دعای پیرزن
یکی از منبری های قم از یکی از روحانیون کاروان نقل می کرد که در یکی از سفرهای عمره، جوانی قمی همراهشون بوده که برای اولین بار به مکه مشرّف می شده
بعد از طواف و قبل از سعی که مستحبه انسان از آب زمزم بنوشه، روحانی کاوران می بینه اون جَوون در حال نوشیدن آب زمزم داره می خنده. روحانی تعجب می کنه که مگه آب زمزم خوردن خنده داره؟! خلاصه بهش حساس می شه و می ره توی نَخِش. ولی می بینه بدجوری داره می خنده! می ره جلو و ازش می پرسه: چرا داری می خندی؟ جَوونه می گه: هیچی حاجاقا، همین جوری! روحانی می گه: همین جوری یعنی چه؟ آب زمزم خوردن که خنده نداره. اون هم بعد از این همه خستگی
خلاصه روحانی گیر سه پیچ می ده به اون جَوون و می گه: حتما یه علت خاصی داره که تو نمی تونی جلوی خنده ات رو بگیری. باید بهم بگی
ادامه نوشته
بعد از طواف و قبل از سعی که مستحبه انسان از آب زمزم بنوشه، روحانی کاوران می بینه اون جَوون در حال نوشیدن آب زمزم داره می خنده. روحانی تعجب می کنه که مگه آب زمزم خوردن خنده داره؟! خلاصه بهش حساس می شه و می ره توی نَخِش. ولی می بینه بدجوری داره می خنده! می ره جلو و ازش می پرسه: چرا داری می خندی؟ جَوونه می گه: هیچی حاجاقا، همین جوری! روحانی می گه: همین جوری یعنی چه؟ آب زمزم خوردن که خنده نداره. اون هم بعد از این همه خستگی
خلاصه روحانی گیر سه پیچ می ده به اون جَوون و می گه: حتما یه علت خاصی داره که تو نمی تونی جلوی خنده ات رو بگیری. باید بهم بگی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۸ ساعت 8 توسط احمدیاسر وافی
|