تأملی در دو روایت

روایت اول از حضرت رسول گرامی اسلام (ص) : ( بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ‏ مَكارِمَ‏ الأَخْلاق‏ ) : هدف از بعثت من ، تتمیم و تکمیل مکارم اخلاق است

روایت دوم از امام صادق (ع) : ( مَنْ‏ سَرَّهُ‏ أَنْ‏ يَكُونَ‏ مِنْ‏ أَصْحَابِ‏ الْقَائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَ لْيَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحَاسِنِ الْأَخْلَاقِ وَ هُوَ مُنْتَظِر ) : هر کس دوست دارد از یاران حضرت مهدی(ع) باشد ، منتظر ظهور باشد و در این مدت به ورع و پرهیزگاری و محاسن اخلاق اهتمام ورزد

طبق دو حدیث فوق ، هدف از بعثت و شرط یاور مهدی بودن ، داشتن مکارم و محاسن اخلاق است

آیا وجود ما مزیّن به اخلاق حسنه و مُبرّا از صفات رذیله است ؟ آیا تا کنون اصلا در این باره فکر کرده ایم ؟! آیا در عمرمان حداقل یک کتاب درباره اخلاق مطالعه کرده ایم تا اساسا بدانیم اخلاق حسنه چیست و صفات رذیله کدام است ؟! آیا درباره رفتار و اخلاق و صفات پیامبر اسلام و ائمه معصومین مطالعه ای داشته ایم ؟ چرا ؟ چرا این مسأله مهم که به عنوان هدف از بعثت خاتم انبیاء مطرح شده ، این چنین نزد ما بی اهمیت می باشد ؟!

آیا کافی است که بگوییم ما مسلمان و منتظریم در حالیکه شرط انتظار در وجود ما محقّق نیست ؟

وقتی منتظر مهمانی هستیم و مخصوصا اگر آن مهمان عزیز و گرامی باشد ، نخست جارو به دست می گیریم و اتاق ها و حیاط و حتی کوچه را از آشغال ها و کثافات  پاکیزه می سازیم . حتی دستمال به دست گرفته و به گرد گیری شیشه ها و لامپ ها می پردازیم . وقتی خانه را کاملا از آشغال تمیز کردیم ، به تزیین آن می پردازیم . پُشتی ها و مبل ها را به طور منظم می چینیم و فضای خانه را با عطر خوشبو می کنیم و درب خانه و کوچه را چراغانی می نماییم . وقتی این دو کار { پیرایش و آرایش } تمام شد ، حق داریم بگوییم : ما منتظر مهمانی عزیز و گرامی هستیم و گر نه اگر دست روی دست بگذاریم و گوشه ای بنشینیم و در حالیکه خانه کثیف و نامرتب و غبارآلود است ، بگوییم : ما منتظر مهمانی عزیز هستیم ، می گویند : یا دروغ می گوید و اصلا مهمانی در کار نیست و یا مهمان بی اهمیت و بی ارزشی است نه عزیز و گرامی !

اگر حقیقتا منتظر حضرت بقیة الله هم هستیم ، باید خانه ی دل خود را از صفات رذیله پاکیزه کنیم و به صفات حسنه و اخلاق کریمه مزیّن سازیم که در روایت امام صادق (ع) از اولی با عنوان ورع و از دومی با عنوان محاسن الاخلاق یاد شد و بدیهی است که اولی بر دومی مقدم است ؛ زیرا صفات رذیله اثر اعمال صالح و صفات نیک را خنثی می سازند همچون موشی که در انبار گندم می افتد و گندم ها را از بین می برد

اول ای جان دفع شرّ موش کن               بعد از آن در جمع گندم کوش کن

بعد از پیراستن و آراستن خانه دل و روح ، باید به زندگی ظاهری خود نیز نظری بیفکنیم . آیا اگر حضرت همین الآن به شهرمان تشریف بیاورند و بفرمایند : می خواهم به منزل شما بیایم ، حاضریم همراه حضرت به منزل خود بیاییم ؟ آیا اگر در منزل تجهیزات ماهواره داریم ، فورا برای آمدن حضرت اعلام آمادگی می کنیم ؟! آیا محتویات دستگاه رایانه ما به صورتی هست که با خیال راحت بتوانیم آن را جلوی حضرت روشن کنیم ؟ آیا حاضریم گوشی همراه خود را در اختیار حضرت قرار دهیم یا این کار را بعد از حذف پیامک ها و فیلم هایش می کنیم ؟! آیا معتقد نیستیم هم اکنون حضرت از تمام محتویات رایانه و گوشی همراه و حتی افکار و نیّات درونی ما مطلع هستند ؟ اگر آری ، پس چرا این قدر آسوده خاطریم ؟! کمی فکر کنیم و اگر به نتیجه ای رسیدیم دست به کار شویم . با جاروی توبه گناهان را پاک کنیم و با ریاضت و همت و استمداد از حضرت حق ، صفات رذیله را از وجودمان ریشه کن کنیم و زندگی مان را از هر آنچه می دانیم حضرت به آن راضی نیست ، پاکیزه سازیم تا با خیال راحت و از صمیم قلب بتوانیم ظهور حضرت را آرزو نماییم

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند    غافل از واقعه ی روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از دوستیِ احمد و آل     آن چنان باش که ارباب جوابت نکند

دو شاهد بر حقانیت پیامبر اسلام (ص)

شاهد اول در مکه در سال چهارم بعثت در اوج ضعف :
وقتی حضرت دعوت خود را در مکه علنی کردند ، سران قریش به نزد ابوطالب آمدند و گفتند : ( يا أبا طالب انّ ابن أخيك قد سفّه أحلامنا و سبّ آلِهتنا و أفسد شبّاننا و فرّق جماعتنا فان كان الذي يحمله على ذلك العُدم جمعنا له مالًا حتّى يكون اغنى رجل في قريش و نملّكه علينا ) : ای ابوطالب ، پسر برادرت ما را نادان فرض کرده ، به خدایان ما اهانت نموده ، جوانان ما را منحرف کرده و بین ما تفرقه انداخته است . اگر فقر و ناداری او را به این کارها و سخن ها وا داشته است ، حاضریم به اندازه ای مال برایش جمع کنیم که ثروتمندترین مرد قریش شود و حتی حاضریم او را رئیس قریش و مالک امور خود نماییم
وقتی ابوطالب پیام قریش را به حضرت رساند ، حضرت چه عکس العملی نشان دادند ؟ اگر به دنبال پست و مقام و ریاست یا ثروت و قدرت بودند و به حقانیت دعوت خود یقین نداشتند ، یقینا پیشنهاد قریش را می پذیرفتند . چون هم به قدرت و ریاست می رسیدند و هم به ثروت . آن هم کسی که از کودکی یتیم و تا چهل سالگی فقیر بوده است . ولی حضرت به جای پاسخ مثبت ، فرمودند : ای عمو ، به آنها بگو : ( لو وضعت الشمس‏ في‏ يميني‏ و القمر في شمالي، ما تركت هذا القول حتى أنفذه أو أقتل دونه‏ ) : اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، از دعوتم دست بر نمی دارم تا یا در رسیدن به هدفم موفق گردم یا در این راه کشته شوم
آری سیاست مداران نیرنگ باز ممکن است در برهه ای از زمان با شور و حرارت مردم را به سوی هدفی دعوت کنند اما همین که احساس خطر نمایند ، صحنه را خالی می کنند و به هر گونه معامله ای برای حفظ جان و آبروی خود یا رسیدن به امیال و آرزوی های شخصی حاضر می شوند اما به گواهی تاریخ ، پیامبر و اهل بیتش تا آخرین نفس و قطره خون دست از ادعا و دعوت خود بر نداشتند و حاضر به هیچ گونه بده بستان پشت پرده نشدند
شاهد دوم در مدینه در سال هشتم هجرت در اوج قدرت :
( لَمَّا قُبِضَ ابراهیم انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ فَقَالَ النَّاسُ إِنَّمَا انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ لِمَوْتِ ابْنِ رَسُولِ اللَّهِ ) : ابراهیم تنها پسر حضرت از غیر خدیجه در 18 ماهگی از دنیا رفت و در همان روز وفات او خورشید گرفت و مردم گفتند : خورشید به خاطر مرگ پسر پیامبر گرفته است . هر سیاست مدار و حاکمی غیر از پیامبر بود ، از این فرصت و شایعه پیش آمده نهایت بهره برداری را می نمود . مخصوصا که حضرت مدعی ارتباط با آسمان ها بود و گرفتن خورشید به خاطر مرگ فرزندش بهترین شاهد برای این ارتباط و محبوبیت او نزد خدای آسمان ها بود . اما پیامبر بر حق است و مردان حق در راه رسیدن به هدف خود از باطل بهره نمی برند . حتی کافی بود پیامبر در برابر این شایعه سکوت کنند ولی پیامبر به جای اینکه تأیید یا حتی سکوت کنند ، ( فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ كُسُوفَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ آيَتَانِ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ يَجْرِيَانِ بِأَمْرِهِ مُطِيعَانِ لَهُ لَا يَنْكَسِفَانِ لِمَوْتِ‏ أَحَدٍ وَ لَا لِحَيَاتِهِ‏ فَإِذَا انْكَسَفَا أَوْ أَحَدُهُمَا صَلُّوا ) : به بالای منبر رفتند و فرمودند : ای مردم ، خورشید و ماه مطیع فرمان خدا هستند و خورشید گرفتگی  یکی از نشانه های الهی است که و این حادثه امری طبیعی در آسمان است و خورشید به خاطر مرگ فرزند من نگرفته است . هر وقت خورشید گرفت ، نماز آیات بخوانید
آیا شما از شنیدن این واقعه تاریخی پی به حقانیت حضرت نمی برید . آیا کسی که حاضر نیست در راه رسیدن به هدف خود از امور باطل بهره برداری کند ، بر حق نیست ؟ آیا دروغ و تزویر و نیرنگ جزء لا ینفک سیاست مداران غیر الهی نمی باشد ؟ آری ، حاکمان غیرالهی حاضرند برای رسیدن به اهداف مادی خود هزاران نفر را قربانی کنند ولی حاکمی همچون امیرالمؤمنین (ع) می فرماید : ( وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ‏ اللَّهَ‏ فِي‏ نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ  مَا فَعَلْتُه‏ ) : به خدا قسم ، اگر تمام دنیا را به من بدهند تا پوست جویی را از دهان مورچه ای به ظلم بگیرم ، هرگز این کار را نخواهم کرد
و سخنم را ختم می کنم به کاری که حضرت اباعبدالله با لشکر حُرّ انجام دادند . وقتی دیدند اسب های آن ها خسته و تشنه هستند { آخر با سرعت تمام آمده بودند تا نگذارند حسین به کوفه برسد ! } به یاران خود دستور دادند تا علاوه بر لشکر هزار نفره حُر ، اسب های آن ها را هم با آب مشک ها سیراب کنند . اسب های کسانی که حضرت می دانستند ده روز دیگر او و اهل بیتش را از حتی یک جرعه آب محروم می کنند
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند           عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین ؟
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت      داوری بین با چه قوم بی حیا دارد حسین !

چقدر از پیامبر می دانیم ؟

او محمد بن عبدالله بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف . . . بن اسماعیل بن ابراهیم الخلیل است
در عام الفیل یعنی همان سالی که نقشه حمله اصحاب فیل به مکه و کعبه خنثی شد ، متولد گردید
از مادری به نام آمنه دختر وهب که فقط تا شش سالگی ی فرزندش را شاهد بود
تا هشت سالگی تحت سرپرستی پدربزرگش عبدالمطلب بود زیرا پدرش عبدالله را وقتی هنوز متولد نشده بود از دست داده بود . پس از وفات حضرت عبدالمطلب ، جناب ابوطالب عمویش سرپرستی او را بر عهده گرفت و تا آخرین لحظه عمرش از حمایت از پیامبر دست برنداشت
پیامبر عموهای متعددی داشتند . از حمزه سیدالشهدا و ابوطالب باوفا گرفته تا ابولهب ملعون و دوزخی . همسران متعددی هم داشت . از خدیجه ام المؤمنین و امّ سلمه ی محبّ اهل بیت گرفته تا عایشه و حفصه ای که سوره تحریم در شأن آن ها نازل شد و در آن سوره به همسر نوح و لوط تشبیه شدند . در میان اصحاب حضرت هم مؤمن و منافق وجود داشت . پس نه فامیل پیامبر بودن دلیل بهشتی بودن است نه همسر و اصحاب حضرت بودن
پیامبر در چهل سالگی به رسالت مبعوث شد یعنی مأمور شد که مردم را به سوی دین حق دعوت کند گر چه قبل از آن واجد مقام نبوّت بود و از گونه گناه و خطائی پاک و مبرّا
سه سال به صورت پنهانی به دعوت مردم پرداخت و بعد از آن مأمور به علنی کردن دعوت و دعوت مردم به کلمه ( لا إله إلا الله ) شد . جمله ای که اگر به محتوایش پایبند باشیم ، مفلح و رستگار خواهیم شد . ( لا إله إلا الله ) یعنی نفی عبودیت برای غیر الله و عبد خالص الله بودن و تمام کارها را رنگ الهی دادن و از هر گونه شرک و ریا دوری گزیدن
حضرت به مدت سیزده سال در مکه به دعوت مردم پرداختند و انواع اذیت و آزارها را تحمل کردند و فرمودند : ( هیچ پیامبری مانند من مورد آزار قرار نگرفته است ) حتی بعد از اینکه در سال پنجم بعثت گروهی از مسلمانان را به سرپرستی جعفربن ابیطالب راهی حبشه کردند تا از آزارهای قریش به دور باشند ، خودشان هشت سال دیگر در مکه ماندند و سختی ها را تحمل نمودند . بعد از وفات حضرت ابوطالب در سال دهم بعثت ، کار بر حضرت سخت تر شد . زیرا خیال قریش از بابت بزرگترین حامی حضرت راحت شد و اذیت ها و آزارها را علیه حضرت و پیروانش شدیدتر نمودند به حدی که حضرت سال دهم بعثت را عام الحُزن یعنی سال اندوه نامیدند . بالأخره بعد از اینکه یقین کردند که حضرت دست از دعوت خود بر نمی دارند و هیچ گونه تهدید و تطمیعی در حضرت مؤثر واقع نمی شود ، در سال سیزدهم بعثت نقشه قتل شبانه حضرت را کشیدند ولی خداوند حضرت را از این توطئه با خبر نمود و حضرت به طرف مدینه که از قبل طرفدارانی داشتند ، هجرت نمودند
ده سال آخر عمرشان را در مدینه به سر بردند و جز چندبار برای انجام عمره و یک بار در سال هشتم هجری برای فتح مکه به مکه نیامدند
در مدت ده سالی که حضرت در مدینه بودند ، جنگ های متعددی رخ داد که عمدتا با مشرکان مکه و چند جنگ با یهودیان پیمان شکن و یک جنگ هم با مسیحیان رومی بود . به جنگ هایی که خود حضرت در آن حضور داشتند و فرماندهی سپاه را مستقیما به عهده گرفتند ، غزوه می گویند
حضرت در سال دهم هجری اولین و آخرین حج خود را که به حجّة الوداع معروف شد به جا آوردند و در هجدهم ی الحجّه ی همان سال در محلی به نام غدیر خُم ، به دستور خداوند ، حضرت امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان جانشین خود معرفی نمودند و هفتاد روز بعد در ماه صفر سال یازدهم هجری دار فانی را وداع گفتند و در مدینه در همان منزل خود به خاک سپرده شدند
این بود خلاصه ای کوتاه از زندگی حضرت ولی آیا همین مقدار اطلاعات برای یک مسلمان کافی است ؟ تا کنون چند کتاب درباره زندگی حضرت مطالعه کرده اید ؟ به عنوان شروع مطالعه ی کتاب منتهی الآمال مرحوم حاج شیخ عباس قمی ، بخش زندگی پیامبر اسلام و کتاب فروغ ابدیت حاج شیخ جعفر سبحانی را به همگان توصیه می کنیم . تهیه و مطالعه کتاب ارزشمند نهج الفصاحه که حاوی حدود 7000 روایت کوتاه از حضرت است نیز بسیار مفید می باشد

قولوا : لا اله الا الله ، تُفلحوا

بگویید : لا اله الا الله ، تا رستگار شوید
این اولین ندا و دعوت رسول خدا بود که در بر بلندای کوه صفا در فضای مسجدالحرام طنین انداز شد
حضرت با این دعوت ، مردم را از پرستش بت ها بازداشته و به عبودیتِ الله یگانه دعوت نمودند
لا اله الا الله یعنی نفی بندگی هر چیزی و هر کسی جز الله
لا اله الا الله یعنی سرسپردن به خالق یکتا و مطیع محض دستورات او بودن
لا اله الا الله یعنی به همه کارها رنگ الهی دادن و اعمال را از هر گونه شرک و ریا پاکیزه ساختن
آیا مخاطب این دعوت الهی که بر زبان مبارک حضرت جاری شد، فقط مشرکان جاهلیت بودند ؟ هرگز ، ما نیز امروز مخاطب این ندا هستیم و باید به آن لبیک بگوییم
نگویید دیگر بتی در کار نیست و بت پرستی در بین ما وجود ندارد . بت ها گاهی از سنگ و چوب است و گاهی از جنس دیگر . هر چیزی که که ما را به خود مشغول و از یاد خدا بازدارد ، بت ماست
پیامبر گرامی اسلام (ص) از جایی عبور می کردند و عده ای را دیدند که بر بساط شطرنج نشسته اند و مشغول بازی با آن هستند . فرمودند : ( ما هذه التماثیل اللتی انتم لها عاکفون : انبیاء ، 52 ) یعنی همان جمله ای که حضرت خطاب به بت پرستان زمانش فرمود . و قرآن درباره کسانی که همواره دنبال هواهای نفسانی هستند ، فرموده است : ( افرأیت من اتخذ الهه هواه : جاثیه ، 23 )
پول و پُست و مقام و شهوت نیز می تواند بت انسان باشد . لذا در روایات آمده که در آخر الزمان : ( دینُهم دنانیرُهم ) : دین مردم درهم و دینار آن هاست
گاهی رسم و رسومات غلط  نیز همچون بتی سدّ راه فهم و عمل به حق می شود
باید این بت ها را شکست تا رستگار شد . تا از بند این بت ها نرستی به رستگاری نخواهی رسید و تا بنده خالص خدا نشوی ، باید برده صدها بت باشی
خداوند متعال برای حفظ فکر ما از انحراف از صراط مستقیم توحید ، انبیاء و امامان را برای ما قرار داد تا با هدایت آن ها و در پرتو توسل به آن ها به توحید حقیقی برسیم و از انواع مختلف شرک محفوظ بمانیم
بسیاری از مردم می پندارند که دین و انبیا آمده اند تا آن ها را از لذّات زندگی محروم کنند و دین داری را مرادف با محدودیت و در غل و زنجیر قرار گرفتن می انگارند . در حالی که درست برعکس است . انبیا آمده اند تا دست ما را بگیرند و چند پله بالاتر ببرند و ما را با لذّاتی آشنا کنند که لذّات مادی در مقایسه با آنها هیچ و پوچ است . انبیا آمده اند تا غل و زنجیرها را از پای ما باز کنند و به ما پرواز بیاموزند تا از زمین دل بکنیم و به آسمان و آسمانیان و ملکوت نزدیک شویم
دل بستن به مادیات همچون غل و زنجیری در پای پرنده ای است که مانع پرواز اوست . تا از مادیات دل نکنیم ، به معنویات نخواهیم رسید و اگر معنویات را نچشیم ،  تا آخر عمر مانند حیواناتی هستیم که : ( همّهم علفهم ) : تمام فکر و ذکر و سعی و تلاششان مصروف سیر کردن شکم و ارضاء شهوات است
طَیَرانِ مرغ دیدی ، تو ز پای بند شهوت           به در آر تا ببینی طَیَرانِ آدمیّت
بیاییم کمی درباره بت و شرک و ریا و اخلاص فکر کنیم و ببینیم تا چه اندازه به دعوت رسول گرامی اسلام لبیک گفته ایم و در نتیجه تا چه حد می توان نام ما را مسلمان و پیرو حضرت گذاشت . . .

http://8pic.ir/images/glsuuoaqoojk9nnbbuw.jpg

http://8pic.ir/images/nf4gcsnke2j4f6rnbhjk.jpg

خداوند ؛ طرفدار زن یا شوهر ؟

مرحوم شیخ صدوق در ص 380 جلد سوم کتاب شریف من لا یحضره الفقیه از حضرت امام صادق (ع) نقل می کند که حضرت فرمودند : وقتی خداوند آدم را آفرید و به او أسماء را آموخت و به ملائکه دستور داد بر او سجده کنند و قضایای سجده نکردن ابلیس و رانده شدنش از درگاه الهی پیش آمد ، خداوند خواب را بر آدم مسلط نمود و در هنگامی که او در خواب بود ، حوا را آفرید . هنگامی که آدم از خواب بیدار شد ، چشمش به حوا افتاد . موجودی شبیه و هم جنس خودش . از او پرسید : تو که هستی ؟ و حوا با زبان آدم به او پاسخ داد : مخلوقی از مخلوقات خداوند هستم . آدم به خدا عرض کرد : خدایا ، این مخلوق زیبا کیست که در دل به انس با او احساس علاقه می کنم و با نگاه به او آرام می گیرم ؟  خطاب آمد که : ای آدم ، این کنیز من حوا است . آیا دوست داری مونس و هم کلام و مطیع تو باشد ؟ آدم عرضه داشت : آری ، و در این صورت تا زنده ام شکرگزار این نعمتت هستم . خطاب آمد : پس او را از من خواستگاری کن . آدم عرضه داشت : مهریه اش چه باشد ؟ خطاب آمد : مهریه اش این است که معارف دینم را به او بیاموزی . آدم قبول کرد و خداوند آنها به ازدواج یکدیگر درآورد . هنگامی که پدربزرگ و مادربزرگ ما به هم محرم شدند ، حضرت آدم به حوا که با او فاصله داشت ، فرمود : به نزد من بیا . حوا پاسخ داد : بلکه تو به نزد من بیا ! و خداوند به آدم فرمان داد که : تو به نزد او برو و به همین جهت رسم شد که مردان به خواستگاری زنان بروند نه زنان
با این حساب در اولین اختلافی که بین اولین زن و شوهر کره زمین رخ داد { آدم می گفت : تو به نزد من بیا و حوا می گفت : نه ، تو باید به نزد من بیایی } خداوند جانب زن را گرفت و به شوهر دستور داد که تو به نزد همسرت برو

معرفت سگ یهودی

مرحوم مقدس اردبیلی در کتاب شریف حدیقة الشیعه در باب فضائل امیرالمؤمنین (ع) حکایت عجیب و جالبی نقل کرده  که ما برای حفظ امانت ، عین متن آن را که با نگارش قرن دهم است می آوریم :
ادامه نوشته

روی خط قرمز !

چرا مراجع به سریال ها و فیلم های تلویزیون اعتراض نمی کنند ؟ چرا حوزه علمیه ساکت است ؟ چرا کسی به وضع حجاب و آرایش بازیگران ایراد نمی گیرد ؟ چرا . . . ؟
این ها سؤالاتی است که هر از چند گاهی ذهن متدیّنین را مشغول می کند و پاسخ قانع کننده ای نیز دریافت نمی کنند
من می خواهم امروز به این سؤالات پاسخ بدهم . پاسخی متفاوت از جنسِ وافی بلاگفا دات کامی !
ادامه نوشته

حرص دنیا

حاجاقای مکارم در یکی از کتاب هایشان نوشته اند :
در اوائل انقلاب اختلافی در اطراف کرج بود و به آنجا رفتیم . پیشنهاد شد که از کاخ شمس یکی از خواهرهای شاه ، دیدن کنیم . وسعت آن 200 میلیون متر مربع بود و در کنارش کاخی کوچکی برای خدمتکار مخصوص او بنا شده بود که 70 هزار متر مربع وسعت داشت
تازه این یکی از کاخ های او بوده است
واقعا انسانی که عاقبت باید با یک کفن در دو متر جا بخوابد ، چقدر حریص به دنیا و جمع آوری آن است !

کعبه زایشگاه حیدر

این شعر را همه تان شنیده اید که :
نباشد برای کسی این سعادت
به کعبه ولادت ، به مسجد شهادت
اما به نظر من مضمون آن صحیح نیست . زیرا انسان با خواندن این شعر ، چنین می پندارد که یکی از سعادت ها و افتخارات حضرت امیرالمؤمنین (ع) این بوده است که در کعبه متولد شده اند در حالی که این کعبه است که سعادت زایشگاه حضرت شدن را پیدا کرده و باید به آن افتخار کند
پس صحیح آن است که گفته شود :
برای به جز کعبه نَبوَد سعادت
که یابد در او شاه مردان ولادت

مرد و نامرد

پیرمرد نجاری در قم هست به نام حاج حسین نجار . حدود 90 سال داره و هر هفته عصرهای جمعه در منزلش جلسه برگزار است . بعد از پذیرایی نسبتا مفصل از حاضران ، حدود یک ساعت صحبت می کنه . موضوع صحبت هاش که بسیار جذاب و شیرینه ، همیشه حضرت امیرالمؤمنین (ع) است
یکبار که رفته بودم منزلش ، می گفت :
ما نریم نه مرد . مرد فقط امیرالمؤمنین علی (ع) بوداگر ما مرد بودیم ، امکان نداشت نامردی کنیم . چون مرد و نامرد نقیض هم هستند و اجتماع دو نقیض محال است . پس ما نر هستیم نه مرد
سلام بر مردی که در عمرش نامردی نکرد حتی با دشمنانش

از ادعا تا عمل

حدیثی جالب و عجیب از امام صادق (ع) داریم که :

 مَا يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ حَتَّى لَا يَبْقَى صِنْفٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا قَدْ وُلُّوا عَلَى النَّاسِ حَتَّى لَا يَقُولَ قَائِلٌ إِنَّا لَوْ وُلِّينَا لَعَدَلْنَا ثُمَّ يَقُومُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ وَ الْعَدْلِ { بحار ج 52 ص 245 }

یعنی حضرت بقیة الله ظهور نمی کنند مگر آنکه هیچ گروهی از مردم نمانده باشند که به حکومت و قدرت نرسیده باشند { یعنی تمام گروه ها و اصناف به حکومت خواهند رسید تا امتحان خود را پس دهند } تا اینکه وقتی حضرت ظهور می کنند ، کسی نگوید که : اگر ما هم به حکومت می رسیدیم ، عدالت را اجرا می کردیم . وقتی همه ی مدعیان به حکومت رسیدند و نخواستند یا نتوانستند عدالت را پیاده کنند ، حضرت قیام می کنند و حق و عدل را جامه ی عمل می پوشانند

یادمه یه بار آقای قرائتی این روایت را در تلویزیون خواند و گفت : فقط آخوندها به حکومت نرسیده بودند که رسیدند !

گندم پاشیدن برای کبوتر : بدعت و اهانت !

در سفر عمره امسال ، جزوه ای را بین زائران پخش کرده بودند با عنوان مشروعات و نامشروعات بقیع . در یکی از بندهای آن نوشته بود : ریختن گندم برای کبوتران بقیع عملی نا مشروع است ! چون کاری نو و بدعت محسوب می شود ؛ زیرا از پیامبر و هیچ یک از صحابه نقل نشده است که برای کبوتری گندم پاشیده باشند ! و دیگر اینکه ریختن گندم به طرف کبوتران  اهانت به گندم به حساب می آید !

بابای فوق صدساله !

در سفری که چندی قبل به کرمانشاه داشتم ، با پیرمردی آشنا شدم که در سنّ صد سالگی و البته بعد از فوت همسر اولش با یک دختر 27 ساله ازدواج کرده بود و از او صاحب سه فرزند شده بود ! یعنی همه فرزندانش بابای بالای صد ساله داشتند

کلاه سر خدا !

یکی از مدیران کاروان حج تعریف می کرد که : یکی از زائران ما که به شهرش برگشته بود ، وقتی ازش پرسیده بودند که مکه چه خبر ؟ گفته بود : سر روحانی و مدیر کاروان کلاه گذاشتم ! وقتی وارد طواف شدیم ، من در همان دور اول رفتم پشت مقام ابراهیم مخفی شدم و کاروان مان را زیر نظر گرفتم . وقتی دور هفتمشان شد از پشت مقام به جمعشان پیوستم . نه مدیر فهمید و نه روحانی !

خدا کنه کارهای ما هم اینجوری نباشه که خیال کنیم می تونیم سر خدا هم کلاه بذاریم

 

دیدگاه دو نفر از اصحاب پیامبر (ص) درباره دو تن دیگر از اصحاب

نظر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام ) و عباس بن عبدالمُطّلب دربارۀ دو خلیفۀ اول :
مسلم بن حجاج نیشابوری در کتاب  خود که به صحیح مسلم معروف است ، در باب حکم الفیء در ضمن روایت سوم یا چهارم این باب { بنابر چاپ های مختلف این کتاب } از قول عمر بن خطاب نقل می کند که :
قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّى لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ
ترجمه :
عمر به امیرالمؤمنین(ع) و عباس گفت : وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت ، ابوبکر گفت : من ولیّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم . شما دو نفر به نزد او آمدید و یکی تان میراث عمو را برای خودش و دیگری میراث پدر را برای همسرش طلب نمودید . ابوبکر در جوابتان گفت : رسول خدا فرموده : ما از خود ارث بر جا نمی گذاریم و آنچه از ما به جا می مانَد ، صدقه است . ولی شما او را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار دانستید در حالی که خدا می داند که او راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق بود . سپس ابوبکر از دنیا رفت و من بعد از او ولیّ رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و ولیّ ابوبکر شدم ولی شما مرا هم دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار می دانید در حالی خدا می داند که من راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق هستم
طبق این روایت که در یکی از معتبرترین کتب اهل سنت وارد شده ، نظر عمر با نظر امیرالمؤمنین و عباس عموی پیامبر درباره ابوبکر متفاوت است . به اعتراف خود عمر دو نفر اول ابوبکر و به دنبال او عمر را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار می دانستند ولی عمر ابوبکر و خودش را راستگو ، نیکوکار ، راشد و تابع حق می دانست
پس اینطور نبوده که همۀ صحابه ابوبکر و عمر را قبول داشته باشند و آنها را انسان های درستی بدانند
سوال اینجاست که چرا وقتی ما شیعیان بگوییم : بالای چشم ابوبکر و عمر ابروست ، به خروج از دین و رفض متهم می شویم اما وقتی دو صحابۀ مهم و بزرگ پیامبر(ص) این چهار صفت رذیله را به این دو نفر نسبت می دهند ، هیچ ایرادی ندارد ؟!؟
جالب این است که محمد بن اسماعیل بخاری در باب فرض الخمس کتاب صحیح خود هنگام نقل همین روایت ، این چهار واژه را به خاطر حفظ آبروی ابوبکر و عمر سانسور نموده است ! به متن حدیث به نقل بخاری دقت بفرمایید :

ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِيَّهُ - صلى الله عليه وسلم - فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - . فَقَبَضَهَا أَبُو بَكْرٍ ، فَعَمِلَ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ فِيهَا لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ تَوَفَّى اللَّهُ أَبَا بَكْرٍ ، فَكُنْتُ أَنَا وَلِىَّ أَبِى بَكْرٍ ، فَقَبَضْتُهَا سَنَتَيْنِ مِنْ إِمَارَتِى ، أَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - وَمَا عَمِلَ فِيهَا أَبُو بَكْرٍ ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّى فِيهَا لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ جِئْتُمَانِى تُكَلِّمَانِى وَكَلِمَتُكُمَا وَاحِدَةٌ ، وَأَمْرُكُمَا وَاحِدٌ ، جِئْتَنِى يَا عَبَّاسُ تَسْأَلُنِى نَصِيبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ ، وَجَاءَنِى هَذَا - يُرِيدُ عَلِيًّا - يُرِيدُ نَصِيبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا ، فَقُلْتُ لَكُمَا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ »
آیا اهل سنّت پاسخی برای این قضیه دارند ؟ آیا اگر ما نیز همانند این دو صحابۀ پیامبر ، دو خلیفۀ اول را دروغگو ، گناهکار ، نیرنگ باز و خیانتکار بدانیم ، کافر می شویم ؟!؟

درباره ارتباط  انیشتین و مرحوم بروجردی

چندی قبل مطلبی درباره نامه های منسوب به انیشتن به مرحوم آیت الله بروجردی نوشته بودم . اینک نوه آن مرحوم نیز در این باره مطالبی فرموده اند . در این آدرس :


http://www.shia-news.com/fa/news/34784

مرد فضیلت ها

چندی قبل از کتاب ارزشمند ( فضیلت های فراموش شده ) سخن به میان آوردم . این کتاب نزدیک به صد صفحه و شرح حال مرحوم ملاعباس تربتی معروف به حاج آخوند است که به قلم شیوای فرزند دانشمندشان مرحوم حسینعلی راشد که سخنرانی هایش در رایوی زمان شاه را بالای چهل ساله ها هنوز به خاطر دارند ، به نگارش درآمده است
مطالعۀ این کتاب هر خواننده ای را تحت تأثیر قرار می دهد و به نظرم اگر یک ضد آخوند یا حتی ضد دین هم آن را بخواند ، به دین و روحانیت علاقه مند می گردد
این کتاب در بازار به قیمت 2500 به فروش می رسد که متاسفانه بیش از نیمی از آن را مقدمه جناب جلال رفیع به خود اختصاص داده است
کاش می شد به مؤسسه اطلاعات پیشنهاد داد که فقط خود کتاب بدون مقدمه را چاپ کنند تا به قیمت ارزان تری در دسترس علاقه مندان قرار بگیرد
غرض آنکه : با همان تعریف یک سطری که چندی پیش از این کتاب نمودم ، خواهربزرگوارمان خانم گالشی اعلام آمادگی کردند که تمام متن آن را تایپ کنند تا در وبلاگ قرار دهیم و مورد استفاده رایگان همه علاقه مندان قرار بگیرد
نمی دانم آیا این کار موجب اعتراض مؤسسه ی اطلاعات که این کتاب را چاپ کرده خواهد شد یا آن ها نیز به خاطر شناسایی این مرد بزرگ ، از این کار استقبال می کنند ؟ فعلا تا صاحب امتیاز این کتاب اعتراض نکرده ، متن این کتاب را در وبلاگ قرار می دهم و البته به محض اعتراض آن را حذف خواهم نمود !
با تشکر از زحمتی که خانم گالشی متقبّل شده اند ، در این پست یکی از قسمت های کتاب را می آورم تا خوانندگان با شخصیت این مرد آشنا شوند و نسبت به درج کامل شرح حال او در وبلاگ تشنه تر گردند . امیدوارم با همتی که در خانم گالشی سراغ دارم ، ظرف یک ماه آینده تمام کتاب را تایپ نمایند
صفحه 119 کتاب :
( پدرم را هر کس به هر مجلس روضه ای دعوت می کرد ، خواه آن شخص خان ولایت بود و مجلس با شکوهی داشت یا پیرزن فقیری که در کلبه ی خودش مجلس برپا کرده بود ، همه را می پذیرفت و مانند نماز خواندن بر خود واجب می دانست که برود و تا حدّی که می تواند آن ها را موعظه کند و مسائل دینی آن ها را برایشان بگوید . و هر کس که فوت می کرد ، خواه از بزرگان شهر و یا کمترین فقیر و به او اطلاع می دادند ، برای حاضر شدن در محلّ غسل و کفن و دفن او می رفت و مسائل را با همۀ مستحبات برای غسّال ها می گفت و به آن ها تأکید می کرد که با نیّت قربت به خدا غسل بدهند نه به قصد اجرت تا غسل میّت صحیح باشد و مستحبات کفن را بیان می کرد و بر جنازه نماز می خواند و صبر می کرد تا او دفن می کردند و مراقبت می کرد که گور و لحد را با رعایت مستحبات حفر کنند و میّت را در هنگام سپردن به خاک زجر ندهند و با دست { نه با بیل } خاک را در قبرش بریزند و قبلا نیکو خشت بچینند و لای آن ها را بگیرند که خاک روی میّت نریزد . همین که قبر از خاک پر می شد ، روی آن آب می پاشید و { و همان طور که در روایات سفارش شده } پنج انگشت خود را در خاک مرطوب فرو می بُرد و سورۀ حمد و سه قل هو الله می خواند . پس از مراسم تدفین ،  بازماندگان میّت را تا خانۀ آن ها همراهی می کرد و دلداری می داد و ضمنا موعظه می کرد که اگر تازه گذشته ، حقوق واجبه ای بر گردن داشته ، ادا کنند و فقط در فکر تقسیم میراث او نباشند و بر سر تقسیم میراث با یکدیگر موعظه نکنند و اگر میّت پسر بزرگی داشت ، به او مسألۀ قضای نمازهای پدرش را یادآوری می کرد و غالبا در همۀ این حالات روزه بود و از هیچ کس در مقابل هیچ یک از این کارها حتی برای مجلس عقدی که می رفت ، پول قبول نمی کرد و همۀ این کارها را از لحاظ شرعی بر خودش واجب می دانست که انجام بدهد و گذشته از آن ، احساس ننگ و عار و خفّت می کرد که در مقابل این کارها پول بگیرد . پدرم زنی را که شوهرش مُرده بود و یا دختر را با اجازۀ ولیّش برای کسی که می خواست شوهر او باشد ، عقد می کرد اما عقد زنی را که طلاق داده شده بود ، هرگز نمی خواند و برای مردی هم که زن داشت و می خواست زن دیگر بگیرد ، حاضر نبود صیغۀ عقد جاری کند و هرگز در تمام عمرش صیغۀ طلاق برای کسی جاری نکرد . در مجالس عقد هم که حاضر می شد ، از اول تا به آخر همه را موعظه می کرد و تاکید می نمود که تشریفات را کم کنند و مهریه ها را سبک بگیرند و نیّت ها را خالص گردانند و خدا را بیشتر در نظر داشته باشند )
لطفا یک بار دیگر سطرهای بالا را مرور کنید . آیا اگر در هر شهری یک آخوند این جوری داشتیم ، وضعمان مثل حالا بود ؟! تازه این گوشه ای از زندگی و حالات و فعالیّت های روزمرّۀ مرحوم حاج آخوند است . در انتظار درج بقیۀ مطالب کتاب در وبلاگ باشید

مادر

روایتی دیدم که شخصی خدمت حضرت رسول (ص) آمد و پرسید : ( مَن أبَرّ ؟ ) یعنی به چه کسی نیکی کنم ؟ حضرت فرمودند : ( اُمَّک ) یعنی مادرت . آن مرد پرسید : ( ثُمَّ مَن ؟ ) سپس چه کسی ؟ حضرت دوباره فرمود : ( اُمَّک ) . دوباره پرسید : سپس چه کسی ؟ و حضرت برای بار سوم  فرمودند : أمَّک . آن مرد برای چهارم پرسید : بعد از مادر به چه کسی نیکی کنم و حضرت فرمود : ( اَباک ) یعنی پدرت
معلوم می شود مادر را سه برابر پدر باید احترام کرد چرا که بیش از پدر برای انسان زحمت کشیده و در نتیجه حق بیشتری به گردن انسان دارد
در روایت دیگری دیدم . مردی که مادر پیر خود را به دوش گرفته بود و طواف می داد ، پیغمبر را دید . عرض کرد : یا رسول الله ، من مادر پیرم را به دوش گرفته ام و به حج آورده ام . آیا حق او را ادا کرده ام . حضرت فرمودند : حتی حق یکی از ناله های هنگام زایمانش را ادا نکرده ای !
چه کسی جز مادر حاضر است نه ماه کودک را در شکمش حمل کند ؟
چه کسی جز مادر حاضر است درد زایمان را تحمل کند
چه کسی جز مادر حاضر است شب تا صبح بی خوابی بکشد و اگر هم لحظه ای خوابش بُرد تا بچه گریه کرد بیدار شود تا به او شیر دهد
یک بار که عیال بنده بیمار بود ، به من گفت : یاسر ، امشب نمی توانم حرکت کنم . هر وقت پتو از روی بچه ها کنار رفت ، آن را رویشان بکش تا سرما نخورند . من گرفتم خوابیدم ولی شاید نیم ساعت به نیم ساعت صدای او بیدارم کرد که یاسر ، پتو از روی محمدحسین کنار رفته ، درستش کن . دوباره نیم ساعت بعد : یاسر ، بتو از روی محسن کنار رفته ، درستش کن و دوباره نیم ساعت بعد . . . ! خلاصه آن شب فکر کنم ده بیست بار مرا بیدار کرد که بتوی بچه ها را درست کنم و من تازه آن شب فهمیدم که وقتی شب ها در خواب خوش فرو رفته ام ، او دائما مراقب کنار نرفتن پتو از روی بچه هاست ! از آن به بعد دیگه وقتی صبح ها بعد از نماز صبح می خوابه ، به او اعتراض نمی کنم که نخواب ، خواب بین الطلوعین کراهت داره . چون فهمیدم خواب بین الطلوعین واسه من که شب تا صبح با خیال راحت خوابیدم و به قول عیال هر وقت سرمام میشه ، پتو را از روی بچه ها می کشم روی خودم ! کراهت داره نه برای او !

مُؤیِّد

یادتونه یکبار از کتاب زن در آینه جلال و جمال انتقاد کرده بودم و سیل انتقادات به رویم سرازیر شد ، امروز دیدم یکی از علمای بزرگ نیز برداشت مرا از آن کتاب دارد . علاقمندان به این آدرس مراجعه کنند

http://chaei.blogfa.com/cat-44.aspx

روزه دنيا

مرحوم استاد علی صفایی رو خیلی هاتون می شناسین . صاحب کتاب های متعدد و صاحب یک سبک خاص در نویسندگی مذهبی
یک کتاب چاپ شده به نام خاطراتی از استاد و خاطرات دوستان و شاگردان ایشان را ذکر کرده است . داشتم مطالعه می کردم که یک قضیه اش به نظرم جالب اومد :
ادامه نوشته

فضیلت های فراموش شده

چه کتابیه این کتاب ( فضیلت های فراموش شده ) !

شاید 15 سال قبل برای اولین بار مطالعه کردم و یادمه تا چند روز تحت تأثیر بودم . امروز دوباره دیدم و خاطراتم زنده شد . کاش چند ملیارد پول داشتم و با تیراژ چند ملیون چاپ می کردم و به طور رایگان در اختیار جوانان قرار می دادم . کاش

حتی برای خدا !

هفته ی قبل به مناسبت روز معلم ، با حضور اساتید مدرسه معصومیه مجلسی برپا شد که سخنرانش حاجاقا فیاضی بودند . ایشان در ضمن سخنانشان درمورد اهمیت تدریس و اینکه به هیچ وجه نباید آن را ترک کرد ، جمله ی عجیبی را از مرحوم علامه طباطبایی نقل کردند :
تدریس کنید حتی برای غیر خدا
امام جماعت شوید فقط برای خدا
قاضی نشوید حتی برای خدا !

روش استخاره با تسبیح

مرحوم مجلسى در جلد 88 بحار می فرماید : از پدرم شنیدم که از «شيخ بهايى» نقل می کرد که : از بزرگان و اساتيدم شنيدم كه اين دستورالعمل از حضرت ولىّ عصر(عليه السلام) درباره استخاره با تسبيح رسيده است که : تسبيح را به دست مى گيرى و سه بار صلوات مى فرستى و آنگاه قسمتى از تسبيح را مى گيرى و دوتا دوتا  می شماری ؛ اگر در پايان يك دانه باقى ماند، کار مورد نظر را انجام بده و اگر دو دانه باقى ماند، کار مورد نظر را انجام نده
البته از مرحوم آیت الله مرعشی نجفی نقل شده که در یکی از تشرفات از حضرت شنیده اند که : اگر دو دانه باقی ماند ، بد است ولی اگر یک دانه ماند ، دوباره به قصد ترک آن کار ، قسمتی از تسبیح را انتخاب کند و بشمارد ؛ اگر دوباره یکی آمد ، میانه و اگر دو تا آمد ، ترکش بد است
برخی اساتید هم بعد از سه صلوات و قبل از شمردن ،  این ذکر را می گفتند : ( أسأل الله برحمته خِیَرة فی عافیة ) یعنی از خداوند به رحمتش خیر همراه عافیت را درخواست می کنم

اخلاص در زیارت

زائران { چه در حج و عمره و چه در عتبات عالیات } باید بدانند که شرط  قبولی زیارت آن است که همراه با اخلاص و به دور از هر گونه ریا ،خودنمایی و عُجب و غرور باشد . زیارتی که باید باعث نزدیک تر شدن ما به خدا باشد اگر سبب غرور گردد ، باعث دوری ما از رحمت الهی می گردد

به عنوان مثال احمد بن هلال یکی ازاصحاب ائمه و راویان حدیث است و در حالات او نوشته اند که پنجاه و چهار بار به حج رفته که بیست بار آن پیاده بوده است ولی به علت انحرافی که پیدا کرد و به بدعت گزاری روی آورد ، امام عسکری ( علیه السلام ) در پاسخ شیعیان که درباره ی او سوال کرده بودند ، سه بار فرمودند : (لارحمه الله) یعنی خدا او را رحمت نکند و نیز فرمودند : (نحن نبرأ الی الله من ابن هلال) یعنی ما از ابن هلال بیزاری می جوییم !

وای به حال ما اگر امامی که دریای رحمت و مظهر لطف و رأفت الهی است ، از ما بیزاری بجوید و از خدا بخواهد که رحمتش را شامل حال ما نفرماید

مزارشریف

حتما نام مزار شریف را شنیده اید . پنجمین شهر مهم کشور افغانستان در ده کیلومتری بلخ
  اهميت مَزارشريف افغانستان به خاطر زیارت گاهی است كه به زعم مردم آن سامان از اميرالمؤمنين على (ع) است. اين مرقد را سلطان على ميرزا در آغاز قرن نهم هجرى (802 ه‍ .ق) بنا كرد.
ما می دانیم که مرقد شریف حضرت در نجف اشرف است . پس علت انتساب آن مقبره به امیرالمؤمنین (ع) چيست؟!
حضرت آیت الله بهجت (ره) فرموده اند : از عجائبی که در ایران از آن مطلع شدیم ، این است که کتابی در خزینه حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف به دست آمده که در آن آمده است که : اميري در بلخ، يكي از ايالات افغانستان به زخم غير قابل علاجي مبتلا مي شود، شبي در خواب حضرت امير(ع) را مي بيند، حضرت به ايشان مي فرمايد:
علاجش روغن« لا و لا » است. بيدار مي شود، به هر كس از علماي مذاهب اسلامي مي گويد كه روغن«لا و لا» چيست؟ اظهار بي اطلاعي مي كنند تا اين كه يكي از شيعيان [ظاهراً از علماي شيعه افغانستان] مي گويد: من مي دانم و او را به نزد امير مي برند. مي گويد: منظور حضرت روغن زيتون است به دليل آيه 25 سوره نور: { شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيتُونَةٍ لا شَرقِيَّةٍ وَ لا غَربِيّةِ }
امير زخم  با روغن زيتون مداوا مي كند و بهبود میابد و آن شخص در اثر اين خدمت از مُقرّبان امير مي گردد ولي ديگران از جمله علماي اهل تسنّن از روي حسد نزد امير از او شكايت مي كنند كه او از روافض است و به صحابه - از جمله معاويه- دشنام مي دهد
امير مجلسي با حضور علما تشكيل مي دهد و از او در محضر آنان مي پرسد كه آيا شما به معاويه دشنام مي دهيد؟ وی مي گويد: بله، نه تنها به او بلكه هر كسي قبل از او، خود را خليفه مي دانست يعني عثمان را هم دشنام مي دهم . حضّار خوشحال می شوند که خودش اعتراف کرد . امیر تعجب کرد و گفت : آیا درست می شنوم ؟ شما به حضرت عثمان ذوالنورین دشنام می دهید ؟ می گوید : بله و كسي كه با تشکیل شورای شش نفره باعث انتخاب عثمان به خلافت شد . خوشحالی حاضران و تعجب امیر بیشتر شد و گفت : یعنی به حضرت عمرفاروق دشنام می دهی ؟ می گوید : بله و همچنین به کسی که او را خلیفه ی بعد از خود نمود . امیر پرسید : منظورت حضرت ابوبکر صدیق است : گفت : آری !
در هر حال بعد از اعتراف او و اثبات ارتدادش در نزد علمای سُنّی و قُضات، بساطی پهن کردند و جلاد را خبر کردند تا همانجا گردن این رافضی را بزند . امیر که از طرفی به خاطر حقی که او بر گردنش داشت و بیماریش را درمان نموده بود ، به او علاقه داشت و از طرفی چاره ای جز اجازه قتل او را نداشت ، گفت : من حرفی ندارم ، ولی فقط بگذاريد ببینیم براي ادعاي خود، بينه و دليلی اقامه می كند یا نه ؟ اگر دلیلی داشت به آن گوش دهیم و اگر قانع نشدیم ، حكم قتل او را اجرا نمایید
از سخن امير اطاعت نمودند و به او گفتند: اقامه دليل كن، به چه دليل خُلفای رسول خدا (ص) را لعن مي كني؟
پاسخ داد: شما مي دانيد كه حاتم طائي يك دختر داشت، اين دختر بعد از فوت پدر در جنگی اسیر شده و وقتی او را به خدمت پيامبراكرم(ص) آوردند و حضرت فهمیدند که او دختر حاتم طائی است ، به احترام پدر كافر او كه به جود و احسان معروف بود، دستور آزادیش را صادر فرمودند و يك گله گاو و يك گله گوسفند و شتر به او هديه داد و فرمودند او را با عزت و احترام به قبیله اش برسانید ولي همين پيغمبر اكرم(ص) بعد از رحلت خود در ميان امت، دختر گرامي خود فاطمه زهرا(س) را به يادگار گذاشت، آيا جا داشت كه حق تنها دختر پيامبر را غصب كنند و به جاي احسان و اكرام به او، فدك را از دست او بگيرند و وقتی برای اثبات اینکه حضرت فدک را به او بخشیده اند ، دو شاهد آورد ، شاهد های او را قبول نکنند ؟! حتی اگر فدک مال ایشان هم نبود ، جا داشت به پاس احترام پدرش فدک را به او بدهند . مگر پیامبر از حاتم طائی و دخترش از دختر حاتم کمتر بود ؟ !
اهل مجلس منقلب شدند و امير و علما صدایشان به گريه بلند شد و تا مدتي كه آن عالم شيعي در ميان آنها بود، محترم بود و سه سال بعد از اين قضيه وفات كرد و از جنازه او تجليل نمودند و با احترام دفن كردند و بر روي قبر او ضريح و گنبدي و بارگاهي ساختند، و مورد احترام و زيارتگاه قرار گرفت
از قضا نام او «علي» و نام پدر او «ابو طالب» بود، لذا روي مرقد او نوشتند:

«هذا قَبرُ عَلِيّ بنِ اَبي طالِب»
اين مكان همان «مزار شريف» معروف است كه الان در افغانستان مورد علاقه و احترام اهالی آنجا مي باشد كه به خاطر هم نام بودن با علي (ع) گمان كرده اند كه مزار اوست و چه كرامت ها كه از آن ظاهر نگشته است !

نقد جملات منسوب به دکترشریعتی

طلبه منتقد که ظاهرا یک بانو هم هستند ، جملاتی از محروم دکتر شریعتی را در وبلاگ  خود گذاشته اند و از خوانندگان درخواست کرده اند که نقد خود را بر آن جملات بنویسند

آدرس وبلاگ ایشان :

talabeh5.blogfa.com

اولا هر کس این جملات را بخواند و گوینده ی آن را نشناسد ، تصور می کند که یک ضد دین فمنیست آن ها را گفته است نه یک مدعی اسلام شناسی ! اما نقدهای موردی از این قرار است : خطاب به مرد گفته است :

 
زن دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

در حالیکه مسأله ی دیه کاملا با قضیه حدّ زنا فرق دارد . اولی امری اقتصادی و جبران خسارت وارده به خاطر از دست دادن نان آور خانواده و دومی امری جزائی و به جهت پیشگیری از بزهکاری است . آیا ایشان انتظار دارد زن زانیه نصف مرد زانی شلاق بخورد ؟ آن هم زانیه ای که با میل و رغبت تن به زنا داده است . چون اگر مرد زن را به این عمل مجبور کند ، نه تنها بر زن حدّی نیست که مرد باید کشته شود . در مسأله ی نصف بودن دیه زن نیز سخن بسیار است و مجال اندک ولی به اندازه ای که حتی بچه ها هم قانع شوند می توانم بگویم : اگر دیه را در کفن مقتول قرار می دادند و با او دفن می کردند ، جا داشت که زن ها اعتراض کنند که چرا در کفن ما 45 ملیون و در کفن مردهای مقتول 90 ملیون قرار می دهید ؟! درحالیکه دیه به ورثه ی مقتول می رسد . مثلا اگر زن و شوهری را در نظر بگیریم بدون فرزند و پدر و مادر ، اگر زن کشته شود ، 45 ملیون به مرد و اگر مرد کشته شود ، 90 ملیون به زن می رسد . پس در حقیقت زن دو برابر بیشتر از مرد گیرش آمده است !گفته است :

 زن می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….

عجبا ! در این جمله صریحا با دین و قرآن در افتاده است ! مگر تعدد زوجات را قرآن تجویز نفرموده است ؟ البته با شرائطی که همه می دانند و نیاز به توضیح نیست . اینکه ایشان علاقه داشته همسرش هم مثل خودش در انتخاب سه شوهر دیگر مختار باشد ، ربطی به بقیه ی مردها ندارد !
گفته است :

 
زن برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی
اولا : اگر دختری رشیده باشد یعنی از نظر سنی و عقلی در حدی باشد که مصلحت خود را تشخیص دهد ، به نظر خیلی از فقهاء فعلی و مشهور قُدَماء نیازی به اذن ولیّ ندارد و اگر کفوی به خواستگاری دختری آمد و پدر بدون علت مخالفت کند ، به نظر همه مراجع اذن او معتبر نیست . ثانیا : تعبیر ( به لطف قانونگذار ) یعنی چه ؟! آیا جناب دکتر معتقد بوده که خداوند متعال به مرد لطف داشته و در حق زن کم لطفی کرده است ؟! این یعنی خداوند بین مرد و زن تبعیض قائل شده و به جنس زن ظلم کرده است در حالیکه خدا نه با زن پدرکشتگی دارد و نه با مرد پسرخاله است . آیا یک مسلمان می تواند چنین سخنی بر زبان بیاورد ؟ یک مسلمان نهایتا اگر حکمت برخی از دستورات خالق حکیم را نفهمید ، می گوید : من تسلیم هستم نه اینکه او را به کم لطفی متّهم کند
گفته است :

 
او در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو . . . !

آیا منظور ایشان اعتراض به خلقت خداست یا اشاره به این است که در عُرف ، پسران در یزهکاری آزادتر از دختران هستند ؟ اگر اولی است ، در حقیقت اعتراض به خداست که چرا دختران را باکره قرار داده و برای پسران چفت و بستی خلقت نفرموده است ؟! و اگر منظور دومی است ، آیا منظور عرف متدیّنین است یا عرف فسّاق ؟ در عرف متدین که چه دختر زنا کند و چه پسر ، هر دو به یک اندازه مورد مذمت و نکوهش قرار دارند . عرف فساق هم که برایشان فرق نمی کند که دختر مرتکب این خطا شود یا پسر . در شرع و دین هم که به اعتراف خودتان حدّ زنا برای مرد و زن یکسان است

گفته است :

 
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

طبق کدام قانون مدنی یا جزایی یا قضایی اگر مرد زن را بزند ، مجرم نیست . اگر مرد یک سیلی به زن بزند و سرخ شود ، زن می تواند به دادگاه برود و حداقل یک مثقال و نیم دیه از مرد بگیرد و اگر سیاه شود ، شش مثقال و حاکم شرع نیز می تواند مرد را به هر چند ضربه شلاق که برای بازدارندگی او تشخیص می دهد ، محکوم کند

گفته است :

 
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

در زمان ما که زن و مرد با مشورت و توافق یکدیگر نام کودک را انتخاب می کنند و تا جایی که خبر دارم در زمان دکتر  هم نام نوزاد را یکی از بزرگان فامیل یا عالم روستا و شهر انتخاب می کرده است . مثلا آیا پدر دکتر نام او را علی گذاشته است ؟ شاید . ولی آیا مادرش ناراضی بوده ؟ نمی دانم !

گفته است :

 
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

اتفاقا خود زن ها بیشتر نگرانند که فرزندشان دختر نباشد ! و خودشان بر یکدیگر به خاطر پسرزایی فخر می فروشند ! گو اینکه اگر مردی نیز از دختر بدش می آید ، در ذهن او رسوباتی از افکار جاهلیت است . در حالیکه سیاق عبارات نویسنده به گونه ای است که این را در ذهن خواننده إلقاء می کند که این فکر فکری دینی و مذهبی است

گفته است :
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

من به عنوان یک مرد که همسرم چهار فرزند به دنیا آورده است ، حتی یک بار هم خواب حوریان بهشتی را ندیده ام . حالا جناب دکتر چرا خواب های خود را به حساب همه ی مردان می گذارند ، الله أعلم !

گفته است :
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

نمی دانم نویسنده چه علاقه ای داشته که همه جا نام مادر خود را بگوید ؟!؟ و گذشته از شوخی ، مادر و خواهر و دختر انسان ، ناموس انسان محسوب می شوند و یک انسان با غیرت از بردن نام کوچک آن ها إکراه دارد مگر آنکه جناب دکتر برای غیرت نیز تفسیری متفاوت داشته باشند !

گفته است :

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد

گویا مرد این پنج مرحله را طیّ نمی کند ! البته به جای مادر ، پدر می شود !
و در پایان گفته است :
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند ؛ چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

بیچاره همسر نویسنده چه زجری از دست او کشیده بوده و ما خبر نداشتیم !

و چه زیباست سخن مرحوم استاد مطهری که درباره او گفته است :

 اغلب آثار شریعتی از نظری هنری ، اعلی، از نظر علمی ، متوسط، از نظر فلسفی ، کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی ، صفر است

بخش نظرات را باز می گذارم ولی نمایش نظرات به معنای تأیید محتوای آن نیست چون گاهی چند روز یک بار به وب سر می زنم و نظرات را حذف یا پاسخ می دهم

مار لیسی !

پدرم نقل می کردند که یک دایی داشتند به نام محمدهادی که در کودکی اتفاق عجیبی برایش افتاده بود از این قرار که در روستایی زندگی می کرده اند و یک روز مادرش وارد اتاق می شود ( اتاق های آن زمان مخصوصا خانه های روستایی هم که در و پیکر درست و حسابی نداشته ) و می بیند که محمدهادی خردسال نشسته و کله ی یک مار را گرفته و هی می زند در کاسه ماستی که جلویش قرار داشته و می لیسد ! حالا آیا جناب مار حال نیش زدن نداشته با اینکه مارهای کویر هم نیششان کشنده است یا اینکه از اینکه کله اش به ماست آغشته شود و سپس لیسیده گردد ، لذت می بُرده ، نمی دانم ! ولی به هر حال مادرش با دیدن این صحنه غش می کند و وقتی دیگران با فریاد او می آیند ، با کلی زحمت و احتیاط نزدیک می روند و مار را از دست محمدهادی آزاد ! می کنند . معلوم میشه وقتی که محمدهادی می خواسته ماست بخورد ، سر و کله ای آن مار پیدا می شود و محمدهادی هم از قیافه اش خوشش می آید و با دست کله او را می گیرد و به عنوان قاشق ماست خوری استفاده می کند !
خلاصه وقتی اجل کسی فرا نرسیده باشد ، مار هم در دهانش برود ، طوریش نمی شه
ولی وای به حال آن وقتی که اجل شخصی فرا رسیده باشد که قضیه زیر مُبَیِّن آن است :
یکی از دوستان نقل کرد که در روزنامه خوانده بود که : ظاهرا در یزد ، شخصی نصف شب در حالی که در رختخوابش خوابیده بوده ، خمیازه می کشد . دقیقا در همان لحظه موشی هم در حال دویدن بوده ( شاید هم خواب گربه را دیده بوده و از خواب پریده و از ترس داشته فرار می کرده ! ) خلاصه مسیر دویدن این موش به صورتی بوده که یک راست می رود در دهان آن آقای خوابِ در حال خمیازه کشیدن ! طرف از خواب می پره و از هول احساس شیئی در دهانش فریاد می کشد و همین فریاد راه گلو را برای موش هموار می کند و موش به داخل حلقومش می رود و خفه می شود ( آن آقا را می گویم . از سرنوشت موش بی اطلاعم ! )
آیا همین دو تا قضیه کافی نیست که انسان خودش را به خدا بسپارد و دل به دنیا نبندد ؟

فایل ورد تمام مقالات وبلاگ من

http://up98.org/upload/server1/02/i/yo1kfxdu1rw6s6c2lt2.docx

هفده فاطمه

شيخ محمد بن محمد بن احمد چشتي داغستاني، در كتاب: (اللُؤلُؤة المثنية فی الآثار المعنعنة المرویة : چاپ مصر ، صفحه 217 ) از سيد محمد غمّاري شافعي روايت كرده كه در كتاب خود حديثي را نقل كرده كه 17 بانو به نام فاطمه در سند آن قرار گرفته است :

روایت شده از فاطمه دختر حسين رضوي از فاطمه دختر محمد رضوي از فاطمه دختر ابراهيم رضوي از فاطمه دختر محمد موسوي از فاطمه دختر عبدالله علوي از فاطمه دختر حسن حسيني از فاطمه دختر ابو هاشم حسيني از فاطمه دختر محمد بن احمد بن موسي مبرقع از فاطمه دختر احمد بن موسي مبرقع از فاطمه دختر موسي مبرقع از فاطمه دختر ابوالحسن امام رضا(ع) از  فاطـمه دختر حضرت موسي بن جعفر(ع) از فاطمه دختر جعفر بن محمد امام صادق(ع) از فاطمه دختر محمد بن علي امام باقر(ع) از فاطمه دختر علي بن الحسين امام سجاد(ع) از فاطمه دختر ابوعبدالله الحسين(ع) از زينب دختر اميرمؤمنان(ع) از حضرت فاطمه زهرا(س) دختر رسول خدا(ص) از حضرت رسول اكرم(ص) كه فرمودند :

( أَلا مَن ماتَ عَلي حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ شَهيداً )

آگاه باشيد كه هر كس با محبت آل محمّد بميرد ، شهيد از دنيا رفته است

شاید منظور روایت این باشد که : کسی که به قدری عاشق اهل بیت است که اگر در زمان آنها بود ، حاضر بود جانش را فدایشان کند ، اکنون که زمینه ی شهادت برایش فراهم نیست ، اگر به مرگ طبیعی هم بمیرد ، شهید از دنیا رفته است . زیرا { إنّما الأعمال بالنیّات } و نیّت او این است که اگر در زمان امامان معصوم بود یا اگر امام زمان (ع) ظهور نمیایند ، از جان خود دریغ نکند
اللهم عجّل فی فرج مولانا و اجعلنا من المستشهدین بین یدیه
خداوندا ، شهادت در رکاب حضرت بقیة الله را نصیب ما بگردان