ازدواج

از دل خود کن برون هر غصّه را    جان من ، بشنو ز من این قصّه را

دوش دیدم پیر دنیا دیده ای             گفتمش برگو برایم نکته ای

لب گشود و گفت با آه و فغان          بهر من دندان نباشد در دهان

در دهانم نیست دندان،عیب نیست،درد بدتر ای پسر،بی همسری است

لذت دنیا زن و دندان بُوَد    بی زن و دندان جهان زندان بُوَد

دردهایت را بکن یکجا علاج    دین خود را حفظ کن با ازدواج

درب دوزخ را به روی خود ببند  زندگانی را بکن مانند قند

درب جنّت را به رویت باز کن   ریشه ی شیطان بکن از بیخ و بُن

کن حذر از دام شیطان ای جوان  هست شیطان همدم بی همسران

مرد بی زن همچو تیر بی کمان  پیشرفتی نیست او را در جهان

با خیالات خودش بازی کند   هست پندارش که خودسازی کند

مردک بی اطلاع و بی سواد  ( النکاحُ سُنّتی ) برده ز یاد

آیه ی قرآن زند هر دم صدا  ( أنکحوا ) ای مؤمنین با خدا

لذت دنیا زن و دندان بُوَد   بی زن و دندان جهان زندان بُوَد

زن بُوَد واجب برای زندگی  روشنن از زن شد سرای زندگی

حق نهاد از وی بنای زندگی  هست دندان آسیای زندگی

همدم آدم در این عالم زن است  بر اساس زندگی محرم زن است

حاصل نسل بنی آدم زن است مرد را همخوابه و همدم زن است

چون خدا تأسیس این دنیا نمود    آشکارا آدم و حوا نمود

خلق را از بهر زن شیدا نمود   هر که جفت خویش را پیدا نمود

میشود زن باعث طول حیات   زن بُوَد شیرینتر از قند و نبات

در کلام خود خدا از معجزات   کرد تعریف از نساء مؤمنات

زن ببر تا دولتت افزون شود   زن نببر تا طالعت میمون شود

هر خیالی از سرت بیرون شود   صد چو لیلی از غمت مجنون شود

بهر خود برپا بساط سور کن    از عروسی خویش را مسرور کن

خانه ی خود را ز زن معمور کن  چشم شیطان لعین را کور کن

زن تو را در خانه یاری میکند   زن برایت خانه داری میکند

گر نیایی بی قراری میکند    گر بمیری آه و زاری میکند

چون روی در خانه ، جایت حاضر است  رختخواب و متّکایت حاضر است

در سر سفره غذایت حاضر است   روی بقچه رخت هایت حاضر است

زن نمیگیری ؟ مگر دیوانه ای !   گر نگیری زن ، ز دین بیگانه ای

زن بلا باشد به هر کاشانه ای   بی بلا هرگز نباشد خانه ای

بر سر کوی بُتان مسکن بگیر  یک زن مقبول صاحب فن بگیر

این سخن را خوب یاد از من بگیر  زن بگیر و زن بگیر و زن بگیر

ای عزیزم  قدر همسر را بدان      زن گُل و ریحان بُوَد نه قهرمان

سختگیری کار نامردان بُوَد              حُبّ همسر آیه ی ایمان بُوَد

خانه و ماشین و پول و اسکناس      زیورآلات و مُد و کفش و لباس

باعث خوشبختی انسان نشُد         پس بیا و فکر کن در حال خود

زندگی را با محبّت زنده کن       بر گرفتاریّ و مشکل خنده کن

گر که خواهی نیکبختیّ و صفا          رو به سوی خالق یکتا نما

او علیم است وسمیع است و بصیر        بر تمام کارها باشد قدیر

رازق است و روزی ما را دهد     گر ز او خواهیم، یار ما شود

باش اینک عبد رب العالمین    شیعیان را کن فزون اندر زمین

هر کسی دندان دهد، نان هم دهد    از خدا خواهم که ایمان هم دهد

هر که ایمان و عمل توأَم کند    پشت مشکلهای خود را خم کند

وافیا ای شاعر نیکو سخن   ای که گویی شعر بی مزد و ثمن

هر که را بینی ستایش میکند   بانگ صدها آفرین سر میدهد

آفرین گفتن هم آخر کار شد   با عمل اثبات کن ایمان خود

ای خداوند عزیز و مهربان   باش یار خوب این زوج جوان

زندگیشان را بکن بی دردسر  پنج دختر ده به ایشان ، شش پسر


( شعرهای آبی رنگ سروده مرحوم نسیم شمال و شعرهای سبزرنگ سروده خود من است )

 

همسایه ی حاج تقی !

حاجاقا ملکی روحانی کاروانمون میفرمود : در یکی از سالها بعد از تمام شدن اعمال حج ، یکی از زائران اومد پیشم و گفت : حاجاقا ، هم اتاقی من نماز نمیخونه ! گفتم : کیه ؟ وقتی اسمشو برد ، خیلی تعجب کردم . گفتم : این که از بس سوال شرعی مپرسید منو کچل کرد ! یعنی چه نماز نمیخونه ؟ خلاصه وقتی از خودش پرسیدم ، گفت : حاجاقا ، ما عمری خدا رو عادت دادیم به نماز نخوندن ! نمیخوام خدا بدعادت بشه ! گفتم : پس چرا اینقدر از من سوال میکردی ؟ گفت : به خاطر طواف نسا ،حاجاقا ! بالاخره اگه اعمالمون درست نباشه که زنمون حلال نمیشه ! گفتم : اصلا تو چرا اینهمه خرج کردی و حج اومدی ؟ همون ایران میموندی و زنت هم برات حلال بود . گفت : میدونی حاجاقا ، من یه همسایه دارم به نام تقی که سر تا پاش یک ریال هم نمیرزه . ولی چون رفته مکه ، بهش میگن حاج تقی . من اومدم حج که روی اون رو کم کنم ! حاجاقا ملکی میگفت : یه بار هم جلوی من زنگ زد به خنوادش در ایران و گفت : در دعوت مهمان و پذیرایی سنگ تموم بذارید تا چشم حاج تقی دربیاد !

حاج ماشالله


دیروز در اولین جلسه حج تمتع در همدان شرکت کردم . روحانی کاروان حاجاقای ملکی صحبتهای مفیدی فرمودند که قضیه ی حاج ماشالله  خیلی جالب بود

ایشان فرمودند در یکی از سفرهای حج وقتی در جحفه پیاده شدیم ، همه ی زائران را به طرف مسجد جحفه راهنمایی کردیم تا برای احرام آماده شوند . ناگهان یکی از ماموران انتظامی سعودی آمد و یکی از زائراتون در اتوبوس جا مانده ! فورا رفتم سراغ و اتوبوس و دیدم پیرمردی لاغراندام و قد بلند روی یکی از صندلیهای اتوبوس نشسته . رفتم داخل اتوبوس گفتم : چرا اینجا نشسته ای ؟ گفت : چیکار کنم ؟ گفتم : مگه نمیخوای مُحرم بشی ؟ گفتم  احرام چیه ؟! گفتم : لباس احرامت کو ؟ گفت : لباس احرام ندارم ! گفتم : حتما توی ساکته گفت : نمیدونم ساکم کجاست ! با خودم گفتم : خدایا چه گرفتاری شدیم ، حالا چطور این پیرمرد بی سواد را تا آخر اعمال همراهی کنم ؟ این که هیچی حالیش نیست . خلاصه دستش را گرفتم و به مسجد بردم و به هر زحمتی بود دو تا حوله احرام برایش تهیه کردم و با تلقین لبیک ، مُحرمش کردم ولی به مدیر کاروان گفتم : هوای این رو داشته باش که بی سواده و از هیچی سر درنمیاره . به مکه که رسیدیم ، گفتم : اول جوانهای کاروان را میبریم تا اعمالشون رو انجام بدن . پیرمردها و پیرزنها برن توی اتاقهاشون استراحت کنند تا وقتی جوانها برگشتند سر فرصت و به کمک جوانها ، اونها رو برای انجام اعمال ببریم . وقتی بعد از چند ساعت از مسجدالحرام برگشتیم ، من فوری رفتم سراغ اتاق اون پیرمرد . راستی اسمش ماشالله بود . هم اتاقی هاش گفتند : ماشالله اصلا با ما بالا نیومد ! معلوم شد که همون اولی که کاروان وارد هتل شده ، ماشالله چون از هتل سر درنمی آورده همونجا در سالن ورودی روی صندلی نشسته بوده و وقتی جوانها میان پایین که برن برای انجام اعمال ، قاطی همونها با ما به مسجد اومده ! برای بار دوم گفتم : خدایا عجب گرفتاری شدیم ! حالا کجا پیداش کنیم ؟ خلاصه با چند تا از جوانها رفتیم مسجد و تا میتونستیم گشتیم . آخه قد بلند و تابلویی هم داشت . حتی طبقه بالا و زیرزمین مسجدالحرام هم گشتیم ولی انگار آب شده بود رفته بود توی زمین . با بیمارستانها و تیمارستانها و خلاصه هر جایی به ذهنمون اومد تماس گرفتیم ولی فایده ای نداشت . دو روز و دو شب ماشالله گم بود و من خیلی نگرانش بودم . شب سوم روی تخت دراز کشیده بودم که یکدفعه در اتاق من رو زدند و یکی از زائران گفت : ماشالله پیدا شد ! من هم با تعجب بلند شدم و با خودم گفتم : الآنه که با دیدن من شروع کنه به اعتراض و . . . که چرا منو گم کردید و به فکر من نبودید و . . . برای همین داشتم فکر میکردم که چه جوری قانعش کنم که تقصیری نداشتیم . از اتاق که اومدم بیرون دیدم ماشالله روی همون موکت راهرو نشسته ! نگو خیال کرده همین جا اتاقه ! با دیدن من بلند شد و سلام کرد . وقتی دیدم خیلی آرومه و اعتراضی نمیکنه ، من طلبکار شدم و گفتم : ماشالله کجا بودی توی این دو روز ؟ گفت : همونجایی که شماها بودید . مسجد بودم دیگه ! گفتم : چیکار میکردید ؟ گفت : همونکاری که همه میکردند . طواف کردم . خدا اون جوان رو خیر بده که دست من رو گرفت و طواف داد و توی این دو روز برام ناهار و شام می آورد و من رو به دستشویی میبُرد ! من گریه ام گرفت و دستشو گرفتم و بردم به اتاقم و روی تخت نشوندم و گفتم : اون جوان کدوم دستت رو گرفت ؟ گفت : دست راستم را . من خم شدم ودست راستش رو بوسیدم . گفتم : خودش در حال طواف چه ذکری میگفت ؟ گفت : با دست راستش دست چپ من گرفت و به دست چپش یک قرآن بود و در حال طواف قرآن میخوند . خلاصه وقتی زائرها قضیه رو فهمیدند ، تا روز آخر جوانها با هم مسابقه میذاشتند که دستش رو بگیرند ( همون دستی که اون جوان گرفته بود ) و به طواف مستحبی ببرن . من هم از اون دوباری که گفته بودم : خدایا چه گرفتاری شدم ، هنوز که هنوزه پشیمونم

حاجاقای ملکی میگفت : یکبار هم در منا نیمه های شب دیدم ماشالله از خیمه خارج شده . رفتم دنبالش و گفتم : خیلی دور نشو . توی اینهمه جمعیت گم میشی . دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت : حاجاقا ، یه چیزی بهت بگم که به هیچ کس نگفتم . من وقتی میخواستم بیام حج ، بچه هام گفتند : تو کجا میری ؟ توی که نمیفهمی حج چیه ! پولت رو بده بیمارستانی ، مسجدی ، حسینیه ای بسازند ، ثوابش بیشتره . ولی وقتی اومدم اینجا احساس میکنم همه اینجاها برام آشناست . گویا قبلا اینجاها بودم . انگار اینجا خونمه . . .

................


یکی از کاربران در قسمت نظرات مطلب حاج ماشالله نوشته است :

نمی دونم شما ملاهاچرا اینقده شیادید ، مثلا همون کسی که دست حاج ماشاالله را گرفت من بودم و خوب یادم میاد چی کار کردم

اما میخواین جای امام زمان قالبش کنید به توده

خاک عالم بر سرتون

خدمت این کاربر عرض میکنم : اولا من در هیچ کجای نوشته ام ، نگفته ام که آن جوان ، حضرت بقیة الله (عج) بوده اند گرچه احتمال اینکه از جانب حضرت، مأمور رسیدگی به این پیرمرد بوده ، را نمیتوانیم رد کنیم

ثانیا : حتی اگر آن جوان شما بوده باشید ، باز هم نشانه ی لطف خداوند نسبت به آن پیرمرد بی سواد است . عزیزم ، این خداست که در دل یک جوان می اندازد و به او این انگیزه را میدهد که سه روز از یک پیرمرد مراقبت و پذیرایی نماید . در این روزگاری که هر کس به فکر خویش است . مگر نمیدانی هر کار خیری به دست ما در حق دیگران صورت میگیرد ، در حقیقت ما وسیله و واسطه ی الهی هستیم . اگر نمیدانی ، خاک عالم بر سر خودت !

یک نسخه


سرانجام از افق چهره نمایان میکند مهدی (ع)

زمین و آسمان را نورباران میکند مهدی(ع)

نسیم عشق چون خیزد ، گلاب ناب میریزد

به یک لبخند عالم را گلستان میکند مهدی(ع)

به کف تیغ کج حیدر ، به سر دستار پیغمبر

به هر جا میرسد تفسیر قرآن میکند مهدی(ع)

زبان خلق میداند ، به هر جا خطبه میخواند

به صد گونه زبان کار سلیمان میکند مهدی(ع)

خوشا فکرش خوشا ذکرش خوشا مهرش خوشا چهرش

به یک برخورد کافر را مسلمان میکند مهدی(ع)

اگر دردی است بی درمان ، طبیبان عاجزند از آن

بگو : ( مهدی ) که با یک نسخه درمان میکند مهدی(ع)

نظر آلوسی درباره لعن یزید بن معاویه

شهاب الدين آلوسي از علما و مفسران بزرگ اهل سنت در تفسیر روح المعانی در ذیل آیه  22 سوره مبارکه محمد ( ص) میگوید :

استدل بها على جواز لعن يزيد عليه من الله تعالى ما يستحق نقل البرزنجي في الإشاعة والهيثمي في الصواعق إن الإمام أحمد لما سأله ولده عبد الله عن لعن يزيد قال كيف لا يلعن من لعنه الله تعالى في كتابه فقال عبد الله قد قرأت كتاب الله عز وجل فلم أجل فيه لعن يزيد فقال الإمام إن الله تعالى يقول : { فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أَن تُفْسِدُواْ فِى الارض وَتُقَطّعُواْ أَرْحَامَكُمْ * أَوْلَئِكَ الذين لَعَنَهُمُ الله } [ محمد : 22 ] الآية وأي فساد وقطيعة أشد مما فعله يزيد انتهى .

وهو مبني على جواز لعن العاصي المعين من جماعة لعنوا بالوصف ، وفي ذلك خلاف فالجمهور ، على أنه لا يجوز لعن المعين فاسقاً كان أو ذمياً حياً كان أو ميتاً ولم يعلم موته على الكفر لاحتمال أن يختم له أو يختم له أو ختم له بالإسلام بخلاف من علم موته على الكفر كأبي جهل .

وذهب شيخ الإسلام السراج البلقيني إلى جواز لعن العاصي المعين لحديث الصحيحين " إذا دعا الرجل امرأته إلى فراشه فأبت أن تجيء فبات غضبان لعنتها الملائكة حتى تصبح " وفي رواية «إذا باتت المرأة مهاجرة فراش زوجها لعنتها الملائكة حتى تصبح» واحتمال أن يكون لعن الملائكة عليهم السلام إياها ليس بالخصوص بل بالعموم بأن يقولوا : لعن الله من باتت مهاجرة فراش زوجها بعيد وإن بحث به معه ولده الجلال البلقيني .

وفي «الزواجر» لو استدل لذلك بخبر مسلم " أنه صلى الله عليه وسلم مر بحمار وسم في وجهه فقال : لعن الله من فعل هذا " لكان أظهر إذ الإشارة بهذا صريحة في لعن معين إلا أن يؤول بأن المراد الجنس وفيه ما فيه انتهى .

وعلى هذا القول لا توقف في لعن يزيد لكثرة أوصافه الخبيثة وارتكابه الكبائر في جميع أيام تكليفه ويكفي ما فعله أيام استيلائه بأهل المدينة ومكة فقد روى الطبراني بسند حسن " اللهم من ظلم أهل المدينة وأخافهم فأخفه وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين لا يقبل منه صرف ولا عدل " والطامة الكبرى ما فعله بأهل البيت ورضاه بقتل الحسين على جده وعليه الصلاة والسلام واستبشاره بذلك وإهانته لأهل بيته مما تواتر معناه وإن كانت تفاصيله آحاداً ، وفي الحديث " ستة لعنتهم وفي رواية لعنهم الله وكل نبي مجاب الدعوة المحرف لكتاب الله وفي رواية الزائد في كتاب الله والمكذب بقدر الله والمتسلط بالجبروت ليعز من أذل الله ويذل من أعز الله والمستحل من عترتي والتارك لسنتي " وقد جزم بكفره وصرح بلعنه جماعة من العلماء منهم الحافظ ناصر السنة ابن الجوزي وسبقه القاضي أبو يعلى ، وقال العلامة التفتازاني : لا نتوقف في شأنه بل في إيمانه لعنة الله تعالى عليه وعلى أنصاره وأعوانه ، وممن صرح بلعنه الجلال السيوطي عليه الرحمة وفي تاريخ ابن الوردي . وكتاب «الوافي بالوفيات» أن السبي لما ورد من العراق على يزيد خرج فلقي الأطفال والنساء من ذرية علي . والحسين رضي الله تعالى عنهما والرؤس على أطراف الرماح وقد أشرفوا على ثنية جيرون فلما رآهم نعب غراب فأنشأ يقول :

لما بدت تلك الحمول وأشرفت ... تلك الرؤس على شفا جيرون

نعب الغراب فقلت قل أو لا تقل ... فقد اقتضيت من الرسول ديوني

يعني أنه قتل بمن قتله رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم بدر كجدة عتبة وخاله ولد عتبة وغيرهما وهذا كفر صريح فإذا صح عنه فقد كفر به ومثله تمثله بقول عبد الله بن الزبعرى قبل إسلامه :

ليت أشياخي ... الأبيات ، وأفتى الغزالي عفا الله عنه بحرمة لعنه وتعقب السفاريني من الحنابلة نقل البرزنجي والهيثمي السابق عن أحمد رحمه الله تعالى فقال : المحفوظ عن الإمام أحمد خلاف ما نقلا ، ففي الفروع ما نصه ومن أصحابنا من أخرج الحجاج عن الإسلام فيتوجه عليه يزيد ونحوه ونص أحمد خلاف ذلك وعليه الأصحاب ، ولا يجوز التخصيص باللعنة خلافاً لأبي الحسين . وابن الجوزي . وغيرهما ، وقال شيخ الإسلام : يعني والله تعالى أعلم ابن تيمية ظاهر كلام أحمد الكراهة ، قلت : والمختار ما ذهب إليه ابن الجوزي . وأبو حسين القاضي . ومن وافقهما انتهى كلام السفاريني . وأبو بكر بن العربي المالكي عليه من الله تعالى ما يستحق أعظم الفرية فزعم أن الحسين قتل بسيف جده صلى الله عليه وسلم وله من الجهلة موافقون على ذلك . كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا

قال ابن الجوزي : عليه الرحمة في كتابه السر المصون من الاعتقادات العامة التي غلبت على جماعة منتسبين إلى السنة أن يقولوا : إن يزيد كان على الصواب وأن الحسين رضي الله تعالى عنه أخطأ في الخروج عليه ولو نظروا في السير لعلموا كيف عقدت له البيعة وألزم الناس بها ولقد فعل في ذلك كل قبيح ثم لو قدرنا صحة عقد البيعة فقد بدت منه بواد كلها توجب فسخ العقد ولا يميل إلى ذلك إلا كل جاهل عامي المذهب يظن أنه يغيظ بذلك الرافضة . هذا ويعلم من جميع ما ذكره اختلاف الناس في أمره فمنهم من يقول : هو مسلم عاص بما صدر منه مع العترة الطاهرة لكن لا يجوز لعنه ، ومنهم من يقول : هو كذلك ويجوز لعنه مع الكراهة أو بدونها ومنهم من يقول : هو كافر ملعون ، ومنهم من يقول : إنه لم يعص بذلك ولا يجوز لعنه وقائل هذا ينبغي أن ينظم في سلسلة أنصار يزيد وأنا أقول : الذي يغلب على ظني أن الخبيث لم يكن مصدقاً برسالة النبي صلى الله عليه وسلم وأن مجموع ما فعل مع أهل حرم الله تعالى وأهل حرم نبيه عليه الصلاة والسلام وعترته الطيبين الطاهرين في الحياة وبعد الممات وما صدر منه من المخازي ليس بأضعف دلالة على عدم تصديقه من إلقاء ورقة من المصحف الشريف في قذر؛ ولا أظن أن أمره كان خافياً على أجلة المسلمين إذ ذاك ولكن كانوا مغلوبين مقهورين لم يسعهم إلا الصبر ليقضي الله أمراً كان مفعولا ، ولو سلم أن الخبيث كان مسلماً فهو مسلم جمع من الكبائر ما لا يحيط به نطاق البيان ، وأنا أذهب إلى جواز لعن مثله على التعيين ولو لم يتصور أن يكون له مثل من الفاسقين ، والظاهر أنه لم يتب ، واحتمال توبته أضعف من إيمانه ، ويلحق به ابن زياد . وابن سعد . وجماعة فلعنة الله عز وجل عليهم أجمعين ، وعلى أنصارهم وأعوانهم وشيعتهم ومن مال إليهم إلى يوم الدين ما دمعت عين على أبي عبد الله الحسين ، ويعجبني قول شاعر العصر ذو الفضل الجلي عبد الباقي أفندي العمري الموصل وقد سئل عن لعن يزيد اللعين :

يزيد على لعني عريض جنابه ... فاغدو به طول المدى ألعن اللعنا

ومن كان يخشى القال والقيل من التصريح بلعن ذلك الضليل فليقل : لعن الله عز وجل من رضي بقتل الحسين ومن آذى عترة النبي صلى الله عليه وسلم بغير حق ومن غصبهم حقهم فإنه يكون لاعناً له لدخوله تحت العمول دخولاً أولياً في نفس الأمر ، ولا يخالف أحد في جواز اللعن بهذه الألفاظ ونحوها سوى ابن العربي المار ذكره وموافقيه فإنهم على ظاهر ما نقل عنهم لا يجوزون لعن من رضي بقتل الحسين رضي الله تعالى عنه ، وذلك لعمري هو الضلال البعيد الذي يكاد يزيد على ضلال يزيد .

 

گفتگوی کتبی من و دخترم


ادامه نوشته

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا ! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد :

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ؟ گه می خوری تو و هفت جد آبادت . . .  خجالت نمی کشی ؟!؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد :

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد … همانطور که یقه ی جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد . . .

 

 

 

عقل و تقلید

به عنوان روحانی کاروان موظفم اطلاعات تمام زائران از جمله مرجع تقلیدشان را در دفترچه ای که به همین منظور در اختیارم قرار داده شده ، درج و در پایان سفر به بعثه تحویل دهم . در یکی از سفرها که با تهرانیها به عمره آمده بودم ، به اتاق یکی از زائران رفتم . آدمی روشنفکر به نظر میرسید و همسرش هم هم مانتویی و سانتال مانتال ! بعد از نوشتن نام و تحصیلات ، از او پرسیدم : از چه کسی تقلید میکنی ؟ گفت : حاجاقا ، من اصلا تقلید نمیکنم ، هر چه عقلم تشخیص داد ، به همون عمل میکنم ! گفتم : من هم همینطورم ! جایی که عقلم تشخیص بده به تشخیص او عمل میکنم اما بگو ببینم : عقل تو میگه چند بار باید دور کعبه طواف نمود ؟! انتظار این سوال را نداشت . گفت : عقل در این مورد نظری نمیدهد . گفتم : حالا شد ، ببین عزیز من ، تقلید مال محدوده ای است که عقل را در آن راهی نباشد . عقل درباره تعداد رکعتهای نماز و حکم شکیات و حداقل و حداکثر حیض و مبطلات روزه ، ساکت است و الا ما که نگفتیم درباره زشتی دروغ و سرقت و آدمکشی تقلید کنید