ازدواج به وقت
پانزده سال و هفت ماهم بود که پدرم یک روز منو خواست و گفت : یاسر جان ، تو بالغ شده ای و وظیفه ی من به عنوان پدر اینه که زمینه ازدواج تو و حفظ تو از گناه را فراهم کنم . یک ورقه با یک خودکار جلوم گذاشت و گفت : نام ده تا از دختران فامیل رو به ترتیب اولویتی که در نظر داری بنویس تا به خواستگاریشان برویم . من هم از شماره یک تا ده نوشتم . پنج مورد اول را که به خواستگاری رفتیم ، با تمام علاقه ای که به خانواده ی ما داشتند ، جوابشان منفی بود . حالا که فکر می کنم می بینم حق هم داشتند . کی حاضر میشه دختر گلش رو بده دست یک پسر پانزده ساله ؟! خلاصه مورد پنجم قبول کردند با اینکه فامیل هم نبودند . فقط مادرم دختر را در یک مجلس مهمانی دیده بود . . .
خلاصه از آن روز بیست سال می گذرد و هم اکنون چهار فرزند دارم و یک داماد و شاید به همین زودی ها پدربزرگ بشم !!!
خلاصه از آن روز بیست سال می گذرد و هم اکنون چهار فرزند دارم و یک داماد و شاید به همین زودی ها پدربزرگ بشم !!!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ ساعت 18 توسط احمدیاسر وافی
|