یکی از شاگردان ایشان می گوید : با استاد در منزلشان بودیم که زنگ منزل به صدا در آمد . دختر دانشجویی بود که با مطالعه کتاب های استاد شیفته ی ایشان شده بود . بعد از مقداری صحبت با اینکه معلوم بود شرم و حیا نمی گذارد به راحتی حرفش را بگوید ، با سختی و مِنّ و مِنّ گفت : حاجاقا ، من دوست دارم مرا متعه کنید . استاد قبول نکرد و دختر که با انکار استاد مواجه شد ، بنای اصرار گذاشت ولی هر چه گفت و گفت ، استاد بدون تردید نه می گفت تا اینکه دختر بیچاره مأیوس شد و رفت . وقتی استاد به داخل منزل آمد ، عرض کردم : حاجاقا ، صیغه که حلاله . طرف هم که خودش پیشنهاد داد . چرا قبول نکردید ؟ استاد : گفت :
فرزندم ، ما در این دنیا روزه ایم و افطارمان را برای آخرت گذاشته ایم
قابل توجه کسانی که خیال می کنند آخوندها فکر و ذکرشان صیغه کردنه !