در سفر کربلای آخری، پیرمردی همراه ما بود که در انتقاد از حکومت آخوندی! تخصص داشت. هر وقت منو می دید، داغ دلش تازه می شد و شروع می کرد به در دل کردن از دست نظام و مسؤولین که البته بعضی حرفاش هم به حق بود. من هم غالبا گوش می دادم. چون اگه می خواستم، دفاع کنم، اولا بعضی مطالب قابل دفاع نبود و ثانیا اگر دفاع می کردم، من هم می شدم یکی از ظالمین در نظر آن پیرمرد!
یکبار که سر میز غذا نشسته بودیم و آن پیرمرد سفره انتقادش را گشوده بود و از چپ و راست به عملکرد نظام در سی سال گشته حمله می کرد، گفتم : 2500 سال شاهان را تحمل کردید، 250 سال هم شیخها را تحمل کنید! لبخندی زد و سکوتی کرد و یادم نمیاد تا آخر سفر دیگر جلوی من لب به انتقاد گشوده باشد!