روزي اديبي كه خيلي نسبت به رعايت قواعد ادبي حسّاس بود ، از كوچه اي ميگذشت كه ناگهان چشمش افتاد به نوشته اي كه سردر خانه اي حك شده بود : ( هذه الدارَ لفلان بن فلان ) از شدّت ناراحتي و خشم برآشفت كه چرا مردم قواعد نحوي را رعايت نميكنند ؟!؟ و توجه ندارند كه ( هذه ) مبتدا و ( الدار) بدل از آنست و بايد مرفوع باشد . چرا كه بدل از توابع است و نصب آن غلطي فاحش و نابخشودني . . .

و از آنجا كه اديب قصه ي ما اهل عمل نيز بود ، فورا رفت به دكان نجاري و يك نردبان عاريه گرفت و مقداري رنگ و قلم مو خريد و نردبان به دوش به درب خانه آمد و نردبان را به ديوار تكيه داد و به همراه سطل رنگ و قلم مو از آن بالا رفت تا فتحه ي راء را به ضمّه تبديل نمايد . از قضا صاحبخانه درب را باز كرد و با ديدن اديب روي نردبان ، فكرش به جايي كه نبايد ميرفت ، رفت  و با فرياد ( السارق،السارق) مردم را به كمك طلبيد و اديب بيچاره را كت بسته نزد قاضي بُردند . قاضي پس از استماع شهادت شهود ، حكم كرد كه ( چون متّهم موفق به عمل شنيع سرقت نشده ، از قطع دست مُعاف است ولي چون انسان ظاهرالصلاحي است و ممكن است مردم گول ظاهرش را بخورند ، بايد سرش را بتراشيد و او را در شهر بچرخانيد تا مردم او را بشناسند و به او اعتماد نكنند و او را صالح و امين نشمارند . خلاصه ، فرداي آن روز از صبح تا غروب اديب سرتراشيده را سوار بر اسب در شهر گرداندند و جارچي نيز مُدام فرياد مي كرد : ( هذا الرجل مُتّهم بالسرقه ) : اين مرد متهم به سرقت است . . . يكي از شاگردان اديب كه هنگام غروب از مسافرت بازمي گشت ، با ديدن اين صحنه جا خورد و نزديك اسب اديب رفت و وقتي چهره ي استاد را گرفته و محزون و عصباني ديد و از طرفي به درستكاري استادش يقين داشت ،‌ به نزد او رفت و عرض كرد : جناب استاد ، غصه نخوريد و ناراحت نباشيد كه خورشيد هميشه پشت ابر باقي نميماند و بالاخره بي گناهي شما بر مردم ثابت خواهد شد و آبروي از دست رفته بازمي گردد . . . اديب نگاهي به شاگرد انداخت و گفت :‌