پانزدهم شهریور با اتوبوس از کرمان به قم می آمدم . کنارم جوانی نشسته بود که کتابی در دست گرفته بود و مشغول مطالعه . گفتم : امتحان داری ؟ گفت : نه کلاس سنتور میرم ! نگاه کردم دیدم کتاب آموزش سنتور نوازی است . گفت : یک ترمه که دارم کلاس میرم ولی هنوز هیچی یاد نگرفتم . نگاهی به کتابش انداختم . چه میگفتم وقتی میدیدم کتاب با مجوّز و بودجه ی وزارت ارشاد اسلامی ! چاپ شده است ! گویا این ارشاد هم وظیفه ای جز ترویج موسیقی و تئاتر و سینما ندارد ! من به عنوان یک روحانی به این جوان چه میگفتم ، وقتی میگفت : حاجاقا ، من عاشق موسیقی هستم !؟ آیا میتوانستم سکوت کنم و نگویم : حرام است ؟ اگر میخواستم سخن بگویم ، چه میگفتم ؟ آیا تعجب نمیکرد اگر از من می شنید که موسیقی حرام است ؟ خوشمزه آنکه در همان لحظات تلویزیون اتوبوس در حال پخش فیلم سنتوری بود ! فیلمی سراسر موسیقی و ساز و آواز و ترانه . آن جوان میگفت : استاد سنتور ما پیرمردی است که در ساختن سنتور در ایران حرف اول رو میزنه و سنتورهای ساخت او یک و نیم ملیون تا دو ملیون تومان به فروش میره . او میگفت و من ساکت بودم . آخه چه باید میگفتم وقتی موسیقی اینقدر در جامعه رواج یافته که به ارزش تبدیل شده است ؟ دلم رو زدم به دریا و گفتم : موسیقی مثل تریاک است ؛ مُضرّ و اعتیاد آور . تا این را گفتم ، گفت : من قبل از سنتور چندسال به نی زدن مشغول بودم تا اینکه همه ی دندانهایم پوسید . تعجب کردم ، پرسیدم :  نی زدن چه ربطی به دندان دارد ؟ گفت : در اثر فشار بادی که به پشت دندانها هنگام نی زدن می آید ، دندانها می پوسد . خوشحال شدم که شاهد از غیب رسید . به او گفتم : موسیقی برای اعصاب و روح زیان آور است . گفت : آخه من عاشق موسیقی هستم . گفتم : کودکی را که به خاک خوردن عادت کرده و از این کار لذت می برد ، هیچ وقت به حال خود رها نمیکنند بلکه او را به غذای سالم عادت میدهند تا عادت قبلی خود را ترک کند . موسیقی هم غذای مسمومی است برای روح . سعی کن کم کم یک سرگرمی سالمتری را جایگزین آن کنی . به یزد رسیده بودیم و او باید پیاده میشد . با او خداحافظی و برایش آرزوی موفقیت کردم . با خود فکر میکردم که چه پولهای هنگفتی که از جوانهای بی خبر نمیگیرند تا مثلا به آنها موسیقی بیاموزند ! شاید در آخر هم بگویند : شما استعداد یادگیری موسیقی را ندارید !