دیروز سوار اتوبوس خط واحد شدم و کنار مرد میانسالی نشستم. بعد از دقائقی بی مقدمه گفت: حاجاقا، کسی توی نظام جمهوریِ اسلامی برای خدا کار می کنه؟!
من هم فوراً گفتم: یکی از کَسها شما و من هستیم. ما باید کار خودمان را برای رضای خدا انجام دهیم. چه کار داریم به بقیه؟ اگر هر کسی کار خودش را درست انجام بده، همه ی کارها درست می شه. مشکل اینه که ما همش دوس داریم بگیم: چرا بقیه به خاطر خدا کار نمی کنند؟
گفت: نه، منظورم اون بالایی ها بود!
گفتم: بالا و پایین نداریم. اونها هم انسان هایی مثل من و شما هستند. حالا از قضای روزگار به پست و مقامی رسیده اند.
گفت: خب به نظر شما کسی در میان اونها هست که به خاطر رضای خدا کار کنه؟
گفتم: چی می دونیم؟ ما که از همه ی اونها خبر نداریم. چطور جرأت می کنیم بگیم: هیچ کدوم به خاطر رضای خدا کار نمی کنند؟ اگه در بین هزار نفرشون، ده نفر هم به خاطر خدا کار کنند، حق نداریم بگیم: بالایی ها برای خدا کار نمی کنند.
گفت: آخه خیلی هاشون . . . گفتم: از قدیم گفتند: یک بز گر یک گله را گر می کنه!
ممکنه خیلی هاشون انسانهای سالمی باشند ولی همون چند نفر خراب، آبروی اونها را هم می برند. بعدشَم کجای دنیا همه مسؤولین رأس کار سالمند؟!
گفت: فرق می کنه. اینجا جمهوریِ اسلامیه. گفتم: فرق نمی کنه. قدرت و ثروت فساد آوره. مگه اینکه خدا رحم کنه.
با خودم گفتم: گاهی جوری حرف می زنیم که انگار اگه ما جای بالایی ها بودیم، دست از پا خطا نمی کردیم. انگار نه انگار که اونها هم از جنس ما هستند.
بعد برای اینکه بحث عوض بشه، پرسیدم: شما خودت چه کاره ای؟ گفت: باز نشسته. گفتم: بازنشسته ی کجا؟ گفت: معلم بودم. پرسیدم: شما به خاطر خدا درس می دادی؟ فوراً و با کمال اطمینان گفت: بله!
خواستم بگم: البته باید از شاگردان و مدیر و همکارهایت پرسید. ولی ترسیدم ناراحت بشه. جالب بود. خودش راحت می گفت: من سی سال به خاطر خدا درس دادم ولی به همون راحتی تمام مسؤلان را متهم می کرد که انگیزه های شیطانی دارند.
کاش قضاوت هایمان به جا بود و بی جا درباره ی اشخاص داوری نمی کردیم.