خدایا! صاحبِ ما را برسان

بسم ربّ الحسین (ع)
بوی بهشت می وزد از کربلای تو
ای کشته ای که جان دوعالم فدای تو
آنچه در پیش رو دارید، گزارشی است از یک سفر هفده روزه به قصد زیارت عتبات عالیات
 این سفر که در واقع تلفیقی از دو سفر متصل به هم می باشد، در تابستان 1382 و در زمانی صورت گرفت که حکومت حزب بعث در عراق سرنگون و صدام متواری و کشور عراق به اشغال نیروهای آمریکایی درآمده بود. درآن اوضاع هیچ نیروی عراقی در نوار مرزی مستقر نبود و اشغال گران نیز کاری به متردّدین در مرزها نداشتند و این شرایط، فرصت مناسبی را برای میلیون ها ایرانی عاشق کربلا فراهم آورد تا باهزینه ی اندک و البته تحمل رنجها و مشقتهای فراوان، به زیارت عتبات عالیات مشرّف گردند. می توان گفت درآن سال برای مدتی عملا مرزی بین ایران و عراق وجود نداشت. حقیر نیز توفیق داشتم قطره ای ازاین اقیانوس عشق و ارادت به اهل بیت (ع) باشم . اکنون پنج سال از آن زمان می گذرد و بحمدالله اوضاع سیاسی عراق تا حدودی سامان یافته و روزانه هزاران نفر درقالب کاروان های سازمان حج و زیارت به این سفر معنوی مشرف می شوند. از شهر خود سوار بر اتوبوس ولوو شده و درراه رفت و برگشت هر سه وعده از آن ها پذیرایی کامل می کنند. در عراق نیز درهتل های کربلا و نجف مستقر می گردند و در آنجا صبحانه و ناهار و شامشان سر موقع فراهم است و دغدغه ای جز زیارت ندارند. در مسیرهای از مرز تا نجف، از نجف تا کربلا و از کربلا تا مرز ایران نیز نیروهای مسلح عراقی آن ها را اسکورت می کنند. با این همه، برخی از زوار را مشاهده کرده ام که قدر این راحتی و رفاه و امنیت را نمی دانند و کوچک ترین کمبود یا مشکل را برنمی تابند. لذا در صدد بر آمدم خاطرات سفرم را که در همان روزها نوشته و به تعداد محدودی در اختیار دوستان قرار داده بودم، حروفچینی و در حد وسیعتری منتشر نمایم تا زوّارِ امروزی بدانند که چند سال قبل یک سفر زیارتی با چه سختیها ودشواریها و خطراتی همراه بوده و قدر اوضاع کنونی را بیشتر بدانند. از خداوند متعال می خواهیم که نعمت باز بودن راه عتبات را از ما نگیرد و ما را از زیارت با معرفت اهل بیت (ع) در دنیا و شفاعت آن بزرگواران در آخرت بهره مند بفرماید
خاطراتم را در دو بخش سفر اسارت و سفر زیارت خدمت خوانندگان عزیز تقدیم می دارم :
بخش اول : سفراسارت
ساعت دوازده نیم شب جمعه ششم تیرماه 1382 می باشد وما در زندان به سر می بریم ! شاید تعجب کنید اگر بگویم : این زندان در شهر سلیمانیه از شهر های شمالی کشور عراق می باشد و ما نیز به جرم رفتن به زیارت کربلا بازداشت شده ایم ! وقتی وارد زندان شدیم، ما را که چهارده نفر قمی و چهار مشهدی بودیم، به صف کردند و بعد از بیرون ریختن تمام محتویات ساک ها و بررسی آن ها وگرفتن قاشق و چاقو و چنگال، به یکی از سلولهای زندان منتقل نمودند. هنگام ورود به سلول، مشاهده کردیم که در سلول روبروی ماحدود 30 کاشانی هستند که دو روز ازحبسشان سپری شده بود. انسان بی اختیار به یاد شعرمعروف « هم قم خوبه هم کاشون، رحمت به هر دوتاشون » می افتاد ! کاشانیها همان اول توی دل ما را خالی کردند و گفتند : ما نیز مثل شما قصد زیارت کربلا را داشتیم و به همین خاطر به شش ماه حبس محکوم شده ایم ! ما که خیال می کردیم یک شب بیشتر اینجا نیستیم و مأمورها به ما گفته بودند : فردا صبح می توانید به کربلا بروید، ازشنیدن شش ماه حبس کمی جا خوردیم ! تازه کاشانی ها می گفتند: بعداز اتمام حبس، قرار است ما را به مرز ایران تحویل دهند و از کربلا خبری نیست ! معلوم شد تمام وعده هایی که دراداره ی امنیت سلیمانیه به ما داده بودند، دروغی بیش نبوده است، مأموران زندان از کردهای سنی عراقی بودند ولی مسئول زندان ظاهرا بعثی بود ! مردی لاغر با سبیل های وحشناک که آثار نفرت از شیعیان ایرانی از چشمانش آشکار بود ! کابلی هم در دست داشت و با آن ما را به زدن تهدید می نمود. من آدم شجاعی نیستم ولی چون در سفر کربلا بودیم، تحمل ما زیاد و خوف و هراس در ما کم شده شده بود. همان اول که از قم راه افتادیم، مسئول گروه به ما گفته بود که در این راه ممکن است زندان، کتک یا حتی کشته شدن در کار باشد. ولی فکر نمی کردم قضیه تا این حد جدی باشد ! البته این اولین زندان عمرمن نبود ! حقیرحدود 25 سال پیش، تقریبا نُه ماه در زندانی انفرادی و تاریک محبوس بوده ام و در آنجا به جای آب و غذا، خون می خوردم ! و آن قدر وسعت سلول کم بود که حتی نمی توانستم پاهایم را دراز کنم و مجبور بودم زانو در بغل بنشینم ! این شوخی را با شما کردم تا بر شما معلوم شود که من در زندان روحیه ی خود را نباخته ام و همچنان شاد و شوخ و شنگول باقی مانده ام ! سلول ما یک اتاق چهار در شش و بسیار کثیف بود که دو یا سه توالت و یک حمام داشت. همین که وارد شدیم، قبل از هر چیز شروع به نظافت سلول نمودیم و با یک تکه مقوا آشغالهای کف اتاق را جمع کرده و در پلاستیکی ریختیم. یکی ازمشهدی ها که پیرمردی باصفا بود، می گفت: معلوم نیست چند روز یا چند ماه در این جا باشیم و اگر نظافت و بهداشت را رعایت نکنیم، ممکن است دراین غربت دچار بیماری شویم. حق با او بود. دو عرب نیز در زندان به ما ملحق شدند که به اضافه ی چهار تهرانی که مثل ما گیر افتاده بودند، 23 نفر شدیم
شب اول رابرای خوابیدن جا داشتیم ولی فردای آن روز که چند اصفهانی و چند کاشانی دیگر به جمع ما اضافه شدند، جمعیت ما به چهل نفر رسید وشب دوم برای خوابیدن جا نبود به طوری که بعضی نشسته خوابیده و بقیه هم پاهایشان روی دست و پای دیگران قرار می گرفت ! بعد از مدتی مأمور زندان آمد و گفت : یکشنبه به کار شما رسیدگی می شود ! یعنی سه روز دیگر ! چیزی نداشتم زیرخود بیندازم، کفشم را زیر سرم گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم برد. شام را قبلا در اداره ی امنیت سلیمانیه خوده بودم : هندوانه عراقی و پنیر و نان. راستی اگر 6 ماه در این جا می ماندیم ، چقدر جالب می شد ! چون وقتی بر می گشتم، بچه ی 6 ماهه ام، دوازده ماهه شده بود ولی درخود تحمل 6 ماه ماندن در اینجا را نمی بینم. امیدوارم به حق بزرگوارانی که به قصد پابوسی آن ها کرده ایم، هر چه زود تر از اینجا خلاص  شویم
فعلا در زندانم و بیکار و به جای اینکه مثل بقیه حرف بزنم  یا بخوابم، مشغول نوشتن خاطرات سفر هستم. بعضی ها هم مرا مسخره می کنند و می گویند : حالا چه وقت مشق نوشتن است ؟! حتما می خواهید بدانید که اصلا چطور سر از خاک عراق در آوریم و چگونه به دست عراقی اسیر شدیم ؟ با کمی حوصله ، وقایع را تا زندان برایتان شرح می دهم و وقایع بعد از زندان را هم به تدریج برایتان می نویسم : روز سه شنبه بعد از ظهر ساعت سه، به همراه برادر کوچک ترم میثم ودوازده نفر دیگر به قصد زیارت کربلا، از قم به طرف کرمانشاه راه افتادیم . البته میثم برای بدرقه ی من به ترمینال آمده بود ولی دم اتوبوس هوس کرد با ما بیاید و آمد! مسئول گروه ما شخصی به نام آقای صاحب بود که اصالتا عرب و به عنوان مترجم ما در این سفر محسوب می شد. البته ایشان چند سری قبل از ما، عده ای را به کربلا برده بودند و ما از هر جهت به او مطمئن بودیم. آدم باحالی بود. هم با لطیفه ها وخاطرات جبهه اش ما را می خنداند و هم با روضه ها و موعظه هایش ما را به گریه می انداخت. در کاروان 14 نفری ما هم طلبه وجود داشت و هم بزاز، هم پرده دوز و هم بیکار ! آقای صاحب  پرده دوز بود. البته من به جای لباس طلبگی، یک پیراهن بلند عربی «دشداشه» به تن کرده بودم. بعد از عبور از اراک و ملایر و همدان و اسد آباد و کنگاور و صحنه، ساعت11 شب به ترمینال کرمانشاه رسیدیم. دو راه در پیش رو داشتیم : یا از طریق مهران وارد خاک عراق شویم  یا به سنندج رفته و از طریق کردستان ایران و مریوان به کردستان عراق رفته و از سلیمانیه به کرکوک و بغداد و از آنجا به نجف مشرف شویم. به همین راحتی! راه مهران چند مشکل داشت : 1- خیلی از مناطق آن مین گذاری و خطر ناک بود 2- مرکز منافقین بود و هر لحظه ممکن بود گیر آن ها بیفتیم مخصوصا که از قیافه ی ما معلوم بود که آخوند هستیم 3- هوای مهران خیلی گرم بود ؛ به حدی که بعضی از رفقا از آن ، به جهنم ایران تعبیر می کردند ؛ مخصوصا که زمان سفر ما مصادف با تیر ماه و اوج گرمای تابستان بود. تازه می گفتند : راه مهران 12،13 ساعت پیاده روی دارد . آقای صاحب یک شماره ی موبایل از یک قاچاقچی در مهران به نام غلامی و یک شماره تلفن هم از یک قاچاقچی دیگر در مریوان به نام جهانگیرداشت . شاید بپرسید که : شما چه ربطی به قاچاقچی ها داشتید ؟! بله، چون سفر ما غیر قانونی بود و پاسپورت نداشتیم، قاچاق محسوب می شدیم و فقط یک قاچاقچی ماهر و مطمئن ! می توانست مارا از مرز عبور دهد. بعضی از رفقای مقدسمان گفته بودند : به این سفر نروید، چون سفرتان غیر قانونی است و به همین جهت اشکال شرعی هم دارد ! من درجواب آن ها می گفتم: ما تا وقتی هنوز ازمرز خارج نشده ایم، کار خلاف قانونی از ما سر نزده است و ما داریم در کشور خودمان قدم می زنیم و هنگامی که از مرزعبور کردیم ! دیگر در ایران نیستیم تا مراعات قوانین آن بر ما لازم باشد ! راستی که جواب دندان شکنی دادم ! خلاصه، بین رفقا اختلاف افتاد که از راه مهران برویم یا مریوان ؟ همگی به استخاره راضی شدند. استخاره ی مهران بد و استخاره ی مریوان خیلی خوب آمد، مخصوصا که آقای صاحب  20 روز پیش از طریق مریوان موفق شده بود به کربلا مشرف شود. یک  مینی بوس کرایه کردیم 30 هزار تومان تا نزدیکی های مریوان. بعد از نماز صبح به طرف سنندج حرکت کردیم وساعت 9:30 به محدوده ی جهانگیر قاچاقچی ! رسیدیم و راننده ی مینی بوس ما را تحویل او داد. البته آنجا بین جهانگیر و چند قاچاقچی دیگر دعوا افتاد و هر کدام ما را برای خودش می خواست ! ولی بالأخره جهانگیر غالب شد و ما را به دست یکی از نوچه هایش به نام واحد سپرد. واحد ما را پشت وانت سوار کرد و از جاده ی میان بُر و بیراهه ای که به سید قاسم  ( یکی از شهر های عراق ) منتهی می شد، حرکت کرد. حدود سه ساعت در جاده های صعب العبور و سنگلاخ با دست اندازهای عجیب و غریب، حرکت می کردیم ؛ به  طوریکه عبور وانت از بعضی از قسمت های جاده، تعجب برانگیز بود. جالب آنکه یکی ازهمراهان ما دیسک کمر داشت و بین مهره هایش فاصله افتاده بود و دکتر سفارش کرده بود که : خوابیده نماز بخواند ! ساعت 12 به روستایی به نام نگل رسیدیم و ما را تحویل قاچاقچی دیگری به نام لقمان دادند تا ما را با راهنمایی جوانی به نام مسعود به آن سوی مرز منتقل کنند. نیم ساعت که با وانت رفتیم، گفتند : نیروهای سپاه کنار جاده چادر زده اند. آن ها جلوی زائران را گرفته و به ایران برمی گردانند. لقمان گفت : باید پیاده شویم و از جاده اصلی منحرف شده و بعد از نیم ساعت پیاده روی دوباره وارد جاده ی اصلی شویم. همه ی ما را پیاده کرد و خودش بدون مسافر در جاده ی اصلی حرکت کرد تا با عبور از مقر سپاه کمی جلوتر منتظر ما بایستد. حدود یک ساعت به صورت دولا دولا برای آنکه ازدید نگهبانان سپاه محفوظ باشیم، مسیر بیراهه ای را طی کردیم و مرتب آیه ی « وجعلنا من بین ایدیهم سدّا...لایبصرون » را زمزمه  می کردیم تا سپاهیان غیور ما را نبینند ! تشنگی بر ما غلبه کرده بود و ذره ای آب نداشتیم. هر وقت به راهنما اظهار عطش می کردیم، می گفت : پنج دقیقه ی دیگر به چشمه می رسیم که این پنج دقیقه او به دو ساعت تبدیل شد ! در راه به یک گروه اصفهانی بر خوردیم که چند پیرزن هم همراه آن ها بود ! خیلی دلمان به حال زنها سوخت و برای به سلامت رسیدنشان دعا کردیم . بعد از یک ساعت پیاده روی دشوار به جاده ی اصلی رسیدیم و سوار وانت شدیم . از بس کمر خم راه رفته بودیم، کمرمان راست نمی شد ! بعد از چند دقیقه دوباره گفتند : پیاده شوید ! چون به پاسگاه نیروی انتظامی نزدیک شده ایم. ما را پیاده کردند تا به پاسگاه بروند و به گفته ی خودشان برای عبور غیر قانونی ما به نیروهای انتظامی باج بدهند ! طوری که بعدا می گفت، بابت هر نفر از ما ده هزار تومان رشوه داده است ! دوباره سوار شدیم و ساعت 2 به یک جنگل رسیدیم. همان جا نماز را خوانده و ناهار خوردیم . ساعت 3 حرکتمان دادند و شروع کردیم به بالا رفتن از کوه های کانی مانگا و حدودا بعد از دو ساعت کوه نوردی طاقت فرسا به همراه ساکهای سنگین ! که دشواری آن قابل وصف نیست، به نوار مرزی رسیدیم. در راه به گروهی از ایرانی های زائر برخوردیم که همراه آن ها زن و پیر زن هم بود. به صبر آن ها آفرین گفتیم و پشتکار آن ها به ما روحیه داد. مخصوصا یک پیر زن که با پای برهنه از کوه بالا می رفت، اشک ما را در آورد ! در خط مرزی دو کُرد مسلّح و یک پیش مرگ سد راه ما شدند. اول اجازه ی عبور ندادند و مُنجرّ به در گیری شد و یکی از رفقای شجاع ما (همان که دیسک کمر داشت) عصبانی شد و به طرف آن ها یورش برد ! که باعث شد یکی از مرزبانان گلنگدن را بکشد و نزدیک بود شلیک کند، ولی بالاخره با دادن چهل هزار تومان از جیب خودمان ،  مرزبانان غیرتمند ! را راضی نموده و از مرز عبور کردیم. هر چند باید این چهل هزارتومان را مسعود می داد، چون ازهر نفر 30 هزار تومان گرفته بود تا ما را از مرز عبور دهد و تمام مخارج عبور از مرز به عهده ی او بود  ولی زیر بار نرفت ! به چشمه ی آب خنکی رسیدیم و چندین لیوان آب نوشیدیم ولی هر لیوانی که می خوردیم انگار یک قطره آب خورده ایم ! از بس تشنه بودیم.
ساعت 7 به روستایی به نام (...) رسیدیم که ترجمه ی آن به فارسی « چشمه ی سیب » بود. دیگر وارد خاک عراق شده بودیم و همه  ما را به چشم اجنبی نگاه می کردند. درچشمه ی سیب چند قاچاقچی بودند که مشغول چانه زدن با آن ها شدیم . خیلی بی انصاف بودند ! می گفتند: از هر نفر120 هزار تومان می گیریم و شمارا به کربلا می رسانیم ؛ در حالیکه تا کربلا 6 ساعت بیشتر راه نبود و آن ها می خواستند بابت این 6 ساعت، از مجموع ما چهارده نفر یک ملیون وهفتصدهزار تومان بگیرند ! بالاخره یکی از آن ها به نام عبد الخالق حاضر شد از هر نفر هشتاد هزار تومان بگیرد ! و به کربلا برساند. البته ازهمان اول با او طی کردیم که پول را در کربلا تحویل او بدهیم و او هم قبول کرد. فقط گفت : فعلا نفری پنج هزار تومان بدهید و بقیه را در کربلا می گیرم. ما هم همان جا هفتاد هزار تومان به او دادیم.
عبدالخالق و همراهش به نام علی که سنی بود ! گفتند : اول شما را به روستایی نزدیک اینجا می بریم و از آنجا شما را با دو ماشین لنکروز به کربلا می رسانیم. ظاهرا گفتند تا روستا نیم ساعت فاصله است. پیاده راه افتادیم. آفتاب غروب کرده بود و هوا کم کم تاریک می شد. مارا از کوهستانی رد کردند و بعد از آن به دره ای رسیدیم که حدود سه ساعت در تاریکی مطلق پیاده روی کردیم. واقعا معجزه شد که برای ما در این مسیر دشوار ، حادثه نا گواری پیش نیامد، چون واقعا جلوی پای خودمان را نمی دیدیم. البته بگذریم از این که همه ی پاها زخمی و بعضا خون آلود شده بود. مُشتی زوّار امام حسین (ع) در دست سنّی های کُرد عراقی گرفتار بودیم. حتی یک بار علی در راه گفت : من دشمن شیعه هستم ! به هر حال بعد از طی سه ساعت که قلم از توصیف دشواری ها و سختی های آن عاجزاست، به رودخانه ای رسیدیم که بعد از عبور از آن، دیدیم یک ماشین لنکروز منتظر ماست. ما چهار ده نفر به همراه علی و عبدالخالق سوار شدیم ، چه سوار شدنی ! همه روی هم تلنبار ! 16 نفر در یک ماشین سواری ! بعد از چند دقیقه به روستای عبدالخالق رسیدیم. وقتی وارد منزلش شدیم، در آنجا یک پیرزن و یک پیرمرد بودند و دو زن جوان و شاید هم سه زن ! عبدالخالق می گفت : من دو زن دارم و یک دوست ! از او پرسیدم : آیا پدر ومادر دختر خبر دارند که او را به منزل خود آورده ای ؟ گفت : نه بابا، اینجا آزادی است ! همین که وارد شدیم، برایمان سیدی رقص هندی گذاشت که من فورا تلویزیون را خاموش کردم. او خیال کرده بود من از سبک رقص خوشم نیامده، دوباره یک سیدی رقص ایرانی گذاشت ! من گفتم: ما زوار کربلا هستیم و این حرام است که بالاخره خاموش کرد. نماز را که خواندیم ، سر سفره نشستیم، نامزد او ! بدون حجاب و با لباس آستین کوتاه برای ما غذا آورد که البته به توصیه من یک روسری روی سرش انداخت. بچه ها به این کار من اعتراض کردند و گفتند: اینجا جای نهی از منکر نیست، ما در خاک بیگانه هستیم و گرفتار مشتی ناصبی، ممکن است برای ما دردسر ایجاد شود. ظاهرا حق با آن ها بود و من باید کوتاه می آمدم. وقتی عبدالخالق علنا می گفت: این دختر، دوست من است که شب ها با هم می خوابیم ، دیگر صحبت از حجاب جا نداشت. من را باش که در روستای چشمه ی سیب وقتی در دست عبدالخالق انگشتر طلا دیدم، اعتراض کردم و گفتم: مگر طلا در مذهب اهل سنت برای مرد حرام نیست ؟ که او هم در جواب گفت: این انگشتر را دوست دخترم به من هدیه داده است ! البته کم کم تعدیل شدم وبا آن ها مدارا می کردم ولی گاهی یادم میرفت. مثلا درحلبچه ی عراق بعد از این که بازداشت شدیم، وقتی در ماشین زندان ! نوار ترانه ی کُردی گذاشت، دوباره به خیال اینکه ایران هستم، از راننده خواستم که آن را خاموش کند که این حرفم با اعتراض رفقا مواجه شد ! راننده هم به خیال اینکه زبان کردی را نمی فهمم، فورا گفت : ایرانی هم دارم و برایمان نوار خانم مهستی را گذاشت ! بگذریم. در خانه ی عبدالخالق شام برنج و گوجه خوردیم. بعد از شام عبدالخالق سه اسلحه به ما نشان داد : یوزی، کلاش و ژسه ! چون خیلی خسته بودیم، به راحتی خوابمان برد. بچه ها می گفتند : هنگام خواب عبدالخالق، علی و دختر جوان، هرکدام یک اسلحه زیر لحاف برده اند ! صبح بعد از نماز آماده ی حرکت شدیم که عبد الخالق بر خلاف قرار قبلی اصرار کرد که تمام پول ها را همان جا به او تحویل دهیم که همان اصرار او مطلب را مشکوک جلوه می داد . چون اگر واقعا می خواست ما را به کربلا برساند، برایش چه فرقی می کرد که پول ها را اینجا بگیرد یا کربلا ؟! حتما قابلمه ای زیر نیم کاسه است ! بالأخره صحبت ها به جایی نرسید و ما او را رها کرده و با پای پیاده به طرف (سید صادق) راه افتادیم و مسیر راه را ازچوپان های بین راه می پرسیدیم. البته عبد الخالق هفتاد هزار تومان عَلَی الحساب ما را هم پس نداد ! ظاهرا بابت شام و خواب حساب کرده بود ! در بین راه در یکی از گردنه های کوهستانی که از روستا کاملا دور شده بودیم، ناگهان دیدیم عبد الخالق و همراهانش با دو ماشین سبز شدند و علی شروع کرد به تیر اندازی به طرف ما و فرمان ایست دادن ! ولی ما همچنان به حرکت خود ادامه دادیم. چند تیر اول هوایی بود و بعد هم چند تیر به اطراف ما زد به طوری که گرد و غبار از اطراف ما بلند شد. ولی  وقتی دید اعتنایی نمی کنیم، به روی کُنده ی زانو نشست و روی ما نشانه گیری کرد. یک تیر از لای پای یکی از بچه ها رد شد و یک تیر هم کم مانده بود باعث تلف شدن یکی از طلبه های همراه ما شود ! وقتی دیدیم قضیه جدی است،ایستادیم . آن ها به طرف ما آمدند و با تهدید به قتل، خواستار گرفتن پول شدند! حتی عبدالخالق گفت : من تا حالا چند نفر را با همین تفنگ کشته ام و قتل شما نیز برایم کاری ندارد ! قبلا هم وقتی از یکی از کرد ها پرسیدم که شما چه دینی دارید؟! گفت : خدای من تفنگ است ! راستش را بخواهید ترسیده بودم، چون اولین باری بود که به سویم تیر اندازی می شد. در آن کوهستان اگر زخمی هم می شدیم، معلوم نبود جان سالم به در ببریم. تازه اگر من کشته می شدم، سه تا بچه ی یتیم به یتیمان دنیا اضافه می شد ! و بنیاد شهید هم آن ها را تحت پوشش قرار نمی داد. چون پدرشان در مسیر غیر قانونی تلف شده بود ! مجبور شدیم دوباره هفتاد هزار تومان به عبد الخالق بدهیم تا آن ها را موقتا از سر خود باز کنیم و شروع به حرکت نمودیم  ولی آن ها همچنان ما را از دور زیر نظر داشتند و ظاهرا منتظر فرصتی مناسب برای باج گیری بیشتر بودند، حتی با ماشین جلوتر از ما می رفتند و به کُرد های بین راه می گفتند : این چهار ده نفر حق ما را خورده اند و بدهی خود را پرداخت نمی کنند ! در بین راه یک بار تصمیم گرفتیم به سوی آن ها حمله کنیم و دو اسلحه ی آن ها را بگیریم و این کار ظاهرا ممکن بود ولی ترسیدیم کردهای دیگر که در کوهستان پراکنده بودند، خبردار شده و دمار از روزگارمان در بیاورند ! بالاخره بعد از یکی دوساعت پیاده روی با یک مینی بوس به توافق رسیدیم که با گرفتن سی دینار (هر دینار 150تومان ) ما را به سید صادق برساند. وقتی به شهر رسیدیم ، به راننده گفتیم : ما را به محل ماشین های سلیمانیه ببر ولی او حرف نمی زد. ناگهان دیدیم راه خود را کج کرد و ما را یک راست به داخل پاسگاه نظامی کردها برد و تحویل آن ها داد ! ما هم بدون سر و صدا و به آرامی مثل بچه ی آدم ! از مینی بوس پیاده شدیم و مأموران ما را به اتاقی در بازداشتگاه بردند و همانجا نشستیم. ساعت حدودا ده صبح بود. روی دیوار چند عکس از جلال بارزانی (رهبر کردها) به چشم می خورد. خوب است بدانید کردستان عراق تقریبا مستقل از بغداد است و حکومت آن زیر نظر بارزانی می باشد و با اینکه در زمان سفر ما عراق حکومتی نداشت، ولی در کردستان نظم و قانون بر قرار بود. در پاسگاه سید صادق از نظامیان آمریکایی خبری نبود و تماما با لباس کردی و مسلح بودند. یکی از کردها می گفت : تقصیر خودتان است. قبلا ایرانی ها راحت به کربلا می رفتند  ولی تعدادی از شما در کربلا آشوب کردید و باعث این سختگیری ها شدید. بعدها فهمیدیم عده ای از ایرانی ها در کربلا  پرچم آمریکا را سوزانده بودند ! و حاکم آمریکایی عراق از بارزانی خواسته بود که حتی یک ایرانی را هم نگذارند به کربلا برسد ! در پاسگاه که نشسته بودیم، یک کرد آمد و گفت : زیارت یعنی چه؟ کربلا خاکی بیش نیست. مگر انسان عاقل خاک را زیارت می کند ؟ من در آنجا حرفی نزدم . هم او سُنّی بود و نفهم و هم  ما در دست آن ها گرفتار . واقعا عجیب است ؛ سالانه میلیون ها سنی به حج مشرف می شوند و حج عبارت است از : زیارت خانه ی خدا و خانه ی خدا عبارت است از چند سنگ روی هم چیده شده ! چطور زیارت این سنگ ها با عقل منافات ندارد ولی تا به زیارت قبور مطهر اولیای خدا می رسند ، میگویند : کدام عاقلی به زیارت خاک میرود ؟ ما برای هر سنگ و خاکی تقدس و احترام قائل نیستیم ولی وقتی  به خدا و اولیای او انتساب پیدا نمود، مقدس و محترم خواهد شد. بعد از دقایقی، چهار تهرانی هم به جمع ما ملحق شدند که تمام ساکها و چند صد هزار تومان پول نقد و موبایل ماهواره ای آن ها را کردها برده بودند و بسیار نگران و غمگین بودند. بعد از مدتی رئیس پاسگاه آمد و از چند نفر باز جویی کرد. ظهر که شد ما را پشت وانتی سوار کردند و در آن هوای گرم بلکه داغ ! به طرف حلبچه حرکت دادند، در حلبچه ما را داخل پاسگاهی بردند که از نوشته های دیوار هایش معلوم بود که زمان جنگ در دست نیروهای ایرانی بوده است. اول قرار بود ما را شب به مرز ایران تحویل دهند ولی ساعت دو گفتند : می خواهیم شمارا به سلیمانیه منتقل کنیم. البته مارا امیدوار کردند که از آنجا می توانیم با دادن جریمه، به کربلا سفر کنیم و همین خبر ما را خوشحال کرد. همه ی ما را سوار دو ماشین سواری دو کابینه کولر دار کردند و به طرف سلیمانیه راه افتادیم. شهر حلبچه همان شهری است که ساکنان آن قربانی بمب های شیمیایی صدام ملعون شده و بیش از 5 هزار نفر تلفات داده بود. خبیث حرام زاده حتی به مردم خودش هم رحم نمی کرد. به سلیمانیه که رسیدیم، از هر نفر 4 هزار تومان بابت کرایه گرفتند ! و به اداره ی امنیت شهر بردند. در اداره خیلی مارا امیدوار کردند که فردا به کربلا برویم. هنگام غروب یکی از بچه ها با یک مأمور به داخل شهر رفت تا هندوانه و نان و پنیر بخرد و با قم تماس بگیرد که ما سالم از مرز عبور کرده ایم. ضمنا وقتی در اداره ی امنیت بودیم، چهار مشهدی که سرگذشتی شبیه ما داشتند، به ما ملحق شدند. البته آن ها تا سلیمانیه آمده بودند اما در خود شهر گیر افتاده بودند. سلیمانیه یکی از شهر های شمالی عراق و به قول یکی از کردها، مرکز فساد کشور می باشد. تا چشممان به یکی از این زنهای نیمه عریان افتاد، یکی از رفقای شوخ گفت : بیچاره آنقدر دست و پاچه بود که یادش رفته هنگام بیرون آمدن از خانه چادرش را سر کند ! یکی دیگر هم می گفت : بیچاره ها به خاطر جنگ آن قدر فقیر شده اند که پول ندارند روسری و شلوار بخرند ! خلاصه در اداره ی امنیت بعد از خواندن نماز و صرف شام، به ما گفتند : امشب شما را به هتل می بریم تا استراحت کنید ! و فردا به سلامتی عازم کربلا هستید. مارا حدود 11 شب جمعه سوار مینی بوس نموده و مستقیما به زندان شهر منتقل کردند ! و از ما بابت کرایه ی این مسیر داخل شهری 23 هزار تومان گرفتند ! وقتی وارد زندان شدیم، دیدیم دو عرب با سه چهار تا زن و بچه خردسال را هم به آنجا آورده اند که ظاهرا آن ها بر عکس ما قصد خروج غیرقانونی از مرز و رفتن به ایران را داشته اند. زن ها را به سلول جدا گانه ای بردند و مردها به سلول ما آمدند. تازه رسیدیم به خط اول صفحه ی اول خاطراتم : ( ساعت 5/12 شب جمعه است و ما در زندان ... ) اگر کمی حوصله داشته باشید، قضایای زندان و بعد از آن را برایتان تعریف می کنم. البته چون در طول سفر یا فرصت نداشتم یا حالی نبود، غیر از آنچه در زندان سلیمانیه نوشته بودم و از نظر مبارکتان گذشت، بقیه ی خاطرات سفر اسارت را در قم و با إتّکا به حافظه ام نوشته ام و قطعا بسیاری از جزئیات از قلم افتاده است. به هر حال شب جمعه را در زندان سلیمانیه به صبح رساندیم. پیرمرد مشهدی قبل از اذان برخاست و مشغول خواندن نماز شب شد. او می گفت: خداوند یک ملاقات عمومی دارد و یک وقت ملاقات خصوصی که هنگام سحر است. پیرمرد در مشهد مکانیکی دارد ! صبح، صبحانه دوتا تخم مرغ آب پز دادند با یک نان. ظهر برنج و خورشتِ نمی دانم ! وشب سیب زمینی پخته. روز دوم کم کم به تعداد زندانیان اضافه شد : ده دوازده تا کاشانی به همراه تعدادی زن و پیر زن و کودک و چندین اصفهانی. یکی از بچه ها سه ساله بود، که رفقا به شوخی به او می گفتند: « کوچک ترین مجرم دنیا » ! تعداد ما به چهل نفر رسیده بود. آب توالت از همان روز اول قطع شد. فقط از شیر حمام یک آب باریکه جریان داشت که همان هم خیلی به دردمان خورد. دستشویی ها آفتابه نداشتند و ما با شیشه نوشابه انجام وظیفه می کردیم ! پیر مرد مشهدی و آقای صاحب گاهی جک می گفتند و ما را می خنداندند و گاهی با روضه هایشان ما را می گریاندند و انصافا در هر دومورد تخصص داشتند ! البته در زندان نیازی به خواندن روضه نبود. یک (یا حسین) کافی بود تا همه مان را به گریه بیندازد. سختیهای راه و رنج هایی که کشیده بودیم باعث شده بود روح ما لطیف و حساس شود و با اندک یادی از اهل بیت منقلب شویم. شاید حالی که در زندان داشتیم خوشتر از حالی بود که بعدها در خود کربلا پیدا کردیم و این از برکات سفر اسارت محسوب می شد. یکبار هم در حالیکه پیرمرد مشهدی داشت اشعاری را با صدای بلند می خواند، ناگهان مأمورین به داخل سلول ریختند و پیرمرد را به زور بیرون کشیدند و با هفت هشت ضربه ی کابل از او پذیرایی کرده و بر دستهایش دستبند زدند ! یکبار آقای صاحب تعریف می کرد که در زمان متوکل عباسی که زیارت کربلا ممنوع بود، شخصی که می خواست به زیارت برود با مأمور متوکل مواجه شد؛ او گفت : اگر می خواهی بگذارم به زیارت بروی، باید دست راستت را قطع کنم و او هم قبول کرد ! سال بعد که مأمور دوباره خواستار قطع دست راست او شد، گفت: دست راستم را پارسال قطع کردند. اگر ممکن است دست چپم را قطع کن و بگذار به زیارت بروم ! آقای صاحب بعد از نقل این قضیه گفت : اگر الان بگویند : یک انگشت شما را قطع می کنیم و اجازه ی رفتن به کربلا را می دهیم، کدامیک از شماحاضر می شود؟ من فورا گفتم: من که طاقت ندارم ! آری ما عاشق حسین نیستیم. عاشق حقیقی میثم تمار است که بر سر دار در حالیکه دو دست و پاهای او را بریده بودند و خون از بدنش ریزان بود، برای مردمی که دور او جمع شده بودند، از فضائل امیرالمؤمنین سخن می گفت ! روز دوم همه ی ما را به حیاط زندان منتقل کردند و در آنجا با جمعیت زیادی مواجه شدیم که مثل ما بازداشت شده بودند و حدودا هفتاد زن و بچه حتی زن باردار و طفل شیر خوار همراه آن ها بودند. علت اینکه زن و بچه را با خود آورده بودند، این بود که قبل از ما عده ی زیادی با زن و بچه از همین مسیر بدون هیچ مشکلی به کربلا رسیده بودند و اینها هم به حساب اینکه هنوز راه باز است، با زن و بچه راه افتاده بودند و مواجه با سختگیری های اخیر گشته و گیر افتاده بودند. در زندان دو بار چایی دادند به این صورت که یک دیگ خیلی بزرگ را پُر از چایی می کردند و یک پارچ شکر روی آن می ریختند و دم زندان می گذاشتند و یک ملاقه هم روی آن بود ! آن هایی لیوان داشتند، با لیوان و بقیه با همان ملاقه به نوبت چای می نوشیدند ! چای سیاه و بد مزه ای بود. یکی از بچه ها می گفت : اگر توی این قابلمه شاشیده باشند هم ما نمی فهمیم ! بچه ها این حرفهای بی ادبی را می زدند تا چایی بیشتر به ما بچسبد ! البته ما دور بهداشت و نجس پاکی را خط کشیده بودیم ؛ مخصوصا که عراق هنوز وزیر بهداشت هم نداشت ! بعدا خواهم گفت که در سفر های بعدی، بعضی ها از شدت تشنگی مجبور به نوشیدن چه چیز هایی شده بودند! روز دوم گفتند : هر کس صد دلار بدهد، آزاد است و هر کس ندارد، باید شش ماه همین جا بماند ! من و میثم پول کم داشتیم ؛ چون وقتی می خواستیم از قم راه بیفتیم، نفری صد هزار تومان از حساب ابوی بدون اجازه ی ایشان برداشته بودیم ! چون می ترسیدیم اگر به ایشان بگوییم، اجازه ی این سفر خطرناک غیر قانونی را به ما ندهند ! تازه قبل از اسارت هم سی هزار تومان به  لقمان و 140 هزار تومان هم به عبدالخالق داده بودیم ( نفری 10 هزار تومان ) پس چهل هزار تومان از صد هزار رفته بودند و فقط شصت هزار تومان داشتیم در حالیکه صد دلار را با ما 86 هزار تومان حساب می کردند ! بالاخره با قرض و قوله از رفقا، صد دلار را دادیم و ساعت 2 بعد از ظهر یکشنبه از زندان آزاد شدیم ولی بیرون زندان دوباره ما را سوار مینی بوس نموده و به طرف مرز ایران حرکت دادند و همان اول از هر نفر3 هزار تومان بابت کرایه گرفتند ! حدود ساعت 10 شب به یک روستای مرزی به نام طویله ! رسیدیم و به مسجد عمر بن خطاب (...) رفته و نماز مغرب و عشاء را خوانده و همان جا خوابیدیم. ضمنا این را هم بگویم که در طول سفر ندیدیم که یکی از این کُردهای سنی چه ایرانی و چه عراقی نماز بخواند. حتی در شهر پاوه از کُردی که دم مغازه اش ایستاده بود پرسیدم : قبله کدام طرف است ؟ و او راحت گفت : نمی دانم ! خلاصه صبح زود ساعت 5 درحالیکه حدود 200 مرد و زن بودیم، پیاده به طرف مرز ایران راه افتادیم تا خود را تسلیم پاسگاه ایران نموده و از شرّ عراقیها خلاص شویم ! حدود دو سه ساعت در مسیر کوهستانی پیاده روی داشتیم. وقتی به طرف عراق می رفتیم، تحمل سختی ها برایمان شیرین بود ؛ چون به عشق رسیدن به کربلا قدم می زدیم. ولی در راه بازگشت با این که پیاده روی کمتر داشت، خیلی بر ما سخت تر گذشت. چون هم روحا افسرده بودیم و هم جسما آزرده ؛ البته این از ضعف ایمانی ما ناشی می شد، چون به قول آقای صاحب، ما باید مثل موم در دست اهل بیت باشیم و به هر چه جانان می پسندد، رضایت دهیم. بعدها فهمیدیم که سختیهای سفر اسارت مقدمه ای بود برای بیشتر قدر دانستن سفر زیارت. بعد از دو سه ساعت پیاده روی، مأموران مرزی ایران به خیال خود، ما را غافلگیر و بازداشت نمودند و با وانت به پاستگاه نوسود منتقل کردند. البته با گرفتن نفری 7000 تومان بابت کرایه ! درپاستگاه نوسود از تک تک ما بازجویی و انگشت نگاری نمودند و تا فردا صبح همانجا بازداشت بودیم. شب حدود یک ساعت بچه ها به مداحی و سینه زنی پرداختند. با دلهای نا امید شده و قلب هایی شکسته. صبح ساعت 8 ما را از پادگان نوسود با دادن 700 تومان کرایه ! به شهر پاوه منتقل کردند و مستقیما ما را به دادگستری پاوه بردند و چهار قاضی مشغول رسیدگی به اتهام ما شدند ! اتهام ما از نظر قانون، تردّد غیر مجاز در مرز ها بود ! قبل از صدور حکم از هر یک از ما حدود 7،8 بار انگشت نگاری کردند و آنقدر هرج  ومرج بود که مرد به جای زن انگشت می زد ! من هم از فرصت استفاده کردم و به میثم گفتم : تو به جای من انگشت بزن تا فقط یکی از اعضای خانواده ی ما در دادگستری ایران سوء سابقه داشته باشد !  که موفق هم شد ! بعد از گذشت چند ساعت، قاضی دادگاه که سُنی بود ! حکمی به این مضمون صادر کرد : هر یک از زوار غیر قانونی به 5 روز حبس یا پرداخت مبلغ 500 هزار ریال محکوم می شوند ! معلوم شد که اجاره ی زندان شبی 10 هزار تومان یعنی ماهی سیصد هزار تومان است ! چه صاحبخانه ی بی انصافی ! ما که جیب هایمان پر از خالی بود ! ناچار شدیم تن به عدالت ! داده و علاوه بر زندان بیگانه، زندان وطنی را هم بچشیم ! وقتی هم می پرسیدیم : چرا در مسیر برگشت این قدر سخت گیری می کنید؟ می گفتند : این تدابیر به خاطره آن است که ورود منافقین به کشور جلوگیری شود ! احمق ها نمی فهمیدند که برای یک منافق پرداخت 50 هزار تومان کاری ندارد ! تازه با این کارها، نصف زوار تبدیل به منافق می شدند ! در واقع می خواستند منافقان وارد کشور نشوند ولی خودشان کارخانه ی منافق سازی راه انداخته بودند ! آری مسئولان باید بدانند که منافق شاخ و دم ندارد و ظلم در حق مردم موجب زدگی آن ها از نظام می شود و از صف موافقین به منافقین می پیوندند ! بگذریم . مردم بعد از شنیدن حکم، شروع به سر و صدا کردند. آخه انصاف هم خوب چیزی است ! ما در سلیمانیه عراق دو روز حبس بودیم و حالا بیاییم در وطن خودمان پنج روز محبوس باشیم ! حتی یک نفر به بچه ی خود سیلی زد تا از صدای گریه او دل قاضی به رحم بیاید ! چند نفر از پیرمردها راهم فرستادیم تا زبانا با قاضی مذاکره کنند ؛ چون پولی برای پرداخت رشوه نداشتیم ! نمی دانم چه شد که قاضی تغییر عقیده داد و حکم خود را هم از جهت حبس وهم از جهت جریمه نقدی لغو فرمود ! البته تعجب نداشت ؛ ما دراین سفر و سفر زیارت چندین و چند بار همین که به اوج نا امیدی می رسیدیم، درهای فرج به رویمان گشوده می شد. البته به جان جناب قاضی هم باید دعا کرد که ما را جرم زیارت که در مذهب آن ها شرک محسوب می شود ! به قتل محکوم نکرد ! به هر حال موظف بود طبق قانون جزایی جمهوری اسلامی حکم صادر کند. خداوند انشاء اللّه او را با ابوبکر و عمر محشور فرماید ! (این هم دعا به جان قاضی سنی ! ) خلاصه بدون پرداخت حتی یک ریال، ما را در شهر پاوه رها کردند. ما هم یک راست به ترمینال رفته و با دادن نفری 500 تومان با مینی بوس به طرف کرمانشاه به راه افتادیم. من و میثم همانجا تصمیم گرفتیم دوباره از راه مهران وارد خاک عراق بشویم و استخاره هم خوب آمد ولی با مخالف شدید بچه ها مواجه شدیم، چون می گفتند : آمریکایی ها دو نفر را در مرز مهران کشته اند و خط مرزی بسیار نا امن است. دلمان نمی آمد به قم برگردیم. ولی ناچار یک اتوبوس گرفتیم نفری سه هزار تومان. حتی یک ریال هم نداشتیم ! و مجبور شدم به کودکی در ترمینال از غفلت من استفاده کرده و کفش هایم را واکس زده بود ! به جای پول خودکارم را بدهم. پنج هزار تومان از رفقا قرض گرفتم و چند جعبه نان برنجی و نان خرمایی از فروشگاه خریدیم تا به عنوان سوغاتی به قم ببریم ! ساعت 2 نصف شب به قم رسیدیم و سفر اسارت به پایان رسید. یکی از فواید رنج هایی که در این سفر کشیدیم، این بود که : قدر امام رضای خودمان را بیش از پیش فهمیدیم. امامی که با گرفتن یک بلیط و بدون تحمل سختی، می توان به پابوسش مشرف شد. آری درست گفته اند: ( تو قدر آب چه دانی که درکنار فراتی ؟! ) روزی که به قم رسیدیم، سه شنبه بود. فردا صبح میثم خبر داد که شخصی به نام عبد اللهی در ایلام هست که با گرفتن 25 هزار تومان حاضر است ما را از مرز عبور دهد و تا به حال چندین کاروان را به کربلا رسانده است. از جمله پسر عمویم محسن آقا با ایشان رفته بود و از نجف با خانه تماس گرفته بودکه سالم رسیده ایم. من و میثم که از قبل، تصمیم به رفتن دوباره را داشتیم، با شنیدن این خبر، درنگ را روا ندانسته و بعد از ظهر همان روز به همراه دامادمان آقای ملایی به طرف کرمانشاه راه افتادیم. وجود آقای ملایی در این سفر خیلی به دردمان خورد، مخصوصا که ایشان در ایام صدام ملعون دوبار از طریق قانونی به کربلا مشرف شده بود. این بود گزارشی فشرده از سفراسارت. در سفر اسارت که حدود یک هفته طول کشید، گرچه به کربلا نرسیدیم ولی تا حدودی کرب و بلا را چشیدیم ! به هر حال هرچه از دوست می رسد نیکوست. و لله الحمد
 
بخش دوم : سفر زیارت
 
ساعت 4 عصر چهار شنبه به همراه میثم و آقای ملایی به قصد سفر کرمانشاه سوار بر اتوبوس شدیم. پولی برایم باقی نمانده بود. به همین خاطر 25 تومان از ابوالزوجه و 20 هزار تومان از صبیه ی ایشان ! قرض گرفتم و با 45 هزار تومان عازم سفر به کشور عراق شدم ! پیش خودم می گفتم : 25 هزار تومان که آقای عبداللهی می گیرد و 20 هزار تومان باقیمانده هم برای خرج کربلا، خریدن سوغات و بازگشت به قم ! ساعت یک نصف شب به کرمانشاه رسیدیم. از آنجا سوار اتوبوس ایلام شده و بین راه در ایوان غرب پیاده شدیم. چون آقای ملایی شش سال قبل برای تبلیغ به آنجا رفته بود و می خواست سری به دوستانش بزند. از طرفی هم در قم به ما گفته بودند : کاروان آقای عبداللهی جمعه بعد از ظهر از طریق مهران حرکت می کند و ما هنوز یک روز فرصت داشتیم. اذان صبح به ایوان رسیدیم و در مسجدی نماز را خواندیم. اهالی منطقه ی ایلام تماما کُرد ولی شیعه هستند و خوشبختانه در این جا سُنی مُنّی یافت نمی شود ! ساعت شش صبح به همراه آقای ملایی به منزل آقای حیدری رفتیم و با مهمان نوازی گرم ایشان مواجه شدیم . ایشان گفت : چرا این قدر دیر آمدید ؟ قبلا عبور از مرز خیلی آسان بود، به طوریکه از یک ماه گذشته از ایوان بیش از ده هزار نفر به کربلا مشرف شده اند ! ولی چند روز است خیلی سخت گیری می کنند. چند روز پیش یک کاروان زوار در درگیری با نظامیان آمریکایی، دو نفر کشته و یک نفر زخمی داده است. یکی از آن کشته ها رفیق آقای حیدری بوده و او می گفت : آمریکایی ها بابت هر کشته 25 هزار دلار به عنوان غرامت پرداخته اند ! آقای حیدری می گفت : از دیروز ظاهرا مرزها بازتر شده است و هر چه زود تر بروید، به نفعتان است ؛ چون وضعیت مرزی بی ثُبات است. او می گفت : راه مهران خیلی پیاده روی دارد و عده ای از معلم ها که به کربلا رفته اند، حدود 12 ساعت پیاده روی داشته اند حتی تا زانو در آب و باتلاق فرو می رفته اند.  می گفت : تا می توانید با خود آب بردارید تا در راه با تشنگی مواجه نشوید، چون هوا خیلی گرم و آب های بین راه هم غیرسالم است. بعد از مقداری صحبت، آقای حیدری برایمان صبحانه آورد. ولی چه صبحانه ای؟ پنیر خوشمزه، خامه بامزه، مربای پرمزه و چایی به اندازه ! حتما از نیم خط آخر به شاعر بودن حضرت حقیرهم پی بردید ! میثم می گفت: تا می توانید بخورید و در کوهان هایتان ذخیره کنید ! آقای حیدری مقداری درباره ی وضعیت عراق و نحوه برخورد آمریکایی ها با زوار صحبت کرد که بحث به وضعیت سیاسی ایران و نا رضایتی های مردم کشید که حقیر تمام آن صحبت ها را به جهت رعایت مسائل امنیتی سانسور می نمایم ! ساعت هشت صبح میثم به منزل آقای عبداللهی در ایلام زنگ زد که خودش نبود ولی خانمش با ناراحتی گفت : به خدا راه را بسته اند و عبداللهی به همین خاطر مریض شده است ؛ چون به خیلی ها قول داده ولی حالا نمی تواند به وعده اش عمل کند . شما هم دیگر با ما تماس نگیرید. خیلی ناراحت شدیم ولی نباید مأنوس شد . درست است که در خود لیاقت رفتن به کربلا را نمی دیدیم ولی کَرَم و آقایی اهل بیت ما را امید وار می ساخت
( الهی اذا نظرت الی ذنوبی ، فزعت وإذا نظرت إلی کرمک طمعت )
خواهر زاده ی آقای حیدری گفت: یک راهی هم هست که اصلا پول نمی خواهد ولی سی ساعت پیاده روی در کوههای بی آب و علف دارد که شماها طاقت آنرا ندارید. گفتیم : اگر راههای دیگر ممکن نشد، حاضریم حتی از این راه برویم. دیگر طاقت نداریم نا امید به قم برگردیم . برادر آقای حیدری می گفت : حتما چند بسته قرص اسهال و دل درد با خود بردارید، چون آب های بین راه سالم نیستند و ممکن است مریض شوید. تا جایی هم که می توانید غذا نخورید تا دچار مسمومیت نشوید ! مدتی خوابیدیم و وقتی از خواب بیدار شدیم، فهمیدیم آقای ملایی با شخصی به نام جهانشاه قرار گذاشته اند که ما را با پیکان به مهران ببرد، چون خانم عبداللهی در تماس دوباره گفته بود : آقای عبداللهی قرار بوده 50 نفر را از مرز عبور دهد و گفته : این آخرین گروهی هست که رد می کنم و دیگر به کسی قول نمی دهم.  ظاهرا با نیروی انتظامی و اطلاعاتی هماهنگ کرده که این پنجاه نفر از مرز عبور کنند و آن ها نیم ساعت بود که از ایلام به طرف مهران راه افتاده بودند و ما باید سعی می کردیم هر چه زودتر خود را به مهران رسانده و به آن ها ملحق شویم. فورا راه افتادیم و از دو پلیس راه و یک پاسگاه به سلامتی عبور کردیم. قبل از یکی از پلیس راه ها  با هم هماهنگ کردیم که بگوییم : یکی از اقوام ما در مهران فوت کرده و ما به مجلس ختم او می رویم، ولی وقتی به پلیس راه رسیدیم، مأمور با نگاه اول فهمید که ما زائر هستیم ! اما گفت: بروید که من شما را ندیده ام ! من گفتم : ما هم شما را ندیده ایم ! مأموران ایرانی از یک طرف حق نداشتند اجازه ی عبور بدهند و از طرفی هم می دانستند ما زوار کربلا هستیم و جرأت نا امید کردن ما را نداشتند. لذا بین دو راهی قرار داشتند و نمی دانستند چه کنند ! ولی بالأخره درپاستگاه صالح آباد گیر یک مأمور سمج قانونمدار ! افتادیم که به هیچ وجه اجازه ی عبور نمی داد. وقتی با اصرار ما موجه شد، متن دستور فرمانده کل قوا را آورد که خطاب به نیروهای نظامی و انتظامی فرموده بود که : به هیچ وجه اجازه ی عبور زوار غیر قانونی را ندهید و هیچ عذری در صورت کوتاهی از نیروها پذیرفته نمی شود ! حالا خر بیار و باقالی بار کن ! ممکن است خوانندگان عزیز بپرسند : وقتی شما دستور صریح رهبری را مشاهده کردید، چرا از تصمیم خود منصرف نشدید و چگونه به خود حق سرپیچی از این دستور را دادید ؟ جواب : اولا از بس تا به حال از این و آن دروغ شندیده بودیم، باور نمی کردیم که این متن دستور هم  جعلی نباشد ! ثانیا بر فرض صحت، مخاطب رهبر، نیرویهای انتظامی و نظامی بودند نه زوار ! به آن ها دستور داده بودند که از عبور ما جلوگیری کنند ولی به ما نگفته بودند که حق عبور ندارید ! لذا این دستور را شامل حال خود ندانسته و همچنان بر تصمیم خود مبنی بر عبور از مرز برقرار ماندیم؛ ولی نمی دانستیم چه کنیم ؟ حتی یکی از مأمور ها گفت: دیروز تا حالا ده جنازه از زوار که بین راه مرده اند، به ما تحویل داده اند ! ولی ما حرف او را هم باور نکردیم و گفتیم : حتما می خواهند ما را بترسانند ! بعضی از رفقا گفتند : از بیراهه پاسگاه را دور بزنیم ؛ بعضی گفتند : صبر کنیم تا شب شود و از توی رودخانه ی کنار پاسگاه به صالح آباد برویم. جهانشاه گفت : یک راه دیگر هم وجود دارد که از ملکشاهی به طرف مهران می رود. استخاره کردیم و خوب آمد. با ماشین حرکت کردیم و حدود ساعت دو به ملکشاهی رسیدیم و بعد از خواندن نماز، به منزل شخصی به نام یوسف که قاچاقچی ! بود رفتیم. اول می گفت : نفری 25 هزار تومان می گیرم و از مرز عبورمی دهم. می گفت: چون شما  5 نفر بیشترنیستید، کمتر از این برام نمی صرفه ! ولی بالاخره بعد از چانه زدن به 22 هزار تومان راضی شد ! قرار شد تا فرا رسیدن شب در منزل او باشیم و درتاریکی و خنکی هوا راه بیفتیم. به ما گفتند : تا نزدیکی مهران با ماشین می رویم که کرایه آن با خودتان است ! و آنجا با پنج شش ساعت پیاده روی از مرز عبور می کنیم. تا ساعت 7 خوابیدیم و قرار شد ساعت یک نصف شب حرکت کنیم. چون گفتند : کفش میثم برای کوهنوردی مناسب نیست، میثم رفت و یک کتانی خرید سه هزار تومان. پاهایش به شدت عرق سوز شده و انگشتهای پایش تاول زده بود. شب جمعه چهارم جمادی الأول بود و فرداشب، میلاد با سعادت عقیله بنی هاشم بود. سه نفری نذر کردیم که اگر سه شنبه در کربلا باشیم، یک گوسفند به نیت حضرت زینب ( س ) ذبح نموده و گوشت آن را بین فقرا تقسیم کنیم. یوسف آمد و گفت : ساعت 8 شب حرکت کنیم، بهتر است . ساعت 5/8 دوباره یوسف آمد و گفت : جاده نا امن است و نیرو های گشت در رفت و آمد هستند و زودتر از نصف شب نمی توانیم حرکت کنیم. یوسف خیلی اصرار کرد که نصف پول را همان جا به او بدهیم. اصرار او کمی مشکوک بود. ولی به هر حال 55 هزار تومان از 130 هزار تومان را به او دادیم. در حقیقت این ما بودیم که باید چیزی از او وثیقه داشته باشیم نه او ! یوسف دوباره آمد و گفت: ساعت نه با نیسان حرکت می کنیم. ولی تا ساعت 10 از ماشین خبری نشد. یک ساعت انتظار تلخ همراه با اضطراب. ساعت ده و ربع دوباره یوسف آمد و گفت : عجله نکنید باید دیرتر برویم، چون جاده دوباره نا امن شده است ! به او شک کرده بودیم ؛ چون حرفهای متناقض می زد و دائما نظرش را تغییر می داد. البته باید بگویم که یوسف اصلا فارسی بلد نبود و حرفهای او را پسر همسایه  ترجمه می کرد، آن هم با فارسی شکسته بسته ! وضع میثم خراب و کارش شده بود کِرِم مالیدن به مواضع سوختگی ! می گفت : با این وضع نیم ساعت هم نمی توانم پیاده روی بیایم. ظاهرا باید میثم را کول می گرفتیم و این یعنی : قوز بالای قوز ! ساعت 11 یوسف آمد و گفت: اگر 15 هزار تومان بدهید، ماشین حاضر است ! فورا قبول کردیم. ماشین که یک سواری تویوتا بود رسید و ما با حالت خوف و رجا سوار شدیم. یوسف اول می خواست با ما نیاید ! ولی ما گفتیم : ما با توقرار داد بستیم که از مرز عبورمان دهی و کسی دیگر را نمی شناسیم و باید با ما بیایی. بالاخره سوار ماشین شد. عجیب بود که دراین اوضاع می خواست ما را به دست راننده ی ناشناس بسپارد و از قولی که داده بود شانه خالی نماید ! یک ساعت و نیم در راه بودیم که مثل چند روز سخت بر ما گذشت ! چون هر لحظه ممکن بود گشتی ها از راه برسند و ما را دستگیر کنند. چراغ هر ماشینی که از دور پیدا می شد، قلبمان می گرفت و نفس در سینه مان حبس می شد تا ماشین رد شود. اوائل آیة الکرسی و ( و جعلنا ) می خواندیم و صلوات می فرستادیم ولی کم کم زبانمان از خواندن ورد و آیه بند آمده و فقط خود را به خدا سپردیم. هیچ وقت درعمرم این همه اضطراب و نگرانی نداشتم. تصور این که ممکن است به مقصد ندسیم، اعصابم را خُرد می کرد. مخصوصا که ما یک بار درسفر قبلی نا امید برگشته بودیم، در این سفر هر جا کارمان به بن بست می رسید، یاد سفر قبلی می افتادیم ! شب جمعه بود. کاملا معنای (الهی وربی من لی غیرک) را با تمام وجود لمس می کردم. یک بار هم ماشینی از دور پیدا شد و وقتی به فاصله ی 20 متری مارسید، یوسف گفت: ماشین گشت است، فورا بیرون بپرید ! ما هم با دست پاچگی خود را از ماشین بیرون انداختیم روی خاک های کنار جاده و با سرعت به تونل زیر جاده رفته و در آنجا مخفی شدیم. دفترم را درآوردم تا خاطرات بنویسم ولی از بس هوا تاریک بود، نتوانستم صفحات سفید را از صفحات نوشته شده تشخیص دهم ! الحمدالله خطر رفع شد و بعد از یک ربع ماشین برگشت و از راه بیابان ما را به شهرک اسلامیه برد و دم خانه ای پیاده کرد ! وقتی داخل خانه شدیم ، دیدیم همه ی برق ها خاموش و خانه مملو از ایرانی های زائر از شهر های مختلف است که مانند ما منتظر قاچا قچی های مرحله ی دوم بودند ! چون وظیفه ی اولی ها این بود که ما را تا مهران برسانند. من به کسانی که آنجا بودند گفتم که متوسل به حضرت زینب( ع ) بشوید که فردا شب درکربلا باشید. ( خدایا به حق خانواده ای که مثل فردا شب با تولد دخترشان زینب ( ع ) مسرور شدند، ما را از این گرفتاری و غم نجات بده ) ساعت 5/1 شب، پنج شش تا قاچاقچی آمدند و گفتند: جاده را ارزیابی کرده ایم و امن است. زود آماده ی حرکت شوید. ما را سوار بر سه چهار تا وانت کردند و مدت نیم ساعت در بیابان های تاریک در دست قاچاقچی هایی که شغلشان قاچاق مواد مخدّر است، سرگردان بودیم. به طوری که آقای ملایی می گفت: این قسمت هارا ننویسی بهتر است چون قابل بیان نیست ! راست می گفت. ( شنیدن کی بود مانند دیدن ) به تپه ای رسیدیم و ما را پیاده کردند و پیاده روی ما شروع شد. پیاده روی در کوهها و تپه ها درحالی که از شدت تاریکی انسان نمی دید کجا پا می گذارد ! بارها بچه ها به زمین خوردند ولی جای شکر دو چیز باقی است : اول آنکه : برای هیچ کدام از همراهان حادثه و سانحه ی نا گواری رخ نداد. اگر خدای نکرده دست یا پای کسی می شکست یا به دره سقوط می کرد، چه می کردیم ؟ دوم آنکه : در این بیابان پهناور ومخوف، یک جانور پیدا نشد که به ما حمله کند یا ما از او بترسیم حتی یک مارمولک ناقابل ! البته یک بار دیدیم شخصی کنار صخره ای خم شده، رفتم جلو و گفتم : آقا شما مشکلی دارید؟ جواب نداد. دستی به او زدم، ناگهان حرکت کرد و معلوم شد قاطر قاچاقچی ها بوده است ! اسم کوهستان محل عبور ما به زبان کردی (...) بود،  یعنی لجباز . از اسم آن به وصف آن پی ببرید ! بعد از چهار پنج ساعت بالا رفتن از دامنه ی شیب دار کوهها و سرازیر شدن از طرف دیگر، هنوز نمی دانستیم که وارد عراق شده ایم یا نه ؟ البته این را هم بگویم که یوسف قاچاقچی، بعد از یک ساعت از شروع پیاده روی، مارا رها کرد و برگشت ! و ما بدون راهنما و در مسیر کاروان های دیگر به راه خود ادامه می دادیم. ساعت 5 صبح نماز را با تیمم خواندیم؛ چون آب همراه ما معلوم نبود حتی کفاف تشنگی ما را بدهد. آقای ملایی آب را جیره بندی کرده بود و خودش هم از همه کمتر آب می نوشید. باید خیلی صرفه جویی می کردیم. چون معلوم نبود چند ساعت دیگر در راه هستیم. بعد از نماز و کمی حرکت، به شخص بی حال روی زمین افتاده ای رسیدیم که از شدت تشنگی جان می کَند ! بچه ها با ریختن آب روی صورت و بدنش او را به حال آوردند. معلوم شد تهرانی است و از کاروانش عقب مانده و سه روز در بیابان سرگردان بوده است! بدنش آنقدر آفتاب خورده بود که سیاه شده بود ! به او آب و  بیسکویت دادیم و کمی سرحال آمد. بچه ها زیر بغلش را گرفتند و او را حرکت دادند. در بین راه به شخص دومی که وضعیت اولی را داشت، برخوردیم و او را به زحمت حرکت دادیم. اولی جوانی درحدود 25 ساله بود و من با او صحبت کردم وحتی با او شوخی نمودم به حدی که باعث اعتراض بچه ها شد که حالا چه وقت شوخی است ؟! مگر حال خراب او را نمی بینی ؟ ولی خود او گفت: عیبی ندارد ! او گفته بود : از شدت تشنگی همه چیز را دو تا می بینم ! من هم گفته بود م : پس لابد ما را هم چهار پا می بینی ! تقریبا به نجات او از مرگ مطمئن شده بودیم ولی متأسفانه هم او و هم نفر دوم، هنگام رسیدن به جاده ی عراق، از دنیا رفتند! ( رحمه الله علیهما ) بعد از یک ساعت راه رفتن، به جنازه ای برخوردیم که از شدت تشنگی جان سپرده بود ! بچه ها به خیال آنکه از حال رفته است، آب به صورتش ریختند. ولی فایده نداشت ! مردم تا جنازه را دیدند، بر سرعت خود افزودند و از ما دور شدند ! فقط ما سه نفر و دو نفر دیگر مانده بودیم و اگر از کاروان جا می ماندیم، سرنوشتی مانند این جنازه، انتظار ما را می کشید ! عاقبت پنج نفری به سراغش رفتیم. تازه از دنیا رفته بود، چون بدنش تازه نشان می داد و هنوز متعفن نشده بود. خواستم او را تیمم بدهم ولی دست هایش خشک شده بود و از هم باز نمی شد ! به همین جهت دست خودم را زدم روی خاک و بر روی پیشانی و روی هر دو دستش کشیدم و این عمل را سه بار به جای سه غسل تکرار کردم. سپس بر از نماز خواندیم و او را رو به قبله دفن کردیم. البته دفن ناقص. یعنی او را درگودالی رو به قبله قرار دادیم و روی بدنش سنگ چیدیم و دو چپیه به عنوان علامت رویش کشیدیم. راه دیگری نداشتیم، سنگین و چاق بود و حمل او غیر ممکن. مخصوصا که نمی دانستیم چقدر از راه باقی مانده است. در کنارش دو ساک بود. وسایلش را بیرون ریختیم تا به هویت او پی ببریم. نام او اکبر و اهل قم بود. ساکها را که پر از لباس و وسایل و پسته و بادام و دوربین و شارژر موبایل و ... بود، با خود برداشتم تا به خانواده اش در قم برسانم، ولی در بین راه آنقدر عطش و خستگی فشار آورد که مجبور به رها کردن ساکها شدم. فقط ساعت و دوربین او را به همراه کارت شناسایی برداشتم. خیلی از زوار حتی ساکهای خود را رها می کردند تا جانشان را سالم برسانند ! البته بعدا به کاروان مرحوم اکبر برخوردیم. خبر وفات او را به فامیل هایش دادم و ساعت و دوربین را تحویل داده و تأکید کردم که به خانواده اش درقم بگویند که جنازه ی او توسط چند طلبه بعد از تیمم و نماز، دفن شده است، تا خیال نکنند جسد پدرشان همینطور در بیابان رها مانده است ! کمی جلوتر به شخص چهارمی برخوردیم به نام یگانه که اهل قم بود و می گفت: دو سه روز را با تشنگی سپری کردم. حتی آنقدر تشنگی به من فشارآورد که مجبور شدم ادرار خود را بنوشم ! این درحالی است که یگانه میلیونر بوده و در قم طلا فروشی دارد ! می گفت : وقتی قاچاقچی ها مارا با این حال دیدند، رهایمان نمودند ! موبایل او را هم برده بودند ! به هر زحمتی که بود او را حرکت دادیم و الحمد الله سالم به جاده ی عراق رساندیم و چند روز بعد او را در حرم دیدیم که خیلی از ما تشکر کرد. در راه خیلی باهم حرف زدیم که حوصله ی نوشتن آن ها را ندارم ! البته چند بارقاچاقچی گفت: او را رها کنید که جان خودتان درخطر است. ولی ما قبول نکردیم. یک ساعت آخر و بعد از شش ساعت پیاده روی، سر و کله ی یوسف پیدا شد و ادعا می کرد که من برای آوردن آب برگشته بودم ! با این همه لب جاده عراق، اصرار داشت به جای 22 تومان، 30 تومان بگیرد، درحالیکه درواقع استحقاق آن 22 تومان را هم نداشت ! وقتی با امتناع ما مواجه شد، به رویمان چاقو کشید و با اسلحه تهدیدمان کرد ! ما نیز اجبارا و برای حفظ جان، 30 هزار تومان به او دادیم. به جاده ی عراق که رسیدیم، ماشین های شهر بدری منتظر بودند. سوار یکی از ماشین ها شدیم و ده هزار تومان کرایه دادیم. ولی چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که ماشین پنچر و از جاده خارج شد و نزدیک بود چپ کند. خیلی خدا رحم کرد. یک بار دیگر هم در جاده ی نجف راننده خوابش برد و ماشین از جاده خارج شد که باز هم جان سالم به در بردیم .الحمدالله. سوار بر ماشین دیگری شدیم با کرایه 5 هزار تومان. البته راننده ی بی انصاف قبلی ده هزار تومان را به ما پس نداد ! با ماشین دوم به بدری رفتیم و از آنجا سوار بر مینی بوس کولر دار شده و بعد از سه ساعت و نیم به کربلا رسیدیم. کرایه ی مینی بوس نفری سه هزار تومان شد. ساعت 5/2 بعد از ظهر به کربلا رسیدیم. جایی که درطول سفر بارها از رسیدن به آن نا امید شده بودیم ! جایی که میلیون ها شیعه آرزوی رفتن به آنجا را دارند. وارد کربلا که شدیم به طرف حرم حضرت سید الشهدا ( ع ) رفتیم و دم درب حرم، سر بر در گذاشته و کلی گریه کردیم. گریه شکر، شکر نعمتی که حتی در خواب هم تصورش را نمی کردیم. یکی دو روز اول باور نمی کردم در کربلا هستم. نکند در مشهد باشم و این ضریح امام رضا ( ع ) باشد نه امام حسین ( ع ) ؟! ولی نه، ضریح امام رضا ( ع ) چهار گوش است ولی این ضریح شش گوشه دارد و اینجا کربلا است. سرزمین کرب و بلا، عشق و وفا، قربانی دادن در راه خدا. قبل از ورود به کربلا، می پنداشتیم که در این شهرغریب و بیگانه هستیم، چون به صورت قاچاق آمده بودیم و فکر می کردیم تنها زائر ایرانی باشیم ! ولی با ورود به کربلا با شهری مملو از زائران ایرانی  که همه مانند ما قاچاق آمده بودند، مواجه شدیم ! شاید چندین هزار نفر و اکثرا قمی و اصفهانی ! همین قدر بگویم که کربلا چهار صد هتل و مسافرخانه دارد و همه پراز زائر ! تازه خیلی ها مثل ما درخانه ی کربلایی ها اقامت داشتند. ما یک شب درهتل خوابیدیم ( شبی 1500 تومان ) ولی روز دوم در خیابان با پیر زنی شصت ساله آشنا شدیم که اصالتا ایرانی و از سن سیزده سالگی با یک عرب ازدواج کرده بود . مارا به خانه اش راهنمایی کرد و حاضر شد خانه اش را شبی هزار دینار ( 600 تومان ) به ما اجاره دهد. نام او ام الصادق و پیر زن با صفا و با مزه و با خدایی بود. ساعت ها می نشست و از خاطرات پنجاه سال غربتش، برایمان تعریف می کرد که اگر بخواهم حرف های او را نقل کنم، ده صفحه را پر خواهد نمود! روزی که به کربلا رسیدم، جمعه بود و شنبه روز ولادت حضرت زینب کبری ! به بازار رفته و یک گوسفند خریدیم سی هزار تومان ( تقریبا نصف قیمت ایران ! ) و بعد از ذبح، گوشت آنرا در محله ای فقیر نشین بین خانه ها تقسیم نمودیم. محل استقرار ما در این هشت روز در کربلا بود. دوباری هم که به نجف اشرف و نیز سامرا و کاظمین مشرف شدیم، صبح زود می رفتیم و قبل از غروب به کربلا باز می گشتیم. افرادی که به کربلا رسیده بودند، مسیرهای مختلفی را طی کرده بودند و با قیمتهای متفاوت ! بعضی سه ساعت پیاده روی  و برخی 75 کیلومتر ! بعضی با 15 هزار تومان و برخی با 200 هزار. بستگی به مقدار طمع قاچاقچی و مهارت وی در انتخاب مسیر داشت ! ارزاق و میوه ها هم در بازار فراوان بود حتی میوه هایی مانند پرتغال و سیب به وفور یافت می شد. ما از بازار مرغ و برنج و بادمجان و سیب زمینی و... می خریدیم و ام الصادق زحمت پختن آن را می کشید و واقعا در این هشت روز در مهمان نوازی سنگ تمام گذاشت و برای ما حقیقتا مانند یک مادر بود ( جزاها الله خیر الدنیا و الاخره )
در کربلا فهمیدیم که خیلی ها از دشواری راه و تشنگی وفات کرده اند و چند نفر هم روی مینهای بین راه رفته و کشته شده بودند ( رحمه الله علیهم )
شهر کربلا یک پلیس هم نداشت و طبق گفته ی یک عرب، اگر تصادفی هم رخ می داد، طرفین مجبور به صلح و گذشت بودند ! در شهر کربلا و نجف نظامی آمریکایی مواجه نشدیم. محل استقرار آن ها عمدتا در پادگان های خارج از شهر بود. بعضی از زوار در شهر های کاظمین و سامرا با نظامیان آمریکایی عکس انداخته بودند ! خانه ی ام الصادق بین نهر علقمه و حرم سید الشهداء بود که تقریبا هر روز بعد از ظهر به نهر علقمه می رفتیم و بعد از آب تنی  و شنا ، غسل زیارت نموده و به حرم مطهر مشرف می شدیم. می گفتند : چند روز قبل یک ایرانی درآب غرق شده است ! شنا در آب فرات در زمان صدام ملعون ممنوع بوده و هر کس وارد آب می شده، دیده بان او را با تیر می زده است ! از یک عرب پرسیدم : شنا در آب فرات که ضرری به حال صدام نداشت، پس به چه علتی غدقن کرده بود ؟ او در جواب گفت : وقتی صدام چیزی می گفت، کسی جرات نداشت حرف بزند چه رسد به این که علت را بپرسد ! حتی در زمان ملعون خبیث هر کس سینه زنی می کرد، حد اقل یک سال حبس در انتظار او بوده است ! در کربلا فیلم جنایت صدام و سازمان اطلاعات او را دیدیم و مشاهده کردیم چطور افراد اطلاعات عراق، به راحتی سر مخالفین صدام را با چاقو می بریدند ! ظاهرا صدام درطول حکومتش پنج ملیون از مخالفانش را نابود کرده است ! ام الصادق تعریف می کرد که اگر کسی از سربازی فرار می نمود، به خانه اش می رفتند و مادر و خواهرانش را با خود می بردند تا مجبور شود که خود را تسلیم کند ! ( حشره الله مع یزید )
خاطراتم را به همین جا ختم می کنم. چون اگر بخواهم آنچه را در کربلا و نجف و کاظمین و سامرا و بلد و بغداد، مشاهده نمودم، برایتان بنویسم، خیلی طولانی خواهد شد ! فقط دعا می کنم زیارت این سرزمین های آسمانی نصیبتان شود ( البته از طریق قانونی ! )  و خودتان از نزدیک با این مشاهد مشرفه که قلم و بیان از توصیف و ترسیمشان عاجز است، عشق بازی کنید
صبح جمعه 21 تیر، به طرف مهران حرکت کردیم و خود را برای بازداشت و جریمه 50 هزار تومانی آماده نمودیم ولی وقتی به پاسگاه ایران رسیدیم، به علت تعطیلی دادگستری درجمعه، بدون دادن جریمه به راحتی از مرز عبور نمودیم !
درپایان و به عنوان حسن ختام حدیث شریفی را که بالای ضریح شش گونه ابا عبد الله الحسین علیه السلام نقش بسته بود، برایتان نقل می کنم :
قال رسول الله (ص) : یا جابر ، زُر قبر ابنیَ الحسین ، فإنّ زیارته تعدل مأة حجة و إنّ ارض کربلا من ارض الجنة
ای جابر قبر فرزندم حسین را زیارت کن. زیرا زیارت او معادل با صد حج است و بدان که زمین کربلا قطعه ای از بهشت است

بخشودگی اهل گنه درصف محشر /  وابسته به يك گردش چشمان حسین است
« یا رب الحسین بحق الحسین إشف صدر الحسین بظهور الحجه »

احمد یاسر وافی / تیر ماه 1382

 





نوشته شده در تاریخ 88/11/01 توسط احمدیاسر وافی یزدی
طبقه بندی: از اسارت تا زیارت 
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin