درباره مرحوم حاج محمود وافی
اجداد وافیها ( ابوالقاسم وافی )
مرحوم حاج محمود وافی در ربیع الاول 1320 قمری در دارالعباد یزد قدم به دنیا گذاشتند . پدر ایشان مرحوم حاج محمد حسن فرزند مرحوم حاج محمدصادق فرزند مرحوم حاج لطفعلی فرزند ملا محمد میباشند . مرحوم ملا محمد حدود یکصد سال عمر کردند که پنجاه سال اول ، زردشتی و پنجاه سال دوم مشرف به شرف اسلام گردیدند . بیشترین سنین آن مرحوم در قرن دوازدهم هجری قمری بوده است . ملامحمد از علماء معروف آیین زردشت بودند که با عنایت و توفیق الهی پس از تحقیق و بررسی به حقانیت دین مقدس اسلام و مذهب اثنا عشری پی برده ، افتخار ایمان به معتقدات اسلامی نصیبشان شد و علمای آن زمان ، نام آن مرحوم را که قبلا فولاد بن رستم بود ، به ملامحمد تغییر دادند .ایشان سالهای آخر عمر خود را در نجف اشرف در جوار ولایت مآب علوی علیه السلام گذرانیدند و در همان سرزمین مقدس مدفون شدند ( طوبی له و حسن مآب )
همسر ملا محمد به همان مسلک زردشتی خود باقی ماند ولی فرزندان ایشان که نوعا در سنین نوجوانی و جوانی بودند ، مشرف به اسلام شدند . دو نعمت آشکاری که خداوند به مرحوم ملامحمد و نوادگانش عطا فرموده ، یکی عمر طولانی و دیگری فرزندان زیاد است که تقریبا بین فامیل عمومیت دارد
ملامحمد تا آنجا که ما میدانیم ، دارای شش پسر بوده که نامهای پنج نفرشان به کلمه ی الله ختم میشده و واضح است که این نامها بعد از قبول اسلام بوده است : لطف الله ، کریم الله ، حکم الله ، حکیم الله ، رحمةالله و یکی از آنها هم که جد وافیها میباشد ، لطفعلی نام داشته است
مرحوم لطفعلی در مقبره ی اختصاصی در محله ی خلف خانعلی در یزد مدفون گردید . وفات ایشان در سال 1250 قمری بوده و سنگ مزارشان هم اکنون نیز موجود است
حاج لطفعلی دارای پنج فرزند پسر به نامهای حاج شعبانعلی،حاج عبدالمجید،حاج علیرضا،حاج عبدالکریم و حاج محمدصادق بوده است
در این میان مرحوم حاج محمدصادق ( جد وافیها ) از وجاهت و عزت ومکنت مخصوصی برخوردار بودند . از یزد تا کرمان املاک زیادی داشتند و حاکم کرمان و یزد برای ایشان مکانت و موقعیت خاصی قائل بود . به اهلبیت علیهم السلام بسیار علاقمند بوده و هر کجا ملکی داشتند، مقداری از آن ملک را برای خیرات مبرّات فامیلی و یا عزاداری سیدالشهداء وقف نموده اند . آثار خیر از قبیل مسجد ، حسینیه و آب انبار از ایشان باقی مانده که تا به حال نیز مورد بهره برداری است . وصیتنامه ی آن مرحوم که دو نفر از فرزندانش را وصی و دو نفر را ناظر قرار داده ، هم اکنون موجود است
معظم له مورد احترام عامه ی مردم بوده و علمای یزد هم به ایشان عنایت مخصوصی داشتند
مرحوم حاج محمدصادق دارای پنج پسر به نامهای : حاج محمدحسن ( فرزند ارشد و جد وافیها ) حاج محمدحسین،حاج محمدباقر،حاج علی،حاج محمدتقی و دو دختر بوده که همه ی آنها از موجّهین فامیل خود به شمار می رفته اند
فوت مرحوم حاج محمدادق حدود سال 1310 قمری بوده و در یزد مدفونند
حاج محمدحسن در سال 1285 قمری متولد شدند و از تجار بسیار آبرومند و از متدینین و متمسکین به اهل بیت علیه السلام بودند ( اینجانب از 5 سالگی که در خانه ی پدربزرگ زندگی میکردم تا 15 سالگی از نزدیک با آن مرحوم و اخلاقیاتش مأنوس بودم ) هنگام وفات ( 1369) هشتاد و چهارسال داشتند و در اواخر عمر با کمال عزت نفس و قناعت زندگی میکردند . زندگی ایشان بسیار ساده ولی از نظر معنوی پرمحتوا بود . اغلب شبها ایشان را در حال تهجد و نافله ی شب میدیدم و گاهی به قطرات اشک چشم ایشان که همانند باران از محاسن مبارکشان جاری بود ، مدتها خیره میشدم . نسبت به نوافل یومیه اهتمام خاصی داشتند . قرآن کوچکی داشتند که تا آخر عمر از آن تلاوت میکردند و بیشتر ایام سال روزی سه جزء و ماه مبارک رمضان روزی ده جزء تلاوت میکردند . کتاب حدیثی داشتند که بعدها فهمیدم امالی مرحوم شیخ طوسی است و در ایام کهولت و خانه نشینی روایات آن را برای همسرشان که که دخترخاله ی ایشان هم بود ، قرائت میکردند و ترجمه و توضیح میدادند . در سحرخیزی و شب زنده داری جدیت تمام داشتند و گاهی اذان صبح که گفته میشد ، آتشی که درست کرده بودند ، نزدیک به اتمام بود
در میان فامیل احترام و نفوذ کلمه ی خاصی داشتند . در صبر و بردباری مشهور بودند . در قناعت و بلند طبعی کمتر نظیر ایشان را دیده یا شنیده ام و ساده زیستی ایشان برای نسل امروز قابل تصور نیست که بخواهم توضیح دهم . در فوت دو برادر کوچکترشان مرحوم حاج محمد باقر نقدی و مرحوم حاج علی کردگاری ، همانند کوه صبر و وقار مصیبت را تحمل کردند . جوانانی از ایشان وفات نمودند که فقدان هر کدام ممکن بود شخصیتها را از پای در آورد ولی ایشان به خاطر قوت ایمان ومرتبه بالای رضا و تسلیم در برابر خداوند ، بسیار عادی با آن مصائب برخورد نمودند . همسر و دخترخاله ایشان مرحوم بی بی سکینه هفت سال پس از شوهر وفات نمودند . درباره ی مزایای اخلاقی ایشان نیز از قبیل : عاطفه ، صبر ، پرکاری ، شوهرداری ، احترام به فامیل ، خدمت به بی نوایان و تحمل مصائب کمرشکن ، خود را عاجز از بیان آن میدانم . از دوران کودکی تا اوائل طلبگی از لطف و محبت ایشان برخوردار بوده ام و مادربزرگی بودند که بر من حق مادری داشتند
حاج آقا از این همسر باوفا و مؤمنه اولاد زیادی پیدا کردند که بیشتر آنها در سن کودکی و نوجوانی یا جوانی بدرود حیات گفتند به طوریکه هنگام رحلت ایشان تنها سه پسر و یک دختر باقی مانده بودند به نامهای محمد و محمدصادق ومحمدتقی و رباب
ابوالقاسم فرزند اولشان که در سن 26 سالگی از دنیا رفت ، از تجار بسیار امین و مورد اعتماد در شهرستان رفسنجان بود و کاروانهای تجارتی ایشان در آن زمان چشمگیر و قابل توجه بوده است . تا آنجا که به خاطر دارم به ابوالقاسم امین معروف بودند ( رحمةالله علیه )
یکی دیگر از فرزندانشان به نام محمدصادق ( که غیر از عمومحمدصادق بوده است ) در شش سالگی در یک روز عید غذیر که عده ای از اقوام در منزلشان میهمان بودند ، از بالای بام به زمین افتاده و بلافاصله از دنیا میرود . مرحوم حاجاقا برای اینکه میهمانها ناراحت نشوند،هیچ اظهار نمیکنند . فقط به یکی دو نفر میفرمایند که بروید محمدصادق را غسل دهید ، من برای دفن او می آیم . جنازه را که می برند ، ایشان با کمال خونسردی از مهمانان پذیرایی میکنند به طوریکه هیچکس متوجه موضوع نمیشود . پس از صرف ناهار و پذیرایی میفرمایند : خواست خدا چنین بوده که محمدصادق را امروز از ما بگیرد . حالا هر کدام مایلید همراه من برای دفن او به مزار تشریف بیاورید
اما سومین فرزند حاجاقا : احمد ؛ و ماادراک ما احمد؟! ایشان در نوجوانی علاقه به تحصیل علوم دینی پیدا میکنند و با اصرار رضایت پدر را جلب کرده ، وارد حوزه ی علمیه میشوند . مادر ایشان حکایات عجیبی برایم درباره ی خصوصیات اخلاقی ایشان نقل مینمودند و میفرمودند : احمد در همان سنین کودکی امتیازاتی داشت که درمیان همسالانش یافت نمیشد . با وجودی که از امکان منزل و پدر ومادر و اقوام برخوردار بودند ، برای اینکه بهتر بتوانند تحصیل کنند، حجره ای در مدرسه اختیار نموده و فقط شب و روز جمعه را به منزل می آمدند . ننه آقا میفرمودند : شبهای جمعه را تا صبح بیدار و به دعا و مناجات مشغول بود . جدیت ایشان در تحصیل حتی برای علمای یزد هم شگفت آور بود . ایشان تا سال 1336 یعنی سن 19 سالگی سطوح عالیه را در محضر اساتید حوزه ی یزد از جمله آیةالله حاج سید یحیی مجتهد و آیةالله حاج سید حسن باغ گندمی فرا گرفته و بنا به توصیه ی حضرت آیةالله حاج شیخ غلامرضا یزدی اجازه ی رفتن به اراک را از والد محترم خود گرفته و به حوزه ی درسی آیةالله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری که تازه به اراک تشزیف آورده بودند ، ملحق شدند
ایشان از شاگردان ممتاز استاد خود به شمار میرفتند و همراه معظم له در سال 1340 قمری به قم مشرف شده و در تأسیس حوزه علمیه قم نقش خاصی داشتند . مقداری از تقریرات ایشان از درس استادشان نیز هم اکنون موجود است
هم مباحثه ای های ایشان در آن زمان مرحوم آیةالله گلپایگانی ، آیةالله اراکی،آیةالله حاج سید محمود روحانی و آیةالله حاج سیدمحمدتقی خوانساری بودند
حضرت آیةالله العظمی حائری مؤسس حوزه ی علمیه قم ، علاقه ی فراوانی به ایشان داشتند . متقابلا احترام ایشان به استاد نیز به حدی بوده است که نظیر آن را کمتر شنیده ام و هر کجا نام استاد را نوشته اند ، عبارت ( روحی فداه ) بعد از آن آمده است
مرحوم شیخ احمد در سال 1343 قمری در حالیکه تنها 26 سال از عمر شریفشان گذشته بود ، به بیماری سل مبتلا شده و در ماه مبارک رمضان دعوت حق را لبیک گفتند و به سوی محبوب شتافتند
جنازه ی ایشان در قبرستانی واقع در شهرستان یزد به خاک سپرده شد ولی دوسال بعد مرحوم ابوی بنابر وصیتشان آن را به مشهد مقدس منتقل و در سرداب منزل عموی خود دفن کردند . مرحوم آیةالله اراکی از ایشان حکایتها داشتند و آنچنان نسبت به آن مرحوم اظهار علاقه میکردند که جا دارد به جای علاقه واژه ی عشق را به کار برد
مرحوم آیةالله حاج سید احمد خوانساری به خود من فرمودند : به هنگام سکونت مرحوم آشیخ احمد در اراک ، در میان طلاب معروف بود که : جنبه ی مَلَکی آشیخ احمد بر جنبه ی بشری ایشان غلبه دارد
مرحوم حاج عمو محمدصادق مطیعی که حدود سه سال از مرحوم ابوی کوچکتر بودند و همچنین آقا عمو محمدتقی ( متولد 1338 قمری ) هر دو ساکن یزد بودند . حاج عمومحمدصادق مطیعی در سال 1369 شمسی و آقا عمو محمدتقی در سال 1345 شمسی از دنیا رحلت نمودند
حاجیه بی بی عمه هم که متولد 1334 قمری بودند ، در سال 1398 قمری در قم وفات نمودند و در وادی السلام به خاک سپرده شدند . از آن مرحومه که با سلالة الاطیاب حاج سیداسدالله طباطبایی ازدواج نمودند ، پسران و دخترانی به یادگار مانده که همه از صلحا و صالحات هستند . فرزند ارشد ایشان آقای حاج سیدمحمدرضا طباطبایی از فضلای محترم وخدمتگزار مخلص حوزه میباشند
عبد صالح خدا ( سید محمدرضا طباطبایی )
چه کرده بود آن پیر روشن ضمیر ، که این همه لطف خدا را به خود جذب کرده بود ؟ قریب یکصد سال با عزت و محبوبیت زیستن ، بیش از صد فرزند و نوه و نواده ی خوب و صالح خود را به چشم خود دیدن ، با دل و زبان دائم به ذکر خدا مشغول بودن ، تا توان کار بود ، آنی از حرکت و تلاش نایستادن و در هنگام بازنشستگی جوار دختر موسی بن جعفر علیه السلام را برگزیدن و حتی یک روز در عرض چندین سال ، از آن فاصله نگرفتن با این منطق که میترسم مرگم در خارج از این شهر مقدس فرا رسد ، با قرآن و دعا و زیارت و نماز شب و نماز جعفر و نماز اول ماه و نماز ... و نماز ... و نماز ... انسی همانند کودک به پستان مادر داشتن ، در ثروتمندی همانند فقرات زیستن و کمتر از فقرا به یاد مال و منال دنیا بودن ، از اول زندگی تا روز آخر ، حساب هر کسی را به دقت نگهداشتن و نوشتن و وجوهات شرعیه را با عجله و شتاب پرداختن ، از مال مُخمّس و مُزکّای خود با هر بهانه ای ، بی حساب و کریمانه در راه خدا خرج کردن و به این و آن التماس کردن که : اگر جایی هست که من باید یک ریال بدهم ، بگویید . و وقتی پای خرج کردن در راه خدا به میان می آمد ، یک ملیون تومان در منطق او یک ریال بود و اصرار کردن به اینکه نامم برده نشود ، عمیقا انقلابی بودن و بینش عالی سیاسی اجتماعی داشتن ، عاشق امام بودن و او را بی نظیر در تاریخ اسلام دانستن ، به رهبری معظم و روحانیت راستین عشق ورزیدن و متقابلا از نااهلان روحانی نما شدیدا منزجر بودن ، از نوه های خود شهید و مفقود و جانباز تقدیم اسلام نمودن ، در مقابل نعمتها شاکر و در مصائب و ناراحتیها صبور بودن و . . .آیا راهی که او پیموده به روی ما بسته است ؟ نه ، نه ، هرگز
لیس بین الله و بین احد قرابة
خدا با کسی خویشاوندی ندارد
فیض حق وقف خاص بوذر نیست
رو پی مصطفی ، شوی بوذر
لیس للانسان الا ما سعی
بدون تلاش چیزی به کسی نمیدهند
الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا
کسانیکه بسوی ما حرکت کنند ، راههای خود را به آنها نشان میدهیم
من اصلح سریرته اصلح الله علانیته
کسی که باطن خود را اصلاح کند ، خداوند ظاهرش را اصلاح می نماید
من اصلح ما بینه و بین الله ، اصلح الله ما بینه و بین الناس
کسی که رابطه خود را با خدا اصلاح کند ، خدا رابطه او با مردم را اصلاح میکند
الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا
آنها که ایمان و عمل صالح داشته باشند ، خداوند محبت آنها را در دل مردم قرار میدهد
ملاحظه می فرمایید راه جلب توفیقات و نعمتهای الهی به روی همه باز است و ما اگر محرومیم ، جز خود را نباید ملامت کنیم : گر گدا کاهل بُوَد ، تقصیر صاحبخانه چیست ؟
برادران عزیز و خواهران گرامی ، کدام از ماست که رذائل اخلاقی را نشناسد و نداند : دروغ ، غیبت ، سعایت و بدگویی از این و آن ، حرص و طمع ، تکبر و خودپسندی ، ناراحت کردن و آزردن بندگان خدا ، دلبستگی به دنیا ، سهل انگاری در نماز ، وجوهات شرعیه را نپرداختن و . . . مذموم و بد است ؟! آری همه ما همه ی این بدیها و بسیاری از بدیهای دیگر را میدانیم ، چنانکه خوبیها را نیز کم و بیش میشناسیم ، اما دانستن کافی نیست ، باید عمل کرد و اگر عمل کنیم ، مثل او خواهیم شد . آن عزیزی که اکنون از میانمان رفته است اما هرگز از یادمان نخواهد رفت . روحش شاد و بهشت برین جایگاهش باد
آخرین روزهای پدر ( حاج علی وافی )
یکشنبه : 25/2/73ساعت 9 شب در خدمت آقای دکتر کردستی که چند سال بود با وضع جسمی ابوی کاملا آشنا بودند و ابوی نیز علاقه ی خاصی به ایشان داشتند ، به منزل حاج آقا رفتیم . پس از معاینه ، ضربان قلب ، فشار خون و . . . را طبیعی دانستند و گفتند : جای نگرانی نیست و از من و شما سالمترند . فقط کم شدن ادرار مسئله ی جدیدی است . سپس نسخه ای نوشتند که دارو را بگیریم . ابوی خندیدند و خطاب به آقای دکتر گفتند : اینها حالا نمیفهمند که اشکال کار کجاست . چهل پنجاه سال دیگر میفهمند ! من گاهی به مزاح میگویم : شاید حضرت عزرائیل چندسالی است آدرس ما را گم کرده که به سراغم نمی آید . اینها انتظار دارند که من پس از 94 سال مثل جوانها باشم . . .
دوشنبه : 26/2/73
بعد از ظهر آقای دکتر احوال ابوی را پرسیدند . گفتم : همانطورها هستند ، نه بهتر و نه بدتر . قرار شد فردا صبح یک قرص دیگر هم بخورند و نتیجه را به ایشان اطلاع دهم
سه شنبه : 27/2/73
چون در وضع ادرار ابوی تغییری حاصل نشده بود و حتی کمی بی حال به نظر میرسیدند ، حالت فراموشی موقّت هم پیدا کرده بودند ، مجددا ساعت 9 شب با آقای دکتر به منزل ابوی رفتیم . پس از معاینه ی کامل ایشان گفتند : به نظرم کلیه ها وضع خوبی ندارند و دستور آزمایش ، عکس و سونوگرافی دادند و چون رفت و آمد زیاد برای ابوی مشکل بود ، قرار شد برای انجام آزمایشات چند روزی در بیمارستان بستری شوند
چهارشنبه : 28/2/73
ساعت 10 صبح به اتفاق اخوان محترم حاج احمدآقا و حاج شیخ ابوالقاسم و نیز دامادمان محمدآقا ناظم زاده ، ابوی را به بیمارستان شهیدبهشتی که مجهزتر از سایر بیمارستانهای قم بود ، بردیم . آقای دکتر کردستی قبلا محبت کرده و با رئیس بیمارستان تماس گرفته بودند . پس از نیم ساعت آقای دکترفیض رئیس بیمارستان ابوی را معاینه کرد و پس از صحبت با دکتر متخصصی که هفته ای یکروز از تهران به قم می آمد و اتفاقا آن روز آنجا بود ، ما را برای معاینه ی دقیقتر پیش او فرستاد . او نیز فورا دستور آزمایش،عکس و سونوگرافی داد . موقع سونوگرافی خود دکتر هم محبت کرده و به آنجا آمد . با دیدن صفحه ی مانیتور دستگاه ، اظهار نگرانی شدید کرد و گفت : کلیه ها کاملا از کار افتاده و پر از کیست است . سپس دستور داد تا بستری شوند . تا شب ، اخوی حاج احمدآقا ، حاج شیخ ابوالقاسم ، حاج مهدی آقا ، حسین آقا ، حاج سید محمدرضا طباطبایی ، محمدآقا ناظم زاده و حقیر به تناوب بالای سرشان بودیم . از ساعت 9 شب اخوی حاج مهدی آقا ، حسین آقا و من در خدمتشان ماندیم و دیگران رفتند . حال عمومی شان بدتر بود اما متوجه میشدند و گاهی با اشاره ی دست و چشم پاسخ میگفتند . حدود 12 شب دکتر معالج قبل از عزیمت به تهران به بیمارستان آمد و مجددا از ایشان ویزیت کرد . نه دستور تازه ای داد و نه پاسخ امیدوارکننده ای . همراه او تا درب خروجی بیمارستان رفتم . بسیار خوش برخورد و خونگرم بود و با حوصله به حرفهایم گوش میکرد . گفتم : دکتر ، خیلی رُک به من بگویید با فرض اینکه امکانات ما به گونه ای باشد که بتوانیم همین الآن از مجهزترین بیمارستانها پذیرش بگیریم و همین امشب پدر را به تهران منتقل کنیم ، به نظر شما آیا اینکار سبب رنج و زحمت بیشتر ایشان میشود یا ممکن است مفید باشد . دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت : چون بدنش خیلی مقاوم و از هر جهت سالم است ، تا حالا دوام آورده . چون کلیه ها کاملا از کار افتاده و در این سن و سال کار مهمی نمیشود انجام داد . باز هم اگر میخواهید با مسئولیت خودتان ایشان را به تهران بیاورید ، از نظر ما مانعی ندارد . با اخوی حاج شیخ ابوالقاسم تماس گرفتم و جریان را گفتم . قرار به استخاره شد . استخاره ( بسیار بد و موجب خسارت فراوان ) بود . به اتاق برگشتم . اخوی حاج مهدی آقا را برای استراحت به منزل فرستادیم و من اخوی حسین آقا ماندیم . حال ابوی لحظه به لحظه وخیمتر میشد . کم کم دست و چشم و ابرو هم از حرکت باز مانده بود و ما بدون اینکه کاری از دستمان برآید در دو طرف تخت ایستاده و در نهایت نگرانی به چهره ی ایشان خیره شده بودیم
پنجشنبه : 29/2/73
حدود سه و نیم بامداد بود . دیگر تاب نیاوردم و به اخوی ابوالقاسم تلفن کردم که بدون اینکه به کسی خبر بدهند ، به بیمارستان بیایند ( از این میترسیدم که اگر افراد در منزل ابوی بفهمند نصف شبی ایجاد ناراحتی بیشتری میکنند ) اما پس از نیمساعت اخوی حاج احمدآقا،حاج شیخ ابوالقاسم ، حاج مهدی آقا،اخوی زاده ها ، حاج سیدمحمدرضا طباطبایی،حاج سیدعبدالحسین حسینی ( دامادمان) و . . . همه به بیمارستان آمدند و پس از مشورت سرانجام تصمیم بر این شد که ابوی را به منزل منتقل کنیم . ساعت 8 صبح ایشان را با آمبولانس به منزل آوردیم . غوغایی بود . عده ی زیادی از اقوام به آنجا آمده بودند . در این میان بیش از همه دلم به حال مادر میسوخت به گونه ای که خجالت میکشیدم در برابرشان ظاهر شوم و سعی میکردم مرا نبینند ، چون دیروز همین موقع دست ابوی را گرفته و به پای خود ایشان را سوار ماشین کرده به بیمارستان برده بودم و امروز جنازه ی نیمه جان باز آورده بودم . چه جوابی داشتم که به مادر دلسوخته بدهم ؟! تا بعد از ظهر تقریبا همه اقوام از تهران و یزد و رفسنجان برای آخرین دیدار با حاجاقا به قم آمده و در منزل اجتماع کرده بودند . بار دیگر آقای دکتر کردستی لطف کردند و به عیادت آمدند اما تجویز دارویی را لازم ندانستند . ابوی تقریبا در حال اغماء بسر می بردند و اگر هم متوجه چیزی بودند ، نمیتوانستند کوچکترین عکس العملی از خود نشان دهند . ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود در حالیکه من و جوادآقا وافی دو طرف ابوی و بقیه اطراف تخت و اتاق نشسته بودند ، ناگهان ابوی تکان شدیدی به خود داده نشستند ، گویی میخواهند از تخت پایین بیایند . به زور ایشان را کنترل کردیم و همه با گریه و زاری دور تخت جمع شدند . در همین موقع ابوی با نگاه به این طرف و آنطرف شروع به خواندن چیزی کردند که ناگهان جوادآقا گفت : ساکت باشید ، حاجاقا دارند زیارت عاشورا میخوانند . پس از تقریبا بیست دقیقه آرام شدند و تکیه دادند . افراد یکی یکی پیش آمده ،دست میبوسیدند و اشک میریختند . حال ابوی خیلی بهتر به نظر میرسید و مشخص هم بود که کاملا متوجه هستند و نیم ساعت بعد خوابیدند . هنگامی که آیةالله امینی به عیادت آمدند ، ایشان آنچنان آرام تنفس میکردند که گویی به خواب عمیقی فرو رفته اند ؛ به طوریکه وقتی خواستم به خاطر حاجاقا امینی بیدارشان کنم ، ایشان فرمودند : بگذار راحت باشند
جمعه : 30/2/73
حال ابوی از روز قبل بدتر بود . تخت ایشان را به اتاق کوچکگتری منتقل کردیم که اطرافشان کمتر شلوغ شود و آرامش بیشتری داشته باشند . حدود ساعت 9 صبح آقای حاج شیخ عباس صالحی و حاجاقا مدرسی به عیادت ابوی آمدند و پس از مشورت با اخوی ابوالقاسم ، با دو سه نفر از پزشکان صحبت کردند که برای معاینه ابوی به منزل بیایند . من نیز از جناب آقای دکتر کردستی خواهش کردم که تشریف بیاورند . نظر همه پزشکان این بود که بیماری قابل علاج نیست اما چون در بیمارستان وسایل مجهزتر است ، برای راحتی ایشان بهتر است به بیمارستان منتقل شوند . آقای دکتر کردستی هم به من گفتند : بیماری کاملا پیشرفته است اما معلوم نیست تا کی دوام بیاورند لذا اگر به بیمارستان منتقل شوند ، هم آرامش بیشتری خواهند داشت هم وسایل تنفس و ساکشن ( وسیله مخصوص مکیدن آب اضافی در گلو ) هست و تنفسشان راحتتر انجام میگیرد . حدود ساعت 11 صبح ابوی را به وسیله آمبولانس به بیمارستان آیةالله گلپایگانی و از آنجا مجددا به بیمارستان شهید بهشتی بردیم . در آنجا پس از معاینه و تزریق چند آمپول داخل سرم ، در بخش آی سی یو بستری شدند . همانطور که میدانید در این بخش ملاقات ممنوع است و لی از لطف مسئولین بخش ، تقریبا در تمام اوقات به ایشان سر میزدیم . در طول شب ، من ، جواد آقا ، آقا رضا و محمدآقای وافی در بیمارستان بودیم و آقا رضا و جوادآقا بیشتر بر بالین حاجاقا
شنبه : 31/2/73
امروز عید قربان است ، اما چه عیدی که چهره ها را غبار غم گرفته و چشمها اشک آلود است . همه آمده اند برای دیدار حاجاقا ، اما چه دیداری ! که حاج آقا تک و تنها روی تخت بیمارستان خوابیده اند آرام و مطمئن و اینان همه با هم از این سو به آن سو میروند نگران و مضطرب . با یک نگاه به چهره ی افاد میتوان به عمق فاجعه پی برد . همه در حالت انتظار به سر میبرند ، انتظاری تلخ و کشنده . باورشان شده بود که نخل بلند این نخلستان سر فرود آورده و چندان تاب ایستادن ندارد . پذیرفته اند که شمع این جمع را دیگر آن فروغ نیست که اقوام را پروانه وار به آغوش کشد و قبول دارند دیگر آن عیدها که بر گرد حاجاقا بنشینند و بگویند و بشنوند و از نظاره بر چهره ی پر مهر آن عزیز لذت برند ، تکرار نخواهد شد اما بر پهنه ی این چهره های مضطرب و نگران برق امیدی از درون چشمها سوسو میزد که : چند روزی بیشتر به عید غدیر نمانده ، حاجاقا بهتر میشوند و اگر در بیمارستان هم شده به دست بوس میرویم . عده ای از اقوام که از یزد و رفسنجان آمده بودند با همین امید بازگشتند . اما در بیمارستان اوضاع چندان تغییر نکرده بود . ساعت چهار بعد از ظهر به اتفاق اخوی ابوالقاسم به آنجا رفتیم . محمدآقا ناظم زاده هم آنجا بود ، گویا هنوز صبحانه هم نخورده بود تا چه رسد به ناهار . با اینکه نمیخواست کسی متوجه شود ، معلوم بود خیلی خسته است . یقین دارم که در این دو سه روز نتوانسته بود بیش از یکی دو ساعت بخوابد و حتی بنشیند . مرتب در رفت و آمد بود یا کنار ابوی . به بخش آی سی یو رفتیم و بالای سر پدر . حال ابوی ظاهرا خیلی با شب گذشته فرق نکرده بود و همانطور آرام تنفس میکردند . به قول مسئول بخش ، فشار خون ، ضربان قلب و نبض هم عادی بود . در بخش آی سی یو باید هنگام ورود کفش و روپوش مخصوص پوشید، به علاوه تاکید میکنند که به هیچ وجه دست به بدن بیمار و وسایل اتاق نزنید . با این وجود وقتی هنگام خروج نگاهم به چهره ی پدر افتاد ، نا خودآگاه قدمی به عقب گذاشتم و پیشانی پدر را بوسیدم . من قبلا هم بارها دست و صورت پدر را بوسیده بودم و این اولین بوسه نبود اما حالا آنچنان دلم لرزید که یقین کردم آخرین بوسه است . همراه اخوی از بخش بیرون آمدیم . ساعت 6 بعدازظهر بود . به آقای ناظم زاده گفتم : شما بروید نماز بخوانید و قدری استراحت کنید ، ما هم میرویم بلکه ترتیبی دهیم که امشب ابوی را به یک اتاق خصوصی منتقل کنیم و وبا ایشان باشیم . به منزل آمده و تلفنی با حجةالاسلام و المسلمین جناب آقای شرعی نماینده ی قم در مجلس ، تماس گرفتیم و چون ایشان جلسه داشتند برای بعد از نماز قرار گذاشتیم . به دفتر ایشان رفتیم . با آقای دکتر فیض تماس گرفتند . قرار شد ما به بیمارستان برویم و آقای شرعی هم به همراه دکتر به آنجا بیایند تا ترتیب انتقال داده شود . با اخوی سوار ماشین شدیم و به سرعت خود را به بیمارستان رساندیم . خوشحال بودم که حداقل امشب را میتوانم کنار پدر باشم اما وقتی جریان بوسیدن پیشانی ایشان هنگام خروج از بیمارستان به یادم می آمد ، دلم شور میزد . هر طور بود به بیمارستان رسیدیم . چند دقیقه منتظر شدیم تا حاج آقا شرعی و حاج سید محمدرضا طباطبایی هم آمدند . به بخش آی سی یو در طبقه دوم رفتیم . آماده شده بودم که بدون رعایت احترام بزرگترها قبل از همه وارد بخش شوم اما . . . درست در لحظه ورودم شنیدم که مسئول بخش به آقای شرعی گفت : تقریبا یک ساعت است که . . . خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم . چه میتوانستم بکنم جز گریه ؟ گریه برای پدر ؟! شاید نه ، گریه بر خودم و خودمان ! گویی چهل و چندسال عمر رفته ام در مقابلم رژه می رفت : لجبازیها ، اذیتها ، ناسپاسیها ، قدر ناشناسیها و . . . و این یک سال اخیر که سعادت داشتم هفته ای یک شب در کنار پدر باشم و . . . افسوس که همه چیز فرو ریخت و با غروب خورشید عید قربان ، آفتاب عمر پدر نیز غروب کرد و زمزمه میکردم :
هنگام اذان عید قربان
شد مهر رُخت ز دیده پنهان
ای محور اُنس ما ز جا خیز
ای نخل بلند ما به پا خیز
تو قبله ی این قبیله بودی
آرام چرا چنین غُنودی ؟
بی تو شده روز ما ، شب تار
برخیز و نماز شب به جای آر
برخیز و اذان بگو که شاید
این شام سیاه ما سرآید
وقتی به خود آمدم ، اخوی ها ، اخوی زاده ها ، همشیره بی بی صغری ، همشیره زاده ها . . . . که از جریان مطلع شده بودند را در بیمارستان دیدم . ساعتی بعد جنازه را تحویل گرفتیم و برای غسل دادن به منزل اخوی حسین آقا آوردیم . حدود ساعت دوازده متوجه شدیم همه کسانی که در منزل ابوی بودند ، از موضوع با خبر شده اند . تنها والده خواب هستند و چیزی نمیدانند و حالا مانده بودیم که مادر را چگونه در جریان بگذاریم . همراه اخوی حاج شیخ ابوالقاسم به منزل ابوی آمدیم و در جستجوی راهی برای انجام این مهم بودیم که معلوم شد والده بر اثر خوابی که دیده بودند ، با وحشت از خواب پریده و همه چیز برایشان روشن شده بود . گویی روح لطیف و پرمهر پدر باز هم چونان همیشه این بار سنگین رااز دوش ما برگرفته بود . خدایش با ائمه ی طاهرین محشور فرماید
مرحوم حاجاقا از نگاه آیت الله مصباح
هنگامی که خبر درگذشت مرحوم مغفور زبدة الاخیار آقای حاج محمود وافی را شنیدم به یاد این حدیث افتادم و چنین به نظرم رسید که خاندان وافی و خویشان و بستگان و آشنایان وی همانند امتی هستند که پیامبر خود را از دست داده اند
به راستی وجود پربرکت این مرد خدا در میان خویشاوندان و نزدیکان و دوستان ، به قدری منشأ خیر و آثار معنوی بود که مصداق روشنی از این حدیث به شمار می رفت ، چنانکه به تمام معنا مردی متّقی و پارسا بود و صفاتی که امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه ی معروف خود در وصف متقین برشمرده اند ، در زندگی او تجسم یافته بود :
قیافه ی مهربان و متواضع ، لبخند جذاب ، سخنان شیرین ، نکته های سنجیده و آموزنده ، نصایح سودمند ، مواعظ دلنشین ، لباس و خوراک بسیار ساده ، زندگی بی تکلف ، ادب در نشست و برخاست ، عزت نفس ، برداشتن بار از دیگران و احتراز از سربار شدن ، رسیدگی به ارحام و خویشاوندان ، کمک به تهی دستان و محرومان ، انس با قرآن کریم ، سحرخیزی و مناجات ، مواظبت بر عبادات و طاعات ، اهتمام به شعائر الهی و اذان و مجالس وعظ و توسل ، بی اعتنایی به زرق و برق دنیا ، عشق به اولیاء خدا و اهل بیت پیامبر صلوات الله علیه و علیهم و دهها صفات برجسته ی دیگر که نشانه هایی از ایمان سرشار و تقوای ممتاز و دین باوری عمیق و خدا ترسی و پارسایی است که در وجود او نمایان بود و مکارم اخلاق و فضائل انسانی ، ارکان شخصیت او را تشکیل داده بودند ، شخصیتی محبوب و دوست داشتنی و مورد احترام و اکرام در نظر همه ی کسانی که او را میشناختند و کم و بیش با او ارتباطی داشتند
در یک جمله مرحوم حاج محمود وافی از کسانی بودند که اینجانب نسبت به توفیقات او غبطه میخوردم و آرزو داشتم که بعضی از آنها نصیب من هم بشود . خدای متعال او را مشمول رحمتهای خاص خود قرار دهد و با دوستان و اولیاءش محشور فرماید و به بازماندگانش صبر جمیل و اجر جزیل و توفیق تأسّی به صفات و رفتارهای حمیده ی او مرحمت فرماید
از زبان پسر
حضرت والد مُکرّم ، مرحوم مغفور آقای حاج محمود وافی ( رحمةالله علیه و رضوانه ) حدود 94 سال در این دنیا زندگی کردند . تحصیلاتشان در همان سطح معمول قدیم در خانواده های تجار و کسبه بود که تا حدودی با قرآن و روایات و ادبیات آشنا و سپس به کار مشغول میشدند . ولی مراتب ایمانی و جهات اخلاقی و فضائل معنوی آن مرحوم در حد بسیار بالایی بود که نمونه ی آن در زمان ما خیلی زیاد نیست . به تعبیر دیگر ، نتیجه ی تحصیلات عالی و آشنایی با معارف و علوم اصطلاحی مانند : خشیت الهی ، انس با خدا ، توجه زیاد به آخرت و عالم پس از مرگ ، عنایت خاص به فرائض و سنن الهی ، عمل به وظائف دینی ، اهتمام به عبودیت در پیشگاه حضرت احدیت ، اخلاص در کار ، تواضع و ساده زیستی ، دوری از مفاخر مادی و رذائل اخلاقی ، عطوفت و رأفت به بزرگ و کوچک و ... در وجود ایشان به طور چشمگیر دیده میشد . افسوس که از دنیا رفتند و بسیاری از ملکات اخلاقی ایشان برای نزدیکترین افراد فامیل هم ناشناخته ماند . خداوند ایشان را با اولیاءش محشور و به بازماندگان و بستگان ، توفیق تخلّق به اخلاق این بنده ی شایسته ی خود را عنایت فرماید
از زبان مرحوم دکتر کردستی
مرحوم حاج محمود وافی را نیز در اولین برخورد و ضمن معایناتم در طول این چند سال ، شخصیتی دیدم که بارها به خاطرم خطور کرد که باید از ایشان درس زندگی بگیرم . زیست ساده ، احاطه ی کامل به اصول سلامتی و پیشگیری از بیماریها ، اعتقاد کامل مذهبی و . . .
امروزه معتقدند که رمز سلامت قلب و عروق ، آرامشی است که مردان خدا و مؤمنین واقعی دارا هستند و این خود باعث باز نگهداشتن عروق ، تنظیم فشار خون و در نتیجه ایجاد آرامش روحی و طول عمر میگردد و ایشان با سلامت کامل جسمی و روحی ، الگوی این معنا بودند
در مورد ضررهای بعضی از داروهای جدید و در مورد رجحان پیشگیری بر مداوا و علم الاخلاق پزشکی ، هر بار که خدمتشان میرسیدم ، مسأله ای مطرح میکردند که بسیار منطقی بود و دقیقا به دل می نشست
خصوصیت بارز دیگری که در ایشان دیدم ، روحیه ی تسلیم کامل به مُقدّرات الهی و عدم ترس و وحشت از مرگ و خلاصه آنچه تفسیر خصوصیاتی است که یک مسلمان واقعی در اعتقادات و رفتار باید داشته باشد
به واسطه ی حالت معصومیتی که داشتند ، مثل این بود که با یک نگاه ، همه ی افکار درونی مرا میخواندند و این مسأله ، بحث جدید در طب ( پسیکوسوماتیک : اثر روان در جسم) می باشد که هر چه معصومیت بیشتر باشد ، این حس قویتر است تا آنجا که به معصومیت ائمه ی اطهار علیهم السلام می رسد که با معصومیت کامل ، قدرت شناخت اسرار درونی اشخاص را دارند
شیرینی برخورد و رفتاری داشتند که مثل مرا نیز در شمار سهمیه بگیران فامیل قلمداد و همه ساله پسته ی مخصوصی را که شخصا انتخاب می نمودند ، در هر شرائطی برایم ارسال میداشتند
و خلاصه اینکه صفات و اخلاق و رفتاری در ایشان و شخصیتهای فوق الذکر دیده ام که با اشخاص عادی تفاوت بسیار دارد و اینجانب با کلمات معمولی قادر به بیان و توضیح آن نیستم
روحشان شاد که در سالهای حیات ، لحظه ای از ایشان غافل نبودم و اینک نیز سیمای ملکوتی معظم له را هرگز فراموش نکرده و دعاگو خواهم بود
از زبان مرحوم مادربزرگ
اصولا امسال دائما یاد مرگ میکردند و به هر بهانه ای که بود دائما از مرگ و قیامت سخن میگفتند . شبها گاهی بیدار میشدند ، بلند بلند گریه میکردند و داد میزدند ، از سؤال و جواب قبر میگفتند و با دست ، محکم روی زانوی خود میزدند و گریه میکردند . گاهی میفرمودند : روزگارم سیاه است و می ترسم . وقتی میگفتم : آقا ، شما که خوب هستید ، چرا اینطور میگویید ؟ بیشتر گریه میکردند و میفرمودند : تو نمیدانی آنجا چه خبر است ، اگر میدانستی ، نمیگفتی چرا گریه میکنم
بعد از نماز مغرب و عشاء روز عید قربان ، خواستم قدری استراحت کنم ، همانطور که روی سجاده ام نشسته بودم ، سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم . خواب دیدم در اتاقی هستم که سه تا بخاری دیواری قدیمی دارد ( بخاری هایی که مثل اجاق بود و آنروزها در آن آتش درست میکردند) ناگهان دودی از آنجا برخاست و دیدم کسی خاکهای سیاه به طرف من می پاشد و روی سر وصورتم می ریزد . در حالیکه داشتم خاکها را از روی سر و صورتم پاک میکردم ، با وحشت از خواب پریدم و خوابم را برای بچه ها تعریف کردم . همینطور با خودم فکر میکردم که این خواب چه معنا دارد ؟ وقتی اواخر شب ابوالقاسم به خانه آمد ، موضوع برایم روشن شد و فهمیدم همانطور که در خواب دیده بودم ، خاک سیاه بر سرم شده است