حاج آقای فرحزاد از یکی از بازاری ها نقل می کرد که : یه شب که رفتم خونمون ، دیدم قیافه ی زنم درهمه و جواب سلام رو هم نداد ! گفتم : خانم ، چی شده ؟ جواب نداد و این قهر و اخم تا سه روز ادامه داشت . در این مدت نه باهام حرف می زد و نه بهم نگاه می کرد . وقتی هم که نگاهش می کردم قیافش مثل بُرج زهرمار بود ! تا اینکه بالأخره صبرم لبریز شد و روز سوم با اصرار و التماس بهش گفتم : آخه خانم ، بهم بگو چی شده ؛ شاید سوء تفاهمی شده باشه ؛ شاید من از خودم دفاعی داشته باشم
جواب خانم رو در ادامه ی مطلب بخونید !