مامون عباسي حاصل يك باخت شطرنجي !
امروز سیزدهم فروردین است و چون من آدم خرافاتی ای نیستم و هیچ علاقه ای هم به رسم و رسومات جاهلی و غیرعقلانی ی اجداد ایرانی خود ندارم ، در خانه ماندم و کتاب های تاریخی اهل سنت را ورق می زدم که قضیه ای عجیب در یکی از این کتاب ها نظرم را جلب کرد :
هارون الرشید ملعون ، خلیفه عباسی ، دو پسر داشت به نام مأمون و أمین که مادر أمین ، زبیده و مادر مأمون ، کنیزی به نام مراجل بود . بعدها که امین که از پدر و مادر عباسی بود به خلافت رسید ، مأمون بر علیه او شورید و حکومت را از او گرفت و او را هم به قتل رساند . مادر مأمون قضیه ی عجیبی دارد که آن را به نقل از یکی از کتاب های تاریخ اهل سنّت برایتان می نویسم : پس از مرگ امین روزی مامون زبیده را دید که ناراحت است . به او گفت : ای مادر ، از اینکه پسرت را کشتم و حکومت را از او گرفتم ، از من ناراحتی ؟ او یک شورشی بود و عاقبت شورشی هم هلاکت است . زبیده گفت : از دست خودم ناراحتم که با لجاجتم باعث قتل فرزندم شدم . مامون گفت : چگونه ؟ زبیده گفت : روزی من و هارون شطرنج بازی می کردیم با این شرط که هر کس بُرد ، هر چه دستور داد ، دیگری انجام دهد . در مرحله ی اول هارون بُرد و به من دستور داد که لباس هایم را درآورم و به صورت برهنه یک دور به گرد قصر بگردم . هر چه التماس کردم که مرا از این کار معاف کند ، قبول نکرد . پس به ناچار و درحالیکه کینه او را به دل گرفته بودم ، برهنه شدم و دور قصر چرخیدم و برگشتم . در مرحله ی دوم من بازی را بُردم و از او خواستم که به آشپزخانه ی قصر برود و با زشت ترین و بدقیافه ترین کنیز نزدیکی کند ! هر چه گفت که مرا از این کار معاف کن ، زیر بار نرفتم . گفت : مالیات مصر و عراق را به تو می بخشم و مرا معاف کن . من گفتم : به خدا قسم از درخواستم صرف نظر نمی کنم و با اصرار و سماجت دست او را گرفتم و به آشپزخانه ی قصر بردم و در آنجا کنیزی زشت تر ، کثیف تر و بدبوتر از مادرت مراجل نیافتم . پس هارون را مجبور کردم که با او نزدیکی کند { چقدر این مراجل غیرقابل تحمل بوده که نزدیکی با او باعث شکنجه ی هارون و خنک شدن دل زبیده می شده است ! ) مراجل از این نزدیکی به تو باردار شد . به همین جهت از دست خودم ناراحتم که با سماجت و لجاجت خود باعث شدم که قاتل فرزندم به وجود بیاید
شاید شما با خواندن این قضیه خندیدید یا تعجب کردید ولی سزاوار است انسان با شنیدن این مطلب گریه کند که چه کسانی به اسم خلیفه ی پیامبر بر جامعه ی مسلمین حکمرانی می کرده اند !
متن عربی مطلب فوق را می توانید در ادامه ی مطلب مشاهده کنید
ادامه نوشته
هارون الرشید ملعون ، خلیفه عباسی ، دو پسر داشت به نام مأمون و أمین که مادر أمین ، زبیده و مادر مأمون ، کنیزی به نام مراجل بود . بعدها که امین که از پدر و مادر عباسی بود به خلافت رسید ، مأمون بر علیه او شورید و حکومت را از او گرفت و او را هم به قتل رساند . مادر مأمون قضیه ی عجیبی دارد که آن را به نقل از یکی از کتاب های تاریخ اهل سنّت برایتان می نویسم : پس از مرگ امین روزی مامون زبیده را دید که ناراحت است . به او گفت : ای مادر ، از اینکه پسرت را کشتم و حکومت را از او گرفتم ، از من ناراحتی ؟ او یک شورشی بود و عاقبت شورشی هم هلاکت است . زبیده گفت : از دست خودم ناراحتم که با لجاجتم باعث قتل فرزندم شدم . مامون گفت : چگونه ؟ زبیده گفت : روزی من و هارون شطرنج بازی می کردیم با این شرط که هر کس بُرد ، هر چه دستور داد ، دیگری انجام دهد . در مرحله ی اول هارون بُرد و به من دستور داد که لباس هایم را درآورم و به صورت برهنه یک دور به گرد قصر بگردم . هر چه التماس کردم که مرا از این کار معاف کند ، قبول نکرد . پس به ناچار و درحالیکه کینه او را به دل گرفته بودم ، برهنه شدم و دور قصر چرخیدم و برگشتم . در مرحله ی دوم من بازی را بُردم و از او خواستم که به آشپزخانه ی قصر برود و با زشت ترین و بدقیافه ترین کنیز نزدیکی کند ! هر چه گفت که مرا از این کار معاف کن ، زیر بار نرفتم . گفت : مالیات مصر و عراق را به تو می بخشم و مرا معاف کن . من گفتم : به خدا قسم از درخواستم صرف نظر نمی کنم و با اصرار و سماجت دست او را گرفتم و به آشپزخانه ی قصر بردم و در آنجا کنیزی زشت تر ، کثیف تر و بدبوتر از مادرت مراجل نیافتم . پس هارون را مجبور کردم که با او نزدیکی کند { چقدر این مراجل غیرقابل تحمل بوده که نزدیکی با او باعث شکنجه ی هارون و خنک شدن دل زبیده می شده است ! ) مراجل از این نزدیکی به تو باردار شد . به همین جهت از دست خودم ناراحتم که با سماجت و لجاجت خود باعث شدم که قاتل فرزندم به وجود بیاید
شاید شما با خواندن این قضیه خندیدید یا تعجب کردید ولی سزاوار است انسان با شنیدن این مطلب گریه کند که چه کسانی به اسم خلیفه ی پیامبر بر جامعه ی مسلمین حکمرانی می کرده اند !
متن عربی مطلب فوق را می توانید در ادامه ی مطلب مشاهده کنید
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۳ ساعت 15 توسط احمدیاسر وافی
|