رسوایی یزید ملعون
یزید ملعون بعد از شهادت حضرت سیّدالشهدا (ع) احساس پیروزی داشت و از این پیروزی شادمان و سرمست بود. اما این احساس تا کِی طول کشید؟ و خدای متعال کِی او را رسوا نمود؟
شاید تعجب کنید از این که بشنوید، در همان مجلسی که سر مبارک حضرت را جلوی خود گاشته بود به شادیِ غلبه بر دشمن خود، باده می نوشید، رسوایی اش آغاز شد
توجه شما را به قطعه ای از تاریخ که مرحوم سید بن طاووس در کتاب شریف لهوف نقل کرده، جلب می کنم:
از حضرت زين العابدين عليه السّلام روايت شده كه فرمود: هنگامى كه سر مبارک حسين عليه السّلام را نزد يزيد لعنه الله عليه آوردند، او بساط شراب مىگستراند و سر مبارك را پيش رويش مىنهاد و مي¬گسارى مىكرد.
روزى سفير روم كه از اشراف و بزرگان روم بود، در مجلس یزید حاضر شد و با دیدن این صحنه، به يزيد گفت: اى پادشاه عرب، اين سر كيست؟
يزيد گفت: تو را با آن چه كار؟
سفير گفت: چون به نزد پادشاه بازگشتم، او از همه چيز از من پرسش مىكند و دوست دارم قصّه ی اين سر و صاحبش را گزارش دهم تا در شادمانى تو شريك باشد.
يزيد: اين سر حسين بن على بن ابى طالب است.
سفير: مادرش كيست؟
يزيد: فاطمه دختر رسول اللَّه.
سفير: تُف بر تو و دين تو، دين من از دين تو بهتر است، چون پدرم از نوادگان و نسل حضرت داود عليه السّلام است، و بين من و داود، پدران زيادى فاصله است، ولی نصارى مرا بزرگ می شمارند و براى تبرّك از خاك قدمم بر مىدارند فقط به خاطر این که چرا كه از نوادگان داودم، و شما فرزند دختر پيامبرتان را مىكُشيد در حالى كه فاصله ی بين او و پيامبرتان فقط يك مادر است؟!
اين دين شما چه دينى است؟! بعد به يزيد گفت: ماجراى كليساى حافر [ سُم ] را شنيدهاى؟
يزيد گفت: بگو تا بشنوم.
سفير: بين عمان و چين دريايى است كه مسافتش شش ماه راه است. در آن دریا هيچ آبادى ای نيست مگر جزیره ای در وسط دريا كه طولش هشتاد فرسخ در عرض هشتاد فرسخ بوده كه بر روی زمين شهرى به این بزرگى نيست و از آن جا كه كافور و ياقوت صادر مىگردد و درختانش عود و عنبر است. این شهر در دست مسيحيان است و پادشاهش هم مسيحى است. در آن شهر كليساهاى فراوانى هست، و بزرگترين كليسا، كليساى حافر مىباشد. در محراب آن حقهاى طلايى آويزان است و در آن، سُمى مىباشد كه مىگويند سُمِ الاغِ حضرت عيسى است كه بر آن سوار مىشده است. اطراف حقّه را با طلا و ديبا آراستهاند و در هر سال، جمعيت انبوه نصارى به زيارتش رفته و به دور آن، طواف نموده و آن را بوسيده و در بارگاهش حوائج خود را از خداى تعالى مىطلبند.
اين برخورد آن ها با سُمی است که می پندارند سُمِ الاغى است كه پیامبرشان عيسى بر آن سوار مىشده و شما فرزند دخت پيامبرتان را مىكشيد؟! خدا بركتی در شما و در دين شما قرار نداده است
يزيد گفت: اين نصرانى را بكشيد تا در كشورش ما را رسوا نكند.
مرد نصرانی گفت: آيا واقعاً اراده ی كشتنم را دارى؟
يزيد گفت:آرى.
نصرانى: پس بدان كه ديشب پيامبرتان را در خواب ديدم كه فرمود: اى نصرانى تو اهل بهشتى. من از سخنش به شگفت آمدم که چگونه پیامبر مسلمانان که مرا کافر می دانند، می گوید من از اهل بهشتم؟! و اكنون می گویم: اشهد ان لا اله الّا الله و أنّ محمّدا رسول الله. و آن گاه به سوى رأس حسين پرید و آن را به سينه چسبانيد و شروع ببوسيدن آن كرد تا به شهادت رسيد
متن عربیِ این سند را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید
ادامه نوشته
شاید تعجب کنید از این که بشنوید، در همان مجلسی که سر مبارک حضرت را جلوی خود گاشته بود به شادیِ غلبه بر دشمن خود، باده می نوشید، رسوایی اش آغاز شد
توجه شما را به قطعه ای از تاریخ که مرحوم سید بن طاووس در کتاب شریف لهوف نقل کرده، جلب می کنم:
از حضرت زين العابدين عليه السّلام روايت شده كه فرمود: هنگامى كه سر مبارک حسين عليه السّلام را نزد يزيد لعنه الله عليه آوردند، او بساط شراب مىگستراند و سر مبارك را پيش رويش مىنهاد و مي¬گسارى مىكرد.
روزى سفير روم كه از اشراف و بزرگان روم بود، در مجلس یزید حاضر شد و با دیدن این صحنه، به يزيد گفت: اى پادشاه عرب، اين سر كيست؟
يزيد گفت: تو را با آن چه كار؟
سفير گفت: چون به نزد پادشاه بازگشتم، او از همه چيز از من پرسش مىكند و دوست دارم قصّه ی اين سر و صاحبش را گزارش دهم تا در شادمانى تو شريك باشد.
يزيد: اين سر حسين بن على بن ابى طالب است.
سفير: مادرش كيست؟
يزيد: فاطمه دختر رسول اللَّه.
سفير: تُف بر تو و دين تو، دين من از دين تو بهتر است، چون پدرم از نوادگان و نسل حضرت داود عليه السّلام است، و بين من و داود، پدران زيادى فاصله است، ولی نصارى مرا بزرگ می شمارند و براى تبرّك از خاك قدمم بر مىدارند فقط به خاطر این که چرا كه از نوادگان داودم، و شما فرزند دختر پيامبرتان را مىكُشيد در حالى كه فاصله ی بين او و پيامبرتان فقط يك مادر است؟!
اين دين شما چه دينى است؟! بعد به يزيد گفت: ماجراى كليساى حافر [ سُم ] را شنيدهاى؟
يزيد گفت: بگو تا بشنوم.
سفير: بين عمان و چين دريايى است كه مسافتش شش ماه راه است. در آن دریا هيچ آبادى ای نيست مگر جزیره ای در وسط دريا كه طولش هشتاد فرسخ در عرض هشتاد فرسخ بوده كه بر روی زمين شهرى به این بزرگى نيست و از آن جا كه كافور و ياقوت صادر مىگردد و درختانش عود و عنبر است. این شهر در دست مسيحيان است و پادشاهش هم مسيحى است. در آن شهر كليساهاى فراوانى هست، و بزرگترين كليسا، كليساى حافر مىباشد. در محراب آن حقهاى طلايى آويزان است و در آن، سُمى مىباشد كه مىگويند سُمِ الاغِ حضرت عيسى است كه بر آن سوار مىشده است. اطراف حقّه را با طلا و ديبا آراستهاند و در هر سال، جمعيت انبوه نصارى به زيارتش رفته و به دور آن، طواف نموده و آن را بوسيده و در بارگاهش حوائج خود را از خداى تعالى مىطلبند.
اين برخورد آن ها با سُمی است که می پندارند سُمِ الاغى است كه پیامبرشان عيسى بر آن سوار مىشده و شما فرزند دخت پيامبرتان را مىكشيد؟! خدا بركتی در شما و در دين شما قرار نداده است
يزيد گفت: اين نصرانى را بكشيد تا در كشورش ما را رسوا نكند.
مرد نصرانی گفت: آيا واقعاً اراده ی كشتنم را دارى؟
يزيد گفت:آرى.
نصرانى: پس بدان كه ديشب پيامبرتان را در خواب ديدم كه فرمود: اى نصرانى تو اهل بهشتى. من از سخنش به شگفت آمدم که چگونه پیامبر مسلمانان که مرا کافر می دانند، می گوید من از اهل بهشتم؟! و اكنون می گویم: اشهد ان لا اله الّا الله و أنّ محمّدا رسول الله. و آن گاه به سوى رأس حسين پرید و آن را به سينه چسبانيد و شروع ببوسيدن آن كرد تا به شهادت رسيد
متن عربیِ این سند را می توانید در ادامه مطلب مشاهده کنید
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۴ ساعت 17 توسط احمدیاسر وافی
|