مرحوم شیخ صدوق در ص 380 جلد سوم کتاب شریف من لا یحضره الفقیه از حضرت امام صادق (ع) نقل می کند که حضرت فرمودند : وقتی خداوند آدم را آفرید و به او أسماء را آموخت و به ملائکه دستور داد بر او سجده کنند و قضایای سجده نکردن ابلیس و رانده شدنش از درگاه الهی پیش آمد ، خداوند خواب را بر آدم مسلط نمود و در هنگامی که او در خواب بود ، حوا را آفرید . هنگامی که آدم از خواب بیدار شد ، چشمش به حوا افتاد . موجودی شبیه و هم جنس خودش . از او پرسید : تو که هستی ؟ و حوا با زبان آدم به او پاسخ داد : مخلوقی از مخلوقات خداوند هستم . آدم به خدا عرض کرد : خدایا ، این مخلوق زیبا کیست که در دل به انس با او احساس علاقه می کنم و با نگاه به او آرام می گیرم ؟  خطاب آمد که : ای آدم ، این کنیز من حوا است . آیا دوست داری مونس و هم کلام و مطیع تو باشد ؟ آدم عرضه داشت : آری ، و در این صورت تا زنده ام شکرگزار این نعمتت هستم . خطاب آمد : پس او را از من خواستگاری کن . آدم عرضه داشت : مهریه اش چه باشد ؟ خطاب آمد : مهریه اش این است که معارف دینم را به او بیاموزی . آدم قبول کرد و خداوند آنها به ازدواج یکدیگر درآورد . هنگامی که پدربزرگ و مادربزرگ ما به هم محرم شدند ، حضرت آدم به حوا که با او فاصله داشت ، فرمود : به نزد من بیا . حوا پاسخ داد : بلکه تو به نزد من بیا ! و خداوند به آدم فرمان داد که : تو به نزد او برو و به همین جهت رسم شد که مردان به خواستگاری زنان بروند نه زنان
با این حساب در اولین اختلافی که بین اولین زن و شوهر کره زمین رخ داد { آدم می گفت : تو به نزد من بیا و حوا می گفت : نه ، تو باید به نزد من بیایی } خداوند جانب زن را گرفت و به شوهر دستور داد که تو به نزد همسرت برو