امروز امير الاُمرا جز تو كسی نيست

بر ناله ی دل غير تو فرياد رسی نيست

در کعبه و بتخانه و در دیر و کلیسا

جز نغمه ی ناقوس تو بانگ جرسی نیست

اي مهدی دين پرده ز رخسار بیفكن

ما گمشدگانيم و ره پيش و پسی نيست

دل گرمی ما زمره افسرده دلان را

جز آتش طور تو شهاب قبسی نيست

در باديه ی عشق تو پای فرس عقل

پی گشت و در اين باديه ديگر فرسی نيست

غير از هوس ديدن رخسار چو ماهت

اندر دل پر حسرت ياران هوسی نيست

تو يوسف گم گشته و اسلام چو يعقوب

بهر پدر پير تو ديگر نفسی نيست

بهر پدرت پيرهني يا كه پيامي

بفرست كه جز اين ز توأش مُلتمَسی نيست

قربان تو و درد دلت كزغم اسلام

جز اشک دمادم دگرت دادرسی نيست