مرحوم سیّد بن طاووس که نام دقیقش رضی الدین علی بن موسی و از علمای بزرگ شیعه در قرن هفتم و صاحب کُتُب متعدّد است ، بی نیاز از توصیف می باشد
درباره ی ایشان قضیه ی عجیبی نقل شده که حیرت انگیز است :
می گویند : سیّد بارها گفته بود : لقمه ی حرام از گلوی من پایین نمی رود و اینگونه استدلال می فرمود که : من با خدای خود قرار گذاشته ام که به هیچ وجه از روی اطلاع و اختیار ، غذای حرام نمی خورم . در عوض تو هم عنایتی کن که حتی در حال غفلت یا جهل نیز مبتلا به غذای حرام نشوم و مطمئنم که خواسته ام مستجاب شده است . چون خدا فرموده : ( اوفوا بعهدی اوفِ بعهدکم ) و من بر پیمانم پا برجا هستم و امکان ندارد خدا عنایتش را از من دریغ فرماید
می گویند : یکی از راهزن ها که به سیّد علاقه داشت و گاهی برای دیدن او به بغداد می آمد ، یک بار این سخن را از سیّد شنید و از آنجایی که گوشت و پوستش با حرام روییده بود ، تصور کرد که سیّد به او گوشه و کنایه می زند . لذا تصمیم گرفت به هر نحوی که شده ، ایشان را از این ادّعا برگردانَد . به همین جهت روز جمعه ای سیّد را برای صرف غذا به باغی که در خارج شهر داشت ، دعوت نمود . سیّد هم دعوت او را که شخصی ظاهر الصلاح بود ، پذیرفت . از آن طرف راهزن به نوچه های خود گفت : بروید و از گله هایی که در بیابان می چرند ، برّه ای بدزدید ولی قبل از آوردنش کاملا مطمئن شوید که صاحبش راضی نیست . چند نفر حرکت کردند و بره ای را از گله ای گرفتند و به چوپان گفتند : صاحب این بره کیست ؟ چوپان گفت : این برّه مال پیرزن فقیری است که در فلان روستا زندگی می کند . آنها به سراغ پیرزن رفتند و گفتند : این بره را به ما می فروشی ؟ پیرزن گفت : هرگز . با شنیدن این سخن خوشحال شدند و برای محکم کاری گفتند : ما چند برابر قیمتش را به تو می دهیم ولی باز هم پیرزن قبول نکرد و گفت : اصلا این بره فروشی نیست . وقتی مطمئن شدند که پیرزن کاملا ناراضی است ، بره را برداشته و بدون اعتنا به گریه و زاری های پیرزن به طرف باغ حرکت کردند . راهزن دستور داد تا گوشت آن را بریان کنند و سیّد به باغ آمد و سفره را پهن کردند و گوشت بره را در سفره گاشتند . همه و از جمله سید بن طاووس مشغول شدند و وقتی از خوردن فارغ گشتند ، راهزن رو کرد به سیّد و گفت : مگر شما نمی گفتید که لقمه ی حرام از گلوی من پایین نمی رود ؟ سید فرمود : آری ، هنوز هم می گویم . راهزن گفت : ولی این بره ای که میل کردید ، دزدی و حرام بود ! سیّد با آرامش کامل و اطمینان خاطر فرمود : امکان ندارد ، من یقین دارم که به غذای حرام مبتلا نمی شوم . این قراردادی است بین من و خدای من و چون من به عهدم وفادارم ، امکان ندارد خداوند زمینه حرام خواری را برایم فراهم کند . راهزن که از محکم گویی سیّد تعجب کرده بود ، گفت : این ها مأموران منند که همین امروز این بره را از پیرزنی که حتی راضی به فروش به چند برابر قیمت نبوده  ،دزدیده اند ؛ آن وقت شما می گویی : حرام نیست ؟! سید فرمود : من کار ندارم این ها بره را از کجا آورده اند . من خدای خود را می شناسم و به وعده هایش یقین دارم . اصلا بیایید برویم سراغ پیرزن ببینیم راست می گویید یا نه ؟
خلاصه همه سوار اسب شدند و به روستا رفتند و پیرزن را یافتند در حالیکه هنوز به خاطر از دست دادن بره اش غمگین بود . سید به او فرمود : ای پیرزن ، آیا تو با رضایت بره ات را به این ها دادی ؟ پیرزن گفت : هرگز ، و این ها را هم حلال نخواهم کرد . سید فرمود : آخر چرا حتی حاضر نشدی به چند برابر قیمت بفروشی ؟
پیرزن گفت : چون وقتی مادر این بره به او باردار بود ، من نذر کرده بودم که اگر بره سالم به دنیا آمد ، آن را به عنوان هدیه برای سید بن طاووس در بغداد ببرم !