ای آنکه اگر خدایی هست ...
علامه طبا طبایی:یکی از دوستان چنین نقل میکرد که در سفری که از ایران به سوی کربلا میرفتم در نزدیکی صندلی من جوانی ریش تراشیده و فرنگی مآب نشسته بود،از این رو بین ما حرفی رد و بدل نشد.ناگهان صدای این جوان به گریه و زاری بلند شد.بسیار تعجب کردم و پرسیدم چرا گریه می کنی؟
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ ساعت 20 توسط احمدیاسر وافی
|