جزر و مدّ !!!

اخیرا کتابی دیدم از یک مترجم معروفِ قرآن که عنوان دکتر را هم یدک می کشید!

ناشرِ کتاب در مقدمه ی کتاب، سخنرانی های این دکتر در موضوعِ «لزوم برداشت عقلى» يا «افسانه زدايى» را ستوده است

خود جناب دکتر هم در ابتدای کتاب، گفته است:

هیچ جای قرآن، با عقل پخته و سنجيده و طىِ طريق كرده منافات ندارد و اضافه کرده که: تنها در زندگى كردن با قرآن و دوش به دوش علم رفتن است كه شما مى‏توانيد از كنايات و استعارات قرآنى پرده بردارى كنيد و در اواخر کتاب، گفته است: متأسفانه ارتكازات ذهنى اجازه نمى‏دهد علماى حوزوى از لاى تفسيرهاى كلاسيك، سر خودشان را بر دارند و ديد راستين نسبت به قضايا پيدا كنند و موضوع را در چارچوبه‏ى تاريخ حل كنند!

این تعابیر، انسان را کنجکاو می کند که منظور ایشان از خرافه و برداشت عقلی چیست؟ کتاب را که مطالعه کردم، به ریشِ مؤلفِ آن خندیدم ولی بعداً متوجه شدم که کار بیهوده ای نموده ام؛ چون با سرچ نام او در پیکچرزِ گوگل، دریافتم که ایشان با ریش میانه ای ندارد و شاید هم به خاطر این که امثال من به ریش او نخندیم، آن را تراشیده است!

گذشته از شوخی، یک نمونه از کشفیاتِ این مترجم معروف قرآن را که ناشر در مقدمه کتاب، از او با عناوینِ (مترجم، قرآن پژوه، شاعر، نويسنده، اديب و انديشمند ايرانى و نوه آیت الله العظمی حاجی آقا محسن اراکی) یاد کرده است، برایتان ذکر می کنم تا خودتان قضاوت فرمایید

قرآن پژوهِ قصه ی ما چون دیده شکافته شدن دریا برای حضرت موسی (ع) و عبور بنی اسرائیل از آن و سپس ورود فرعونیان به دریا و غرق شدنشان، با عقلش جور در نمی آید، در چهار جای این کتاب ششصد صفحه ای درصدد توجیه علمیِ آن برآمده است

در یک جا گفته است: موسى براى عبور از شاخابه‏هاى بحر احمر از هنگام «جزر» دريا با تشخيص روشن بينى و وحى الاهى استفاده مى‏كند و هنگامى كه فرعونيان با چند ساعت فاصله به دنبال آنها رو به مشرق مى‏رسند احتمالا، در حدود ساعت 9 صبح و موقع مدّ دريا بوده و همه را آب فرو مى‏گيرد

در یک جای دیگرِ کتاب گفته: حضرت موسى با روشن بينى الاهى از جزر و مدّ دريا اطلاع دارد و فرض كنيد جماعت يهود را چهار بعد از نصف شب از يكى از شاخابه‏هاى بحر احمر عبور مى‏دهد (عصا: نماد رهبرى و زعامت است) و فرعون و دار و دسته‏اش در ساعت 9 صبح كه مدّ بوده در دريا غرق مى‏شوند

در جای سوم گفته: تصور مى‏كنم كه استفاده از جزر دريا در اواخر شب و «باز كردن راهى خشك در دريا، بيشتر حائز اهميت باشد، فرعون و دارو دسته‏ى رفاه طلب او وقتى به خود مى‏آيند كه موسى از آب گذشته و مدّ دريا فرعونيان را هلاك مى‏كند

و بالأخره در جای چهارم به طور مفصَّل به این موضوع پرداخته و گفته: مثلا همين عبور موسى و قومش از دريا، يك معجزه بود. غرق شدن فرعون و مصرى‏ها در آن معجزه‏ى ديگر. اما هيچ ضرورتى ندارد كه ما براى اين معجزه دنبال علل طبيعى هم نباشيم. شايد خداوند اين معجزه را با اسباب جزر و مدّ دريا صورت داده است. معجزه بودن عبور موسى از دريا مسلّم است؛ اما اينكه خداوند اين معجزه را از طريق جزر و مد محقق ساخته باشد، محتمل است. اگر اين حرفها را بپذيريم آن وقت مى‏شود گفت كه معجزه در همزمانى عبور موسى و جزر درياست. البته اين هم خود معجزه‏ى بزرگى است. وقتى مى‏شود طبيعت را به كمك معجزه آورد چه دليلى دارد كه معجزه را به جنگ طبيعت ببريم، و اين دو را كه اساس تكوين و تشريع‏اند در برابر هم قرار دهيم. عالَم، عالَم اسباب است و قدرت الاهى به «شرط لا» ست. عقل بنده نمى‏پذيرد كه خداوند خود اين عالم اسباب را به هم بريزد و بى‏علت و سبب كارى بكند. آيه‏ى 77 از سوره‏ى «طه» كاملا تصريح به استفاده از جزر و مدّ دريا مى‏كند

جمله ی آخر او، مرا کنجکاو کرد که: عجب، یکی از آیات قرآن به استفاده ی حضرت موسی از جزر و مدّ دریا تصریح داشته و من بی خبر بوده ام؟! فوری به سراغ آیه 77 سوره طاها رفتم. آیه از این قرار بود:

وَ لَقَدْ أَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لاَ تَخَافُ دَرَكاً وَ لاَ تَخْشَى

هر چه در آیه ی 77 و حتی آیه ی بعدیِ آن دقت کردم، اثری از جزر و مدّ ندیدم. با خودم فکر کردم نکند شاید این آقای دکترِ قرآن پژوه، برداشت دیگری از کلمات قرآن دارد. لذا به ترجمه ی او در نرم افزار جامع التفاسیر مراجعه کردم. متن ترجمه ی او چنین بود:

و در حقيقت به موسى وحى كرديم كه: « بندگانم را شبانه ببر، و راهى خشك در دريا براى آنان باز كن كه نه از فرارسيدن [دشمن‏] بترسى و نه [از غرق‏شدن‏] بيمناك باشى.»

نمردیم و معنای تصریح را فهمیدیم!

و نیز معنای برداشت عقلی از قرآن

و همچنین معنای دوش به دوش علم رفتن!

آخه کجای علم می گوید که هنگام جزر دریا می توان از دریا عبور کرد؟!!!!!

این به اصطلاح دکترِ قرآن پژوه، هنوز معنای جزر و مدّ را نمی داند و خیال کرده هنگام جزر، آب دریا در زمین فرو می رود و آب آن به کلّی خشک می شود و هنگام مدّ، دوباره آب از زمین می جوشد و دریا دوباره دریا می گردد!

ناشر کتاب، در مقدمه ی آن در بیان سفرهای علمی این دکتر گفته است: ایشان متجاوز از صد و بيست بار از موزه‏ى «لوور» ديدن كرده‏ است

من نمی دانم موزه ی لوور در انگلیس است یا فرانسه یا آلمان، ولی این را می دانم که اگر این دکتر، به جای 120 بار دیدار از موزه ی خارجی، یک بار به بندر عباس خودمان، سفر کرده بود، با جشمش جزر و مدّ را مشاهده می کرد و می فهمید که مقدار آن بین چند سانتیمتر تا چند متر است و دیگر با این همه آب و تاب، معجزه ی حضرت موسی(ع) را به آن تفسیر نمی نمود

این بود نمونه ای از کشفیات و مُشتی از خروارِ نظریاتِ به خودش ابتکاریِ او که در کتابش، منعکس شده است

جالب است که در ابتدای کتابش گفته: علماى حوزوى از لاى تفسيرهاى كلاسيك سر خودشان را بر دارند و ديد راستين نسبت به قضايا پيدا كنند

اگر معنای سر برداشتن از لای تفاسیر و دیدِ راستین پیدا کردن به قضایا، این است، ما صد سال نمی خواهیم سر برداریم و دیدِ راستین! پیدا کنیم!

تعجب از وزارت ارشاد است که چگونه به این کتاب ها مُجوّز چاپ می دهد؟!

حداقل از این بترسد که یک خارجی آن را مطالعه کند و بگوید: دانشمندان ایرانی را ببین که دکترشان، هنوز نمی داند جزر و مدّ یعنی چه!

ادامه نوشته

تعداد روایات بحار الانوار

پارسال که حج مشرّف بودیم، یک آقای تحصیل کرده در کاروان ما بود که اصلا با مرحوم علامه ی مجلسی و کتاب بحار الأنوار، میانه ی خوبی نداشت و می گفت: چرا حوزه این کتاب بحار را که سراسر روایات جعلی و دروغه، اجازه ی چاپ می ده؟! یک بار که سر میز غذا نشسته بودیم، ازش پرسیدم: آخه چرا می گی روایت بحار دروغه؟ گفت: در جعلی بودن روایاتش همین بس که فقط از پیامبر، 300 هزار حدیث در بحار آمده است. مگر پیامبر روزی چقدر حرف می زده که در طول 23 سال شده 300 هزار روایت؟! من گفتم: یقین دارم که در تمام بحار 30 هزار روایت هم از حضرت نقل نشده و حاضرم اگر بیشتر از سی هزار بود، اسمم را عوض کنم!
گذشت تا آمدیم ایران و تصمیم گرفتم، روایات بحار را بشمارم. دو سه جلد رو که شمردم، دیدم حال ندارم تا این که چند روز قبل یکی از دوستان هم کلاس که ظاهرا با کامپیوتر نور همکاری دارند، تعداد تمام روایات بحار و این که از هر معصومی چند روایت در بحار آمده، را برایم آوردند
جالب این بود که تعداد تمام روایات کتاب بحار الأنوار، 85173 روایت بود که 21411 تای آن از پیامبر نقل شده بود. یعنی ده هزارتا کمتر از مقداری که باعث عوض شدن اسم من می گردید!
تعداد روایات بحار و مقدار روایاتِ نَبَوی را برای زائر پارسال، پیامک کردم و پرسیدم: راستی 300 هزار چند برابر 20 هزار است؟! ولی تا کنون پاسخی نداده است
مناسب است در اینجا تعداد روایاتی که از هر یک از چهارده معصوم در کتاب بحار نقل شده را طبق آماری که این دوستمان در اختیارم قرار داده، برایتان بنویسم:
از پیامبر گرامی اسلام ( صلی الله علیه و آله ) : 21411
امیرالمؤمنین(علیه السلام) : 13137
حضرت زهرا ( سلام الله علیها) : 1265
امام حسن(علیه السلام) : 1326
امام حسین(علیه السلام) : 1595
امام سجاد(علیه السلام) : 1540
امام باقر(علیه السلام) : 7071
امام صادق(علیه السلام) : 19556
امام کاظم(علیه السلام) : 2757
امام رضا(علیه السلام) : 2817
امام جواد(علیه السلام) : 369
امام هادی(علیه السلام) : 415
امام عسکری(علیه السلام) : 682
امام زمان(علیه السلام): 1092
البته تعداد روایات قدسی، 238 و روایات مُرسَل، 3717 و روایات غیر معصوم، 2067 روایت است
تعدادِ 4118 روایت هم تحت عنوانِ روایاتِ بدونِ راوی، آمده است

آقا یا حسین

آقا یا حسین
سال گذشته، با کاروانی از کرمانشاه به عمره مشرَّف شده بودم. یکی از زائران، پیرمردی 82 ساله بود به نام آقای علوی که می ¬گفت در جوانی نانوا بوده است. با هم خیلی رفیق شدیم. با سنّ زیادی که داشت، خیلی سر حال و چابک بود به طوری¬که هنگام رفتن به غار حراء، اولین کسی بود که به قله¬ی کوه رسید!
سینه¬ ای پُر از خاطرات و تجربیّات داشت و یک¬بار که با هم نشسته بودیم، قضیه¬ای نقل کرد که بسیار جالب و عجیب بود. تعریف کرد که: چهل پنجاه سال قبل، پیرمردی در کرمانشاه بود به نام آقایاحسین! البته نامش این نبوده و آقای علوی هم از نام اصلیَش اطلاعی نداشت ولی به این لقب معروف بوده است. علتش هم این بوده که وقتی وارد مسجد یا حسینیه ای می شده، سه مرتبه با صدای بلند می گفته: آقا یا حسین، و چنان نفس گرم و نافذی داشته که با همین آقا یا حسینی که می گفته، صدای مردم به گریه بلند می شده. آقای علوی می گفت: یک¬بار در مسجد بودیم و منبری داشت روضه می خواند ولی مردم ساکت بودند و بعضی هم به حالت گریه دست بر صورت گرفته بودند. ناگهان آقایاحسین وارد مسجد شد و فریاد زد: آقا حسین. و صدای گریه و ضجّه مردم فضای مسجد را پُر کرد!
آقای علوی می گفت: آقایاحسین، پیرمرد فقیر و بی کس و کاری بود که یک اتاق کوچک اجاره و در آن زندگی می کرد
خلاصه، این پیرمرد از دنیا می رود و مرگش اتفاقاً مصادف می شود با مرگ یک حاجی بازاریِ پولدارِ کرمانشاهی
داخل پرانتز عرض کنم که این واژ¬ه¬ی « اتفاقاً » واژه¬ غلطی است که ما بر حسب عادت به کار می بریم. چون هیچ حادثه ای در این عالم، اتفاقی نیست. اتفاقاً یعنی تصادفاً و تصادفاً هم یعنی همین¬جوری! در حالی¬که تمام رویدادهای عالم حساب شده است ولی چون ما از پشت پرده خبر نداریم، خیال می کنیم اتفاقی و تصادفی و شانسی است. پرانتز بسته!
خلاصه، جنازه¬ی پیرمرد فقیر و بازاریِ پولدار را بعد از غسل و کفن، در دو تابوت، وارد قبرستان می کنند و چون غروب بوده، در اتاقی در قبرستان می گذارند تا مراسم تشییع و تدفین¬شان، فردا صبحش انجام گیرد. بچه های حاجی به یک قاری قرآن پول می دهند که تا صبح بر سر جنازه¬ی پدرشان قرآن بخواند و وقتی می فهمند این پیرمرد هم امشب مهمانِ این اتاق است، از سرِ ترحّم و دلسوزی، تابوت او را کنار تابوتِ پدرشان می¬گذارند تا از سرِ خیر پدرشان، ثوابی هم از تلاوت قرآن، به روح او برسد
از طرفی قاری عادت داشته که هنگام تلاوت قرآن، روپوش روی تابوت را کنار می زده تا واسطه کمتری بین صوت او و جنازه باشد. روپوشِ تابوت حاجی بازاری، پارچه ای مخملی و گران¬قیمت و روپوش تابوت آقایاحسین، پارچه¬ای ساده و ارزان بوده است
هنگام اذان صبح که قاری می خواسته برود، اشتباهاً روپوش ها را جابجا روی تابوت ها می اندازد! و وقتی فرزندان حاجی بازاری می آیند تا تابوت پدرشان را ببرند، به طور طبیعی تابوتی را که روپوش مخملی رویش کشیده شده بوده را بر می دارند و چون می بینند پیرمرد کس و کاری ندارد، مقداری پول به متصدیِ قبرستان می دهند تا او را در یک جای قبرستان دفن کند
از طرفی حاجی بازاری وصیت کرده بوده که جنازه من را به کربلا ببرید و در آن¬جا دفن کنید و از قبل هم قبری در کربلا برای خودش خریداری کرده بوده است
خلاصه جنازه پدرشان را ظاهرا با ماشین به کربلا می برند. « آقای علوی نگفت ولی پنجاه سال قبل ماشین رایج بوده است مخصوصا با توجه به ثروتمند بودن حاجی بازاری»
هنگام دفن که صورت جنازه را باز می کنند، پسرها می بینند جنازه بابایشان نیست! پسر بزرگتر که به گفته¬ی آقای علوی پسری فهمیده بوده، می گوید: بابای من لیاقت این¬جا را نداشت؛ همین را همین جا دفن می کنیم
به این ترتیب، آقایاحسین که عمری مردم را با این سه کلمه گریانده بود، با وجود فقر و بی کسیِ ظاهریَش، در جوار مولایش دفن شد و معلوم شد که امام حسین (علیه السلام) چگونه جبران می کند
آقای علوی می گفت: آقایاحسین واقعا عاشق امام حسین(علیه السلام) بود
ادامه نوشته

پنج شرط گناه کردن!

رُوِىَ أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِىٍّ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ جَآءَهُ رَجُلٌ وَ قَالَ: أَنَا رَجُلٌ عَاصٍ وَ لَا أَصْبِرُ عَنِ الْمَعْصِيَة؛ فَعِظْنِى بِمَوْعِظَة
فَقَالَ عليه السلام: افْعَلْ خَمْسَه أَشْيَآءَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ
فَأَوَّلُ ذَلِكَ : لَا تَأْكُلْ من رِزْقِ اللَهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ
وَ الثَّانِى : اُخْرُجْ مِنْ وِلَايَة اللهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ
وَ الثَّالِثُ : اُطْلُبْ مَوْضِعًا لَا يَرَاكَ اللَهُ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ
وَ الرَّابِعُ : إذَا جاءَ مَلَكُ الْمَوْتِ لِيَقْبِضَ رُوحَكَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِكَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ
وَ الْخَامِسُ : إذَا أَدْخَلَكَ مَالِكٌ فِى النَّارِ فَلا تَدْخُلْ فِى النَّارِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ

روایت شده که مردی خدمت حضرت امام حسین ( علیه السلام ) رسید و عرض کرد: من مردی گنهکارم و در مقابل معصیت صبر ندارم. پس مرا موعظه ای فرما
حضرت به او فرمودند: پنج کار را انجام بده و هر گناهی می خواهی بکن!
اول اینکه: از روزیِ خدا نخور و هر چه می خواهی گناه کن
دوم: از حکومت و مملکت خدا خارج شو و هر چه می خواهی گناه کن
سوم: جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر چه می خواهی گناه کن
چهارم: هنگامی که فرشته ی مرگ آمد تا جانت را بگیرد، او را از خود دور کن و هر چه می خواهی گناه کن
و پنجم اینکه: وقتی مأمور دوزخ خواست تو را در آتش بیفکند، در آتش نرو و هر چه می خواهی گناه کن


من حسینم تو هم حسینی ؛ من می زنم تو دفاع کن !

این جمله را مردم کربلا ، در صبح روز اول اسفند 1369 شمسی از دهان سپهبد حسین کامل حسن المجید وزیر صنایع ومعادن عراق، شنیدند . اولین باری بود که کسی با تانک در مقابل آستان مقدس حسینی می ایستاد

حتما می پرسید : حسین کامل کیست ؟ او که در تاریخ عراق شخصیتی نظامی، خشن و سرکوبگر شناخته می شود، به همراه برادرش سرهنگ صدام کامل، دو داماد صدام حسین بودند و هر کدام برای خودشان امتیازات ویژه ای در دستگاه حکومتی عراق داشتند

اما حسین کامل در کربلا بر روی تانک چه می کرد ؟ حکایتی مفصّل دارد که به اختصار برایتان نقل می کنم
البته کسانی که هم سنّ من هستند، حوادث آن زمان را به خاطر دارند . یادمه من سیزده سالم بود و با علاقه زیادی اخبار عراق را دنبال می کردم . بعدا خواهم گفت که چرا به این موضوع علاقه داشتم
باری، صدام حسین بعد از قبول آتش بس و خاتمه جنگ 8 ساله ایران و عراق، هوس کرد به کویت حمله کند و این کشور کوچک اما ثروتمند را جزئی از خاک عراق نماید . نیروهای عراقی شبانه به کویت حمله کردند و اگر اشتباه نکنم ظرف شش ساعت کویت را به تصرف کامل خود درآوردند . اما از آن جایی که در این باره از ارباب خود امریکا اجازه قبلی نگرفته بود . نیروهای بین الملل به رهبری آمریکا برای آزاد کردن کویت ، به خلیج فارس لشکرکشی نمودند و بالأخره نیروهای صدام مجبور شدند از خاک کویت عقب نشینی کنند ولی نیروهای آمریکایی که در آن زمان بوش آن ها را رهبری می کرد ( بوش پدر ) به عنوان سرنگونی رژیم صدام وارد خاک عراق شدند و هزاران تُن بمب بر سر مردم بی پناه عراق ریختند . بغداد در آستانه سقوط قرار گرفت . اوائل سال 1991 و شعبان 1411 قمری بود . شیعیان عراق فرصت درگیری صدام و نیروهای بین الملل را غنیمت شمردند و دست به قیامی گسترده زدند به طوری که چهارده استان از هجده استان عراق به دست مردم افتاد . علت اینکه من اخبار جنگ کویت و عراق را مشتاقانه پیگیری می کردم، این بود که از حاجاقای شب زنده دار که از علمای قم هستند، شنیدم که احتمالا این جنگ متصل به ظهور حضرت باشد . چون امیرالمؤمنین (ع) در یکی از خطبه هایشان که در وصف علائم آخر الزمان است، فرموده اند : ( العَجَب کُّلَّ العَجَب بین جمادی و رجب ) و این جنگ هم درست در ماه جمادی شروع شده و تا رجب ادامه داشت
خلاصه ، شهرهای نجف و کربلا هم اعلام استقلال کردند ولی آمریکا تا دید که شیعیان قیام کرده اند و با سقوط صدام، عراق به دست آن ها می افتد، با اینکه تا سقوط بغداد چند قدم بیشتر نداشت، به یکباره نیروهای خودش را از عراق بیرون کشید تا دست صدام را برای سرکوب قیام شیعیان که به ( انتفاضه شعبانیه ) معروف شده بود، باز بگذارد !
نمی خوام خیلی طولش بدم . شما می توانید با سرچ همین عبارت ( انتفاضه شعبانیه ) در اینترنت، مطالب مفصلی در این باره بیابید
خلاصه صدام داماد خودش ( سپهبد حسین کامل ) را مأمور سرکوب مردم نجف و کربلا نمود . او نیز با لشکر عظیمی وارد کربلا شد و در مقابل حرم حسینی روی تانک ایستاد و فریاد زد :
من حسینم تو هم حسینی ؛ من می زنم تو دفاع کن !
و دستور شلیک اولین گلوله را به گنبد مطهر صادر نمود و سپس نیروهای عراقی با هجوم به حرم، مردمی را که به آن جا پناه آورده بودند، قتل عام کردند . هنوز هم آثار آن گلوله ها بر دیوارهای حرم قابل مشاهده است . در جای جای حرم جای گلوله ها را قاب گرفته اند و بالایش نوشته اند : ( آثار رصاص الاعتداء الصدامی المجرم فی الانتفاضة الشعبانیة )

بعد ها گفتند در طول دو هفته حدود نیم ملیون از مردم عراق قتل عام شدند و اجسادشان در گورهای دستجمعی مدفون گردید
آری، در آن روز در ظاهر امام حسین(ع) دفاعی در مقابل گلوله تانکی که به سوی گنبدش شلیک شد، ننمودند و حسین کامل، سرفرازانه به نزد صدام رفت و این پیروزی بزرگ را به او تبریک گفت. صدام نیز مدال عالی عراق را به او اعطا نمود

 این سپهبد مغرور چنان سرمست این پیروزی بود که فکر نمی کرد کسی را با او کاری است
اما به قول یکی از علما : صبر کوچیک خدا صد هزار ساله !

پنج سال گذشت و  ناگهان در مرداد سال 1374 خبرگزاری های جهان خبری عجیب که در تاریخ عراق بی سابقه بود را مخابره کردند و آن خبر این بود :

حسین کامل حسن‌المجید بود که به همراه همسرش رغد، دختر صدام، و صدام کامل حسن برادرش و همسر او رعنا، دختر دیگر صدام به‌همراه حدود 30تن از افراد خانواده و بستگان در روز پنج‌شنبه 17/5/1374 به اردن رفتند و به آمریکایی‌ها پناهنده شدند !
کامل حسن با ورود به اردن شروع به انتقاد از حکومت صدام کرد و در یک مصاحبه اعلام داشت که خواستار سرنگونی رژیم صدام‌حسین است . جمله معروف او در این مصاحبه این بود که : (من از افسران ارتش عراق، افسران گارد جمهوری، افسران گارد ویژه، کارکنان عالی‌رتبه و همه جامعه عراق می‌خواهم خود را آماده نقطه عطف مهمی کنند که از عراق کشوری نوین خواهد ساخت؛ کشوری که با جامعه بین‌المللی و به‌ویژه با اعراب گفت‌وگوهای معقولی داشته باشد )
او و برادرش در مدتی که در اردن بودند، اطلاعات نظامی خود را از سلاح‌های عراق در اختیار جاسوسان آمریکا قرار دادند
صدام نیز در نطقی، اقدام دامادهای خود را به کاری که یهودای خائن در افشای مخفیگاه حضرت مسیح(ع) برای یهودیان، تشبیه کرد
اما داستان به اینجا ختم نشد . هفت ماه بعد یعنی در اسفند همان سال، خبرگزاری ها خبری عجیب تر از خبر قبلی را مخابره کردند . خبری که جهان را در بهت و حیرت فرو برد . آن خبر این بود :
سپهبد سابق، حسین کامل حسن المجید به همراه همه افرادی که همراهش به اردن پناهنده شده بودند، از صدام درخواست عفو کردند و صدام نیز آن ها عفو نمود و همه آن ها به عراق بازگشتند !
همه حتی من که یک پسر سیزده ساله بودم، پیش‌بینی می‌کردند که وی علی‌رغم درخواست عفو از صدام حسین و عفوی که به وی داده شده است، اعدام خواهد شد. آیا حسین کامل حسن المجید این سپهبد عالی‌رتبه که سال‌ها در کنار صدام زندگی کرده و از روحیه او به‌خوبی آگاه بود، این‌را نمی‌فهمید؟!
دو روز بعد رسانه های عراق اعلام کردند : دو دختر صدام از شوهرانشان جدا شدند !
و فردای روز اعلام طلاق ، رسانه ها اعلام کردند : دو داماد صدام به همراه حکیم برادر دیگرشان و پدرشان کامل حسن کشته شدند !!!
سخنگوی وزارت کشور عراق در همان روز گفت : عفوی که دولت به آنها داده، آنها را از مجازات معاف نمی کند !!!!!
اینچنین وانمود شد که قتل این چهار نفر به دست عموی حسین کامل و به جهت ناراحتی ای که وی از خیانت برادر زاده هایش به حکومت عراق داشته است، صورت گرفته است ! و اعلام شد این عمو ، سر دو داماد سلبق صدام را به عنوان هدیه برای صدام فرستاده است !
روزنامه ای که هم اکنون کپی آن در اختیار من است، نوشته بود :
 خاندان حسین کامل با کمال حماقت با پای خودشان به مسلخ رفتند
ولی آن ها احمق نبودند و مگر می شود یک نظامی با این سابقه و زیرکی احمق باشد ؟!!
حقیقت آن بود که کار آن ها ، پاسخی بود که پنج سال قبل گنبد حسینی به او داد ولی او نشنید !
آری، امام حسین اینچنین از خودش دفاع کرد و چه خوب گفته اند که :
چوب خدا صدا ندارد . . . گر بخورد، دوا ندارد

جالب اینه که بین واقعه عاشورا و کشته شدن ابن زیاد و عمر سعد و شمر در قیام مختار، 5 سال فاصله بود. دقیقا به مقدار فاصله ی بین حمله حسین کامل به کربلا و کشته شدنش!

وقت کردین به این آدرس هم مراجعه کنید :

http://alkafeel.net/persian/entefada/view.php



ماشین شخصی

من سی و پنج سالمه ولی ماشین شخصی ندارم
اصلا هم احساس کمبود نمی کنم
رفت و آمدهای داخل شهری را با خط واحد و تاکسی انجام می دم
و مسافرت های بین شهری را با اتوبوس و قطار
اگر هم کار فوری و ضروری باشه، به تاکسی تلفنی زنگ می زنیم
در عوض اصلا نمیدونم بنزین لیتری چنده یا بیمه سالی چند می گیره یا جریمه عبور از چراغ قرمز چقدره و . . .
به قول شاعر:
آسوده کسی که خر ندارد
از کاه و جو اش خبر ندارد