ما هم معصوم نیستیم
دیشب پسرعموی گرامیم اکبر آقا وافی می گفت : یکبار زن و شوهری آمدند درمانگاه ، درحالیکه بینی زن مجروح و خونین بود . شوهرش می گفت : زود باش از بینیش عکس بگیر . پرسیدم : خیلی نگرانی ؟ مُشتش را گره کرد و گفت : نه ، می خوام اگه نشکسته ، همین جا جلوی شما یکی دیگه بزنم تا دماغش رو بشکنم ! گفتم : چرا ؟ گفت : آقای دکتر نمی دونید چه کار کرده ! گفتم : من کاری ندارم چه کار کرده ولی بالأخره اشتباهی از او سر زده دیگه ؟ گفت : بله . گفتم : تو خودت تا حالا اشتباه نکردی ؟ اگر واقعا خودت تا حالا اشتباه نکردی ، حق داری انتظار داشته باشی همسرت هم هیچ اشتباهی نکند ولی اگر خودت هم اشتباه داری ، خب اون هم یکی مثل خودت است . با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت و آرام گرفت و نشون به اون نشون که با هم آشتی کردند و چند بار دیگه برای دیدن من به درمانگاه آمدند و کتاب هایی که به آنها داده بودم ، مطالعه کردند
کاش همه ی ما در هنگام دیدن اشتباه دیگران ، خودمان را معصوم ندانیم و چشم پوشی و گذشت را که از صفات الهی است ، پیشه کنیم
کاش همه ی ما در هنگام دیدن اشتباه دیگران ، خودمان را معصوم ندانیم و چشم پوشی و گذشت را که از صفات الهی است ، پیشه کنیم
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۵ ساعت 15 توسط احمدیاسر وافی
|