آقا یا حسین
سال گذشته، با کاروانی از کرمانشاه به عمره مشرَّف شده بودم. یکی از زائران، پیرمردی 82 ساله بود به نام آقای علوی که می ¬گفت در جوانی نانوا بوده است. با هم خیلی رفیق شدیم. با سنّ زیادی که داشت، خیلی سر حال و چابک بود به طوری¬که هنگام رفتن به غار حراء، اولین کسی بود که به قله¬ی کوه رسید!
سینه¬ ای پُر از خاطرات و تجربیّات داشت و یک¬بار که با هم نشسته بودیم، قضیه¬ای نقل کرد که بسیار جالب و عجیب بود. تعریف کرد که: چهل پنجاه سال قبل، پیرمردی در کرمانشاه بود به نام آقایاحسین! البته نامش این نبوده و آقای علوی هم از نام اصلیَش اطلاعی نداشت ولی به این لقب معروف بوده است. علتش هم این بوده که وقتی وارد مسجد یا حسینیه ای می شده، سه مرتبه با صدای بلند می گفته: آقا یا حسین، و چنان نفس گرم و نافذی داشته که با همین آقا یا حسینی که می گفته، صدای مردم به گریه بلند می شده. آقای علوی می گفت: یک¬بار در مسجد بودیم و منبری داشت روضه می خواند ولی مردم ساکت بودند و بعضی هم به حالت گریه دست بر صورت گرفته بودند. ناگهان آقایاحسین وارد مسجد شد و فریاد زد: آقا حسین. و صدای گریه و ضجّه مردم فضای مسجد را پُر کرد!
آقای علوی می گفت: آقایاحسین، پیرمرد فقیر و بی کس و کاری بود که یک اتاق کوچک اجاره و در آن زندگی می کرد
خلاصه، این پیرمرد از دنیا می رود و مرگش اتفاقاً مصادف می شود با مرگ یک حاجی بازاریِ پولدارِ کرمانشاهی
داخل پرانتز عرض کنم که این واژ¬ه¬ی « اتفاقاً » واژه¬ غلطی است که ما بر حسب عادت به کار می بریم. چون هیچ حادثه ای در این عالم، اتفاقی نیست. اتفاقاً یعنی تصادفاً و تصادفاً هم یعنی همین¬جوری! در حالی¬که تمام رویدادهای عالم حساب شده است ولی چون ما از پشت پرده خبر نداریم، خیال می کنیم اتفاقی و تصادفی و شانسی است. پرانتز بسته!
خلاصه، جنازه¬ی پیرمرد فقیر و بازاریِ پولدار را بعد از غسل و کفن، در دو تابوت، وارد قبرستان می کنند و چون غروب بوده، در اتاقی در قبرستان می گذارند تا مراسم تشییع و تدفین¬شان، فردا صبحش انجام گیرد. بچه های حاجی به یک قاری قرآن پول می دهند که تا صبح بر سر جنازه¬ی پدرشان قرآن بخواند و وقتی می فهمند این پیرمرد هم امشب مهمانِ این اتاق است، از سرِ ترحّم و دلسوزی، تابوت او را کنار تابوتِ پدرشان می¬گذارند تا از سرِ خیر پدرشان، ثوابی هم از تلاوت قرآن، به روح او برسد
از طرفی قاری عادت داشته که هنگام تلاوت قرآن، روپوش روی تابوت را کنار می زده تا واسطه کمتری بین صوت او و جنازه باشد. روپوشِ تابوت حاجی بازاری، پارچه ای مخملی و گران¬قیمت و روپوش تابوت آقایاحسین، پارچه¬ای ساده و ارزان بوده است
هنگام اذان صبح که قاری می خواسته برود، اشتباهاً روپوش ها را جابجا روی تابوت ها می اندازد! و وقتی فرزندان حاجی بازاری می آیند تا تابوت پدرشان را ببرند، به طور طبیعی تابوتی را که روپوش مخملی رویش کشیده شده بوده را بر می دارند و چون می بینند پیرمرد کس و کاری ندارد، مقداری پول به متصدیِ قبرستان می دهند تا او را در یک جای قبرستان دفن کند
از طرفی حاجی بازاری وصیت کرده بوده که جنازه من را به کربلا ببرید و در آن¬جا دفن کنید و از قبل هم قبری در کربلا برای خودش خریداری کرده بوده است
خلاصه جنازه پدرشان را ظاهرا با ماشین به کربلا می برند. « آقای علوی نگفت ولی پنجاه سال قبل ماشین رایج بوده است مخصوصا با توجه به ثروتمند بودن حاجی بازاری»
هنگام دفن که صورت جنازه را باز می کنند، پسرها می بینند جنازه بابایشان نیست! پسر بزرگتر که به گفته¬ی آقای علوی پسری فهمیده بوده، می گوید: بابای من لیاقت این¬جا را نداشت؛ همین را همین جا دفن می کنیم
به این ترتیب، آقایاحسین که عمری مردم را با این سه کلمه گریانده بود، با وجود فقر و بی کسیِ ظاهریَش، در جوار مولایش دفن شد و معلوم شد که امام حسین (علیه السلام) چگونه جبران می کند
آقای علوی می گفت: آقایاحسین واقعا عاشق امام حسین(علیه السلام) بود