چندی قبل از کتاب ارزشمند ( فضیلت های فراموش شده ) سخن به میان آوردم . این کتاب نزدیک به صد صفحه و شرح حال مرحوم ملاعباس تربتی معروف به حاج آخوند است که به قلم شیوای فرزند دانشمندشان مرحوم حسینعلی راشد که سخنرانی هایش در رایوی زمان شاه را بالای چهل ساله ها هنوز به خاطر دارند ، به نگارش درآمده است
مطالعۀ این کتاب هر خواننده ای را تحت تأثیر قرار می دهد و به نظرم اگر یک ضد آخوند یا حتی ضد دین هم آن را بخواند ، به دین و روحانیت علاقه مند می گردد
این کتاب در بازار به قیمت 2500 به فروش می رسد که متاسفانه بیش از نیمی از آن را مقدمه جناب جلال رفیع به خود اختصاص داده است
کاش می شد به مؤسسه اطلاعات پیشنهاد داد که فقط خود کتاب بدون مقدمه را چاپ کنند تا به قیمت ارزان تری در دسترس علاقه مندان قرار بگیرد
غرض آنکه : با همان تعریف یک سطری که چندی پیش از این کتاب نمودم ، خواهربزرگوارمان خانم گالشی اعلام آمادگی کردند که تمام متن آن را تایپ کنند تا در وبلاگ قرار دهیم و مورد استفاده رایگان همه علاقه مندان قرار بگیرد
نمی دانم آیا این کار موجب اعتراض مؤسسه ی اطلاعات که این کتاب را چاپ کرده خواهد شد یا آن ها نیز به خاطر شناسایی این مرد بزرگ ، از این کار استقبال می کنند ؟ فعلا تا صاحب امتیاز این کتاب اعتراض نکرده ، متن این کتاب را در وبلاگ قرار می دهم و البته به محض اعتراض آن را حذف خواهم نمود !
با تشکر از زحمتی که خانم گالشی متقبّل شده اند ، در این پست یکی از قسمت های کتاب را می آورم تا خوانندگان با شخصیت این مرد آشنا شوند و نسبت به درج کامل شرح حال او در وبلاگ تشنه تر گردند . امیدوارم با همتی که در خانم گالشی سراغ دارم ، ظرف یک ماه آینده تمام کتاب را تایپ نمایند
صفحه 119 کتاب :
( پدرم را هر کس به هر مجلس روضه ای دعوت می کرد ، خواه آن شخص خان ولایت بود و مجلس با شکوهی داشت یا پیرزن فقیری که در کلبه ی خودش مجلس برپا کرده بود ، همه را می پذیرفت و مانند نماز خواندن بر خود واجب می دانست که برود و تا حدّی که می تواند آن ها را موعظه کند و مسائل دینی آن ها را برایشان بگوید . و هر کس که فوت می کرد ، خواه از بزرگان شهر و یا کمترین فقیر و به او اطلاع می دادند ، برای حاضر شدن در محلّ غسل و کفن و دفن او می رفت و مسائل را با همۀ مستحبات برای غسّال ها می گفت و به آن ها تأکید می کرد که با نیّت قربت به خدا غسل بدهند نه به قصد اجرت تا غسل میّت صحیح باشد و مستحبات کفن را بیان می کرد و بر جنازه نماز می خواند و صبر می کرد تا او دفن می کردند و مراقبت می کرد که گور و لحد را با رعایت مستحبات حفر کنند و میّت را در هنگام سپردن به خاک زجر ندهند و با دست { نه با بیل } خاک را در قبرش بریزند و قبلا نیکو خشت بچینند و لای آن ها را بگیرند که خاک روی میّت نریزد . همین که قبر از خاک پر می شد ، روی آن آب می پاشید و { و همان طور که در روایات سفارش شده } پنج انگشت خود را در خاک مرطوب فرو می بُرد و سورۀ حمد و سه قل هو الله می خواند . پس از مراسم تدفین ،  بازماندگان میّت را تا خانۀ آن ها همراهی می کرد و دلداری می داد و ضمنا موعظه می کرد که اگر تازه گذشته ، حقوق واجبه ای بر گردن داشته ، ادا کنند و فقط در فکر تقسیم میراث او نباشند و بر سر تقسیم میراث با یکدیگر موعظه نکنند و اگر میّت پسر بزرگی داشت ، به او مسألۀ قضای نمازهای پدرش را یادآوری می کرد و غالبا در همۀ این حالات روزه بود و از هیچ کس در مقابل هیچ یک از این کارها حتی برای مجلس عقدی که می رفت ، پول قبول نمی کرد و همۀ این کارها را از لحاظ شرعی بر خودش واجب می دانست که انجام بدهد و گذشته از آن ، احساس ننگ و عار و خفّت می کرد که در مقابل این کارها پول بگیرد . پدرم زنی را که شوهرش مُرده بود و یا دختر را با اجازۀ ولیّش برای کسی که می خواست شوهر او باشد ، عقد می کرد اما عقد زنی را که طلاق داده شده بود ، هرگز نمی خواند و برای مردی هم که زن داشت و می خواست زن دیگر بگیرد ، حاضر نبود صیغۀ عقد جاری کند و هرگز در تمام عمرش صیغۀ طلاق برای کسی جاری نکرد . در مجالس عقد هم که حاضر می شد ، از اول تا به آخر همه را موعظه می کرد و تاکید می نمود که تشریفات را کم کنند و مهریه ها را سبک بگیرند و نیّت ها را خالص گردانند و خدا را بیشتر در نظر داشته باشند )
لطفا یک بار دیگر سطرهای بالا را مرور کنید . آیا اگر در هر شهری یک آخوند این جوری داشتیم ، وضعمان مثل حالا بود ؟! تازه این گوشه ای از زندگی و حالات و فعالیّت های روزمرّۀ مرحوم حاج آخوند است . در انتظار درج بقیۀ مطالب کتاب در وبلاگ باشید