دیروز عصر به منزل برادرم صادق رفتم . منزلشان در انتهای یک کوچه باریک در خیابان باجک است . ناگهان دیدیم آوار خانه همسایه شان فرو ریخته  و تقریبا تمام کوچه را پر کرده است . به منزل صادق که رفتم ، تعریف کرد که سحرگاه ساعت 4 ناگهان با شنیدن صدای مهیبی از خواپ پریدیم و متوجه شدیم که خانه همسایه بر سرشان خراب شده است . ساکنان این خانه هم یک پیرزن و یک پیرمرد بودند که از قضا آن شب پیرزن در خانه نبوده است { شاید با شوهرش دعواش شده بوده و رفته بوده خونه مامانش ! } . پیرمرد برای داداشم تعریف کرده که پنج دقیقه قبل از فرو ریختن سقف خانه ، ناگهان لامپ های اتاق روشن شد . برخاستم و هر چه کلید برق را زدم ، خاموش نشد ! به ناچار رفتم توی حیاط تا برق را از کنتور خاموش کنم که ناگهان سقف فرود آمد !
هنگام خداحافظی داداشم مرا به کنار خانه همسایه برد و محل تخت پیرمرد را که دیشب رویش خوابیده بوده ، بهم نشان داد ، درست زیر سقف فرود آمده  قرار گرفته بود !