پنج شنبه هفته گذشته برای ایام فاطمیه به شهربابک ( یکی از شهرهای استان کرمان ) رفتم و امروز صبح به قم برگشتم.
پریشب با یکی از  طلبه ها و دانشجوها به سیرجان رفتیم.
به دیدار طلبه سیرجانی که تازه از زندان اوین آزاد شده بود.
می گفت: دفعه ی آخری شش و شش روز طول کشیده است.
به شوخی بهش گفتم: ارتباطی با فراماسونری ها نداری؟!
ساعت ده به منزلش رسیده بودیم و بعد از صرف شام، از خاطرات زندانش پرسیدیم.
گفت: سی و سه! روز در سلول انفرادی بودم و بقیه اش را در بند عمومی.
یکی از هم بندهایش کاظمینی بروجردی بوده.
گفتم: . . . گفت: . . . گفتم: پس چرا . . . گفت: آخه . . . گفتم: اگه اینطوره، پس چه جوریه که . . . گفت: چون . . . گفتم: برای چی . . . گفت: وقتی شنیدم . . . رفتم بروجرد و . . . اونها شبانه ریختند مدرسه و . . . خلاصه . . .

تعجب کردم و گفتم: مگه چنین چیزی امکان داره؟ گفت: . . . گفتم: حالا تا کی قراره . . . گفت: . . . دانشجوی همراهمان پرسید: . . . و او جواب داد: . . . گفتم: چند سال واست بریده بودند؟ گفت: سه سال و نیم. گفتم: پس چرا بعد از شش ماه آزادت کردند؟ گفت: . . .

تازه مي گفت: من از قرائن و شواهد به اطمينان رسيده ام كه آقاي خامنه اي همان سيد خراساني است. گفتم: كاري نداره، بيست سال صبر مي كنيم معلوم مي شه. گفت: من مطمئنم كه  ظهور نزدیک است. گفتم: . . . گفت: . . . گفتم: به چه دليل؟ گفت: . . . 

بعدش اون گفت: چرا تو با من در این مبارزه با ظلم و فساد همراهی نمی کنی؟ گفتم: . . .

خلاصه صحبتهامون تا ساعت یک و نیم نصف شب ادامه داشت!
ساعت یک و نیم خوابیدیم و ساعت 4 و نیم بیدار شدیم و برای صرف صبحانه به کرمان رفتیم، منزل عموحسین. جاتون خالی یک کله پاچی ای زدیم که نگو!