برگی از خاطرات عمره ی نوروز
معمولاً
وقتی جوانها و نوجوانها با من صمیمی می شوند و احساس می کنند که با من
راحت هستند، سیل سؤالات و شبهه هاست که سرازیر می شوند. و معمولا یکی از
سؤالات ثابتشان، سوال از حرمت و حلّیت موسیقی و شطرنج و پاسور است.
ولی من در ابتدا به حلال و حرام بودن آن نمی پردازم. چون هم می دانم که قبل از من از چند نفر دیگه پرسیده و لابد بعضی هاشون گفته اند حرام است و بعضی هاشون هم قیود و شروط حلال و حرام بودنش را برایش بیان کرده اند. و البته معلوم است قانع نشده که دوباره داره از من سوال می کنه و من نباید جواب های تکراری بهش بدم
روش من این است که او را به فضایی دیگر ببرم. فضایی ماوراء حلال و حرام.
مثلاً به یکیشون که در سفر عمره از من درباره بازیِ پاسور پرسید، گفتم: به نظر تو ما خلق شده ایم که بازی کنیم؟! گفت: خب حاجاقا، واسه سرگرمی. گفتم: یعنی آنقدر در این این دنیا فرصت داریم که سرگرم بازی بشیم؟! گفت: خب، لازمه انسان اوقات فراغت خودشو با یه چیزی پر کنه. گفتم: یعنی به نظر تو در این فرصت کوتاه هفتاد هشتاد ساله و سفر ابدی ای که در پیش داریم و وظایف و تکالیفی که بر عهده ی ماست، جایی هم برای فراغت باقی می مونه که بخواهیم با بازی پر کنیم؟!
یک بار دیگه همین نوجوان درباره موسیقی ازم پرسید. من پرسیدم: آیا موسیقی فایده ای هم دارد؟ گفت: خب، آدم را شاد می کند. گفتم: شاد کردن که ملاک فایده نیست. چه بسا چیزهای مضری که شادی آور هم هست. مثلاً تریاکی با کشیدن تریاک و هروئینی با تزریق مواد شاد می شود! قرص اکس هم که بخوری، کلی شاد می شوی! گفت: با گوش دادن به موسیقی به آرامش می رسم. گفتم: آرامش هم ملاک فایده نیست. تریاکی هم با کشیدن تریاک به آرامش می رسد و قرصهای آرامبخش هم به انسان آرامش موقتی می دهد اما ضررهایش بیش از آن آرامش چند ساعته است. بهش گفتم: ببین انسان عاقل چیزی را یقین دارد مفید است، استفاده می کند و از چیزی که یقین دارد مضر است، دوری می کند و چیزی را هم که شک دارد آیا مفید است یا مضر است، اجتناب می کند. به همین خاطر از غذای رستورانهای بین راهی نمی خورد چون به سلامت آنها اطمینان ندارد و به جای جوجه کباب آنجا به نان و پنیر خود اکتفا می کند. گفت: آخه شعرهایی که خواننده ها با موسیقی می خوانند، آدم رو شاد می کنه. گفتم: اتفاقاً برعکس، اکثر مضامین ترانه ها افسردگی و ملالت می آورد. چون غالبش حاکی از فراق از محبوب و شکست های عشقی است و بقیه اش هم یا مسخره بازی است یا دروغ. دوسِت دارم همیشه و فراموشم نمی شی و بی تو هرگز و . . . مضامین تکراری و دروغین و پایه ی ثابت ترانه هاست. نمی خواست قبول کنه. گفتم: اصلاً تو یک شعر مفید را که تا حالا از یک ترانه خوان شنیده ای، برایم بخوان. گفت: خجالت می کشم! من برایش چند بیت آموزنده از سعدی و سنایی خواندم و گفتم: تو یک ترانه بیار که از این قبیل شعرها تویش باشد. گفت: الآن توی گوشیم پر از ترانه های به نظرم گفت حمیرا است! اینم از عمره گذار ما ! گفتم: خب بهترین و کم مسأله ترینش را بخوان تا تحلیلش کنیم. گفت: خاطرات شمال محاله یادم بره . آن همه شور و حال محاله یادم بره! گفتم: خب، اولاً که دروغه! طرف فقط خواسته دل تو را آب بندازه که بله ما رفتیم شمال و چه شور و حالی داشت! دوماً بر فرض که راست باشه. به من و تو چه که یه نفر دیگه رفته شمال و شور و حال پیدا کرده؟! اتفاقا این از همون قبیل شعرهاییه که افسردگی میاره. چون می شنوی که یکی خوش بوده ولی می بینی که خودت از اون خوشی محرومی. درست مثل اینکه گرسنه باشی و یه نفر واست تعریف کنه که من یک ساعت پیش چلوکبابی خوردم چنین و چنان! و چقدر حماقت است که حرفهای اونو ضبط کنی و بریزی توی گوشیت و دم به دم گوش بدی که: برنجا و کبابه محاله یادم بره، اونهمه نوشابه محاله یادم بره!
بهش گفتم: چرا گوش و ذهن و احساست را دست کسانی می دهی که معلوم نیست چه جور آدمهایی هستند و چه اهدافی دارند؟ گفت: خواننده ها که بد نیستند. گفتم: حاضری دعا کنی که خدایا مرا با گوگوش و حمیرا و حتی شجریان محشور کن؟ گفت: نه.
خلاصه قول داد همه آهنگهای روی گوشیشو پاک کنه. پسر خوبی بود. اسمش محمدرضا بود و دبیرستانی.
یه بار دیگه هم که یکی دیگه از نوجوانهای کاروان ازم درباره موسیقی پرسید، به او پیشنهاد جایگزین دادم و گفتم: قاری قرآن زیاده. یا مشورت با شخصی که ماهر باشه چند تاشون را انتخاب کن و مدتی به تلاوتشون گوش بده و هر کدوم به ذوق و سلیقت خورد، بریز توی گوشیت و هر وقت هوس موسیقی کردی به اون گوش بده. از پیشنهادم خیلی خوشش اومد و قول داد امتحان کنه. بهش شیخ محمود حُصَری را پیشنهاد کردم که تلاوتش توأم با حزن است. گفتم: اگر با قرآن انس بگیری، حتی اگر معنایش را هم نفهمی چندین برابر لذتی که از موسیقی می بردی، از گوش دادن به قرآن می بری، چون قرآن کلام خدا و سراسر نور است نه مثل موسیقی که سرتاپا کدورت و ظلمت است.
البته گاهی هم که فرصت کمه و طرف نا آشنا، می توان با یک شوخی معنا دار هم جواب طرف را داد و هم او را به تفکر وا داشت. مثلاً مرد میانسالی در آسانسور ازم پرسید: حاجاقا، ورق حرام است؟ گفتم: راستش از قدیم ورق را کنار عَرَق به کار می بردند و می گفتند: عرق و ورق!
یکبار هم یکی از جوانهای خوب کاروانمان از شطرنج و حرام و حلال بودنش پرسید که البته ساعت دوی نصف شب بود و ما در لابیِ هتل نشسته بودیم و فرصت کافی داشتیم. آیا درست بود برم سراغ اختلاف فتاوای مراجع و بگم: آقای سیستانی حتی بدون برد و باخت حرام می دانند و آقای بهجت احتیاط اشدّ در ترک آن دارند و آقای خمینی با شرائطی اجازه داده اند و . . . ؟ تازه می گفت: من از 12 سالگی شطرنج بازی می کنم و ورزش فکری خیلی خوبی است. بهش گفتم: گفتی: ورزش. خب مگه هر ورزشی مفید است؟ مثلاً همین وزنه برداری. معلوم است که از ورزش های حرام است. خوشبختانه در این مطلب با من موافق بود. گفتم: دلیلش هم این است که وقتی طرف وزنه را بر می داره، اگه نگاهش کنی، می فهمی که چه فشاری داره روی بدن و رگ ها و اعصابش وارد می شه. به همین جهت وزنه بردارها بعد از چند سال از وزنه برداری و بعد از چندین سال از زندگی می افتند! چرا؟ چون هم در تمرینات و هم هنگام رکورد زنی، فشار زیادی به آنها وارد می شود. خب تو که از 12 سالگی داری شطرنج بازی می کنی، فکر نمی کنی یک ورزش سنگین فکری است و بیش از حد به فکر و مغز و اعصاب فشار می آورد. گفت: کاملاً درست است. خیلی آدم را خسته و کوفته می کنه. ولی تا حالا به من صدمه ای نزده است. گفتم: خب، چون تو جوانی و قوی . قوت یدنت مانع از بروز تبعاتِ این فشار است و به اصطلاح بدن قوی ات نمی خواهد به روی خودش بیاورد که صدمه دیده است. و برایش قضیه ی یکی از دوستانم را تعریف کردم که یکبار بحث شد که خوردن خربزه و عسل پدر آدمو درمیاره و اون از لج ما رفت یک شیشه عسل و یک خربزه آورد و هر دویش را با هم تا آخر خورد و گفت: دیدید طوریم نشد! بعدها که این قضیه را برای یک دکتر تعریف کردم، گفت: سی سال دیگر اثرش ظاهرش می شود. بدن او به خاطر بنیه ی قوی ای که داشته به رویش نیاورده است! راست می گفت. دوست ما از بنیه ی جسمی قوی ای برخوردار است.
به این دوست شطرنج بازمون هم گفتم: قدیم می گفتند: برای تقویت فکر مسائل ریاضی و هندسه حلّ کنید ولی حالا همه چیز شده شطرنج!
این را هم بهش گفتم که: هنگام بازی شطرنج احساس تنفری خاص از رقیبت به تو دست می دهد و او هم تصدیق کرد. گفتم: پس ممکن است غیر از فشار زیاد فکری و عصبی، مسائل روانی و اخلاقی دیگری هم مدِّ نظر دین بوده که شطرنج را ممنوع کرده است که شاید با تأمل به برخی از آنها پی ببریم. مثلاً زندگی قهرمانان شطرنج دنیا را بررسی کنیم که عاقبتشان چه شد و به چه فلاکت جسمی و روانی افتادند یا اصلاً هیچ کدام از آنها اختراع و ابتکاری هم داشته اند که به درد بشر بخورد یا فقط فکرشان را تقویت کرده اند که در بازی شطرنج بعدی برنده شوند؟!
خلاصه نشون به اون نشون که تا ساعت 4 سحر با هم گفتگو می کردیم و به حدی هم خسته بودم که همین که او مدتی سکوت می کرد، من کنترل بیداریم را از دست می دادم!
ولی من در ابتدا به حلال و حرام بودن آن نمی پردازم. چون هم می دانم که قبل از من از چند نفر دیگه پرسیده و لابد بعضی هاشون گفته اند حرام است و بعضی هاشون هم قیود و شروط حلال و حرام بودنش را برایش بیان کرده اند. و البته معلوم است قانع نشده که دوباره داره از من سوال می کنه و من نباید جواب های تکراری بهش بدم
روش من این است که او را به فضایی دیگر ببرم. فضایی ماوراء حلال و حرام.
مثلاً به یکیشون که در سفر عمره از من درباره بازیِ پاسور پرسید، گفتم: به نظر تو ما خلق شده ایم که بازی کنیم؟! گفت: خب حاجاقا، واسه سرگرمی. گفتم: یعنی آنقدر در این این دنیا فرصت داریم که سرگرم بازی بشیم؟! گفت: خب، لازمه انسان اوقات فراغت خودشو با یه چیزی پر کنه. گفتم: یعنی به نظر تو در این فرصت کوتاه هفتاد هشتاد ساله و سفر ابدی ای که در پیش داریم و وظایف و تکالیفی که بر عهده ی ماست، جایی هم برای فراغت باقی می مونه که بخواهیم با بازی پر کنیم؟!
یک بار دیگه همین نوجوان درباره موسیقی ازم پرسید. من پرسیدم: آیا موسیقی فایده ای هم دارد؟ گفت: خب، آدم را شاد می کند. گفتم: شاد کردن که ملاک فایده نیست. چه بسا چیزهای مضری که شادی آور هم هست. مثلاً تریاکی با کشیدن تریاک و هروئینی با تزریق مواد شاد می شود! قرص اکس هم که بخوری، کلی شاد می شوی! گفت: با گوش دادن به موسیقی به آرامش می رسم. گفتم: آرامش هم ملاک فایده نیست. تریاکی هم با کشیدن تریاک به آرامش می رسد و قرصهای آرامبخش هم به انسان آرامش موقتی می دهد اما ضررهایش بیش از آن آرامش چند ساعته است. بهش گفتم: ببین انسان عاقل چیزی را یقین دارد مفید است، استفاده می کند و از چیزی که یقین دارد مضر است، دوری می کند و چیزی را هم که شک دارد آیا مفید است یا مضر است، اجتناب می کند. به همین خاطر از غذای رستورانهای بین راهی نمی خورد چون به سلامت آنها اطمینان ندارد و به جای جوجه کباب آنجا به نان و پنیر خود اکتفا می کند. گفت: آخه شعرهایی که خواننده ها با موسیقی می خوانند، آدم رو شاد می کنه. گفتم: اتفاقاً برعکس، اکثر مضامین ترانه ها افسردگی و ملالت می آورد. چون غالبش حاکی از فراق از محبوب و شکست های عشقی است و بقیه اش هم یا مسخره بازی است یا دروغ. دوسِت دارم همیشه و فراموشم نمی شی و بی تو هرگز و . . . مضامین تکراری و دروغین و پایه ی ثابت ترانه هاست. نمی خواست قبول کنه. گفتم: اصلاً تو یک شعر مفید را که تا حالا از یک ترانه خوان شنیده ای، برایم بخوان. گفت: خجالت می کشم! من برایش چند بیت آموزنده از سعدی و سنایی خواندم و گفتم: تو یک ترانه بیار که از این قبیل شعرها تویش باشد. گفت: الآن توی گوشیم پر از ترانه های به نظرم گفت حمیرا است! اینم از عمره گذار ما ! گفتم: خب بهترین و کم مسأله ترینش را بخوان تا تحلیلش کنیم. گفت: خاطرات شمال محاله یادم بره . آن همه شور و حال محاله یادم بره! گفتم: خب، اولاً که دروغه! طرف فقط خواسته دل تو را آب بندازه که بله ما رفتیم شمال و چه شور و حالی داشت! دوماً بر فرض که راست باشه. به من و تو چه که یه نفر دیگه رفته شمال و شور و حال پیدا کرده؟! اتفاقا این از همون قبیل شعرهاییه که افسردگی میاره. چون می شنوی که یکی خوش بوده ولی می بینی که خودت از اون خوشی محرومی. درست مثل اینکه گرسنه باشی و یه نفر واست تعریف کنه که من یک ساعت پیش چلوکبابی خوردم چنین و چنان! و چقدر حماقت است که حرفهای اونو ضبط کنی و بریزی توی گوشیت و دم به دم گوش بدی که: برنجا و کبابه محاله یادم بره، اونهمه نوشابه محاله یادم بره!
بهش گفتم: چرا گوش و ذهن و احساست را دست کسانی می دهی که معلوم نیست چه جور آدمهایی هستند و چه اهدافی دارند؟ گفت: خواننده ها که بد نیستند. گفتم: حاضری دعا کنی که خدایا مرا با گوگوش و حمیرا و حتی شجریان محشور کن؟ گفت: نه.
خلاصه قول داد همه آهنگهای روی گوشیشو پاک کنه. پسر خوبی بود. اسمش محمدرضا بود و دبیرستانی.
یه بار دیگه هم که یکی دیگه از نوجوانهای کاروان ازم درباره موسیقی پرسید، به او پیشنهاد جایگزین دادم و گفتم: قاری قرآن زیاده. یا مشورت با شخصی که ماهر باشه چند تاشون را انتخاب کن و مدتی به تلاوتشون گوش بده و هر کدوم به ذوق و سلیقت خورد، بریز توی گوشیت و هر وقت هوس موسیقی کردی به اون گوش بده. از پیشنهادم خیلی خوشش اومد و قول داد امتحان کنه. بهش شیخ محمود حُصَری را پیشنهاد کردم که تلاوتش توأم با حزن است. گفتم: اگر با قرآن انس بگیری، حتی اگر معنایش را هم نفهمی چندین برابر لذتی که از موسیقی می بردی، از گوش دادن به قرآن می بری، چون قرآن کلام خدا و سراسر نور است نه مثل موسیقی که سرتاپا کدورت و ظلمت است.
البته گاهی هم که فرصت کمه و طرف نا آشنا، می توان با یک شوخی معنا دار هم جواب طرف را داد و هم او را به تفکر وا داشت. مثلاً مرد میانسالی در آسانسور ازم پرسید: حاجاقا، ورق حرام است؟ گفتم: راستش از قدیم ورق را کنار عَرَق به کار می بردند و می گفتند: عرق و ورق!
یکبار هم یکی از جوانهای خوب کاروانمان از شطرنج و حرام و حلال بودنش پرسید که البته ساعت دوی نصف شب بود و ما در لابیِ هتل نشسته بودیم و فرصت کافی داشتیم. آیا درست بود برم سراغ اختلاف فتاوای مراجع و بگم: آقای سیستانی حتی بدون برد و باخت حرام می دانند و آقای بهجت احتیاط اشدّ در ترک آن دارند و آقای خمینی با شرائطی اجازه داده اند و . . . ؟ تازه می گفت: من از 12 سالگی شطرنج بازی می کنم و ورزش فکری خیلی خوبی است. بهش گفتم: گفتی: ورزش. خب مگه هر ورزشی مفید است؟ مثلاً همین وزنه برداری. معلوم است که از ورزش های حرام است. خوشبختانه در این مطلب با من موافق بود. گفتم: دلیلش هم این است که وقتی طرف وزنه را بر می داره، اگه نگاهش کنی، می فهمی که چه فشاری داره روی بدن و رگ ها و اعصابش وارد می شه. به همین جهت وزنه بردارها بعد از چند سال از وزنه برداری و بعد از چندین سال از زندگی می افتند! چرا؟ چون هم در تمرینات و هم هنگام رکورد زنی، فشار زیادی به آنها وارد می شود. خب تو که از 12 سالگی داری شطرنج بازی می کنی، فکر نمی کنی یک ورزش سنگین فکری است و بیش از حد به فکر و مغز و اعصاب فشار می آورد. گفت: کاملاً درست است. خیلی آدم را خسته و کوفته می کنه. ولی تا حالا به من صدمه ای نزده است. گفتم: خب، چون تو جوانی و قوی . قوت یدنت مانع از بروز تبعاتِ این فشار است و به اصطلاح بدن قوی ات نمی خواهد به روی خودش بیاورد که صدمه دیده است. و برایش قضیه ی یکی از دوستانم را تعریف کردم که یکبار بحث شد که خوردن خربزه و عسل پدر آدمو درمیاره و اون از لج ما رفت یک شیشه عسل و یک خربزه آورد و هر دویش را با هم تا آخر خورد و گفت: دیدید طوریم نشد! بعدها که این قضیه را برای یک دکتر تعریف کردم، گفت: سی سال دیگر اثرش ظاهرش می شود. بدن او به خاطر بنیه ی قوی ای که داشته به رویش نیاورده است! راست می گفت. دوست ما از بنیه ی جسمی قوی ای برخوردار است.
به این دوست شطرنج بازمون هم گفتم: قدیم می گفتند: برای تقویت فکر مسائل ریاضی و هندسه حلّ کنید ولی حالا همه چیز شده شطرنج!
این را هم بهش گفتم که: هنگام بازی شطرنج احساس تنفری خاص از رقیبت به تو دست می دهد و او هم تصدیق کرد. گفتم: پس ممکن است غیر از فشار زیاد فکری و عصبی، مسائل روانی و اخلاقی دیگری هم مدِّ نظر دین بوده که شطرنج را ممنوع کرده است که شاید با تأمل به برخی از آنها پی ببریم. مثلاً زندگی قهرمانان شطرنج دنیا را بررسی کنیم که عاقبتشان چه شد و به چه فلاکت جسمی و روانی افتادند یا اصلاً هیچ کدام از آنها اختراع و ابتکاری هم داشته اند که به درد بشر بخورد یا فقط فکرشان را تقویت کرده اند که در بازی شطرنج بعدی برنده شوند؟!
خلاصه نشون به اون نشون که تا ساعت 4 سحر با هم گفتگو می کردیم و به حدی هم خسته بودم که همین که او مدتی سکوت می کرد، من کنترل بیداریم را از دست می دادم!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۱۵ ساعت 17 توسط احمدیاسر وافی
|