مار لیسی !
پدرم نقل می کردند که یک دایی داشتند به نام محمدهادی که در کودکی اتفاق عجیبی برایش افتاده بود از این قرار که در روستایی زندگی می کرده اند و یک روز مادرش وارد اتاق می شود ( اتاق های آن زمان مخصوصا خانه های روستایی هم که در و پیکر درست و حسابی نداشته ) و می بیند که محمدهادی خردسال نشسته و کله ی یک مار را گرفته و هی می زند در کاسه ماستی که جلویش قرار داشته و می لیسد ! حالا آیا جناب مار حال نیش زدن نداشته با اینکه مارهای کویر هم نیششان کشنده است یا اینکه از اینکه کله اش به ماست آغشته شود و سپس لیسیده گردد ، لذت می بُرده ، نمی دانم ! ولی به هر حال مادرش با دیدن این صحنه غش می کند و وقتی دیگران با فریاد او می آیند ، با کلی زحمت و احتیاط نزدیک می روند و مار را از دست محمدهادی آزاد ! می کنند . معلوم میشه وقتی که محمدهادی می خواسته ماست بخورد ، سر و کله ای آن مار پیدا می شود و محمدهادی هم از قیافه اش خوشش می آید و با دست کله او را می گیرد و به عنوان قاشق ماست خوری استفاده می کند !
خلاصه وقتی اجل کسی فرا نرسیده باشد ، مار هم در دهانش برود ، طوریش نمی شه
ولی وای به حال آن وقتی که اجل شخصی فرا رسیده باشد که قضیه زیر مُبَیِّن آن است :
یکی از دوستان نقل کرد که در روزنامه خوانده بود که : ظاهرا در یزد ، شخصی نصف شب در حالی که در رختخوابش خوابیده بوده ، خمیازه می کشد . دقیقا در همان لحظه موشی هم در حال دویدن بوده ( شاید هم خواب گربه را دیده بوده و از خواب پریده و از ترس داشته فرار می کرده ! ) خلاصه مسیر دویدن این موش به صورتی بوده که یک راست می رود در دهان آن آقای خوابِ در حال خمیازه کشیدن ! طرف از خواب می پره و از هول احساس شیئی در دهانش فریاد می کشد و همین فریاد راه گلو را برای موش هموار می کند و موش به داخل حلقومش می رود و خفه می شود ( آن آقا را می گویم . از سرنوشت موش بی اطلاعم ! )
آیا همین دو تا قضیه کافی نیست که انسان خودش را به خدا بسپارد و دل به دنیا نبندد ؟
خلاصه وقتی اجل کسی فرا نرسیده باشد ، مار هم در دهانش برود ، طوریش نمی شه
ولی وای به حال آن وقتی که اجل شخصی فرا رسیده باشد که قضیه زیر مُبَیِّن آن است :
یکی از دوستان نقل کرد که در روزنامه خوانده بود که : ظاهرا در یزد ، شخصی نصف شب در حالی که در رختخوابش خوابیده بوده ، خمیازه می کشد . دقیقا در همان لحظه موشی هم در حال دویدن بوده ( شاید هم خواب گربه را دیده بوده و از خواب پریده و از ترس داشته فرار می کرده ! ) خلاصه مسیر دویدن این موش به صورتی بوده که یک راست می رود در دهان آن آقای خوابِ در حال خمیازه کشیدن ! طرف از خواب می پره و از هول احساس شیئی در دهانش فریاد می کشد و همین فریاد راه گلو را برای موش هموار می کند و موش به داخل حلقومش می رود و خفه می شود ( آن آقا را می گویم . از سرنوشت موش بی اطلاعم ! )
آیا همین دو تا قضیه کافی نیست که انسان خودش را به خدا بسپارد و دل به دنیا نبندد ؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۱۱ ساعت 23 توسط احمدیاسر وافی
|