیری های اخیر گشته و گیر افتاده بودند. در زندان دو بار چایی دادند به این صورت که یک دیگ خیلی بزرگ را پُر از چایی می کردند و یک پارچ شکر روی آن می ریختند و دم زندان می گذاشتند و یک ملاقه هم روی آن بود ! آن هایی لیوان داشتند، با لیوان و بقیه با همان ملاقه به نوبت چای می نوشیدند ! چای سیاه و بد مزه ای بود. یکی از بچه ها می گفت : اگر توی این قابلمه شاشیده باشند هم ما نمی فهمیم ! بچه ها این حرفهای بی ادبی را می زدند تا چایی بیشتر به ما بچسبد ! البته ما دور بهداشت و نجس پاکی را خط کشیده بودیم ؛ مخصوصا که عراق هنوز وزیر بهداشت هم نداشت ! بعدا خواهم گفت که در سفر های بعدی، بعضی ها از شدت تشنگی مجبور به نوشیدن چه چیز هایی شده بودند! روز دوم گفتند : هر کس صد دلار بدهد، آزاد است و هر کس ندارد، باید شش ماه همین جا بماند ! من و میثم پول کم داشتیم ؛ چون وقتی می خواستیم از قم راه بیفتیم، نفری صد هزار تومان از حساب ابوی بدون اجازه ی ایشان برداشته بودیم ! چون می ترسیدیم اگر به ایشان بگوییم، اجازه ی این سفر خطرناک غیر قانونی را به ما ندهند ! تازه قبل از اسارت هم سی هزار تومان به  لقمان و 140 هزار تومان هم به عبدالخالق داده بودیم ( نفری 10 هزار تومان ) پس چهل هزار تومان از صد هزار رفته بودند و فقط شصت هزار تومان داشتیم در حالیکه صد دلار را با ما 86 هزار تومان حساب می کردند ! بالاخره با قرض و قوله از رفقا، صد دلار را دادیم و ساعت 2 بعد از ظهر یکشنبه از زندان آزاد شدیم ولی بیرون زندان دوباره ما را سوار مینی بوس نموده و به طرف مرز ایران حرکت دادند و همان اول از هر نفر3 هزار تومان بابت کرایه گرفتند ! حدود ساعت 10 شب به یک روستای مرزی به نام طویله ! رسیدیم و به مسجد عمر بن خطاب (...) رفته و نماز مغرب و عشاء را خوانده و همان جا خوابیدیم. ضمنا این را هم بگویم که در طول سفر ندیدیم که یکی از این کُردهای سنی چه ایرانی و چه عراقی نماز بخواند. حتی در شهر پاوه از کُردی که دم مغازه اش ایستاده بود پرسیدم : قبله کدام طرف است ؟ و او راحت گفت : نمی دانم ! خلاصه صبح زود ساعت 5 درحالیکه حدود 200 مرد و زن بودیم، پیاده به طرف مرز ایران راه افتادیم تا خود را تسلیم پاسگاه ایران نموده و از شرّ عراقیها خلاص شویم ! حدود دو سه ساعت در مسیر کوهستانی پیاده روی داشتیم. وقتی به طرف عراق می رفتیم، تحمل سختی ها برایمان شیرین بود ؛ چون به عشق رسیدن به کربلا قدم می زدیم. ولی در راه بازگشت با این که پیاده روی کمتر داشت، خیلی بر ما سخت تر گذشت. چون هم روحا افسرده بودیم و هم جسما آزرده ؛ البته این از ضعف ایمانی ما ناشی می شد، چون به قول آقای صاحب، ما باید مثل موم در دست اهل بیت باشیم و به هر چه جانان می پسندد، رضایت دهیم. بعدها فهمیدیم که سختیهای سفر اسارت مقدمه ای بود برای بیشتر قدر دانستن سفر زیارت. بعد از دو سه ساعت پیاده روی، مأموران مرزی ایران به خیال خود، ما را غافلگیر و بازداشت نمودند و با وانت به پاستگاه نوسود منتقل کردند. البته با گرفتن نفری 7000 تومان بابت کرایه ! درپاستگاه نوسود از تک تک ما بازجویی و انگشت نگاری نمودند و تا فردا صبح همانجا بازداشت بودیم. شب حدود یک ساعت بچه ها به مداحی و سینه زنی پرداختند. با دلهای نا امید شده و قلب هایی شکسته. صبح ساعت 8 ما را از پادگان نوسود با دادن 700 تومان کرایه ! به شهر پاوه منتقل کردند و مستقیما ما را به دادگستری پاوه بردند و چهار قاضی مشغول رسیدگی به اتهام ما شدند ! اتهام ما از نظر قانون، تردّد غیر مجاز در مرز ها بود ! قبل از صدور حکم از هر یک از ما حدود 7،8 بار انگشت نگاری کردند و آنقدر هرج  ومرج بود که مرد به جای زن انگشت می زد ! من هم از فرصت استفاده کردم و به میثم گفتم : تو به جای من انگشت بزن تا فقط یکی از اعضای خانواده ی ما در دادگستری ایران سوء سابقه داشته باشد !  که موفق هم شد ! بعد از گذشت چند ساعت، قاضی دادگاه که سُنی بود ! حکمی به این مضمون صادر کرد : هر یک از زوار غیر قانونی به 5 روز حبس یا پرداخت مبلغ 500 هزار ریال محکوم می شوند ! معلوم شد که اجاره ی زندان شبی 10 هزار تومان یعنی ماهی سیصد هزار تومان است ! چه صاحبخانه ی بی انصافی ! ما که جیب هایمان پر از خالی بود ! ناچار شدیم تن به عدالت ! داده و علاوه بر زندان بیگانه، زندان وطنی را هم بچشیم ! وقتی هم می پرسیدیم : چرا در مسیر برگشت این قدر سخت گیری می کنید؟ می گفتند : این تدابیر به خاطره آن است که ورود منافقین به کشور جلوگیری شود ! احمق ها نمی فهمیدند که برای یک منافق پرداخت 50 هزار تومان کاری ندارد ! تازه با این کارها، نصف زوار تبدیل به منافق می شدند ! در واقع می خواستند منافقان وارد کشور نشوند ولی خودشان کارخانه ی منافق سازی راه انداخته بودند ! آری مسئولان باید بدانند که منافق شاخ و دم ندارد و ظلم در حق مردم موجب زدگی آن ها از نظام می شود و از صف موافقین به منافقین می پیوندند ! بگذریم . مردم بعد از شنیدن حکم، شروع به سر و صدا کردند. آخه انصاف هم خوب چیزی است ! ما در سلیمانیه عراق دو روز حبس بودیم و حالا بیاییم در وطن خودمان پنج روز محبوس باشیم ! حتی یک نفر به بچه ی خود سیلی زد تا از صدای گریه او دل قاضی به رحم بیاید ! چند نفر از پیرمردها راهم فرستادیم تا زبانا با قاضی مذاکره کنند ؛ چون پولی برای پرداخت رشوه نداشتیم ! نمی دانم چه شد که قاضی تغییر عقیده داد و حکم خود را هم از جهت حبس وهم از جهت جریمه نقدی لغو فرمود ! البته تعجب نداشت ؛ ما دراین سفر و سفر زیارت چندین و چند بار همین که به اوج نا امیدی می رسیدیم، درهای فرج به رویمان گشوده می شد. البته به جان جناب قاضی هم باید دعا کرد که ما را جرم زیارت که در مذهب آن ها شرک محسوب می شود ! به قتل محکوم نکرد ! به هر حال موظف بود طبق قانون جزایی جمهوری اسلامی حکم صادر کند. خداوند انشاء اللّه او را با ابوبکر و عمر محشور فرماید ! (این هم دعا به جان قاضی سنی ! ) خلاصه بدون پرداخت حتی یک ریال، ما را در شهر پاوه رها کردند. ما هم یک راست به ترمینال رفته و با دادن نفری 500 تومان با مینی بوس به طرف کرمانشاه به راه افتادیم. من و میثم همانجا تصمیم گرفتیم دوباره از راه مهران وارد خاک عراق بشویم و استخاره هم خوب آمد ولی با مخالف شدید بچه ها مواجه شدیم، چون می گفتند : آمریکایی ها دو نفر را در مرز مهران کشته اند و خط مرزی بسیار نا امن است. دلمان نمی آمد به قم برگردیم. ولی ناچار یک اتوبوس گرفتیم نفری سه هزار تومان. حتی یک ریال هم نداشتیم ! و مجبور شدم به کودکی در ترمینال از غفلت من استفاده کرده و کفش هایم را واکس زده بود ! به جای پول خودکارم را بدهم. پنج هزار تومان از رفقا قرض گرفتم و چند جعبه نان برنجی و نان خرمایی از فروشگاه خریدیم تا به عنوان سوغاتی به قم ببریم ! ساعت 2 نصف شب به قم رسیدیم و سفر اسارت به پایان رسید. یکی از فواید رنج هایی که در این سفر کشیدیم، این بود که : قدر امام رضای خودمان را بیش از پیش فهمیدیم. امامی که با گرفتن یک بلیط و بدون تحمل سختی، می توان به پابوسش مشرف شد. آری درست گفته اند: ( تو قدر آب چه دانی که درکنار فراتی ؟! ) روزی که به قم رسیدیم، سه شنبه بود. فردا صبح میثم خبر داد که شخصی به نام عبد اللهی در ایلام هست که با گرفتن 25 هزار تومان حاضر است ما را از مرز عبور دهد و تا به حال چندین کاروان را به کربلا رسانده است. از جمله پسر عمویم محسن آقا با ایشان رفته بود و از نجف با خانه تماس گرفته بودکه سالم رسیده ایم. من و میثم که از قبل، تصمیم به رفتن دوباره را داشتیم، با شنیدن این خبر، درنگ را روا ندانسته و بعد از ظهر همان روز به همراه دامادمان آقای ملایی به طرف کرمانشاه راه افتادیم. وجود آقای ملایی در این سفر خیلی به دردمان خورد، مخصوصا که ایشان در ایام صدام ملعون دوبار از طریق قانونی به کربلا مشرف شده بود. این بود گزارشی فشرده از سفراسارت. در سفر اسارت که حدود یک هفته طول کشید، گرچه به کربلا نرسیدیم ولی تا حدودی کرب و بلا را چشیدیم ! به هر حال هرچه از دوست می رسد نیکوست. و لله الحمد
 
بخش دوم : سفر زیارت
 
ساعت 4 عصر چهار شنبه به همراه میثم و آقای ملایی به قصد سفر کرمانشاه سوار بر اتوبوس شدیم. پولی برایم باقی نمانده بود. به همین خاطر 25 تومان از ابوالزوجه و 20 هزار تومان از صبیه ی ایشان ! قرض گرفتم و با 45 هزار تومان عازم سفر به کشور عراق شدم ! پیش خودم می گفتم : 25 هزار تومان که آقای عبداللهی می گیرد و 20 هزار تومان باقیمانده هم برای خرج کربلا، خریدن سوغات و بازگشت به قم ! ساعت یک نصف شب به کرمانشاه رسیدیم. از آنجا سوار اتوبوس ایلام شده و بین راه در ایوان غرب پیاده شدیم. چون آقای ملایی شش سال قبل برای تبلیغ به آنجا رفته بود و می خواست سری به دوستانش بزند. از طرفی هم در قم به ما گفته بودند : کاروان آقای عبداللهی جمعه بعد از ظهر از طریق مهران حرکت می کند و ما هنوز یک روز فرصت داشتیم. اذان صبح به ایوان رسیدیم و در مسجدی نماز را خواندیم. اهالی منطقه ی ایلام تماما کُرد ولی شیعه هستند و خوشبختانه در این جا سُنی مُنّی یافت نمی شود ! ساعت شش صبح به همراه آقای ملایی به منزل آقای حیدری رفتیم و با مهمان نوازی گرم ایشان مواجه شدیم . ایشان گفت : چرا این قدر دیر آمدید ؟ قبلا عبور از مرز خیلی آسان بود، به طوریکه از یک ماه گذشته از ایوان بیش از ده هزار نفر به کربلا مشرف شده اند ! ولی چند روز است خیلی سخت گیری می کنند. چند روز پیش یک کاروان زوار در درگیری با نظامیان آمریکایی، دو نفر کشته و یک نفر زخمی داده است. یکی از آن کشته ها رفیق آقای حیدری بوده و او می گفت : آمریکایی ها بابت هر کشته 25 هزار دلار به عنوان غرامت پرداخته اند ! آقای حیدری می گفت : از دیروز ظاهرا مرزها بازتر شده است و هر چه زود تر بروید، به نفعتان است ؛ چون وضعیت مرزی بی ثُبات است. او می گفت : راه مهران خیلی پیاده روی دارد و عده ای از معلم ها که به کربلا رفته اند، حدود 12 ساعت پیاده روی داشته اند حتی تا زانو در آب و باتلاق فرو می رفته اند.  می گفت : تا می توانید با خود آب بردارید تا در راه با تشنگی مواجه نشوید، چون هوا خیلی گرم و آب های بین راه هم غیرسالم است. بعد از مقداری صحبت، آقای حیدری برایمان صبحانه آورد. ولی چه صبحانه ای؟ پنیر خوشمزه، خامه بامزه، مربای پرمزه و چایی به اندازه ! حتما از نیم خط آخر به شاعر بودن حضرت حقیرهم پی بردید ! میثم می گفت: تا می توانید بخورید و در کوهان هایتان ذخیره کنید ! آقای حیدری مقداری درباره ی وضعیت عراق و نحوه برخورد آمریکایی ها با زوار صحبت کرد که بحث به وضعیت سیاسی ایران و نا رضایتی های مردم کشید که حقیر تمام آن صحبت ها را به جهت رعایت مسائل امنیتی سانسور می نمایم ! ساعت هشت صبح میثم به منزل آقای عبداللهی در ایلام زنگ زد که خودش نبود ولی خانمش با ناراحتی گفت : به خدا راه را بسته اند و عبداللهی به همین خاطر مریض شده است ؛ چون به خیلی ها قول داده ولی حالا نمی تواند به وعده اش عمل کند . شما هم دیگر با ما تماس نگیرید. خیلی ناراحت شدیم ولی نباید مأنوس شد . درست است که در خود لیاقت رفتن به کربلا را نمی دیدیم ولی کَرَم و آقایی اهل بیت ما را امید وار می ساخت
( الهی اذا نظرت الی ذنوبی ، فزعت وإذا نظرت إلی کرمک طمعت )
خواهر زاده ی آقای حیدری گفت: یک راهی هم هست که اصلا پول نمی خواهد ولی سی ساعت پیاده روی در کوههای بی آب و علف دارد که شماها طاقت آنرا ندارید. گفتیم : اگر راههای دیگر ممکن نشد، حاضریم حتی از این راه برویم. دیگر طاقت نداریم نا امید به قم برگردیم . برادر آقای حیدری می گفت : حتما چند بسته قرص اسهال و دل درد با خود بردارید، چون آب های بین راه سالم نیستند و ممکن است مریض شوید. تا جایی هم که می توانید غذا نخورید تا دچار مسمومیت نشوید ! مدتی خوابیدیم و وقتی از خواب بیدار شدیم، فهمیدیم آقای ملایی با شخصی به نام جهانشاه قرار گذاشته اند که ما را با پیکان به مهران ببرد، چون خانم عبداللهی در تماس دوباره گفته بود : آقای عبداللهی قرار بوده 50 نفر را از مرز عبور دهد و گفته : این آخرین گروهی هست که رد می کنم و دیگر به کسی قول نمی دهم.  ظاهرا با نیروی انتظامی و اطلاعاتی هماهنگ کرده که این پنجاه نفر از مرز عبور کنند و آن ها نیم ساعت بود که از ایلام به طرف مهران راه افتاده بودند و ما باید سعی می کردیم هر چه زودتر خود را به مهران رسانده و به آن ها ملحق شویم. فورا راه افتادیم و از دو پلیس راه و یک پاسگاه به سلامتی عبور کردیم. قبل از یکی از پلیس راه ها  با هم هماهنگ کردیم که بگوییم : یکی از اقوام ما در مهران فوت کرده و ما به مجلس ختم او می رویم، ولی وقتی به پلیس راه رسیدیم، مأمور با نگاه اول فهمید که ما زائر هستیم ! اما گفت: بروید که من شما را ندیده ام ! من گفتم : ما هم شما را ندیده ایم ! مأموران ایرانی از یک طرف حق نداشتند اجازه ی عبور بدهند و از طرفی هم می دانستند ما زوار کربلا هستیم و جرأت نا امید کردن ما را نداشتند. لذا بین دو راهی قرار داشتند و نمی دانستند چه کنند ! ولی بالأخره درپاستگاه صالح آباد گیر یک مأمور سمج قانونمدار ! افتادیم که به هیچ وجه اجازه ی عبور نمی داد. وقتی با اصرار ما موجه شد، متن دستور فرمانده کل قوا را آورد که خطاب به نیروهای نظامی و انتظامی فرموده بود که : به هیچ وجه اجازه ی عبور زوار غیر قانونی را ندهید و هیچ عذری در صورت کوتاهی از نیروها پذیرفته نمی شود ! حالا خر بیار و باقالی بار کن ! ممکن است خوانندگان عزیز بپرسند : وقتی شما دستور صریح رهبری را مشاهده کردید، چرا از تصمیم خود منصرف نشدید و چگونه به خود حق سرپیچی از این دستور را دادید ؟ جواب : اولا از بس تا به حال از این و آن دروغ شندیده بودیم، باور نمی کردیم که این متن دستور هم  جعلی نباشد ! ثانیا بر فرض صحت، مخاطب رهبر، نیرویهای انتظامی و نظامی بودند نه زوار ! به آن ها دستور داده بودند که از عبور ما جلوگیری کنند ولی به ما نگفته بودند که حق عبور ندارید ! لذا این دستور را شامل حال خود ندانسته و همچنان بر تصمیم خود مبنی بر عبور از مرز برقرار ماندیم؛ ولی نمی دانستیم چه کنیم ؟ حتی یکی از مأمور ها گفت: دیروز تا حالا ده جنازه از زوار که بین راه مرده اند، به ما تحویل داده اند ! ولی ما حرف او را هم باور نکردیم و گفتیم : حتما می خواهند ما را بترسانند ! بعضی از رفقا گفتند : از بیراهه پاسگاه را دور بزنیم ؛ بعضی گفتند : صبر کنیم تا شب شود و از توی رودخانه ی کنار پاسگاه به صالح آباد برویم. جهانشاه گفت : یک راه دیگر هم وجود دارد که از ملکشاهی به طرف مهران می رود. استخاره کردیم و خوب آمد. با ماشین حرکت کردیم و حدود ساعت دو به ملکشاهی رسیدیم و بعد از خواندن نماز، به منزل شخصی به نام یوسف که قاچاقچی ! بود رفتیم. اول می گفت : نفری 25 هزار تومان می گیرم و از مرز عبورمی دهم. می گفت: چون شما  5 نفر بیشترنیستید، کمتر از این برام نمی صرفه ! ولی بالاخره بعد از چانه زدن به 22 هزار تومان راضی شد ! قرار شد تا فرا رسیدن شب در منزل او باشیم و درتاریکی و خنکی هوا راه بیفتیم. به ما گفتند : تا نزدیکی مهران با ماشین می رویم که کرایه آن با خودتان است ! و آنجا با پنج شش ساعت پیاده روی از مرز عبور می کنیم. تا ساعت 7 خوابیدیم و قرار شد ساعت یک نصف شب حرکت کنیم. چون گفتند : کفش میثم برای کوهنوردی مناسب نیست، میثم رفت و یک کتانی خرید سه هزار تومان. پاهایش به شدت عرق سوز شده و انگشتهای پایش تاول زده بود. شب جمعه چهارم جمادی الأول بود و فرداشب، میلاد با سعادت عقیله بنی هاشم بود. سه نفری نذر کردیم که اگر سه شنبه در کربلا باشیم، یک گوسفند به نیت حضرت زینب ( س ) ذبح نموده و گوشت آن را بین فقرا تقسیم کنیم. یوسف آمد و گفت : ساعت 8 شب حرکت کنیم، بهتر است . ساعت 5/8 دوباره یوسف آمد و گفت : جاده نا امن است و نیرو های گشت در رفت و آمد هستند و زودتر از نصف شب نمی توانیم حرکت کنیم. یوسف خیلی اصرار کرد که نصف پول را همان جا به او بدهیم. اصرار او کمی مشکوک بود. ولی به هر حال 55 هزار تومان از 130 هزار تومان را به او دادیم. در حقیقت این ما بودیم که باید چیزی از او وثیقه داشته باشیم نه او ! یوسف دوباره آمد و گفت: ساعت نه با نیسان حرکت می کنیم. ولی تا ساعت 10 از ماشین خبری نشد. یک ساعت انتظار تلخ همراه با اضطراب. ساعت ده و ربع دوباره یوسف آمد و گفت : عجله نکنید باید دیرتر برویم، چون جاده دوباره نا امن شده است ! به او شک کرده بودیم ؛ چون حرفهای متناقض می زد و دائما نظرش را تغییر می داد. البته باید بگویم که یوسف اصلا فارسی بلد نبود و حرفهای او را پسر همسایه  ترجمه می کرد، آن هم با فارسی شکسته بسته ! وضع میثم خراب و کارش شده بود کِرِم مالیدن به مواضع سوختگی ! می گفت : با این وضع نیم ساعت هم نمی توانم پیاده روی بیایم. ظاهرا باید میثم را کول می گرفتیم و این یعنی : قوز بالای قوز ! ساعت 11 یوسف آمد و گفت: اگر 15 هزار تومان بدهید، ماشین حاضر است ! فورا قبول کردیم. ماشین که یک سواری تویوتا بود رسید و ما با حالت خوف و رجا سوار شدیم. یوسف اول می خواست با ما نیاید ! ولی ما گفتیم : ما با توقرار داد بستیم که از مرز عبورمان دهی و کسی دیگر را نمی شناسیم و باید با ما بیایی. بالاخره سوار ماشین شد. عجیب بود که دراین اوضاع می خواست ما را به دست راننده ی ناشناس بسپارد و از قولی که داده بود شانه خالی نماید ! یک ساعت و نیم در راه بودیم که مثل چند روز سخت بر ما گذشت ! چون هر لحظه ممکن بود گشتی ها از راه برسند و ما را دستگیر کنند. چراغ هر ماشینی که از دور پیدا می شد، قلبمان می گرفت و نفس در سینه مان حبس می شد تا ماشین رد شود. اوائل آیة الکرسی و ( و جعلنا ) می خواندیم و صلوات می فرستادیم ولی کم کم زبانمان از خواندن ورد و آیه بند آمده و فقط خود را به خدا سپردیم. هیچ وقت درعمرم این همه اضطراب و نگرانی نداشتم. تصور این که ممکن است به مقصد ندسیم، اعصابم را خُرد می کرد. مخصوصا که ما یک بار درسفر قبلی نا امید برگشته بودیم، در این سفر هر جا کارمان به بن بست می رسید، یاد سفر قبلی می افتادیم ! شب جمعه بود. کاملا معنای (الهی وربی من لی غیرک) را با تمام وجود لمس می کردم. یک بار هم ماشینی از دور پیدا شد و وقتی به فاصله ی 20 متری مارسید، یوسف گفت: ماشین گشت است، فورا بیرون بپرید ! ما هم با دست پاچگی خود را از ماشین بیرون انداختیم روی خاک های کنار جاده و با سرعت به تونل زیر جاده رفته و در آنجا مخفی شدیم. دفترم را درآوردم تا خاطرات بنویسم ولی از بس هوا تاریک بود، نتوانستم صفحات سفید را از صفحات نوشته شده تشخیص دهم ! الحمدالله خطر رفع شد و بعد از یک ربع ماشین برگشت و از راه بیابان ما را به شهرک اسلامیه برد و دم خانه ای پیاده کرد ! وقتی داخل خانه شدیم ، دیدیم همه ی برق ها خاموش و خانه مملو از ایرانی های زائر از شهر های مختلف است که مانند ما منتظر قاچا قچی های مرحله ی دوم بودند ! چون وظیفه ی اولی ها این بود که ما را تا مهران برسانند. من به کسانی که آنجا بودند گفتم که متوسل به حضرت زینب( ع ) بشوید که فردا شب درکربلا باشید. ( خدایا به حق خانواده ای که مثل فردا شب با تولد دخترشان زینب ( ع ) مسرور شدند، ما را از این گرفتاری و غم نجات بده ) ساعت 5/1 شب، پنج شش تا قاچاقچی آمدند و گفتند: جاده را ارزیابی کرده ایم و امن است. زود آماده ی حرکت شوید. ما را سوار بر سه چهار تا وانت کردند و مدت نیم ساعت در بیابان های تاریک در دست قاچاقچی هایی که شغلشان قاچاق مواد مخدّر است، سرگردان بودیم. به طوری که آقای ملایی می گفت: این قسمت هارا ننویسی بهتر است چون قابل بیان نیست ! راست می گفت. ( شنیدن کی بود مانند دیدن ) به تپه ای رسیدیم و ما را پیاده کردند و پیاده روی ما شروع شد. پیاده روی در کوهها و تپه ها درحالی که از شدت تاریکی انسان نمی دید کجا پا می گذارد ! بارها بچه ها به زمین خوردند ولی جای شکر دو چیز باقی است : اول آنکه : برای هیچ کدام از همراهان حادثه و سانحه ی نا گواری رخ نداد. اگر خدای نکرده دست یا پای کسی می شکست یا به دره سقوط می کرد، چه می کردیم ؟ دوم آنکه : در این بیابان پهناور ومخوف، یک جانور پیدا نشد که به ما حمله کند یا ما از او بترسیم حتی یک مارمولک ناقابل ! البته یک بار دیدیم شخصی کنار صخره ای خم شده، رفتم جلو و گفتم : آقا شما مشکلی دارید؟ جواب نداد. دستی به او زدم، ناگهان حرکت کرد و معلوم شد قاطر قاچاقچی ها بوده است ! اسم کوهستان محل عبور ما به زبان کردی (...) بود،  یعنی لجباز . از اسم آن به وصف آن پی ببرید ! بعد از چهار پنج ساعت بالا رفتن از دامنه ی شیب دار کوهها و سرازیر شدن از طرف دیگر، هنوز نمی دانستیم که وارد عراق شده ایم یا نه ؟ البته این را هم بگویم که یوسف قاچاقچی، بعد از یک ساعت از شروع پیاده روی، مارا رها کرد و برگشت ! و ما بدون راهنما و در مسیر کاروان های دیگر به راه خود ادامه می دادیم. ساعت 5 صبح نماز را با تیمم خواندیم؛ چون آب همراه ما معلوم نبود حتی کفاف تشنگی ما را بدهد. آقای ملایی آب را جیره بندی کرده بود و خودش هم از همه کمتر آب می نوشید. باید خیلی صرفه جویی می کردیم. چون معلوم نبود چند ساعت دیگر در راه هستیم. بعد از نماز و کمی حرکت، به شخص بی حال روی زمین افتاده ای رسیدیم که از شدت تشنگی جان می کَند ! بچه ها با ریختن آب روی صورت و بدنش او را به حال آوردند. معلوم شد تهرانی است و از کاروانش عقب مانده و سه روز در بیابان سرگردان بوده است! بدنش آنقدر آفتاب خورده بود که سیاه شده بود ! به او آب و  بیسکویت دادیم و کمی سرحال آمد. بچه ها زیر بغلش را گرفتند و او را حرکت دادند. در بین راه به شخص دومی که وضعیت اولی را داشت، برخوردیم و او را به زحمت حرکت دادیم. اولی جوانی درحدود 25 ساله بود و من با او صحبت کردم وحتی با او شوخی نمودم به حدی که باعث اعتراض بچه ها شد که حالا چه وقت شوخی است ؟! مگر حال خراب او را نمی بینی ؟ ولی خود او گفت: عیبی ندارد ! او گفته بود : از شدت تشنگی همه چیز را دو تا می بینم ! من هم گفته بود م : پس لابد ما را هم چهار پا می بینی ! تقریبا به نجات او از مرگ مطمئن شده بودیم ولی متأسفانه هم او و هم نفر دوم، هنگام رسیدن به جاده ی عراق، از دنیا رفتند! ( رحمه الله علیهما ) بعد از یک ساعت راه رفتن، به جنازه ای برخوردیم که از شدت تشنگی جان سپرده بود ! بچه ها به خیال آنکه از حال رفته است، آب به صورتش ریختند. ولی فایده نداشت ! مردم تا جنازه را دیدند، بر سرعت خود افزودند و از ما دور شدند ! فقط ما سه نفر و دو نفر دیگر مانده بودیم و اگر از کاروان جا می ماندیم، سرنوشتی مانند این جنازه، انتظار ما را می کشید ! عاقبت پنج نفری به سراغش رفتیم. تازه از دنیا رفته بود، چون بدنش تازه نشان می داد و هنوز متعفن نشده بود. خواستم او را تیمم بدهم ولی دست هایش خشک شده بود و از هم باز نمی شد ! به همین جهت دست خودم را زدم روی خاک و بر روی پیشانی و روی هر دو دستش کشیدم و این عمل را سه بار به جای سه غسل تکرار کردم. سپس بر از نماز خواندیم و او را رو به قبله دفن کردیم. البته دفن ناقص. یعنی او را درگودالی رو به قبله قرار دادیم و روی بدنش سنگ چیدیم و دو چپیه به عنوان علامت رویش کشیدیم. راه دیگری نداشتیم، سنگین و چاق بود و حمل او غیر ممکن. مخصوصا که نمی دانستیم چقدر از راه باقی مانده است. در کنارش دو ساک بود. وسایلش را بیرون ریختیم تا به هویت او پی ببریم. نام او اکبر و اهل قم بود. ساکها را که پر از لباس و وسایل و پسته و بادام و دوربین و شارژر موبایل و ... بود، با خود برداشتم تا به خانواده اش در قم برسانم، ولی در بین راه آنقدر عطش و خستگی فشار آورد که مجبور به رها کردن ساکها شدم. فقط ساعت و دوربین او را به همراه کارت شناسایی برداشتم. خیلی از زوار حتی ساکهای خود را رها می کردند تا جانشان را سالم برسانند ! البته بعدا به کاروان مرحوم اکبر برخوردیم. خبر وفات او را به فامیل هایش دادم و ساعت و دوربین را تحویل داده و تأکید کردم که به خانواده اش درقم بگویند که جنازه ی او توسط چند طلبه بعد از تیمم و نماز، دفن شده است، تا خیال نکنند جسد پدرشان همینطور در بیابان رها مانده است ! کمی جلوتر به شخص چهارمی برخوردیم به نام یگانه که اهل قم بود و می گفت: دو سه روز را با تشنگی سپری کردم. حتی آنقدر تشنگی به من فشارآورد که مجبور شدم ادرار خود را بنوشم ! این درحالی است که یگانه میلیونر بوده و در قم طلا فروشی دارد ! می گفت : وقتی قاچاقچی ها مارا با این حال دیدند، رهایمان نمودند ! موبایل او را هم برده بودند ! به هر زحمتی که بود او را حرکت دادیم و الحمد الله سالم به جاده ی عراق رساندیم و چند روز بعد او را در حرم دیدیم که خیلی از ما تشکر کرد. در راه خیلی باهم حرف زدیم که حوصله ی نوشتن آن ها را ندارم ! البته چند بارقاچاقچی گفت: او را رها کنید که جان خودتان درخطر است. ولی ما قبول نکردیم. یک ساعت آخر و بعد از شش ساعت پیاده روی، سر و کله ی یوسف پیدا شد و ادعا می کرد که من برای آوردن آب برگشته بودم ! با این همه لب جاده عراق، اصرار داشت به جای 22 تومان، 30 تومان بگیرد، درحالیکه درواقع استحقاق آن 22 تومان را هم نداشت ! وقتی با امتناع ما مواجه شد، به رویمان چاقو کشید و با اسلحه تهدیدمان کرد ! ما نیز اجبارا و برای حفظ جان، 30 هزار تومان به او دادیم. به جاده ی عراق که رسیدیم، ماشین های شهر بدری منتظر بودند. سوار یکی از ماشین ها شدیم و ده هزار تومان کرایه دادیم. ولی چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که ماشین پنچر و از جاده خارج شد و نزدیک بود چپ کند. خیلی خدا رحم کرد. یک بار دیگر هم در جاده ی نجف راننده خوابش برد و ماشین از جاده خارج شد که باز هم جان سالم به در بردیم .الحمدالله. سوار بر ماشین دیگری شدیم با کرایه 5 هزار تومان. البته راننده ی بی انصاف قبلی ده هزار تومان را به ما پس نداد ! با ماشین دوم به بدری رفتیم و از آنجا سوار بر مینی بوس کولر دار شده و بعد از سه ساعت و نیم به کربلا رسیدیم. کرایه ی مینی بوس نفری سه هزار تومان شد. ساعت 5/2 بعد از ظهر به کربلا رسیدیم. جایی که درطول سفر بارها از رسیدن به آن نا امید شده بودیم ! جایی که میلیون ها شیعه آرزوی رفتن به آنجا را دارند. وارد کربلا که شدیم به طرف حرم حضرت سید الشهدا ( ع ) رفتیم و دم درب حرم، سر بر در گذاشته و کلی گریه کردیم. گریه شکر، شکر نعمتی که حتی در خواب هم تصورش را نمی کردیم. یکی دو روز اول باور نمی کردم در کربلا هستم. نکند در مشهد باشم و این ضریح امام رضا ( ع ) باشد نه امام حسین ( ع ) ؟! ولی نه، ضریح امام رضا ( ع ) چهار گوش است ولی این ضریح شش گوشه دارد و اینجا کربلا است. سرزمین کرب و بلا، عشق و وفا، قربانی دادن در راه خدا. قبل از ورود به کربلا، می پنداشتیم که در این شهرغریب و بیگانه هستیم، چون به صورت قاچاق آمده بودیم و فکر می کردیم تنها زائر ایرانی باشیم ! ولی با ورود به کربلا با شهری مملو از زائران ایرانی  که همه مانند ما قاچاق آمده بودند، مواجه شدیم ! شاید چندین هزار نفر و اکثرا قمی و اصفهانی ! همین قدر بگویم که کربلا چهار صد هتل و مسافرخانه دارد و همه پراز زائر ! تازه خیلی ها مثل ما درخانه ی کربلایی ها اقامت داشتند. ما یک شب درهتل خوابیدیم ( شبی 1500 تومان ) ولی روز دوم در خیابان با پیر زنی شصت ساله آشنا شدیم که اصالتا ایرانی و از سن سیزده سالگی با یک عرب ازدواج کرده بود . مارا به خانه اش راهنمایی کرد و حاضر شد خانه اش را شبی هزار دینار ( 600 تومان ) به ما اجاره دهد. نام او ام الصادق و پیر زن با صفا و با مزه و با خدایی بود. ساعت ها می نشست و از خاطرات پنجاه سال غربتش، برایمان تعریف می کرد که اگر بخواهم حرف های او را نقل کنم، ده صفحه را پر خواهد نمود! روزی که به کربلا رسیدم، جمعه بود و شنبه روز ولادت حضرت زینب کبری ! به بازار رفته و یک گوسفند خریدیم سی هزار تومان ( تقریبا نصف قیمت ایران ! ) و بعد از ذبح، گوشت آنرا در محله ای فقیر نشین بین خانه ها تقسیم نمودیم. محل استقرار ما در این هشت روز در کربلا بود. دوباری هم که به نجف اشرف و نیز سامرا و کاظمین مشرف شدیم، صبح زود می رفتیم و قبل از غروب به کربلا باز می گشتیم. افرادی که به کربلا رسیده بودند، مسیرهای مختلفی را طی کرده بودند و با قیمتهای متفاوت ! بعضی سه ساعت پیاده روی  و برخی 75 کیلومتر ! بعضی با 15 هزار تومان و برخی با 200 هزار. بستگی به مقدار طمع قاچاقچی و مهارت وی در انتخاب مسیر داشت ! ارزاق و میوه ها هم در بازار فراوان بود حتی میوه هایی مانند پرتغال و سیب به وفور یافت می شد. ما از بازار مرغ و برنج و بادمجان و سیب زمینی و... می خریدیم و ام الصادق زحمت پختن آن را می کشید و واقعا در این هشت روز در مهمان نوازی سنگ تمام گذاشت و برای ما حقیقتا مانند یک مادر بود ( جزاها الله خیر الدنیا و الاخره )
در کربلا فهمیدیم که خیلی ها از دشواری راه و تشنگی وفات کرده اند و چند نفر هم روی مینهای بین راه رفته و کشته شده بودند ( رحمه الله علیهم )
شهر کربلا یک پلیس هم نداشت و طبق گفته ی یک عرب، اگر تصادفی هم رخ می داد، طرفین مجبور به صلح و گذشت بودند ! در شهر کربلا و نجف نظامی آمریکایی مواجه نشدیم. محل استقرار آن ها عمدتا در پادگان های خارج از شهر بود. بعضی از زوار در شهر های کاظمین و سامرا با نظامیان آمریکایی عکس انداخته بودند ! خانه ی ام الصادق بین نهر علقمه و حرم سید الشهداء بود که تقریبا هر روز بعد از ظهر به نهر علقمه می رفتیم و بعد از آب تنی  و شنا ، غسل زیارت نموده و به حرم مطهر مشرف می شدیم. می گفتند : چند روز قبل یک ایرانی درآب غرق شده است ! شنا در آب فرات در زمان صدام ملعون ممنوع بوده و هر کس وارد آب می شده، دیده بان او را با تیر می زده است ! از یک عرب پرسیدم : شنا در آب فرات که ضرری به حال صدام نداشت، پس به چه علتی غدقن کرده بود ؟ او در جواب گفت : وقتی صدام چیزی می گفت، کسی جرات نداشت حرف بزند چه رسد به این که علت را بپرسد ! حتی در زمان ملعون خبیث هر کس سینه زنی می کرد، حد اقل یک سال حبس در انتظار او بوده است ! در کربلا فیلم جنایت صدام و سازمان اطلاعات او را دیدیم و مشاهده کردیم چطور افراد اطلاعات عراق، به راحتی سر مخالفین صدام را با چاقو می بریدند ! ظاهرا صدام درطول حکومتش پنج ملیون از مخالفانش را نابود کرده است ! ام الصادق تعریف می کرد که اگر کسی از سربازی فرار می نمود، به خانه اش می رفتند و مادر و خواهرانش را با خود می بردند تا مجبور شود که خود را تسلیم کند ! ( حشره الله مع یزید )
خاطراتم را به همین جا ختم می کنم. چون اگر بخواهم آنچه را در کربلا و نجف و کاظمین و سامرا و بلد و بغداد، مشاهده نمودم، برایتان بنویسم، خیلی طولانی خواهد شد ! فقط دعا می کنم زیارت این سرزمین های آسمانی نصیبتان شود ( البته از طریق قانونی ! )  و خودتان از نزدیک با این مشاهد مشرفه که قلم و بیان از توصیف و ترسیمشان عاجز است، عشق بازی کنید
صبح جمعه 21 تیر، به طرف مهران حرکت کردیم و خود را برای بازداشت و جریمه 50 هزار تومانی آماده نمودیم ولی وقتی به پاسگاه ایران رسیدیم، به علت تعطیلی دادگستری درجمعه، بدون دادن جریمه به راحتی از مرز عبور نمودیم !
درپایان و به عنوان حسن ختام حدیث شریفی را که بالای ضریح شش گونه ابا عبد الله الحسین علیه السلام نقش بسته بود، برایتان نقل می کنم :
قال رسول الله (ص) : یا جابر ، زُر قبر ابنیَ الحسین ، فإنّ زیارته تعدل مأة حجة و إنّ ارض کربلا من ارض الجنة
ای جابر قبر فرزندم حسین را زیارت کن. زیرا زیارت او معادل با صد حج است و بدان که زمین کربلا قطعه ای از بهشت است

بخشودگی اهل گنه درصف محشر /  وابسته به يك گردش چشمان حسین است
« یا رب الحسین بحق الحسین إشف صدر الحسین بظهور الحجه »

احمد یاسر وافی / تیر ماه 1382

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/01 توسط احمدیاسر وافی
طبقه بندی: از اسارت تا زیارت 
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin