در اتوبوس شرکت واحد کنار پیرمردی نشستم

سر صحبت باز شد

پیرمرد پخته و با تجربه ای به نظر می رسید

در ضمن صحبتهاش بهم گفت:

اگر می خوای توی زندگی راحت باشی، در برخورد با امور دنیایی، همیشه این جمله را بگو:

شد، شد. نشد، نشد

البته معلومه که منظورش فقط گفتنِ با زبان نبود

منظورش این بود که امور دنیایی برات مهم نباشه

و نگو إلا و بالله باید بشه

شد شد نشد نشد

چه جمله ی پرمغزی

گویا خلاصه ی یک عمر تجربه اش در برخورد با دنیای مکار بی وفا بود

یاد سخن یکی از دوستان افتادم که می گفت:

من واسه ازدواجم نگرانی ندارم . چون دختری که قسمتم می شه، یا خوب و قانع و سازگار از آب در میاد یا بد و لجباز و پرتوقع

در صورت اول خدا رو شکر میکنم و خدا هم فرموده : ( إنّ الله یحبّ الشّاکرین )

و در صورت دوم هم صبر و تحمل میکنم و خدا هم فرموده : ( إنّ الله یحبّ الصابرین ) !

در هر دو صورت محبوب خدا هستم و مگر جز این آرزویی دارم ؟!