دیروز در اولین جلسه حج تمتع در همدان شرکت کردم . روحانی کاروان حاجاقای ملکی صحبتهای مفیدی فرمودند که قضیه ی حاج ماشالله  خیلی جالب بود

ایشان فرمودند در یکی از سفرهای حج وقتی در جحفه پیاده شدیم ، همه ی زائران را به طرف مسجد جحفه راهنمایی کردیم تا برای احرام آماده شوند . ناگهان یکی از ماموران انتظامی سعودی آمد و یکی از زائراتون در اتوبوس جا مانده ! فورا رفتم سراغ و اتوبوس و دیدم پیرمردی لاغراندام و قد بلند روی یکی از صندلیهای اتوبوس نشسته . رفتم داخل اتوبوس گفتم : چرا اینجا نشسته ای ؟ گفت : چیکار کنم ؟ گفتم : مگه نمیخوای مُحرم بشی ؟ گفتم  احرام چیه ؟! گفتم : لباس احرامت کو ؟ گفت : لباس احرام ندارم ! گفتم : حتما توی ساکته گفت : نمیدونم ساکم کجاست ! با خودم گفتم : خدایا چه گرفتاری شدیم ، حالا چطور این پیرمرد بی سواد را تا آخر اعمال همراهی کنم ؟ این که هیچی حالیش نیست . خلاصه دستش را گرفتم و به مسجد بردم و به هر زحمتی بود دو تا حوله احرام برایش تهیه کردم و با تلقین لبیک ، مُحرمش کردم ولی به مدیر کاروان گفتم : هوای این رو داشته باش که بی سواده و از هیچی سر درنمیاره . به مکه که رسیدیم ، گفتم : اول جوانهای کاروان را میبریم تا اعمالشون رو انجام بدن . پیرمردها و پیرزنها برن توی اتاقهاشون استراحت کنند تا وقتی جوانها برگشتند سر فرصت و به کمک جوانها ، اونها رو برای انجام اعمال ببریم . وقتی بعد از چند ساعت از مسجدالحرام برگشتیم ، من فوری رفتم سراغ اتاق اون پیرمرد . راستی اسمش ماشالله بود . هم اتاقی هاش گفتند : ماشالله اصلا با ما بالا نیومد ! معلوم شد که همون اولی که کاروان وارد هتل شده ، ماشالله چون از هتل سر درنمی آورده همونجا در سالن ورودی روی صندلی نشسته بوده و وقتی جوانها میان پایین که برن برای انجام اعمال ، قاطی همونها با ما به مسجد اومده ! برای بار دوم گفتم : خدایا عجب گرفتاری شدیم ! حالا کجا پیداش کنیم ؟ خلاصه با چند تا از جوانها رفتیم مسجد و تا میتونستیم گشتیم . آخه قد بلند و تابلویی هم داشت . حتی طبقه بالا و زیرزمین مسجدالحرام هم گشتیم ولی انگار آب شده بود رفته بود توی زمین . با بیمارستانها و تیمارستانها و خلاصه هر جایی به ذهنمون اومد تماس گرفتیم ولی فایده ای نداشت . دو روز و دو شب ماشالله گم بود و من خیلی نگرانش بودم . شب سوم روی تخت دراز کشیده بودم که یکدفعه در اتاق من رو زدند و یکی از زائران گفت : ماشالله پیدا شد ! من هم با تعجب بلند شدم و با خودم گفتم : الآنه که با دیدن من شروع کنه به اعتراض و . . . که چرا منو گم کردید و به فکر من نبودید و . . . برای همین داشتم فکر میکردم که چه جوری قانعش کنم که تقصیری نداشتیم . از اتاق که اومدم بیرون دیدم ماشالله روی همون موکت راهرو نشسته ! نگو خیال کرده همین جا اتاقه ! با دیدن من بلند شد و سلام کرد . وقتی دیدم خیلی آرومه و اعتراضی نمیکنه ، من طلبکار شدم و گفتم : ماشالله کجا بودی توی این دو روز ؟ گفت : همونجایی که شماها بودید . مسجد بودم دیگه ! گفتم : چیکار میکردید ؟ گفت : همونکاری که همه میکردند . طواف کردم . خدا اون جوان رو خیر بده که دست من رو گرفت و طواف داد و توی این دو روز برام ناهار و شام می آورد و من رو به دستشویی میبُرد ! من گریه ام گرفت و دستشو گرفتم و بردم به اتاقم و روی تخت نشوندم و گفتم : اون جوان کدوم دستت رو گرفت ؟ گفت : دست راستم را . من خم شدم ودست راستش رو بوسیدم . گفتم : خودش در حال طواف چه ذکری میگفت ؟ گفت : با دست راستش دست چپ من گرفت و به دست چپش یک قرآن بود و در حال طواف قرآن میخوند . خلاصه وقتی زائرها قضیه رو فهمیدند ، تا روز آخر جوانها با هم مسابقه میذاشتند که دستش رو بگیرند ( همون دستی که اون جوان گرفته بود ) و به طواف مستحبی ببرن . من هم از اون دوباری که گفته بودم : خدایا چه گرفتاری شدم ، هنوز که هنوزه پشیمونم

حاجاقای ملکی میگفت : یکبار هم در منا نیمه های شب دیدم ماشالله از خیمه خارج شده . رفتم دنبالش و گفتم : خیلی دور نشو . توی اینهمه جمعیت گم میشی . دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت : حاجاقا ، یه چیزی بهت بگم که به هیچ کس نگفتم . من وقتی میخواستم بیام حج ، بچه هام گفتند : تو کجا میری ؟ توی که نمیفهمی حج چیه ! پولت رو بده بیمارستانی ، مسجدی ، حسینیه ای بسازند ، ثوابش بیشتره . ولی وقتی اومدم اینجا احساس میکنم همه اینجاها برام آشناست . گویا قبلا اینجاها بودم . انگار اینجا خونمه . . .

................


یکی از کاربران در قسمت نظرات مطلب حاج ماشالله نوشته است :

نمی دونم شما ملاهاچرا اینقده شیادید ، مثلا همون کسی که دست حاج ماشاالله را گرفت من بودم و خوب یادم میاد چی کار کردم

اما میخواین جای امام زمان قالبش کنید به توده

خاک عالم بر سرتون

خدمت این کاربر عرض میکنم : اولا من در هیچ کجای نوشته ام ، نگفته ام که آن جوان ، حضرت بقیة الله (عج) بوده اند گرچه احتمال اینکه از جانب حضرت، مأمور رسیدگی به این پیرمرد بوده ، را نمیتوانیم رد کنیم

ثانیا : حتی اگر آن جوان شما بوده باشید ، باز هم نشانه ی لطف خداوند نسبت به آن پیرمرد بی سواد است . عزیزم ، این خداست که در دل یک جوان می اندازد و به او این انگیزه را میدهد که سه روز از یک پیرمرد مراقبت و پذیرایی نماید . در این روزگاری که هر کس به فکر خویش است . مگر نمیدانی هر کار خیری به دست ما در حق دیگران صورت میگیرد ، در حقیقت ما وسیله و واسطه ی الهی هستیم . اگر نمیدانی ، خاک عالم بر سر خودت !