برگی دیگر
بیست و نهم اسفند از کرمانشاه به سمت جدّه پرواز داشتیم و سحرگاه سی ام فروردین به مدینه منوّره رسیدیم. معاون کاوران یک سفره ی هفت سین از ایران آورده بود و اصرار داشت که لحظه ی تحویل سال در حرم باشیم و مراسم داشته باشیم. من با اینکه با تحویل سال و هفت سین و این مسخره بازی ها مخالفم ولی نخواستم توی ذوقش بزنم و قبول کردم. قرار شد تمام کاروان ساعت یک عصر صبح در لابیِ هتل باشند که دستجمعی به حرم مشرّف شویم. چون به وقت اینجا ساعت دو تحویل سال می شد. یعنی زمین در گردشش به دور خورشید، می رسید به همون جایی که یک سال پیش بوده!
خلاصه، من هم می خواستم از این آب گل آلود ماهی بگیرم!
لذا وقتی زائران در لابی هتل جمع شدند، گفتم: همه خیال می کنند که با آمدن نوروز یک سال بزرگتر شده اند در حالی که یک سال کوچکتر شده اند و یخ عمرشان یک سال آب رفته است. بعد از چند نفر پرسیدم که شما چند سال داری؟ یکی گفت: 20 سال دارم، یکی گفت: 60 سال داریم، یک هم گفت: ده سال دارم.
گفتم: همه ی شما اشتباه می کنید!
بعدش یک مثال زدم:
گفتم: فرض کنید یک بشکه ی آب داریم که صد لیتر ظرفیت داره. شیر آن را کمی باز می کنیم تا قطره قطره آبش بریزه. آیا با هر قطره ای که از بشکه می ریزه، آب بشکه بیشتر می شه یا کمتر؟ همه گفتند: کمتر. گفتم: حالا اگر چند ساعت بگذره و هفتاد لیتر از آب این بشکه بریزه و از بشکه بپرسیم: جناب بشکه، چقدر آب داری؟ و او هم فرضاً زبان داشته باشه، چه جوابی می ده؟ آیا می گه: هفتاد لیتر دارم یا می گه: هفتاد لیتر از دست داده ام و سی لیتر دارم. همه گفتند: دومی.
گفتم: فرض کنید همه ی شما قراره صد سال عمر کنید. وقتی از شما می پرسم: چند سال دارید؟ نباید مقداری را که از دست رفته، در جواب بیاورید بلکه باید باقیمانده را بگویید.
دوباره از آن سه نفر که گفته بودند: 20 ، 60 و ده سال داریم، پرسیدم: با این حساب شما چند سال دارید؟ اولی گفت: 80 سال دومی گفت: 40 سال و سومی که یک دختر بود، با خنده گفت: 80 سال!
گفتم: با این حساب از وقتی که من حرفم رو شروع کرده ام، نیم ساعت از سوخت کارت سوخت عمرتان کم شده و شما نیم ساعت کوچکتر شده است. اگر این نیم ساعت برایتان مفید بوده و چیز تازه و آموزنده ای یاد گرفته باشید، از عمرتان کم شده ولی هدر نرفته. ولی اگر این نیم ساعت را بیهوده صرف کرده بودیم، جز حسرت چیزی عائدمان نمی شد. چون مقداری از عمر که می ره دیگه قابل برگشت نیست.
بعدش برایشان حدیث امام سجاد(ع) را خواندم که فرموده اند: بزرگترین وقت انسان لحظه ای است که متولد می شود و کوچکترین وقتش لحظه ی مرگ اوست. یعنی وقتی به دنیا می آید صد سال دارد و سنّ او از همه وقت بیشتر است ولی وقتی می میرد، صد سال از دست داده و چیزی برایش باقی نمانده است.
اینها را که گفتم، بقیه زائران هم رسیدند و با هم به سمت حرم حرکت کردیم و در گوشه ای از صحن حرم نَبَوی (ص) نشستیم. از هتل تا حرم 5 دقیقه پیاده راه بود. معاون هفت سین را روی زمین گذاشت. البته ماهیِ قرمز نداشت! ولی گفت: هنوز نیم به تحویل سال باقی است. من هم فرصت را مغتنم شمردم و گفتم: همه ی شما نام ماه های شمسی را بلدید و به یکی از بچه ها گفتم که از فروردین تا اسفند را بگوید. ولی خیلی از ماها نمی توانیم 12 ماه قمری را پشت سر هم بگوییم و این عیب است. بیایید در این چند دقیقه ماههای قمری را یاد بگیریم. بعدش شروع کردم: سال قمری با محرم آغاز می شود بعدش صفر بعدش دو تا ربیع و دو تا جمادی و بعد از جمادی الثانیه، رجب و شعبان و رمضان و بعدش شوال و در آخر ذیقعده و ذیحجّه. چند بار نام ماهها را گفتم و بعدش از چند نفر خواستم که بگویند. تقریباً همه یاد گرفتند. بعدش گفتم: حالا ببینیم تولد هر کدام از معصومین (ع) در چه ماه و روزی واقع شده است. پرسیدم: تولد پیامبر اسلام (ص) در چه ماه و روزی است؟ یکی گفت: 17 ربیع الاول. گفتم: احسنت. خلاصه یکی یکی معصومین را شمردم. تولد بعضی ها را می دانستند و آنهایی که نمی دانستند، من می گفتم.
به هر حال، این یک نیم هم به همین منوال گذشت! تا اینکه معاون که با موبایل با ایران در تماس بود، گفت: الآن تحویل سال می شه ( منظورش این بود که الآن زمین در گردشش به دور خورشید خانم می رسه به جایی که پارسال از اونجا رد شده بوده! ) من هم دعای یا مقلّب القلوب را خواندم و چند تا دعا مخصوصاً برای ملتمسین دعا کردیم و برای نماز ظهر آماده شدیم.
روزهای بعد گاهی به زائران می گفتم: چند سال دارید؟ آنهایی که باهوش بودند، دوزاریشون می افتاد و باقیمانده ی عمرشان از صد سال را می گفتند و آنهایی که حواسشان نبود، مقدار هدر رفته را می گفتند، بهشان می گفتم: اینقدر داری یا از دست داده ای؟! و طرف تازه متوجه منظورم می شد.
البته درستش این است که وقتی از انسان می پرسند: چند سال داری؟ بگوید: نمی دانم! چون ما صد سال را فرض گرفتیم. ولی از کجا معلوم حتی هفتاد سال هم عمر کنیم؟
پس هر کس از من پرسید: چند سال داری؟ باید بگویم: فقط می دانم 36 سال از دست داده ام، اما چقدر دارم را فقط خدا می داند.
راستی گفته بودم تا پنجشنبه به روز نمی شم. امروز درسها تق و لق بود!
خلاصه، من هم می خواستم از این آب گل آلود ماهی بگیرم!
لذا وقتی زائران در لابی هتل جمع شدند، گفتم: همه خیال می کنند که با آمدن نوروز یک سال بزرگتر شده اند در حالی که یک سال کوچکتر شده اند و یخ عمرشان یک سال آب رفته است. بعد از چند نفر پرسیدم که شما چند سال داری؟ یکی گفت: 20 سال دارم، یکی گفت: 60 سال داریم، یک هم گفت: ده سال دارم.
گفتم: همه ی شما اشتباه می کنید!
بعدش یک مثال زدم:
گفتم: فرض کنید یک بشکه ی آب داریم که صد لیتر ظرفیت داره. شیر آن را کمی باز می کنیم تا قطره قطره آبش بریزه. آیا با هر قطره ای که از بشکه می ریزه، آب بشکه بیشتر می شه یا کمتر؟ همه گفتند: کمتر. گفتم: حالا اگر چند ساعت بگذره و هفتاد لیتر از آب این بشکه بریزه و از بشکه بپرسیم: جناب بشکه، چقدر آب داری؟ و او هم فرضاً زبان داشته باشه، چه جوابی می ده؟ آیا می گه: هفتاد لیتر دارم یا می گه: هفتاد لیتر از دست داده ام و سی لیتر دارم. همه گفتند: دومی.
گفتم: فرض کنید همه ی شما قراره صد سال عمر کنید. وقتی از شما می پرسم: چند سال دارید؟ نباید مقداری را که از دست رفته، در جواب بیاورید بلکه باید باقیمانده را بگویید.
دوباره از آن سه نفر که گفته بودند: 20 ، 60 و ده سال داریم، پرسیدم: با این حساب شما چند سال دارید؟ اولی گفت: 80 سال دومی گفت: 40 سال و سومی که یک دختر بود، با خنده گفت: 80 سال!
گفتم: با این حساب از وقتی که من حرفم رو شروع کرده ام، نیم ساعت از سوخت کارت سوخت عمرتان کم شده و شما نیم ساعت کوچکتر شده است. اگر این نیم ساعت برایتان مفید بوده و چیز تازه و آموزنده ای یاد گرفته باشید، از عمرتان کم شده ولی هدر نرفته. ولی اگر این نیم ساعت را بیهوده صرف کرده بودیم، جز حسرت چیزی عائدمان نمی شد. چون مقداری از عمر که می ره دیگه قابل برگشت نیست.
بعدش برایشان حدیث امام سجاد(ع) را خواندم که فرموده اند: بزرگترین وقت انسان لحظه ای است که متولد می شود و کوچکترین وقتش لحظه ی مرگ اوست. یعنی وقتی به دنیا می آید صد سال دارد و سنّ او از همه وقت بیشتر است ولی وقتی می میرد، صد سال از دست داده و چیزی برایش باقی نمانده است.
اینها را که گفتم، بقیه زائران هم رسیدند و با هم به سمت حرم حرکت کردیم و در گوشه ای از صحن حرم نَبَوی (ص) نشستیم. از هتل تا حرم 5 دقیقه پیاده راه بود. معاون هفت سین را روی زمین گذاشت. البته ماهیِ قرمز نداشت! ولی گفت: هنوز نیم به تحویل سال باقی است. من هم فرصت را مغتنم شمردم و گفتم: همه ی شما نام ماه های شمسی را بلدید و به یکی از بچه ها گفتم که از فروردین تا اسفند را بگوید. ولی خیلی از ماها نمی توانیم 12 ماه قمری را پشت سر هم بگوییم و این عیب است. بیایید در این چند دقیقه ماههای قمری را یاد بگیریم. بعدش شروع کردم: سال قمری با محرم آغاز می شود بعدش صفر بعدش دو تا ربیع و دو تا جمادی و بعد از جمادی الثانیه، رجب و شعبان و رمضان و بعدش شوال و در آخر ذیقعده و ذیحجّه. چند بار نام ماهها را گفتم و بعدش از چند نفر خواستم که بگویند. تقریباً همه یاد گرفتند. بعدش گفتم: حالا ببینیم تولد هر کدام از معصومین (ع) در چه ماه و روزی واقع شده است. پرسیدم: تولد پیامبر اسلام (ص) در چه ماه و روزی است؟ یکی گفت: 17 ربیع الاول. گفتم: احسنت. خلاصه یکی یکی معصومین را شمردم. تولد بعضی ها را می دانستند و آنهایی که نمی دانستند، من می گفتم.
به هر حال، این یک نیم هم به همین منوال گذشت! تا اینکه معاون که با موبایل با ایران در تماس بود، گفت: الآن تحویل سال می شه ( منظورش این بود که الآن زمین در گردشش به دور خورشید خانم می رسه به جایی که پارسال از اونجا رد شده بوده! ) من هم دعای یا مقلّب القلوب را خواندم و چند تا دعا مخصوصاً برای ملتمسین دعا کردیم و برای نماز ظهر آماده شدیم.
روزهای بعد گاهی به زائران می گفتم: چند سال دارید؟ آنهایی که باهوش بودند، دوزاریشون می افتاد و باقیمانده ی عمرشان از صد سال را می گفتند و آنهایی که حواسشان نبود، مقدار هدر رفته را می گفتند، بهشان می گفتم: اینقدر داری یا از دست داده ای؟! و طرف تازه متوجه منظورم می شد.
البته درستش این است که وقتی از انسان می پرسند: چند سال داری؟ بگوید: نمی دانم! چون ما صد سال را فرض گرفتیم. ولی از کجا معلوم حتی هفتاد سال هم عمر کنیم؟
پس هر کس از من پرسید: چند سال داری؟ باید بگویم: فقط می دانم 36 سال از دست داده ام، اما چقدر دارم را فقط خدا می داند.
راستی گفته بودم تا پنجشنبه به روز نمی شم. امروز درسها تق و لق بود!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۱۶ ساعت 19 توسط احمدیاسر وافی
|