مزارشریف
حتما نام مزار شریف را شنیده اید . پنجمین شهر مهم کشور افغانستان در ده کیلومتری بلخ
اهميت مَزارشريف افغانستان به خاطر زیارت گاهی است كه به زعم مردم آن سامان از اميرالمؤمنين على (ع) است. اين مرقد را سلطان على ميرزا در آغاز قرن نهم هجرى (802 ه .ق) بنا كرد.
ما می دانیم که مرقد شریف حضرت در نجف اشرف است . پس علت انتساب آن مقبره به امیرالمؤمنین (ع) چيست؟!
حضرت آیت الله بهجت (ره) فرموده اند : از عجائبی که در ایران از آن مطلع شدیم ، این است که کتابی در خزینه حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف به دست آمده که در آن آمده است که : اميري در بلخ، يكي از ايالات افغانستان به زخم غير قابل علاجي مبتلا مي شود، شبي در خواب حضرت امير(ع) را مي بيند، حضرت به ايشان مي فرمايد:
علاجش روغن« لا و لا » است. بيدار مي شود، به هر كس از علماي مذاهب اسلامي مي گويد كه روغن«لا و لا» چيست؟ اظهار بي اطلاعي مي كنند تا اين كه يكي از شيعيان [ظاهراً از علماي شيعه افغانستان] مي گويد: من مي دانم و او را به نزد امير مي برند. مي گويد: منظور حضرت روغن زيتون است به دليل آيه 25 سوره نور: { شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيتُونَةٍ لا شَرقِيَّةٍ وَ لا غَربِيّةِ }
امير زخم با روغن زيتون مداوا مي كند و بهبود میابد و آن شخص در اثر اين خدمت از مُقرّبان امير مي گردد ولي ديگران از جمله علماي اهل تسنّن از روي حسد نزد امير از او شكايت مي كنند كه او از روافض است و به صحابه - از جمله معاويه- دشنام مي دهد
امير مجلسي با حضور علما تشكيل مي دهد و از او در محضر آنان مي پرسد كه آيا شما به معاويه دشنام مي دهيد؟ وی مي گويد: بله، نه تنها به او بلكه هر كسي قبل از او، خود را خليفه مي دانست يعني عثمان را هم دشنام مي دهم . حضّار خوشحال می شوند که خودش اعتراف کرد . امیر تعجب کرد و گفت : آیا درست می شنوم ؟ شما به حضرت عثمان ذوالنورین دشنام می دهید ؟ می گوید : بله و كسي كه با تشکیل شورای شش نفره باعث انتخاب عثمان به خلافت شد . خوشحالی حاضران و تعجب امیر بیشتر شد و گفت : یعنی به حضرت عمرفاروق دشنام می دهی ؟ می گوید : بله و همچنین به کسی که او را خلیفه ی بعد از خود نمود . امیر پرسید : منظورت حضرت ابوبکر صدیق است : گفت : آری !
در هر حال بعد از اعتراف او و اثبات ارتدادش در نزد علمای سُنّی و قُضات، بساطی پهن کردند و جلاد را خبر کردند تا همانجا گردن این رافضی را بزند . امیر که از طرفی به خاطر حقی که او بر گردنش داشت و بیماریش را درمان نموده بود ، به او علاقه داشت و از طرفی چاره ای جز اجازه قتل او را نداشت ، گفت : من حرفی ندارم ، ولی فقط بگذاريد ببینیم براي ادعاي خود، بينه و دليلی اقامه می كند یا نه ؟ اگر دلیلی داشت به آن گوش دهیم و اگر قانع نشدیم ، حكم قتل او را اجرا نمایید
از سخن امير اطاعت نمودند و به او گفتند: اقامه دليل كن، به چه دليل خُلفای رسول خدا (ص) را لعن مي كني؟
پاسخ داد: شما مي دانيد كه حاتم طائي يك دختر داشت، اين دختر بعد از فوت پدر در جنگی اسیر شده و وقتی او را به خدمت پيامبراكرم(ص) آوردند و حضرت فهمیدند که او دختر حاتم طائی است ، به احترام پدر كافر او كه به جود و احسان معروف بود، دستور آزادیش را صادر فرمودند و يك گله گاو و يك گله گوسفند و شتر به او هديه داد و فرمودند او را با عزت و احترام به قبیله اش برسانید ولي همين پيغمبر اكرم(ص) بعد از رحلت خود در ميان امت، دختر گرامي خود فاطمه زهرا(س) را به يادگار گذاشت، آيا جا داشت كه حق تنها دختر پيامبر را غصب كنند و به جاي احسان و اكرام به او، فدك را از دست او بگيرند و وقتی برای اثبات اینکه حضرت فدک را به او بخشیده اند ، دو شاهد آورد ، شاهد های او را قبول نکنند ؟! حتی اگر فدک مال ایشان هم نبود ، جا داشت به پاس احترام پدرش فدک را به او بدهند . مگر پیامبر از حاتم طائی و دخترش از دختر حاتم کمتر بود ؟ !
اهل مجلس منقلب شدند و امير و علما صدایشان به گريه بلند شد و تا مدتي كه آن عالم شيعي در ميان آنها بود، محترم بود و سه سال بعد از اين قضيه وفات كرد و از جنازه او تجليل نمودند و با احترام دفن كردند و بر روي قبر او ضريح و گنبدي و بارگاهي ساختند، و مورد احترام و زيارتگاه قرار گرفت
از قضا نام او «علي» و نام پدر او «ابو طالب» بود، لذا روي مرقد او نوشتند: