معرفت سگ یهودی
حدیقة الشیعة مرحوم مقدس اردبیلی : چاپ نشر دلشاد ؛ صفحه ی۴۰۸
استاد سیدمحسن خوشزاد با مهارت کامل این حکایت را به نظم درآورده اند :
متن اوراق محبّت دیدنی است * قصه ی عشق علی بشنیدنی است
از کلامِ پُر حلاوت قند گیر * وز بزرگان طریقت پند گیر
عشقِ مولا قوّتِ دل می دهد * پند بر مجنون و عاقل میدهد
این حکایت باشد از اهل نفاق * بشنو از من،چون فِتاده اتّفاق
از دورویان زمان مصطفی(ص) * از صحابه، اهل نیرنگ و ریا
صبحگاهان بر سوی مسجد روان * مضطرب، آسیمه سر، ناله کنان
ای رسول الله ، بر دادم برس * دیده ام صدمه ، به فریادم برس
از گذرگاهی که می کردم گُذَر * شد سگی ناگاه بر من حمله وَر
سگ چه سگ !؟ گوئی که گرگ اندر شب است ! * صاحبی دارد یهودی مذهب است
سگ چه سگ ؟! هار است،دندانم زده * زخم ها بر جسم و بر جانم زده
این منم با جامه های پاره ای * یارسول الله، بنما چاره ای
چون شنید این شکوه را پیک خدا * ذرّه ای هرگز نکردی اعتنا
صبح فردا واقعه تکرار شد * شدّتِ آن حادثه بسیار شد
از صحابه یک نفر با ترس و بیم * با لباسی پاره و حالی وخیم
رو به سوی احمد مختار کرد * از وجود حادثه گفتار کرد
ای رسول الله ، ای خیرُ البشر * نیست در این شهر، امنیّت دگر
در فلان نقطه سگی بیمار بود * بدتر از درّندگانِ هار بود
او زده بر دست و پایم زخم ها * چاره ای اندیشه کن یا مصطفی
تا رسول الله بشنید این سخن * گفت : باز آیید ای اصحاب من
کوچه ها طی شد در آن گفت و شنود * شد سراغِ خانه ی مرد یهود
کوبه را کوبید تا در باز شد * نغمه های عاشقی آغاز شد
آن یهودی مرد آمد با وقار * تا بگیرد نزد پیغمبر قرار
کور بود امّا جمال یار دید * آن دلِ غافل ، دل و دلدار دید
گفت با احمد : مُشرَّف ، مرحبا * سرفرازم کرده ای یا مصطفی
دیدن روی تو درکِ لذّت است * هم کلامی با تو فوقِ عزّت است
من سراپا گوش هستم ای نکو * هر چه می خواهد دل تنگت ، بگو
گفت احمد با یهودی این سخن : رُو ، سگ خود را بیاور نزد من
گرچه گفتار تو گفتاری نکوست * لیک نزد تو سگی درّنده خوست
ما از این درّنده خویی ناخوشیم * سگ اگر شد هار، او را می کُشیم
آن یهودی رفت و بعد از اندکی * ناگهان برگشت همراه سگی
تا که چشم سگ به پغمبر فِتاد * او به اذن حق زبان را برگشاد
ای رسول الله، ای خیرُ الانام * اَلسَّلام ای خَتمِ مُرسَل، اَلسَّلام
گفت احمد : ای سگِ این رهگذر * کرده ای چندی ست ایجاد خطر
از هجومت عده ای در وحشتند * ساکنان کوچه بی امنیّتند
حکم ما این است نابودت کنیم * آتش افروزیم تا دودت کنیم
سگ چو بشنید از پیمبر این سخن * اشک ریزان گفت : ای مولای من
ای امیر عالم جنّ و بشر * چیست جُرم من در این کوی و گذر ؟
سدّ راهی کرده ام ، تنبیه کن * گر گناهی کرده ام ، تنبیه کن
آن دو شخصی که ز من آزرده اند * نام حیدر را به زشتی بُرده اند
دومی هم بی حیا چون اوّلی است * کارشان دشنام دادن بر علی است
ظاهرا عرض ارادت میکنند * باطنا هر دو خیانت میکنند
مخفیانه چون که خلوت میکنند * بر پسر عمّت اهانت می کنند
این دو تن هستند دشمن با علی * من سگم اما شعارم : یاعلی
من سگی هستم که کلبِ این درم * پاسبانِ آستانِ حیدرم
صاحبم گر چه یهودی مسلک است * در ادب بین یهودی ها تک است
چون پیمبر این سخن از سگ شنید * اشک شد از دیدگان او پدید
گفت پیغمبر به آن مرد یهود : این سگ از من عُقده ی دل را گشود
شخص عاصی مستحق کیفر است * این سگ از شخص منافق بهتر است
گفت با مرد یهودی مصطفی : قدر این سگ را بدان ، دارد وفا
عشق یعنی در تَوَلّا سوختن * حق شناسی را ز سگ آموختن
تا یهودی واقف از اسرار شد * دیده ی حق بین او بیدار شد
گفت : حق را با نبی بشناختم * عشق را من با علی بشناختم
من شهادت می دهم پیغمبری * بر رسولان دو عالم ، سَروَری
بر وصیّ تو یقین دارم یقین * جان به قربان امیرالمؤمنین
ماجرای سگ که بحث روز بود * در نتیجه ، معرفت آموز بود
کاش آن سگ زنده در ایّام بود * گاه در کوفه، گهی در شام بود
سنگ کِی می خورد بر رأس شهید ؟ * این چنین سگ کوفیان را می درید