زندگي بدون ايمان
شخصي را در نظر بگيريد كه صبح از خواب برمي خيزه ، خميازه اي ميكشه و براي دفع فضولات شام ديشب كه جذب بدنش نشده ، به توالت ميروه . بعد از تخليه به خاطر احساس گرسنگي صبحانه ميخورده : نون و پنير يا تخم مرغ آب پز يا كره مربّا يا . . . بعد از صبحانه به سر كار ميره . براي اينكه دستمزدي بگيره حالا يا مثل كارگر، روزانه يا مثل كارمند، ماهانه ، تا با درآمد خود براي ناهار خود چيزي تهيه كنه . چون مواد صبحانه تا ظهر هضم ميشه و بدن او احساس گرسنگي ميكنه و اين معده ي لامصب هم تا چيزي توش نريزي آروم نميگيره و (ندارم) و (گرونه) حاليش نيست . ظهر يا عصر كه به خانه برميگرده ، اول به توالت ميره تا زوايد جذب نشده ي صبحانه را دفع كنه و سپس ناهار ميخوره : نيمرو يا مرغ بريان يا پيتزا يا . . . و بعد به خاطر خستگي كار روز استراحت ميكنه . از خواب كه بيدار شد ، كمي احساس گرسنگي ميكنه و چون هنوز وقت شام نشده عصرانه اي ميخوره و منتظر ميشه تا وقت شام فرا برسه . قبل از شام يا قبل از خواب به توالت ميره تا مقدار ناهاري را كه در معده جذب نشده و به روده راه پيدا كرده ، خالي كنه . شام كه خورد ، ميخوابه چون خسته است . اگر هم خسته نيست از روي عادت ميخوابه تا براي كار فردا نيرو و نشاط داشته باشه
صبح دوباره از خواب برمي خيزه ، خميازه اي ميكشه و براي دفع فضولات شام ديشب كه جذب بدنش نشده ، به توالت ميروه . بعد از تخليه به خاطر احساس گرسنگي صبحانه ميخورده : نون و پنير يا تخم مرغ آب پز يا كره مربّا يا . . . بعد از صبحانه به سر كار ميره . براي اينكه دستمزدي بگيره حالا يا مثل كارگر، روزانه يا مثل كارمند، ماهانه ، تا با درآمد خود براي ناهار خود چيزي تهيه كنه . چون مواد صبحانه تا ظهر هضم ميشه و بدن او احساس گرسنگي ميكنه و اين معده ي لامصب هم تا چيزي توش نريزي آروم نميگيره و (ندارم) و (گرونه) حاليش نيست . ظهر يا عصر كه به خانه برميگرده ، اول به توالت ميره تا زوايد جذب نشده ي صبحانه را دفع كنه و سپس ناهار ميخوره : نيمرو يا مرغ بريان يا پيتزا يا . . . و بعد به خاطر خستگي كار روز استراحت ميكنه . از خواب كه بيدار شد ، كمي احساس گرسنگي ميكنه و چون هنوز وقت شام نشده عصرانه اي ميخوره و منتظر ميشه تا وقت شام فرا برسه . قبل از شام يا قبل از خواب به توالت ميره تا مقدار ناهاري را كه در معده جذب نشده و به روده راه پيدا كرده ، خالي كنه . شام كه خورد ، ميخوابه چون خسته است . اگر هم خسته نيست از روي عادت ميخوابه تا براي كار فردا نيرو و نشاط داشته باشه
صبح دوباره از خواب بر ميخيزه و خميازه اي ميكشه . . .
خسته شديد ؟ حتما ميگيد چقدر تكرار ميكني! تازه من فقط دو روز از زندگي حيواني ي اين شخص را گفتم كه خسته شديد و حوصلتون سر رفت . پس خود اين بيچاره چي ميكشه كه بايد پنجاه سال اين قصه تكراري را اجرا كنه ! يعني هجده هزار و دويست و پنجاه بار صبحها از خواب برخيزه و به توالت بره و معده خود را خالي كنه و صبحانه بخوره و معده ي خود را پر كنه و تا ظهر كار كنه چون معده كه هميشه پر نميمونه بلكه تا ظهر دوباره خالي ميشه . بايد كاري كرد و پولي درآورد تا ظهر نيز معده را پر كرد و همينطور شب !
تازه من زندگي ي يك شخص مجرد سالم بي غم و غصه را براتون ترسيم كردم . فكر كنيد اين شخص ديوونگي كنه و تن به ازدواج بده . تا حالا بايد براي پر كردن شكم خودش تلاش ميكرد . بعد از ازدواج و خداي ناكرده بچه دار شدن ، بايد تلاشش رو مضاعف كنه و به جاي يك شيفت دو شيفت كار كنه . چون معده زن و بچه هم هميشه پر نميمونه و از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب ، بايد تخليه و پر بشه . تا حالا واسه خودش كارهاي تكراري ميكرد حالا واسه ي پر كردن شكم بقيه هم بايد كار كنه و خيلي زوره كه اون كار كنه و حاصل رنجش رو بريزه توي شكم ديگران ! براي چي ؟ به نظر شما چرا بايد اين كار رو بكنه ؟ اگر بعد از يك سال يعني سيصد و شصت و پنج روز زندگي تكراري ، بگه من ديگه از زندگي خسته شدم و ميخوام خودكشي كنم ، آيا شما مانعش ميشيد ؟ آيا ميتونيد قانعش كنيد كه به اين روند تكراري ادامه بده ؟ هرگز
من با قاطعيت ميگويم : هرگز
چون هيچ چيزي نداريد كه به او بگوييد . ميخواهيد به او بگوييد : عزيزم زندگي زيباست ؟! ميخواهيد به او بگوييد : تو كه سيصد و شصت و پنج روز صبحها از خواب برخاستي و توالت رفتي و صبحانه خوردي و تا ظهر كار كردي و ظهر توالت رفتي و ناهار خوردي و شب هم همينطور ، بيا و از خودكشي منصرف شو و سيصد و شصت و پنج روز ديگه هم همين كارها را انجام بده ؟!
حالا خودش يه چيزي ، چرا واسه پر كردن شكم زن و بچه تلاش كنه ؟ اون عرق بريزه كه اونها سير بشن ؟!
به نظر من او تصميم عاقلانه اي گرفته ، خودكشي را ميگم ! اگه به اين فكر نيفتاده بود و به اين نمايش تكراري و مسخره و خسته كننده ادامه ميداد ، در عقلش شك ميكردم ! و اگر شش ماه قبل به اين نتيجه رسيده بود ، او را عاقلتر ميدانستم !
حالا فرض كنيد طرف اونقدر عاقل نيست كه زود به فكر خودكشي بيفته و از بيست سالگي كه ازدواج كرد تا 60 سالگي يعني سي سال يعني ده هزار و نهصد و پنجاه روز به اين تئاتر تكراري ادامه داد و شد شصت ساله ، انواع بيماريها به او هجوم آورده و بيشتر از غذاها بايد قرص و دارو مصرف كنه . حتي از غذا خوردن هم لذتي نميبره و روز به روز ضعيفتر و رنجورتر ميشه . ممكن است به زور قرص و آمپول و جراحي ده سال ديگه زنده باشه ولي چرا ؟ چرا سعي كند زنده باشه ؟ مگه ديوونه است ؟! زنده باشه كه چه كنه ؟ به خانه سالمندان ببرندش و اونجا غذا دهنش كنند و بعد از هضم غذا ، تشت زيرش بگذارند ؟! خب خودكشي كنه تا هم بچه هاش از دادن هزينه خانه سالمندان راحت بشن هم خودش ازدرد و رنج و تنهايي خلاص . هم اكسيژن كمتري را به دي اكسيد تبديل كنه و هم محيط زيست را با فضولات خود كمتر آلوده كنه ! چرا بخواد ده سال ديگه زنده بمونه ؟ نفس كشيدن واسش لذت داره ؟!
من معتقدم بدون ايمان ، زندگي پوچ و بي معنا و خسته كننده و بلكه خنده دار ميشود ! آيا شما از ديدن فيلم شخصي كه صبح تا شب مي دود تا لقمه ي ناني درآورد و شكم خود را پر كند و دوباره بعد از چند ساعتي آن را خالي كند و كار كند و خسته شود و بخوابد تا خستگيش رفع شود ، خنده تان نميگيرد ؟!
فرض كنيد خبردار ميشويد كه جواني بيست ساله بالاي ساختمان بلندي رفته و قصد پرتاب كردن خود از آن بالا و خاتمه دادن به زندگي خود را دارد . شما را براي صحبت با او و منصرف كردن او از اين تصميم انتخاب ميكنند . خداوكيلي وقتي بالا ميرويد و با اين جوان روبرو ميشويد ، به او چه ميگوييد ؟ اصلا من آن جوان . شما هر چه به من بگوييد ، من به جاي او جوابتان را ميدهم
شما : عزيزم چرا ميخواي خودكشي كني ؟
من : از زندگي خسته شده ام
شما : عزيزم ، زندگي زيباست ، مگر نشنيده اي شاعر گفته : تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ؟
من : شاعر احمق بوده كه ميخواسته به خاطر شقايق زندگي كنه !
شما : عزيزم ، اگه زنده باشي ميتوني از زندگيت لذّت ببري ، ازدواج كني ، صاحب فرزند بشي
من : چرا ازدواج كنم ؟ من غريزه جنسي ام را از راههاي گوناگون ارضاء كرده ام و اصلا ديگه از شنيدن اسمش حالم به هم ميخوره . مگه مرض دارم برم ازدواج كنم و خودمو اسير و بدبخت كنم ؟ مگه اونهايي كه ازدواج كردند و بچه پس انداختند ، خوشبختند ؟ مگه متأهلها خودكشي نميكنند ؟ اصلا چرا با ازدواج و بچه دار شدن ، چند تا بدبخت مثل خودم به بدبختهاي دنيا اضافه كنم ؟
شما : عزيزم ، تو ميتوني با زنده بودن براي جامعه مفيد باشي ؟
من : مثلا چه كاره بشم ؟
شما : تو ميتوني درس بخوني و دكتر يا مهندس بشي و به مردم خدمت كني ؟
من : مگه دكتر و مهندس چه خدمتي ميكنند ؟
شما : اختيار داريد ، دكترها جان مردم را نجات ميدهند و گاهي با يك عمل جراحي به شخصي زندگي دوباره ميبخشند
من : اين كه خيانته نه خدمت !
شما : براي چي ؟
براي اينكه شخصي رو كه داشته از اين دنيا راحت ميشده ، دوباره به دنيا برميگردونند . هم خودش داشته راحت ميشده هم بچه ها .چون ديگه لازم نيست واسه بيشتر زنده بودن او خرج كنند و يا هزينه خانه ي سالمندان رو بدهند . اصلا به نظر من بايد اين بيمارهاي صعب العلاج رو با يك آمپول خلاص كنند تا هم خودشون راحت بشن هم ديگه هزينه اي بر بيت المال تحميل نكنند
شما : خب ، شايد خود بيمار دلش بخواد زنده بمونه
من : بيخود ! مگه خوردن و خالي كردن ، نفس كشيدن و سم پس دادن ، چيزيه كه انسان بخواد به خاطرش زنده بمونه ؟!
شما :خب اصلا مهندس شو
ادامه دارد . . .