خاطره ای شیرین
تابستان که عمره بودم ، یکی از خانمهای زائر که حدود 50 سالی داشت بهم گفت : حاجاقا من یک کار خصوصی با شما دارم ؛ میخوام نیم ساعتی وقتتون رو بگیرم . به علت تراکم کارم یکی دو روز فرصت نکردم ولی وقتی برای بار چندم ، تقاضایش را تکرار کرد ، توی همون سالن هتل روی مبلها نشستم تا به حرفش گوش دهم
گفت : حاجاقا من در سن 12 سالگی ازدواج کردم ولی یک ازدواج کاملا اجباری . یعنی من شوهرم رو نمی خواستم ولی مجبور شدم ازدواج کنم . حتی در مجلس عقد هم یک نفر دیگر به جای من ( بله ) گفت و الآن حدود 40 ساله که دائما در نگرانی و عذاب وجدان هستم . چون ازدواجم باطل ، روابطم با شوهرم حرام و چهار تا بچه ام حرامزاده اند . تو رو خدا بگین چی کار کنم ؟
در فکر فرو رفتم . چه باید به او می گفتم ؟ از ظاهرش هم پیدا بود که خانمی مذهبی است ولی ناخواسته به این گرداب افتاده آنهم از سنّ 12 سالگی . گریه های سوزناکی می کرد . حق هم داشت . من چه باید می گفتم ؟ آیا اگر می گفتم : ازدواجت باطل است ، می توانست به شوهرش بگوید ؟ او که چهل سال است که ازدواجش را باطل می داند ولی جرأت نکرده به شوهرش بگوید و برای جدایی اقدام نماید . به ذهنم آمد که شاید بتوان از راهی اصل ازدواجش را غیر باطل دانست . با توکل بر خدا به او گفتم :
حاج خانم ، هر مجبور بودنی که باعث باطل شدن نمی گردد . برایتان سه مثال می زنم :
1 – فرض کنید دست و پای شخصی را می گیرند و به زور در حلق او چیزی می ریزند . اینجا آن شخص می گوید : به اجبار در حلقم فلان چیز را ریختند و من از خود هیچ اختیاری نداشتم . راست هم گفته
2 – اما گاهی مثل مورد بالا نیست . بلکه مثلا یک هفت تیر را به سمتش نشانه می گیرند و میگویند : اگر فلان چیز را نخوری ، شلیک می کنیم و او از ترس جانش میخورد . اینجا هم می گوید : من مجبور به خوردن شدم ولی مثل بالا نیست که هیچ اختیاری از خود نداشته باشد . بلکه با اختیار خود و با دست خود غذا را در دهان گذاشته و جویده و بلعیده است . منتها چون اینکار با تهدید صورت گرفته و او به خاطر ترس از جان دست به این کار زده ، اجبار صدق می کند . لذا اگر شراب هم خورده باشد ، هیچ گناهی برای او محسوب نمی گردد
اما مثال سوم : فرض کنید شخصی کودکش در بیمارستان بستری است وپزشکان گفته اند : اگر فورا جراحی نشود ، می میرد . از طرفی این شخص هم چیزی جز خانه ی شخصی ندارد و اگر هم آن را بفروشد ، حتی پولی برای اجاره ی خانه ندارد و مجبور می شود در خیابان بخوابد . ولی برای فراهم نمودن هزینه چند ملیونی جراحی کودکش ، علی رغم میل باطنی خود حاضر به فروختن خانه اش می شود . از طرفی بنگاه دار هم وقتی متوجه قضیه می گردد ، میگوید خانه را به نصف قیمت می خرم ! خلاصه نامردی پزشک جراح و بنگاه معاملاتی دست به دست هم می دهند و این آقا منزل مورد نیاز خود را به نصف قیمت می فروشد . در لحظه ی امضای قرارداد فروش خانه اگر به قلب فروشنده نگاه کنیم ، اصلا راضی نیست و اگر از او بپرسیم چرا خانه ات را به این قیمت فروختی ؟ می گوید : مجبور شدم . اما از هر فقیه یا حقوق دانی سؤال کنی ، می گوید : این معامله صحیح است و شرعا و قانونا نقل و انتقال صورت می گیرد
به آن خانم گفتم : پس ما سه جور اجبار داریم : اجبار قسم اول که طرف هیچ اختیاری از خود ندارد . اجبار قسم دوم که طرف با اختیار خود ولی با تهدید کاری را انجام می دهد و قسم سوم که طرف به خاطر مصلحت مهم تری مجبور به انجام کاری می گردد که قلبا به آن راضی نیست . حالا باید دید شما که می گویید : مجبور به ازدواج شدم ، از کدام قسم هستید ؟
خانم گفت : من به خاطر بابام حاضر به این ازدواج شدم . تا این جمله را گفت ، گویا دنیا را به من داده بودند . چون تعبیر ( حاضر شدم ) را به کار برده بود . تعبیری که ما را به قسم سوم نزدیک می کرد . ولی خیال کردم منظورش اینه که بابام منو تهدید کرده یا از ترس او تن به ازدواج داده ام . وقتی از او توضیح خواستم ، گفت : من به بابام خیلی خیلی علاقه داشتم و الآن هم از طرف او به عمره آمده ام . دیدم اگر سر و صدا کنم و مجلس را به هم بزنم ، آبروی پدرم می رود . از شدت علاقه ای که به او داشتم و نمی خواستم آبرویش برود ، چیزی نگفتم و این ازدواج صورت گرفت . گفتم : احسنت ، شما درست مثل آن فروشنده ی خانه هستید . با اینکه قلبا به این کار راضی نبودید ولی به خاطر مصلحت مهم تر که حفظ آبروی پدرتان بوده ، تن به این ازدواج داده اید همانطور که آن شخص به خاطر حفظ جان کودکش تن به فروش تنها خانه اش داد . از خانم پرسیدم : آیا شما در آن سن می فهمیدید که اگر این ازدواج صورت بگیرد ، باید یک عمر با مردی زندگی کنی که شاید هیچ علاقه ای به او پیدا نکنید ؟ گفت : بله متوجه بودم ولی حفظ آبروی پدرم از همه ی اینها مهم تر بود . این را که گفت ، فقط خدا میداند که چقدر خوشحال شدم . شاید در عمرم به این اندازه خوشحال نشده بودم . چون می توانستم با خیال راحت و طبق ضوابط شرعی و قانونی به او بگویم : خانم ازدواج شما اصلا باطل نبوده . شما بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده اید و این انتخاب با اختیار خودتان بوده و گرچه ( بله ) را شخص دیگری گفت ، ولی شما به خاطر رعایت مصلحتی که به نظرتان مهمم تر بوده ، با ( بله ) گفتن او ابراز مخالفت نکردید و به قول خودتان ( حاضر ) به ازدواج شدید و مثل آن مرد فروشنده ی منزل ( تن ) به این کار دادید و حاضر شدن به کاری و تن دادن به آن غیر از بی اختیار بودن و انجام آن از روی تهدید است . با این حساب ازدواج شما صحیح ، روابط شما حلال و فرزندان شما حلال زاده هستند
فقط خدا می داند که آن خانم چقدر خوشحال شد . به حدی که در پوست خود نمی گنجید و میخواست پرواز کند و اگر روحانی کاروان جزء نامحرمان به حساب نمی آمد ، معلوم نبود از زیر ماچهای او ( که جای مادرم بود ) جان سالم به در می بردم !
این را هم بگویم که کسی تا بحال چنین سوالی از من نکرده بود و من تا بحال به حل چنین مسأله ای فکر نکرده بودم و یقین دارم تنها و تنها پاکی و ایمان و رنجهای روحی و روانی چهل ساله ی این خانم باعث شد که آن سه مثال در آن زمان به ذهنم بیاید و ظرف نیم ساعت مشکل چهل ساله ی او حل گردد
بعدها فهمیدم که او چقدر به چهار فرزند خود عشق می ورزد و چه بچه های خوب و سالم و با ایمانی دارد و البته شوهرش بد اخلاق است و دست بزن هم دارد
امیدوارم بعد از سفر عمره به او به چشم زائر بیت الله الحرام و مرقد رسول خدا (ص) و ائمه ی بقیع (ع) بنگرد و دیگر دست روی او بلند نکند
گفت : حاجاقا من در سن 12 سالگی ازدواج کردم ولی یک ازدواج کاملا اجباری . یعنی من شوهرم رو نمی خواستم ولی مجبور شدم ازدواج کنم . حتی در مجلس عقد هم یک نفر دیگر به جای من ( بله ) گفت و الآن حدود 40 ساله که دائما در نگرانی و عذاب وجدان هستم . چون ازدواجم باطل ، روابطم با شوهرم حرام و چهار تا بچه ام حرامزاده اند . تو رو خدا بگین چی کار کنم ؟
در فکر فرو رفتم . چه باید به او می گفتم ؟ از ظاهرش هم پیدا بود که خانمی مذهبی است ولی ناخواسته به این گرداب افتاده آنهم از سنّ 12 سالگی . گریه های سوزناکی می کرد . حق هم داشت . من چه باید می گفتم ؟ آیا اگر می گفتم : ازدواجت باطل است ، می توانست به شوهرش بگوید ؟ او که چهل سال است که ازدواجش را باطل می داند ولی جرأت نکرده به شوهرش بگوید و برای جدایی اقدام نماید . به ذهنم آمد که شاید بتوان از راهی اصل ازدواجش را غیر باطل دانست . با توکل بر خدا به او گفتم :
حاج خانم ، هر مجبور بودنی که باعث باطل شدن نمی گردد . برایتان سه مثال می زنم :
1 – فرض کنید دست و پای شخصی را می گیرند و به زور در حلق او چیزی می ریزند . اینجا آن شخص می گوید : به اجبار در حلقم فلان چیز را ریختند و من از خود هیچ اختیاری نداشتم . راست هم گفته
2 – اما گاهی مثل مورد بالا نیست . بلکه مثلا یک هفت تیر را به سمتش نشانه می گیرند و میگویند : اگر فلان چیز را نخوری ، شلیک می کنیم و او از ترس جانش میخورد . اینجا هم می گوید : من مجبور به خوردن شدم ولی مثل بالا نیست که هیچ اختیاری از خود نداشته باشد . بلکه با اختیار خود و با دست خود غذا را در دهان گذاشته و جویده و بلعیده است . منتها چون اینکار با تهدید صورت گرفته و او به خاطر ترس از جان دست به این کار زده ، اجبار صدق می کند . لذا اگر شراب هم خورده باشد ، هیچ گناهی برای او محسوب نمی گردد
اما مثال سوم : فرض کنید شخصی کودکش در بیمارستان بستری است وپزشکان گفته اند : اگر فورا جراحی نشود ، می میرد . از طرفی این شخص هم چیزی جز خانه ی شخصی ندارد و اگر هم آن را بفروشد ، حتی پولی برای اجاره ی خانه ندارد و مجبور می شود در خیابان بخوابد . ولی برای فراهم نمودن هزینه چند ملیونی جراحی کودکش ، علی رغم میل باطنی خود حاضر به فروختن خانه اش می شود . از طرفی بنگاه دار هم وقتی متوجه قضیه می گردد ، میگوید خانه را به نصف قیمت می خرم ! خلاصه نامردی پزشک جراح و بنگاه معاملاتی دست به دست هم می دهند و این آقا منزل مورد نیاز خود را به نصف قیمت می فروشد . در لحظه ی امضای قرارداد فروش خانه اگر به قلب فروشنده نگاه کنیم ، اصلا راضی نیست و اگر از او بپرسیم چرا خانه ات را به این قیمت فروختی ؟ می گوید : مجبور شدم . اما از هر فقیه یا حقوق دانی سؤال کنی ، می گوید : این معامله صحیح است و شرعا و قانونا نقل و انتقال صورت می گیرد
به آن خانم گفتم : پس ما سه جور اجبار داریم : اجبار قسم اول که طرف هیچ اختیاری از خود ندارد . اجبار قسم دوم که طرف با اختیار خود ولی با تهدید کاری را انجام می دهد و قسم سوم که طرف به خاطر مصلحت مهم تری مجبور به انجام کاری می گردد که قلبا به آن راضی نیست . حالا باید دید شما که می گویید : مجبور به ازدواج شدم ، از کدام قسم هستید ؟
خانم گفت : من به خاطر بابام حاضر به این ازدواج شدم . تا این جمله را گفت ، گویا دنیا را به من داده بودند . چون تعبیر ( حاضر شدم ) را به کار برده بود . تعبیری که ما را به قسم سوم نزدیک می کرد . ولی خیال کردم منظورش اینه که بابام منو تهدید کرده یا از ترس او تن به ازدواج داده ام . وقتی از او توضیح خواستم ، گفت : من به بابام خیلی خیلی علاقه داشتم و الآن هم از طرف او به عمره آمده ام . دیدم اگر سر و صدا کنم و مجلس را به هم بزنم ، آبروی پدرم می رود . از شدت علاقه ای که به او داشتم و نمی خواستم آبرویش برود ، چیزی نگفتم و این ازدواج صورت گرفت . گفتم : احسنت ، شما درست مثل آن فروشنده ی خانه هستید . با اینکه قلبا به این کار راضی نبودید ولی به خاطر مصلحت مهم تر که حفظ آبروی پدرتان بوده ، تن به این ازدواج داده اید همانطور که آن شخص به خاطر حفظ جان کودکش تن به فروش تنها خانه اش داد . از خانم پرسیدم : آیا شما در آن سن می فهمیدید که اگر این ازدواج صورت بگیرد ، باید یک عمر با مردی زندگی کنی که شاید هیچ علاقه ای به او پیدا نکنید ؟ گفت : بله متوجه بودم ولی حفظ آبروی پدرم از همه ی اینها مهم تر بود . این را که گفت ، فقط خدا میداند که چقدر خوشحال شدم . شاید در عمرم به این اندازه خوشحال نشده بودم . چون می توانستم با خیال راحت و طبق ضوابط شرعی و قانونی به او بگویم : خانم ازدواج شما اصلا باطل نبوده . شما بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده اید و این انتخاب با اختیار خودتان بوده و گرچه ( بله ) را شخص دیگری گفت ، ولی شما به خاطر رعایت مصلحتی که به نظرتان مهمم تر بوده ، با ( بله ) گفتن او ابراز مخالفت نکردید و به قول خودتان ( حاضر ) به ازدواج شدید و مثل آن مرد فروشنده ی منزل ( تن ) به این کار دادید و حاضر شدن به کاری و تن دادن به آن غیر از بی اختیار بودن و انجام آن از روی تهدید است . با این حساب ازدواج شما صحیح ، روابط شما حلال و فرزندان شما حلال زاده هستند
فقط خدا می داند که آن خانم چقدر خوشحال شد . به حدی که در پوست خود نمی گنجید و میخواست پرواز کند و اگر روحانی کاروان جزء نامحرمان به حساب نمی آمد ، معلوم نبود از زیر ماچهای او ( که جای مادرم بود ) جان سالم به در می بردم !
این را هم بگویم که کسی تا بحال چنین سوالی از من نکرده بود و من تا بحال به حل چنین مسأله ای فکر نکرده بودم و یقین دارم تنها و تنها پاکی و ایمان و رنجهای روحی و روانی چهل ساله ی این خانم باعث شد که آن سه مثال در آن زمان به ذهنم بیاید و ظرف نیم ساعت مشکل چهل ساله ی او حل گردد
بعدها فهمیدم که او چقدر به چهار فرزند خود عشق می ورزد و چه بچه های خوب و سالم و با ایمانی دارد و البته شوهرش بد اخلاق است و دست بزن هم دارد
امیدوارم بعد از سفر عمره به او به چشم زائر بیت الله الحرام و مرقد رسول خدا (ص) و ائمه ی بقیع (ع) بنگرد و دیگر دست روی او بلند نکند
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۲۹ ساعت 16 توسط احمدیاسر وافی
|